رادیو بلاگی ها :)

http://s6.picofile.com/file/8224991334/radioblogiha.jpg

یادتونه چقدر گله مند بودیم از وضع تأسف بار بلاگستان؟ از وبلاگ هایی که تعطیل شدن؟ وبلاگ نویس هایی که شبکه های اجتماعی رو چسبیدن و بیخیال ِ وبلاگاشون شدن... چقدر دلمون میخواست بازم همون حال و هوا برگرده به فضای وبلاگ نویسی؟


خب، حالا وبلاگ نویس های عزیز یه "یا علی" گفتن و دارن از طریق همین شبکه های اجتماعی احترام ِ وبلاگ نویسی رو برمیگردونن :)

قراره باز هم انگیزه و شوق ِ قشنگی ایجاد بشه بین وبلاگ نویس ها و همه مون وبلاگامون رو آب و جارو کنیم و دوباره بنویسیم :)


صفحات در حال فعالیت رادیو بلاگیها در فضای مجازی:

تلگرام : Telegram.me/blogiha

اینستاگرام: Instagram.com/blogiha


کمی توضیح در مورد قسمتی از رادیو بلاگی ها: پشت صحنه ی رادیو بلاگی ها

و       اندر احوالات ِ رادیوی وبلاگ هامون


اگه سوالی در مورد ِ رادیو بلاگی ها داشتین یا دوست داشتین پیشنهادی بدین از طریق ِ تلگرام به این آیدی پیام بدین:

Telegram.me/pelake23



+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۲۷ توسط بانوچـ ـه | ۵ نظر

زن

        "زن"


پایان ِ یک زن مُردن و مدفون شدن؟ هرگز !

آغاز ِ یک زن با کسی خوابیدن است؟ اصلا !

زن، روح ِ پاک و قلب ِ سرشار از غمی دارد

با زن نباید جنگ احساسی کنیم اصلا !


زن یک گل است، آیینه است، رازی عجیب در سینه است

زن نقطه ی آغاز ِ عشق و یک دل ِ بی کینه است

آغاز ِ یک زن با کسی خوابیدن است؟ اصلا !

زن از همان بدو ِ تولد، یک زن است


قلب ِ زن از عشق ِ عمیقی ریشه میگیرد

هرجا که لازم باشد این زن تیشه میگیرد

با تیشه می افتد به جان ِ هر که عاشق نیست

زن از خودش، یعنی ز یک زن ریشه میگیرد


زن لشکر است، توپخانه است، یک پادگان ِ کامل است

زن می تواند برکند یک مملکت را، چون زن است

پایان ِ یک زن مُردن و مدفون شدن؟ هرگز !

از قلب ِ زن گر عشق رود او سرنوشتش مُردن است


| ثریا شیری - بیستم ِ آذر ماه ِ سال ِ یک هزار و سیصد و نود و چهار ِ شمسی |


+ "زن" با صدای خودم (کلیک) (رمزگذاری شده)

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۵۲ توسط بانوچـ ـه | ۶ نظر

ای که از درد ِ دلم باخبری، قرص دل درد مرا کی میخری؟

خستگی های جسمی خیلی بی ارزش هستند، چون میدانی که دوای دردشان استراحت است، خستگی های روحی اما خیلی خطرناک اند، چون در اینجور مواقع یا باید خودت برای حال ِ دلت نسخه بپیچی، یا این کار را به دیگرانی که شاید تخصصش را داشته باشند و شاید هم نه، بسپری!
نتیجه همیشه غیرقابل پیش بینی ست... درست مثل ِ پنالتی های آخر ِ فوتبال!
هرچقدر هم خودتان را بشناسید و دلتان را، باز هم روحتان که خسته میشود نسخه پیچ کردنش هرچقدر هم کار آسانی به نظر برسد اما نتیجه گرفتنش نامشخص است...
دوای درد ِ دلتان را پیدا کنید قبل از آنکه دیر شود...


+ نوشته شده در شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۵۹ توسط بانوچـ ـه | ۱۰ نظر

ترس...

http://images.persianblog.ir/881933_ODK5epQ1.jpg


انگار باید بعضی وقتا یه چیزایی یا یه کسایی رنگ ِ تهدید بگیرن تا حواسمون بهشون جمع بشه، تهدید به رفتن و از دست دادن! وقتی به این حالت برسه اونوقت چهار چشمی حواسمون هست که نکنه از دستش بدیم، نکنه بره، نکنه بمیره، نکنه نابود بشه، نکنه دیگه نداشته باشمش، نکنه خراب بشه و از دست بدمش... بعد سعی میکنیم بیشتر از پیش حواسمون رو جمع کنیم که از دستش ندیم... مواظبتی که با ترس ِ از دست دادن همراه میشه و باز هم نمیتونیم لذت ِ بودن و داشتنش رو اونطور که باید حس کنیم...

+ نوشته شده در شنبه ۷ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۲۷ توسط بانوچـ ـه | ۹ نظر

یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم


تا حالا به چنین مشکلی برخورد کرده اید؟! کلافه اید، افسرده اید، بی حوصله اید... هم میدانید مشکلتان چیست و هم نمیدانید... بعد این وسط ها یک نفر پایش را توی یک کفش میکند که شما باید دقیقاً به او توضیح بدهید که مشکلتان چیست و چه میخواهید... و شما کلمه ها را هر طور بچرخانید باز هم نمیتوانید حال خودتان را توصیف کنید... نتیجه چه میشود؟ کلافه تر و بی حوصله تر و عصبی تر میشوید... که چرا نمیتوانید شرح حال ِ دقیقی ارائه دهید آنطور که طرف مقابلتان دقیقاً بداند شما چه دردی دارید؟... یا چرا طرف مقابلتان آنقدر زیرک نیست که نگفته حال شما را بفهمد؟! اینطور مواقع طرف مقابل بنابر تشخیص و برداشت ِ خودش درد ِ شما را شناسایی میکند و نسخه میپیچد... تشخیصی که با حال ِ شما زمین تا آسمان فرق دارد!

کلمه ها را هزار جور چرخاندم، هزار جمله ی متفاوت ساختم که بتوانم منظورم را برسانم، اشکال از او نبود، من نمیدانستم دردم را چگونه باید بیان کنم... در آخر گفت: "من فکر میکنم که تو زیادی خودت را دست کم گرفته ای" و من یکهو به خروش آمدم که "نهههه اتفاقاً من فکر میکنم که از خودم توقع زیادی داشته ام و حالا چون به نتیجه نرسیده ام عصبی شده ام و از زمین و از زمان و بیشتر از همه از خودم شاکی ام"

شاید اشتباه همین باشد... آدم همیشه باید از خودش توقع زیادی داشته باشد، بلند پروازی و خیال پردازی نکند اما ایده آل گرا باشد... خودش را در نقطه ی اوج هر کاری و هر راهی بخواهد... اما توی رویا غرق نشود، واقعیت را هم ببیند... من هدف تعیین کرده بودم اما راه های رسیدن به هدف را... نه!

شاید گمان میکردم که حالا که من اهداف ِ زندگی ام را تعیین کرده ام پس راه ِ رسیدن مشخص است و حالا اگر مانعی هم باشد آنقدر نیست که مشکل ساز شود... بعد توی همان راه به بن بست خورده ام و فکر نکرده ام که خودم راه را اشتباه آمده ام... کز کرده ام یک گوشه و کلافه و عصبی به شانس و تقدیر ِ بدم لعنت فرستاده ام!

یک نفر به من بگوید آیا دختری که در آستانه ی بیست و پنج سالگی قرار گرفته است هنوز هم می تواند از اول شروع کند؟! با دست خالی؟ با ذهن خالی؟ با جیب ِ خالی؟


 پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله :

قالَ اللّه‏: عَزَّوَجَلَّ... اِذا قالَ العَبدُ: «بِسمِ اللّه‏ِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ» قالَ اللّه‏ُ ـ جَلَّ جَلالُهُ ـ : بَدَاَ عَبدى بِاسمى، وَ حَقٌّ عَلَىَّ اَن اُتـَمِّمَ لَهُ اُمورَهُ و اُبارِکَ لَهُ فى اَحوالِهِ؛

خداوند فرمود: «... هرگاه بنده بگوید: بسم اللّه‏ الرحمن الرحیم، خداى متعال مى‏گوید: بنده من با نام من آغاز کرد. بر من است که کارهایش را به انجام رسانم و او را در همه حال، برکت دهم».

(عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 269، ح 59)

+ نوشته شده در يكشنبه ۱ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۴۵ توسط بانوچـ ـه | ۷ نظر
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان