او خودش بود و من خودم بودم

http://photos02.wisgoon.com/media/pin/photos02/images/o/2016/7/9/7/1468033709998025.jpg

این‌‌روزها وقتی بعضی از دوستان، آشنایان یا همکارانم اعم از زن یا مرد را می‌بینم همه متفق‌القول هستند که کم‌پیدا شده‌ام، خبری ازم نیست، می‌پرسند به چه کاری مشغولم که نیستم؟ و من فکر می‌کنم که تمام این‌روزها وجود داشته‌ام، در متن ِ این زندگی بوده‌ام، میان ِ همین مردم بوده‌ام، با تک‌تک‌شان حرف زده‌ام، خندیده‌ام، بیرون رفته‌ام... پس چرا همه ابراز دلتنگی می‌کنند؟ چرا از نبودنم می‌گویند؟ چرا فکر می‌کنند خبری از من نیست؟ نکند آن‌کسی که صبح‌ها قبل از شانه کردن ِ موهایش به پدر صبح بخیر می‌گفت من نبوده‌ام؟، یا آن‌کسی که شب‌ها قبل از خواب هزاران برنامه برای فردایش می‌ریخت و آخرش هم متوجه نمی‌شد کی خوابش برده‌است، دختری که به محض اینکه مطلع می‌شد برادرش می‌خواهد از خانه بیرون برود داد می‌زد: شیرکاکائو یادت نره و بعد موزیک‌های مورد علاقه‌اش را پلی می‌کرد، آن‌کس که برای دوستانش پیام‌های انرژی‌بخش فوروارد می‌کرد و لباس‌های رنگی‌رنگی می‌پوشید... اگر هیچ‌کدام ِ این‌ها من نبوده‌ام، پس او که به جای من اینهمه زندگی کرده است چه کسی بوده؟ چرا تمام ِ عادت‌هایش شبیه ِ من بود؟ چرا چای را با لیوان می‌خورد و اکثر وسایلش به رنگ بنفش بود و با دست چپش می‌نوشت؟ چرا روبروی آینه که می‌ایستاد با من هیچ فرقی نداشت؟ اگر او به جای من بوده است پس من کجای این زندگی بوده‌ام که نبوده‌ام؟ 



| لینک عکس |
+ نوشته شده در جمعه ۲۸ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۵۹ توسط بانوچـ ـه | ۱۳ نظر

حال ِ دلت خوبه گل ِ من؟

سروش جمشیدی به برنامه‌ی حالا خورشید ِ شبکه‌ی 3 دعوت شده بود... از سال‌های دیده نشدنش می‌گفت و بغض می‌کرد... از محبت ِ مهران مدیری می‌گفت و بغض می‌کرد... عکس پدرش را نشانش می‌دادند، از دلتنگی‌اش می‌گفت و گریه می‌کرد... از اشک ریختن خجالت نمی‌کشید، نمی‌‌گفت اگر در یک برنامه‌ی زنده‌ی تلویزیونی جلوی چشم ِ میلیون‌ها بیننده گریه کنم و همه اشک‌هایم را ببینند مسخره‌ام می‌کنند، نمی‌گفت من مرد هستم و هنرمند هستم و کلاس ِ کارم پایین می‌آید اگر دو قطره اشک بریزم... راحت می‌خندید، راحت گریه می‌کرد و بدون فیلم‌بازی کردن و کلاس گذاشتن احساساتش را بروز می‌داد و بدون اینکه خجالت بکشد می‌گفت: من احساساتی هستم...
مثل ِ خیلی‌هامان نبود که عادت کرده‌ایم به صورتمان نقاب بزنیم تا مبادا کسی مسخره‌مان کند، مثل خیلی‌هامان نبود که انگار عارمان می‌آید احساساتمان را بروز بدهیم، دلتنگی‌هایمان را اعلام کنیم... او هر جا که خنده‌اش می‌گرفت می‌خندید و هر جا که بغضش می‌شکست گریه می‌کرد و دوربین اشک‌هایش را خیلی واضح و مشخص نشان می‌داد و خودش هم این را ‌می‌دانست.
گریه‌اش را مخفی نمی‌کرد... اشک‌هایش را دانه به دانه می‌ریخت ولی باز هم تاکید می‌کرد و می‌گفت: من حال ِ دلم خوبه...
این صداقتش را دوست داشتم، این‌که فهمیده بود بغض و دلتنگی و گریه حتی وسط ِ روزهای خوش و حال ِ خوب ِ دل هم ممکن است باشند را دوست داشتم...
کاش یاد می‌گرفتیم... به ‌جای تقلید از مدل مو و مدل لباس‌ها و حتی اسم‌های هنرمندان این رفتارهای خوب و قشنگشان را یاد بگیریم...

+ احساساتتون رو بروز بدید... زندگی خیلی کوتاهه.


+ نوشته شده در دوشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۳:۱۴ توسط بانوچـ ـه | ۲۴ نظر

136


1. روزی که پست 133 رو نوشتم، تقریبا یه روز شلوغ در پیش داشتم، اما باز هم دلم هوای ایمیل‌بازی کرده بود و جا داره همین‌جا ازتون تشکر کنم بخاطر این همه مهربونی. از لحظه‌ی ثبت ِ اون پست تا همین امروز صبح 30 نفر برام ایمیل فرستادن که چند نفری هم چندین بار فرستادن جدا از این 30 تا (خودمم به چند نفر ایمیل فرستادم) و نکته‌ی قشنگ‌تر ماجرا این‌جاست که چند نفر از این عزیزان گفتن که ایمیلشون رو خیلی‌وقت بود چک نکرده بودن و بخاطر پست من یه سر بهش زدن و کلی حس خوب گرفتن از این‌کار و خوشحالم که هم به من حس خوب ترزیق کردید و هم من تونستم این حس خوب رو به شما انتقال بدم... مهر و مهربونیتون همیشگی :)  و تشکر ویژه‌تری از بعضی از خواننده‌های خاموش وبلاگم که تعدادیشون با این ایمیل‌بازی از خاموشی در اومدن. :)

2. روز چهارشنبه (19 آبان) هم نگار سر ِ صبحی زنگ زد که بانوچه بیا خونمون. گفتم نمی‌تونم هنوز توی رختخوابم و کامل load نشدم و باید بلند شم صبحانه‌ی بابا رو درست کنم و یه فکری هم واسه ناهار بکنم و فکر نکنم فرصت بشه بهت سر بزنم که اونم در جواب گفت: خوب پس خودم میام با هم صبحانه بخوریم و به این ترتیب اون‌روز هم با دیدن ِ دوستم حال و هوام قشنگ شد و جا داره ازش تشکر کنم هرچند اینجا رو بلد نیست و نمی‌خونه و نخواهد خوند :دی (ولی چون بعد از صبحانه سفره رو جمع کرد وظیفه بود اینجا مراتب ِ ذوقم رو اعلام میکردم :دی)

3. داشتم بین عکسای کامپیوتر می‌چرخیدم که رسیدم به این عکس، مربوط به 11 بهمن 92 (یعنی 23 سالگی ِ من :دی) اون‌موقع داشتیم از بوشهــ ـر برمیگشتیم و توی راه وقت اذان وایسادیم نماز بخونیم و ناهار بخوریم :دی، تازه با بَبَعی‌ها دست دوستی داده بودم :دی و هرجا میدیدمشون ذوق می‌کردم... اونی که پشت شاخ و برگاست منم :دی که داشتم می‌رفتم با اون یکی بَبَعی ِ سمت ِ چپ ِ عکس هم دست ِ دوستی بدم که ازم فرار کرد :دی... ولی نمیدونم چرا حس می‌کنم این یکی که جلو دوربینه داره می‌خنده :دی

4. با اینکه هنوز چند تا کتاب ِ نخونده دارم ولی باز هم یکی از کارهایی که باید هفته‌ی آینده انجام بدم رو اختصاص دادم به مراجعه به کتابخونه هم برای تمدید کارت کتابخونه و هم برای گرفتن چند تا کتاب. ( فاطمه، فاطمه است از دکتر شریعتی -  جاذبه و دافعه علی(علیه السلام) از شهید مطهری – مردان مریخی زنان ونوسی از جان گری) این کتاب‌هایی که امانت می‌گیرم چون باید سر دو هفته ببرم تحویل بدم رو علیرغم همه‌ی شلوغیام می‌شینم می‌خونم اما اونایی که نخونده موندن رو خیالم راحته که دیگه مال ِ خودمن تنبلی می‌کنم :دی
جا داره بگم که یاد اون داستانی افتادم که پدره می‌خواست پسرش رو امتحان کنه و یه تلنگر بهش بزنه بهش میگه فرق ازدواج با نمیدونم چی‌چی (شاید عشق) در اینه که در ازدواج چون خیالت راحته که همسرت دیگه مال خودته بهش محبت نمی‌کنی و همچین چیزایی کلا زدم داستان آموزنده‌ی ملت رو به فنا دادم :دی (اگر اشتباه نکنم یکی از بلاگرا این داستان رو چندی پیش توی وبلاگش گذاشته بود که الان یادم نمیاد کی بود :دی) خلاصه اگر کتاب دیگه ای میشناسید که خوب باشه معرفی کنید.


+ نوشته شده در جمعه ۲۱ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۴:۰۳ توسط بانوچـ ـه | ۱۴ نظر

سی سالگی

همیشه فکر می‌کرده‌ام، سی سالگی، زمانی‌ست که تکلیف آدم با خودش روشن است. می‌داند از زندگی چه می‌خواهد، مسیرش را مشخص کرده است. می‌داند از کدام راه برای رسیدن به فلان هدف باید برود...
سی ساله که بشوی، می‌دانی با خودت چند چندی... باید تکلیف تمام ِ کارها و راه‌ها و برنامه‌های زندگی‌ات روشن باشد. هیچ نقطه‌ی مبهمی نباید در زندگی‌ات باشد، هیچ بلاتکلیفی و سردرگمی نباید توی ذهنت باشد.
سی ساله که بشوی، مسیر ِ منظم‌تر و مشخص‌تری را قدم می‌زنی، تفریحاتت همه مشخص شده است. می‌دانی باید توانت را در کدام زمینه‌ی شغلی صرف کنی، می‌دانی با کدام دوستانت باید معاشرت کنی، می‌دانی چجور لباس‌هایی باید بپوشی و یا کدام مغازه و کافه و کتابفروشی را ترجیح می‌دهی.
سی سالگی یکجور ِ خاصی، انگار مشخص و روشن است همه چی...
این تعریف ِ سه سال ِ پیش ِ من از سی سالگی‌ست... اما حالا هرچه می‌گذرد  فکر می‌کنم هنوز هم ممکن است کسی سی ساله شود و تکلیفش نه با خودش و نه با زندگی‌اش مشخص نباشد... هنوز هم ممکن است کسی سی ساله بشود و وسط  ِ یک سردرگمی ِ عجیبی ایستاده باشد...
می‌شود سی سالگی ِ خیلی‌ها اینقدر منظم و روشن نباشد...
راستی، تعریف شما از سی سالگی چیست؟


پ.ن اورژانسی: گرچه من عاشق سی سالگی هستم، اما پیرو کامنتای خصوصیتون مبنی بر اینکه "آیا من سی ساله شدم؟" باید بگم که خیر... هنوز چند سالی مونده تا سی سالگی ِ من :)


| با هم گوش کنیم : احسان خواجه امیری - سی سالگی |

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۰۹:۵۵ توسط بانوچـ ـه | ۲۹ نظر

133. میخواهمت حتی اگر خز باشی :|

امروز یهویی دلم هوای قدیمای دنیای مجازی رو کرد...

دلم خواست مث ِ قدیما از خواب که بیدار میشم و صبحانَمو میخورم، فورا بشینم پشت سیستم و در حال باز کردن وبلاگم، ایمیلا رو هم چک کنم، اصلا دلم خواست مث ِ قدیما، یکی از دوستام بی هوا برام ایمیل بفرسته با یه متن ِ چند خطی ِ صبح بخیر، یا مثلا بنویسه: این آهنگ رو گوش کن چقدر قشنگه... یا اصلا یه سوال ساده باشه... یه حرف ساده باشه... یه ایمیل ِ ساده.

دلم تنگ شد برای قدیما... با ایمیل فرستادنامون چت میکردیم، با کامنت گذاشتنامون چت میکردیم... :(

میخوام امروزم رو بذارم یه روز خوب با ایمیل...

میشه شما هم این حس خوب رو تجربه کنید؟ به هرکی که دوست دارید ایمیل بفرستید... حتی اگر یه سلام ساده و خشک و خالی باشه... خیلی حال میده :)

شاید فکر کنید این چیزا خز شده (شنیدم که میگم) به قول بعضیا الان خیلیا ایمیل رو اجباری اونم بخاطر شغلشون یا ثبت نام و عضویت تو برنامه ها و سایت های خاصی استفاده میکنن و گذشت اون زمان که یکی ایمیل بفرسته و چت کنه از همون طریق.

اما من، مثل آدمی که یه روز صبح پا میشه و میره یکی از لباسایی که خیییییلی قدیمیه و عکس کارتون ِ بچگیاش روشه (اگر تا اون زمان منهدم نشده باشه البته) رو میپوشه... دلم یهو هوای ایمیل گرفتن کرد... حتی اگر خز باشه.


+ ایمیل من همین آدرس وبلاگمه در سرویس گوگل. (@gmail)

+ نوشته شده در يكشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۰:۴۸ توسط بانوچـ ـه | ۲۴ نظر

پاییز ِ او غم دارد...


گفت: چه خبره امسال اینقدر عاشقانه نوشتی برای پاییز؟

گفتم: خب پاییز ‌دوست‌داشتنیه، فصل قشنگیه... برا ما جنوبیا عین ِ خود ِ خود ِ بهاره ِ، اصلا بهشته... من همیشه حسای خوبی به پاییز دارم.

گفت: ولی من هیچ‌وقت حس خوبی بهش ندارم... پاییز همیشه عزیزترین‌های منو ازم گرفته... پدرم، برادرم... از وقتی پاییز شروع شده همینطور نگرانم و دلشوره دارم... نمیدونم به کدوم یکی از آدمای زندگیم بچسبم تا ایندفه پاییز ازم نگیره.

 
دیشب پرسیدم: حال مادرت چطوره؟

گفت: رفت... پاییز ازم گرفتش...

+ نوشته شده در شنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۳:۱۸ توسط بانوچـ ـه | ۲۵ نظر

آنفامیل شدگان

دیدن ِ آی‌پی‌های آشنا یک‌جور ِ خاصی تلخ است. هر وقت آی‌پی ِ آشنایی می‌بینم حس می‌کنم یکی از فامیل‌هایمان وقتی که نبوده‌ام یا خواب بوده‌ام، در ِ اتاق ِ شخصی‌ام را باز کرده و داخلش را سرک کشیده است. راستش دو سه روزی مدام در فکر تغییر آدرس بودم. اما فعلا و احتمالا به صورت ِ موقت بیخیال ِ تغییر ِ آدرس شده‌ام. این جنگ ِ با خودم، سر ِ رفتن و نرفتن باید یک‌روز برای همیشه تمام شود. آن روزی که تصمیم گرفتم با هویت ِ واقعی‌ام بنویسم فکر این روزها را هم می‌کردم. اما نمی‌دانم چرا هرچقدر هم که این روزها پیش بینی شده باشند باز هم دیدن ِ آی‌پی‌های آشنا یک‌جور ِ خاصی تلخ است.



+ نوشته شده در سه شنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۵۳ توسط بانوچـ ـه | ۲۱ نظر

129. پنج شنبه ی ستاره دار

برداشت یکم:

داشتم توی خیابون سنگی ِ بوشهر قدم میزدم و فکر میکردم کارم چقدر زمان میبره که تا قبل از ظهر خودمو برسونم خونه و به شدت از گرمای هوا اذیت میشدم و همزمان به این فکر میکردم که چرا ششم ِ آبان هستیم و بوشهر اینقدر گرمه، حتی از بندر ِ ما هم گرمتر، توی همین فکرا بودم که یه آقای مُسن اومد جلو و گفت: علیک سلام. متعجب از این طرز سلام کردن وایسادم و گفتم: سلام. کلی احوال پرسی کرد و در آخر گفت: میدونی چرا اومدم جلو بهت سلام کردم؟ گفتم: نه. گفت: بخاطر حجابت. ناخودآگاه یه لبخند نشست رو لبام و تشکر کردم، ادامه داد و گفت: این حجاب رو که دیدم از درون شاد شدم... ان شاءالله که خدا و امام حسین (ع) و فاطمه زهرا (س) نگهدارت باشن دخترم... برو مزاحمت نمیشم، برو به کارت برس. نمیتونم توصیف کنم که چقدر حالمو خوب کرد، چقدر گرما رو فراموش کردم و چه روز خوبی برام ساخت این لحن مهربون... کاش یاد میگرفتیم وقتی میخوایم به کسی بابت ِ اشتباهش یا پوششی که مورد قبول ما نیست تذکر بدیم هم همینطور دوستانه و با لبخند تذکر بدیم. 


برداشت دوم:

عمیق نگام کرد و گفت: من در وجود تو این قدرت رو میبینم که آینده ی روشنی برای خودت میسازی، تو از طرز حرف زدنت و حتی برخوردت مشخصه که چطور آدمی هستی و از یک خانواده ی اصیل. احسنت به پدرت که اینقدر به تو اعتماد داره و اجازه داده توی اجتماع باشی تا بتونی اینقدر محکم باشی و مردونه از پس خودت بر بیای. شاید توی دلت بگی "به تو چه ربطی داره" اما من به تو افتخار میکنم... من این رو در وجود تو میبینم که میتونی به هر اونچه که میخوای برسی.


برداشت سوم:

خسته و کوفته و طبق معمول با سردرد، از بوشهر رسیدم و همین که لباسامو عوض کردم و برای بابا توضیح دادم چیکارا کردم اومدم دراز کشیدم و گوشیمو چک کردم که دیدم پیام فرستاده: مرسی که هستی ثریا.


امروز رو اگر بخوام توی دفترم یادداشت کنم، باید بنویسم روزی که یه غریبه حالمو خوب کرد، روزی که کسی توانایی هامو دید، روزی که حضورم برای کسی مفید بود.



جامانده: بیان ِ جان، ای رسمش نی توی باکس رنگات، بنفش رو نذاشتی. خدا وکیلی چی ازت کم میشد عامو؟


پیوندهای روزانه رو در یابید.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۷:۲۶ توسط بانوچـ ـه | ۱۶ نظر

یک نفر با خبری خوش، سریعاً برسد!

این روزها مُدام حس می‌کنم خبری در راه است...
این روزها هر روز صُبح پنجره را باز می‌گذارم تا علاوه بر نسیم ِ خنکی که به داخل می‌آید، صدای گنجشکان را هم بشنوم و حس می‌کنم خبری در راه است...
این روزها وسط ِ آشپزی کردن‌هایم، وسط ِ آواز خواندن‌هایم، وسط ِ چک کردن ِ گوشی، مُدام گوشم به در است، یک نفر در درون ِ من می‌گوید که خبری در راه است...
پاییز که می‌رسد، من هم منتظرم... هر لحظه منتظرم یک پستچی از راه برسد و برایم پیغامی آورده باشد یا شاید نامه‌ای، شاید هم بسته‌ای... با هر صدایی از پشت ِ در، چادر ِ سفید ِ با گل‌های بنفش را می‌اندازم روی سرم و به سمت ِ در پرواز می‌کنم...
یک‌بار مامور ِ سرشماری‌ست، یک‌بار نگهبان ِ قبلی ِ ساختمان است، یک‌بار هم که اصلا کسی با ما کاری نداشت و غریبه‌ای در  واحد ِ روبرویی را می‌زد...
اذان ِ ظهر را که می‌گویند می‌نویسم: امروز هم گذشت و پُستچی نیامد.
بعد از خودم می‌پرسم، که مگر منتظر کسی هستم؟ و خودم جواب می‌دهم که نه، اما مطمئنم که خبری در راه است...
حضرت ِ پاییز هربار این حس را در من زنده می‌کند که پاییز، فصل ِ خبرهای خوب است... فصل ِ پُست‌چی ها :)


+ سمت چپ، پایین: پیوندهای روزانه فعال شد.
+ نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۷:۴۴ توسط بانوچـ ـه | ۱۳ نظر
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان