ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

"من"هایی که زاییده‌ایم... (باز نشر)

یک روز، دوستی از من پرسید: "چرا اینقدر نوشتن از خودت و خواندن ِ دیگران را دوست داری؟" و من فوراً جواب دادم که "چون آدم‌ها را از نوشته‌هایشان می‌شود شناخت، نوشته‌ها از درون می‌آیند و کاملاً خالص و بی‌آرایشند"!
بعدها و در مرور ِ زمان، آن دوست رفت، یعنی خودم خواستم که برود، یک‌روز یک‌هو تصمیم گرفتم که در روابطم تجدید ِ نظر کنم و او دیگر نباشد، آدم‌هایی که باعث می‌شوند من خودم نباشم را اصلا دوست ندارم، و او می‌خواست که من خودم نباشم، در گیر و دار ِ تجربه‌ی یک عشق ِ عمیق بود که بهش گفتم: "همیشه می‌تونی روی کمک من حساب کنی" و بعد لبخند زده بودم و شماره‌اش را پاک کرده بودم، خودش هم فهمید که دیگر "دوست" نیست، تبدیل شده است به یک "آشنا". بعد از آن دیگر خبری از او نداشتم و کم‌کم حتی فراموشم شد...
اما حالا، اگر دوباره او را ببینم، اگر شماره‌ای از او به دست بیاورم، اگر بتوانم ردی از او بگیرم، دعوتش می‌کنم به یک کافه در شهر و همانطور که بستنی خوردنش را تماشا می‌کنم از او می‌خواهم که دوباره همان سوال را تکرار کند:
"چرا اینقدر نوشتن از خودت و خواندن ِ دیگران را دوست داری؟"
این دفه کاملاً با تأمل خواهم گفت: "روزی فکر می‌کردم که آدم‌ها را از نوشته‌هایشان می‌شود شناخت، نوشته‌ها از درون می‌آیند و کاملاً خالص و بی‌آرایشند، ولی حالا فکر می‌کنم که اینطور نیست، بعضی‌ها آنطور که دوست دارند باشند می‌نویسند، آنطور که در رویا فکر می‌کنند، آنطور که دوست دارند شخصیتشان باشد، حالا تشخیص ِ نوشته‌های خالص از نوشته‌های رنگ عوض‌کرده کمی سخت شده... اویی که ادعا می‌کند کتاب‌خوان است ممکن است حوصله‌ی یک صفحه خواندن ِ کتاب در روز را هم نداشته باشد ولی دوست داشته باشد که فرد ِ کتاب‌خوانی باشد، اویی که ادعا می‌کند ظاهر ِ آدم‌ها برایش مهم نیست، ممکن است کسی را بخاطر ِ کوتاهی ِ قد، چاق یا لاغر بودن، آرایش کردن یا نکردن و هزار پارامتر ِ ظاهری ِ دیگر از روابطش کنار بزند ولی دوست داشته باشد که آدم ِ ظاهربینی نباشد، اویی که ادعا می‌کند نظر دیگران برایش مهم نیست، ممکن است در طول ِ روز بارها بخاطر حرف‌هایی که پشت سرش بوده رنجیده باشد ولی در باطن دوست دارد که همچین آدمی نباشد، گاهی فکر می‌کنم شاید نوشتن بهانه‌ی خوبی‌ست که "من" را آنطور که دوست داریم بسازیم و بشناسانیم ولی گاهی یادمان می‌رود، نوشتن و خواندن برای پرورش ِ روح و شخصیت است، قرار نیست نوشته‌هایمان را بنویسیم و بعد فراموششان کنیم، ما در قبال هر کلمه و جمله‌ای که نوشته‌ایم مسئولیم..."
دوست دارم همه‌ی این‌ها را به آن آشنا بگویم و بعد دوباره شماره‌اش را پاک کنم و مواظب ِ آدم‌هایی که وارد زندگی‌ام می‌کنم باشم...

(این مطلب رو در تاریخ ِ 16 مرداد 94 نوشتم، حس کردم برای این‌روزهای غرق‌شدگی در کانال‌ها و نوشته‌های متنوعی که معلوم نیست نویسنده‌اش چقدر مسئولیت‌پذیر است، به درد می‌خورد - لینک مطلب)
+ نوشته شده در يكشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۴۹ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

بسم‌الله :)

بِسْمِ اللَّه الْرَّحْمَنِ الْرَّحِیمِ‏

به نام خداوند بخشنده‌‏ى مهربان‏


تا حالا به این فکر کردین که چرا میگن اول ِ هر کاری بسم‌الله بگو؟!

یا مثلا شده به این فکر بیفتین که گفتن یا نگفتن ِ بسم‌الله تاثیری هم توی انجام شدن یا نشدن ِ اون کار داره؟!


در اقوام و ملت‌های مختلف، رسمه که کارهای مهم و با ارزششون رو به نام یکی از بزرگان ِ مورد ِ احترامشون شروع می کنند که یه جور جنبه‌ی تبرک کردن یا مبارک شدن برای اون کار پیدا می‌کنه. خب هر قوم و ملتی هم ممکنه اعتقادات صحیح یا فاسدی داشته باشه و حتی ممکنه یه قوم کارها رو به اسم بت‌ها شروع کنن یا یه قوم دیگه به اسم خدا و اولیای خدا... مثلاً: توی جنگ خندق، اولین کلنگ رو پیامبر اکرم بر زمین زد...

یا نمونه‌های دیگه َش:

1- دیدین بعضیا میخوان یه ساختمونی، پارکی یا یه پروژه‌ی تکمیل شده رو افتتاح کنن؟ کلنگ اونجا رو کی می‌زنه؟ رُبان ِ اون‌جا رو کی قیچی می‌کنه؟ مسئولین... چرا؟ چون مورد ِ احترام هستن و مثلا بزرگ ِ اون حوزه یا شغل به حساب میان (حتی شده به اجبار :دی)

2- یا عروس و دومادی که می‌خوان وسایل ِ خونشون رو بچینن، اول از همه قرآن رو می‌برن توی خونه.

3- یا رسم و رسوماتی که از قبل وجود داشته و مثلا تا بزرگ ِ سر ِ سفره (پدر، پدر بزرگ، مادربزرگ، ...) شروع به غذا خوردن نکرده بود کسی لب به غذا نمی‌زد...

4- یا یه نمونه‌ی خیلی عامیانه‌ترش... عاشق و معشوقا رو دیدین؟ می‌خوان آبمیوه بخورن، به طرف ِ مقابلشون میدن ولو در حد ِ یک قُلُپ (در حالت ِ خوشبینانه :دی) که اون از آبمیوه بخوره و مزه ی عشق در اون آبمیوه تکثیر بشه (والا اینا همش الکیه، جز مواد افزودنی هیچی توی اون آبمیوه نیست :/)

5- یا مثلا عید میشه، اول از همه زنگ می‌زنیم به مادرمون تا تبریک بگیم...


حضرت على علیه‌السلام فرمود: «بسم‌‏اللَّه»، مایه برکت کارها و ترک آن موجب نافرجامى است.

همچنین آن حضرت به شخصى که جمله‌‏ى «بسم‌‏اللَّه» را مى‌‏نوشت، فرمود: «جَوِّدها» آنرا نیکو بنویس.


خوب می‌دونیم که سفارش شده موقع ِ شروع ِ هرکاری "بسم‌الله" بگیم: خوردن - خوابیدن - نوشتن - سوار شدن بر مرکب - مسافرت

حتی اینم می‌دونیم که اگر حیوانی بدون نام خدا ذبح بشه، حرام گوشت میشه


در حدیث مى‏‌خوانیم: «بسم‌‏اللَّه» را فراموش نکن، حتّى در نوشتن یک بیت شعر.

و روایاتى در پاداش کسى که اوّلین بار «بسم‌‏اللَّه» را به کودک یاد بدهد، وارد شده است.


اما این سوال هنوز هم وجود داره که چرا؟ چرا سفارش شده اول ِ هر کاری بسم‌الله بگیم؟!

بهترین پاسخ به این سوال اینه که: همه‌ی ما می‌دونیم که محصولات و کالاهای ساخت یه کارخونه، آرم و علامت ِ اون کارخونه رو داره، ربطی هم به تعداد و اندازه و رنگ نداره، مثلا یه کارخونه‌ی چینی‌سازی، علامت ِ خودش رو، روی تمام ظروف میزنه، چه ظرف بزرگ باشه و چه کوچیک...

حتی پرچم هر کشوری هم بر فراز ِ ادارات و مدارس و پادگان‌ها و کشتی‌ها و میز اداری اون کشور هست...

و بسم‌الله هم علامت و نشانه‌ی مسلمان بودنه... ما میگیم به نام خدا... یعنی خدا رو می‌پرستیم، خدا برای ما مقدس و بزرگترینه... پس همه‌ی کارهامون رو با اسم خودش شروع می‌کنیم.




1. «بسم‌‏اللَّه» نشانگر رنگ و صبغه‏‌ى الهى و بیانگر جهت‌‏گیرى توحیدى ماست.
2. «بسم‌‏اللَّه» رمز توحید است و ذکر نام دیگران به جاى آن رمز کفر، و قرین کردن نام خدا با نام دیگران، نشانه‏‌ى شرک. نه در کنار نام خدا، نام دیگرى را ببریم و نه به جاى نام او
 3. «بسم‏‌اللَّه» رمز بقا و دوام است. زیرا هرچه رنگ خدایى نداشته باشد، فانى است.
 4. «بسم‏اللَّه» رمز عشق به خدا و توکّل به اوست. به کسى‏‌که رحمان و رحیم است عشق مى‏‌ورزیم و کارمان را با توکّل به او آغاز مى‌‏کنیم، که بردن نام او سبب جلب رحمت است.
 5. «بسم‌‏اللَّه» رمز خروج از تکبّر و اظهار عجز به درگاه الهى است.
 6. «بسم‏‌اللَّه» گام اوّل در مسیر بندگى و عبودیّت است.
 7. «بسم‌‏اللَّه» مایه فرار شیطان است. کسى که خدا را همراه داشت، شیطان در او مؤثّر نمى‏‌افتد.
 8. «بسم‏‌اللَّه» عامل قداست یافتن کارها و بیمه کردن آنهاست.
 9. «بسم‏‌اللَّه» ذکر خداست، یعنى خدایا! من تو را فراموش نکرد‌ه‏‌ام.
 10. «بسم‌‏اللَّه» بیانگر انگیزه ماست، یعنى خدایا هدفم تو هستى نه مردم، نه طاغوت‏‌ها و نه جلوه‌‏ها و نه هوس‏‌ها.
 11. امام رضاعلیه السلام فرمود: «بسم‌‏اللَّه» به اسم اعظم الهى، از سیاهى چشم به سفیدى آن نزدیک‏تر است.



این مطالب رو (به جز چند تا از مثال‌ها) از اینجا و بخش تفسیر برداشتم و سعی کردم محاوره‌طور بنویسمش، چقدر خوبه که همیشه "بسم‌الله" بگیم و همیشه حضور خدا رو حس کنیم :)

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۰۱ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

تو مو می‌بینی و من پیچش ِ مو

وزش ِ باد ِ شدید، از صبح تیتر ِ اول ِ روزنامه‌ها بود...
زنی در خیابان راه می‌رفت، چادرش را باد برد، روزنامه‌‌ها تیتر زدند، «باد ِ وحشی، چادر از سر ِ یک زن برداشت»!
دختری آن‌طرف‌تر در جدال ِ میان ِ موهای بیرون ریخته از زیر ِ روسری‌اش با مُد بود، باد روسری از سر ِ دختر برداشت... روزنامه‌ها تیتر زدند «دومین قربانی ِ این باد دختری بود با موهای بلند»!
بادبادکی اسیر ِ یک نخ در دستان ِ کودکی، به پرواز در‌آمد، کودک می‌خندید، روزنامه‌ها تیتر زدند «باد ِ مهربان، همبازی ِ کودکان شده است»!
آنطرف‌تر کسی بود بی‌صدا، بی‌هیاهو، بی‌‌ هیچ اتفاق ِ قابل ِ نشری... که برای چادر ِ رها در باد و موهای به رقص درآمده شعر می‌گفت...!

او شاعری بود که از چشم ِ همه‌ی روزنامه‌ها مخفی ماند...



|  از سری نوشته‌های یهویی و بدون ِ ویرایش ِ فروردین 96 |


+ نوشته شده در يكشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۵۲ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

دخیل بسته‌ام...

http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1395/5/24/4995640_935.jpg


دخیل بسته‌ام به تو، که زود راهی‌ام کنی

یا به طوس رسانی‌ام، یا کربلایی‌ام کنی


| ثریا شیری |


+ هفت مرداد ان‌شاءالله راهی هستم بعد از دو سال :)


+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۳۸ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

گاهی به کتاب هایت نگاه کن!

درسته ناخواسته کم‌پیدا هستم، اما به بازی‌های وبلاگی تا جایی که در جریان قرار بگیرم و بتونم نه نمی‌گم :دی (البته اگه جذابیت داشته باشه :دی)

به دعوت ِ ماهی کوچولو، دعوت شدم به بازی ِ وبلاگی ِ "گاهی به کتاب‌هایت نگاه کن" که هولدن شروع کرده.

من معمولا هر کتابی رو که برمی‌دارم بخونم، حتما صفحه‌ی اول و یادداشتی که نوشته شده رو می‌خونم، و هر بار بخاطر ِ اون کتاب‌های بدون ِ یادداشتی که تحویل گرفتم حسرت می‌خورم. کتاب‌هایی که خودم برای خودم خریدم هم یه نوشته دارن حتی در حد یک تاریخ.


سال ِ 91، چند روز بعد از تولدم، یکی از دوستای قدیمم رو ملاقات کردم به عنوان هدیه‌ی تولدم سه تا کتاب بهم داد و 4 تا کتاب ِ دیگه هم که یکی از دوستاش بهش داده بود رو به من داد، اولین و آخرین باری بود که یه‌جا و یهویی 7 تا کتاب از کسی هدیه گرفتم، اون دوستم آدم ِ کتاب نخونی! بود و اون دیدار قرار بود آخرین دیدار ِ ما باشه، بعد از 5 سال، هنوزم وقتی بهش فکر می‌کنم خوشحال می‌شم که به‌جای دور انداختن ِ کتاب‌ها تصمیم گرفت اونا رو به کسی هدیه بده که کتاب رو دوست داره، یعنی آدم اگر می‌خواد از کسی برای همیشه خداحافظی کنه اینطوری خداحافظی کنه، هم بار ِ علمی ِ زیادی داره :دی و هم هر وقت طرف ِ مقابل یادش میاد لبخند می‌نشینه رو لب‌هاش :دی

(این سه تا عکس که در واقع تفاوتی هم در متن ندارن و تنها نشونه‌ی تمایزشون، کادر ِ چاپ‌شده‌ی توی صفحه‌ی کتابه، همون سه تا کتابی هستن که برای تولدم خریده بود)

         


و اینم عکس چهار تا کتابی که هدیه گرفته بود و به من داد:


     


اولین و آخرین کتابی که با امضای خود ِ نویسنده(شاعر) به دستم رسید (که اونم خودم حضور نداشتم و یکی از دوستان زحمتشو کشید :دی) البته همیشه فکر می‌کردم نویسنده‌ها و شاعران و در کل، هنرمندان، خط ِ خوبی دارن که الحمدالله با این دست‌نوشته درهای روشنی از این تفکر بر من گشوده شد :دی

 


به ترتیب به مناسبت ِ تولدم سال ِ 95 (از دوستم زیبا)، سال ِ 93 (از داداشم)، سال ِ 88 (از یکی از دخترای فامیل)


     


یکی از بزرگترین و بهترین اتفاقات ِ خوب ِ دنیای مجازی همیشه آشنایی با آدمایی بوده که بعد از مدتی اسمشون میشه دوست، رفیق و لحظه‌های قشنگ ِ زیادی رو با هم چه از دور و چه از نزدیک تجربه می‌کنیم، دست‌نوشته‌های سه دوست ِ عزیز ِ مجازی که البته سومیشون الان دیگه نیستش... (ری‌را و ساجده)

     


سعی کردم گلچین کنم که تعدادشون زیاد نشه، ولی انگار باز هم زیاد شد :دی

(برای دیدن ِ عکس‌ها با اندازه‌ی اصلی روی آن‌ها کلیک کنید)


من هم در ادامه‌ی این بازی ِ وبلاگی، از همه‌ی دوستان دعوت می‌کنم این بازی رو انجام بدن و به طور ِ ویژه دعوت می‌کنم از: میرزا، دکتر سین، آقاگل، حنا، پرنده سفید و نگین :)

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۳۶ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

قدرتی به نام ِ عُرف

ما چرا درس می‌خوانیم؟ چرا کتاب می‌خوانیم؟ چرا مسافرت می‌رویم؟ چرا اخبار ِ روز ِ دنیا را دنبال می‌کنیم؟ و مهم‌تر از آن چرا اصرار داریم خودمان را یک انسان ِ عاقل و روشنفکر و اهل ِ تحلیل نشان دهیم؟ چرا این‌کارها را انجام می‌دهیم وقتی دیدگاهمان هیچ پیشرفتی ندارد؟ چرا بر سر مسائل ِ خرافاتی آنقدر کورکورانه می‌مانیم؟ مسائلی که هیچ دلیل ِ علمی و شرعی پشتشان نیست؟! فلان کار را بد می‌دانیم و یک عمر نه تنها خودمان را از انجام دادنش منع می‌کنیم بلکه به اطرافیانمان هم تحمیل می‌کنیم که فلان کار را انجام ندهند، حتی اگر کسی از ما علت را سوال بپرسد جوابی نداریم بدهیم جز: "نمی‌دونم، ولی قدیمی‌ها اینو گفتن" یک فرد را، یک شغل را، یک طایفه را طرد می‌کنیم فقط برای اینکه از قدیم این روند وجود داشته است و ما آدم‌های روشن‌فکر ِ تحلیل‌گر ِ تحصیل‌کرده‌ی سفر رفته‌ی کتاب‌خوان ِ پیگیر ِ اخبار، بدون ِ هیچ دلیلی به این خرافات دامن می‌زنیم، جالب است که برای اینکه ثابت کنیم آدم ِ عاقل و روشن‌فکری هستیم در هر جمعی که نشستیم شروع می‌کنیم به اثبات ِ نبودن ِ خدا و از هر که با ما مخالفت می‌کند فوراً می‌خواهیم وجود ِ خدا را برای ما ثابت کند، اما وقتی یک‌نفر از ما می‌خواهد که در مقابل ِ این عُرف، این رسم، این فکر ِ خرافه دلیل و مدرکی ارائه دهیم می‌گوییم: "از قدیم همینطور بوده"...
اگر قرار است هیچ دانشگاهی، هیچ کتابی و هیچ مسافرتی برای رشد ِ فکری ِ انسان‌ها کمک نکند، پس این‌همه تلاش می‌کنیم که باسواد شویم که چه شود؟ کجای دنیا را قرار است بگیریم وقتی یک‌سری مسائل ِ بی‌پایه و اساس را جوری می‌پذیریم که تمام زندگیمان را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد؟

+ اگر دوست داشتید، از اعتقادات ِ خرافاتی ِ محل ِ زندگیتان که تبدیل به عُرف شده است، بگویید و عکس‌العملتان در مقابل ِ این خرافه‌ها را هم بیان کنید. 
+ نوشته شده در يكشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۲۹ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

تمدید ِ فراخوان ِ خبرنگار شو!



ما بچه‌های رادیوبلاگی‌ها از انتقاد ِ سازنده به شدت حمایت می‌کنیم، از اونجا که رادیوبلاگی‌ها از شما جدا نیست و همه عضوی از این خانواده هستیم :دی و از اونجا که اصل ِ هدف ِ رادیوبلاگی‌ها رونق و انگیزه و روند ِ رو به بهبود ِ فضای وبلاگ‌نویسی هست، ما انتقادپذیر هستیم تا بتونیم بهتر بشیم، انتقادهای زیادی به رادیو وارد هست، ما هم قبول داریم، حالا اومدیم یه بار هم میکروفون رو بدیم به شما...

بنویسید، طنز بنویسید، سوژه کنید (ترجیحاً پست ِ وبلاگ ِ بچه‌های خود ِ رادیو سوژه بشه)، خبر بنویسید، گویندگی کنید و صداتون رو برای ما بفرستید...

به مناسبت ِ یک ساله شدن ِ بخش ِ دوست‌داشتنی ِ خبر، این فراخوان رو گذاشتیم که شما هم در جریان ِ کاری که ما انجام می‌دیم باشید... گفتید ماه رمضونه و امتحان داریم، ما هم فرصت ِ شرکت توی فراخوان رو تا 15 تیر تمدید کردیم...

همه می‌تونن توی این فراخوان شرکت کنن و حتی دوستانشون رو هم به شرکت در این فراخوان دعوت کنن، پس تا فرصت تموم نشده خبرنگار شو!


من دعوت می‌کنم از همه‌ی کسایی که این پست رو می‌خونن و دعوت ِ ویژه از نگین، فرشته و اَسی :)

+ نوشته شده در چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۲۹ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

یه کار ِ خوب، یه عالمه حس ِ خوب، یه عالمه دوستای خوب :)

سال‌ ِ گذشته تصمیم گرفتم ختم قرآن دسته‌جمعی داشته باشیم، خیلی خوب بود و تجربه‌ی شیرینی بود، وقتی ختم جدیدی شروع می‌شد و نیت ِ قرآنمون به یکی از دوستان می‌رسید خیلی خوشحال می‌شدن و از خوشحالی ِ اونا خیلی بهم آرامش تزریق می‌شد، از همین ختم ِ دسته‌جمعی ِ سال ِ گذشته دوستای خوبی پیدا کردم و امسال وقتی ماه رمضون رسید باورم نمی‌شد یک‌سال گذشته از شروع ِ دوستی ِ خدایی‌مون :)

امسال به این نیت که حس ِ خوب ِ قرآن خوندن ِ گروهی رو دوباره تکرار کنم باز هم ختم ِ قرآن گذاشتیم و همون دوستایی که از پارسال با هم آشنا شدیم کمک کردن و در نهایت با تعداد ِ بیشتر نزدیک به 58 نفر این ختم ِ قرآن رو ادامه دادیم و خدا رو شاکرم که تونستیم تا پایان ِ ماه ِ رمضان، 25 ختم ِقرآن به صورت ِ گروهی داشته باشیم... و خوشحال‌ترم که دیشب بعد از افطار یکی از دوستان ِ شرکت‌کننده در ختم بهم پیام داد و گفت که حاجت ِ بزرگش برآورده شده و اینو مدیون ِ دعاهای خالص ِ دوستان ِ قرآنی می‌دونه که به اندازه‌ی یه ختم ِ کامل ِ قرآن دعاش کردن...

امیدوارم همه حاجت‌روا بشیم و اونچه که به صلاحمونه برامون رقم بخوره... اگر توکل کنیم به خدا مطمئناً بهترین‌ها برامون پیش میاد :) 

اول، عرض ِ تشکر و خداقوت به دوستانی که توی این یک ماه همراهی کردن بخصوص دوستانی که در نوشتن ِ برنامه‌های روزانه و آیه‌ها، ترجمه‌ها و تفسیرهای قرآنی به من کمک کردن.

دوم عذرخواهی می‌کنم اگر روزی برنامه‌ دیر به دستتون رسید یا بهرحال از روند ِ کار ناراضی بودید، متاسفانه ناخوش‌احوالی که گریبانم رو گرفت دلیل ِ بی‌نظمی‌ها شد که البته به لطف ِ حضور  و کمک ِ دوستان ِ گلم، جبران شد :)


همونطور که در پست ِ قبل گفتم، یکی از دوستان ِ شرکت‌کننده در ختم ِ دسته‌جمعی ِ قرآن (ایشون)، خواستن که از هنرشون به 14 نفر از همراهانمون یادگاری بدیم، یادگاری‌هایی که شاید در نگاه ِ اول، ارزش مادی ِ خاصی نداشته باشن، اما صرفا جهت ِ یادگاری بابت ِ یک ماه همراهی هست و با یک نیت ِ خوب و کلی حس ِ خوب قراره اهداء بشه...


قرعه‌کشی رو با یک ربات در تلگرام انجام دادم به این صورت که اسم ِ همه رو وارد کردم و این ربات هر بار به صورت تصادفی یک اسم تحویل می‌داد دوستانی که اسمشون رو اعلام می‌کنم لطفا به من کامنت بدن یا در تلگرام پیام بدن و آدرس و شماره تلفنی که حتما جوابگو هستن رو برام بذارن برای ارسال ِ یادگاری‌ها :)


1- بانوی دی‌ماه

2- نگار کشت‌ریز

3- زهراعک

4- خانم مهردخت

5- لیمو

6- خانم آرزو

7- خانم حورا

8- آقای احمدرضا

9- خانم حدیث

10- مریم شیخی

11- مسعود زاروی

12- آندرومدا

13- خانم شکیبا

14- بق‌بقو


بعداً نوشت: به دلیل ِ انصراف ِ آندرومدا، دوباره قرعه‌کشی انجام شد و مرد بارانی جایگزین ِ ایشون شدن.


+ و یه خبر ِ خوب ِ دیگه: دوست داریم این حس ِ خوب ادامه داشته باشه، قراره گروهی داشته باشیم و به صورت ِ هفتگی قرآن بخونیم، تعداد صفحاتی که خونده میشه کاملا اختیاری هست، به این صورت که هر کس مایل هست توی این قرآن‌خونی شرکت داشته باشه، عضو گروه می‌شه و خودش مشخص می‌کنه که توی اون هفته چقدر می‌تونه قرآن بخونه، اون سهمی که اعلام می‌کنه رو در عرض یک هفته می‌خونه و بعد هفته‌ی جدید با توجه به وقت ِ خودش باز سهمیه‌ی جدید برای خودش تعیین می‌کنه، خانومایی که دوست دارن شرکت کنن کامنت بدن یا توی تلگرام به من پیام بدن. (آیدی تلگرام: telegram.me/soraya_shiri)

+ نوشته شده در دوشنبه ۵ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۲۹ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

قرعه کشی

به پیشنهاد ِ یکی از دوستان ِ شرکت‌کننده در ختم قرآن، قرار شد به قید قرعه، به 14 نفر از شرکت‌کننده‌های عزیز، یادگاری‌هایی تقدیم بشه که ساخت ِ دست ِ همین دوست ِ بلاگر ِ عزیزمون هستن، نتایج ِ قرعه‌کشی، نهایتاً تا روز ِ عید ِ فطر در کانال ِ ختم ِ قرآن و وبلاگم منتشر میشه.


دوستانی که اسمشون اعلام شد، لطفا آدرس و شماره تلفنشون رو برای من بفرستن.


طاعات قبول، التماس دعا :)

+ نوشته شده در شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۴۳ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان