ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

92. اخبار وبلاگستان را از اینجا بشنوید...

پست روزنامه ی وبلاگستان را که می نوشتم هیچ امیدی نداشتم که این ایده به این سرعت اجرایی شود، وقتی حمایت های شما را در کامنت هایتان میدیدم، وقتی دو سه نفری در پست هایشان از آن نوشتند و تعدادی اجازه گرفتند که این ایده را اجرایی کنند، حتی آن وقتی که تعدادی از خوانندگان اعلام آمادگی کردند که برای اجرایی شدن ِ این طرح به من کمک کنند، ته ِ دلم یکجورهایی حال ِ خوبی داشت... از اینکه هستند کسانی به جز من که به روزنامه دار شدن وبلاگستان علاقمندند...

همانطور که به دوستان هم گفته بودم رادیو بلاگی ها اولین گزینه ای بود که می توانست این ایده را اجرایی کند... رادیویی که از ابتدای فعالیتش با خلاقیت هایی که بروز داد مخاطبین زیادی را جذب کرده و شور و هیجان خاصی به وبلاگستان بخشیده است... با مطرح شدن این ایده در جمع تیم رادیو بلاگی ها فوراً تصمیم به اجرایی شدن آن گرفتیم و با کمی تغییر روزنامه ی وبلاگستان را به هفته نامه ی رادیو خبر بلاگی ها تبدیل کردیم و با انتشار اولین شماره و حمایت های شما انگیزه ای پیدا کردیم تا این حرکت جدید را ادامه دهیم... با ما همراه باشید...

 

 
:: اگر این بخش رو دوست داشتید حمایت کنید از دوستاتون تا بیشتر انگیزه بگیریم . 
   رادیو بلاگیهایی که حالا داره به بلوغ میرسه :)
 


+ نوشته شده در شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۰:۳۵ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

91. چه خوانده ام؟ (2)

من زنده ام - معصومه آباد


من زنده ام را اگر بگویم با روح و جانم خوانده ام اغراق نکرده ام، کتابی بس شیرین و جذاب به قلم معصومه آباد که خاطرات زندگیش را به خصوص در زمان اسارت در جنگ تحمیلی ِ هشت ساله نوشته است، با خواندن این کتاب نه تنها خسته نمی شوید که شاید مثل من پاسخ بسیاری از سوالاتتان را هم بگیرید...


+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۳۷ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

90. ماه عاشقی

شروع ِ قشنگ ترین ماه ِ خدا رو بهتون تبریک میگم...

امیدوارم دعا برای من رو فراموش نکنید :)


+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۷:۰۴ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

89. بخوانید مرا... تا استجابت کنم شما را (موقت)


دوستان و خوانندگان ِ عزیز، در صددیم مثل هر سال، ختم ِ گروهی ِ قرآن رو داشته باشیم، علاقمندان برای اطلاعات بیشتر پیام بذارن.

(زمان محدود)

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۷:۳۷ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

گمنام نیستید... ما گمتان کرده ایم...

اولین بار نبود که می آمدم آنجا، بارها آمده بودم، با دوستان، با خانواده... خودتان که بودید؟ خودتان که می دیدید؟

ولی دیشب یک طور ِ عجیبی بود... حس ِ عجیبی داشت... می دانستم این حس عجیب از کجا سرچشمه می گیرد اما باز هم مرا درگیر خودش کرده بود...

وقتی رسیدم و زیارت کردم، همین که انگشتم به سنگ مزارتان خورد حس کردم سنگ ها جان دارند، حس کردم سنگ نیستند...

سرم را بلند کردم بگویم: این سنگ ها جان دارند چشمم خورد به "یا ناظر" و لب بستم...

http://s7.picofile.com/file/8252784276/IMG_20141123_081621.jpg

مُهر را که برداشتم، دوستم جانماز را آورد... وقتی جانماز را پهن کردم پایین مزارتان دلم میخواست سجده هایم را طولانی تر بردارم...

اصلا اگر کسی آنجا نبود بعد از نمازم سر به زمین میگذاشتم و بغضم را می شکستم...

اصلا اگر کسی آنجا نبود تمام حرف هایم را با صدای بلند می گفتم و نیازی نبود همه را توی دلم مرور کنم...

لبخندهایتان را احساس میکردم و مطمئن بودم که مرا به خواهری پذیرفته اید...

کفش هایم را که پوشیدم... بهترین هدیه را گرفتم... درست پایین پله ها... چند قدم آنطرف تر... حرف های خدا به من لبخند می زدند...

http://s7.picofile.com/file/8252784126/IMG_20141123_080904.jpg


+ عکس ها از خودمه :)

+ نوشته شده در سه شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۷:۳۲ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان