ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

ولادت حضرت زینب (س) و روز پرستار مبارک...

http://bi-neshan.ir/wp-content/uploads/2013/03/H.Zeynabs-11.jpg


مختصری درباره ولادت حضرت زینب سلام الله علیها



روز پرستار رو به همه ی پرستارای عزیز تبریک میگم، ولی قبل از اون باید بگم که اولین پرستار هر آدمی، مادرشه... پس این روز رو به مادران تمام ِ دنیا تبریک میگم.


پیامبر اکرم(ص)
کسی که یک شبانه روز از بیماری پرستاری کند، خداوند او را با ابراهیم خلیل (ع) محشور خواهد کرد و او همانند برق خیره کننده و درخشان از صراط عبور می‏کند.
روز پرستار مبارک

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۱۳ توسط بانوچـ ـه

ولنتاین ِ تک نفره

حالا که همه درگیر روز ولنتاین هستند، تنهایی ِ بعضی از ماها بیشتر به چشم می آید... بعضی ها به فکر نوع ِ هدیه هستند، که هم عاشقانه باشد هم به روحیات ِ طرف ِ مقابلشان سازگار، بعضی ها هم دغدغه ی بزرگتری دارند، اینکه چطور و طی چه مراسم سورپرایزانه ای این هدیه را به "او"ـیشان تقدیم کنند، این وسط تعدادی نیز هستند که در حال تصمیم گیری هستند که اصلا به کدام یک از "او"ـهایشان کادو بدهند!!!

البته برای دسته ی آخر هیچ راه حل و پیشنهادی ندارم، اما برای دو دسته ی اول آرزوی موفقیت میکنم!!!

سال ِ گذشته تنها سالی بود که روز ولنتاین کادو گرفتم، سال های قبل هم اگر کادویی میگرفتم از دوستانم بود به همدیگر کادو میدادیم که مثلا چه اشکالی دارد دو تا دوست به همدیگر کادو ولنتاین بدهند؟! حالا از همان دوست ها هم دورم، بعد از دانشگاه هرکدام رفتند شهر خودشان، همشهری ها هم که درگیر همسر و بچه و...

همه ی اینها را گفتم که برسم به اینجا، اینکه روز ولنتاین که همه ی شهرها به تب و تاب می افتند و یکجورهایی واقعا روز عشاق میشود حس خوبی به آدم میدهد، هرچند معلوم نیست چند درصد این کادوهای رد و بدل شده از عشق واقعی سرچشمه میگیرد!

حالا که یادآوری ِ این روز و دغدغه ی آدم ها، هی تنهاییمان را به یادمان می آورد، بهتر است به جای غصه خوردن بخاطر اینکه "روز ولنتاین تنهاییم و کادو بخورد توی سرمان اما چرا یک نفر نیست که دوستش داشته باشیم و دوستمان داشته باشد" بهتر است به فکر این باشم که در آن روز به بهترین شکل ممکن خوش بگذرانم... اصلا شاید یک کاری کردم که خدا خوشحال شود... مثلا روز ولنتاین یک گناه کمتر انجام بدهم... میدانم که خدا به هدیه های ما نیازی ندارد اما، میشود دل خدا را شاد کرد :)، بعدش هم شاید برای خودم یک کادو خریدم... فکر میکنم لذت خوبی دارد برای خودت کادو بخری و یک پیام عاشقانه هم بنویسی رویش... یک ولنتاین ِ جدید میسازم برای خودم، یکجورهایی که تنهایی افتخار آن روزم باشد.

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۲۴ توسط بانوچـ ـه

شوخی با شاعران :دی


صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را


استاد شهریار

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را


بانو فاطمه دریایی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورده دنیا را

نه جان و روح می بخشم، نه املاک بخارا را

مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟

و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ

که با جراحی صورت عمل کردند خالها را

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را

فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را!


ثریا شیری

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

چگونه من ببخشم پا و سر... دست یا بخارا را

منی کز دار دنیا مالک هیچ چیزی نیستم

چرا باید ببخشم اینهمه اجسام و اعضا را

من از ترکان شیرازی ندارم انتظار عشق

چه کس باشد که نشناسد دل سنگ ثریا را

+ نوشته شده در شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۵۴ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

من این تنهایی را به جان میخرم

بیایید حواسمان به خودمان باشد ؛ قلبمان را راحت عرضه نکنیم ؛ بگذاریم تقاضا بر عرضه پیشی بگیرد و عین خیالمان نباشد ؛ روبان ِ دورش را باز نکنیم که یک وقت گارانتی اش از بین برود ... بگذاریم به موقع به کار بیفتد ؛ "دوستت دارم" را خرج هر کسی نکنیم ؛ "عشقم" را جز به یک نفر به کس دیگری نگوییم و حواسمان باشد که تکرار در گفتن این کلمه برای همان یک نفر اجباریست ؛ بیایید "عشق" را بشناسیم و بعد عاشق شویم ... بکارت را فقط برای جسم معنی نکنیم ؛ باور داشته باشیم که بکارت روح از بکارت جسم مهم تر است ... بیایید جزو آن دسته از آدم ها نباشیم که امروز عاشقند و فردا فارغ ؛ اسم هر حس زودگذری را "عشق" نگذاریم ؛ به هر لپ ِ چال شده و لب ِ سرخی "دوستت دارم" نگوییم ؛ و درجه ی عشقمان با صفرهای حساب بانکی ِ طرف مقابلمان بالا و پایین نشود ؛ "احساس" قداست دارد ؛ بیایید این قداست را نجس نکنیم ... 

اگر "لیلی و مجنون" ؛ "خسرو و شیرین" ؛ "رومئو و ژولیت" و داستان های مشابهی که شنیده ایم همه تعریف "عشق" بوده باشند پس باید بپذیریم که آنچه امروزه می بینیم "عشق" نیست ؛ عشقی که با یک بوق در خیابان به وجود بیاید با یک شوک در خانه تمام می شود ؛ باور کنیم که احساسمان پاکتر از آن چیزی ست که به متلک های پسران خیابانی بخندیم و با مزاحم تلفنی مان دوست شویم ؛ باور کنیم که وقتی خدا ما را آفرید ؛ نیمه ی گمشده مان را نیز آفرید ؛ باور داشته باشیم که قبل از تولد با او بوده ایم ؛ و به او قول داده ایم که به عهدمان وفادار باشیم تا در این دنیا هم همدیگر را پیدا کنیم ؛ هر مردی (زنی) نمی تواند نیمه ی گمشده ی ما باشد ؛ درد تنهایی را به جان بخریم و خودمان را اسیر عشق های زودگذر نکنیم ؛ بگذاریم آنقدر کلمات عاشقانه و قربان صدقه ها و "نفسم" ؛ "عشقم" ؛ "عسلم" ؛ "خانمم" ها در دلمان تلنبار شود که وقتی "او"ی مورد نظر پیدا شد همه را خرج ِ او کنیم و از تازگی ِ این کلمات حس ناب ِ عاشقی را لبریز شویم ؛ به یکباره بودن ِ عشق ایمان بیاوریم ؛ عشق اگر عشق باشد از بین نمی رود ؛ فراموش نمی شود ؛ کمرنگ نمی شود ؛ چه به وصال برسد و چه نرسد ؛ چه یکطرفه باشد و چه دو طرفه ؛ چه بازگو شود و چه ناگفته بماند ؛ عشق است به همان گرمی و شدت ؛ آدم می تواند خیلی ها را دوست داشته باشد ؛ واقعیتش هم همین است ؛ انسان آفریده شده که دوست بدارد و دوست داشته شود ؛ ولی نگذاریم که دوست داشتن با عشق یکی تعبیر شود ؛ ما باید مادرمان را ؛ پدرمان را ؛ دوستانمان را دوست داشته باشیم ؛ ما حتی میتوانیم به رفتگر ِ پیر ِ مهربانی که هر روز صبح کوچه را با لبخندش جارو میکند هم حس محبت داشته باشیم ولی هیچوقت نمیتواند "عشقمان" باشد ؛ بگذاریم احساسمان دست نخورده بماند ؛ دوستی ها را ؛ رابطه ها را ؛ لبخندها و محبت ها را عشق معنی نکنیم ؛ دوستان ِ ما میتوانند از جنس ما یا از جنس مخالف باشند ؛ ولی بگذاریم آغوش عاشقانه مان فقط به تن ِ یک نفر عادت کند ؛ خودمان را از لذت اولین عشق ؛ اولین بوسه ؛ اولین آغوش ؛ اولین نگاه ؛ اولین احساس محروم نکنیم ؛ احساسمان را به حراج نگذاریم ؛ کاری کنیم که اولین و آخرین نفری که دلمان را می لرزاند یک نفر باشد ؛ عشق را برای نسل بعد از خودمان تبدیل به یک بازی ؛ یک عادت ِ عامیانه نکنیم ؛ خودمان را حفظ کنیم ؛ قلبمان را حفظ کنیم ؛ احساسمان را حفظ کنیم ؛ محبتمان را به دوستان و اطرافیانمان ببخشیم ولی عشق را فقط به یک نفر بدهیم و جز او هیچکس "عاشقتم" را از ما نشنود ؛ بیایید در این مورد کاملاً سنتی فکر کنیم ؛ بجای اینکه روز ولنتاین ده ها کادو بگیریم برای ده معشوقه مان ؛ یک کادو بگیریم برای تک معشوقمان ؛ هر سلامی را عشق نبینیم و هر لبخندی را لباس عروسی تعبیر نکنیم ؛ باور کنیم که آفریده شده ایم تا مال او باشیم ؛ باور داشته باشیم که او خودش را حفظ خواهد کرد برای ما ؛ حواسمان به خودمان باشد که وقتی پیدا شد ؛ اولین "دوستت دارمی" که میگوییم چشمانمان برق بزند و قلبمان به شدت به قفسه ی سینه مان بکوبد ؛ نه اینکه آنقدر برایمان عادی باشد که زل بزنیم توی چشمهایش و بگوییم "دوستت دارم" ؛ مثل اینکه گفته باشیم "سلام" و شاید عادی تر و تکراری تر از آن .

مگر میشود؟ میشود دل آدم برای چند نفر بلرزد؟ میشود شب ها قبل از خواب به چند نفر فکر کرد؟ میشود تمام احساسات را در کلمات ریخت و به هزاران نفر گفت "عاشقتم؟" نمیشود ... امکان ندارد قلب یک آدم هزاران عشق داشته باشد ... من خرافاتی نیستم ؛ ولی اگر این افکار و اعتقادات سنتی هستند ؛ بگذارید صادقانه اعتراف کنم ؛ این منم ... دختری با افکار سنتی .

+ نوشته شده در دوشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۴۹ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

خبر خوب :)

چه می شد اگر یکی از همین روزها، وسط ِ یک روز ِ شلوغ ِ کاری، همان لحظه که با سردرگمی و خستگی پیاده روی شلوغی را قدم می زنیم یک نفر صدایمان کند "بانو..." و بعد یک خبر ِ خوب بهمان بدهد... از آن خبر خوب هایی که کل ِ روز و کل هفته ات را تغییر می دهند...

چه می شد اگر یکی از همان لحظه هایی که از غربت و تنهایی دلمان گرفته و از خانه زده ایم بیرون یکهو وسط یک خیابان یا فروشگاه ِ بزرگ یک آشنا را ببینیم، یک آشنای قدیمی که خیلی وقت است از او خبری نداریم و بعد وسط احوالپرسی ها و "چه خبر" گفتن هامان یک خبر خوب بهمان بدهد... از همان خبر خوب هایی که حال دلمان را از این رو به اون رو کند... 

چه می شد اگر یکی از همین شب ها، همان لحظه که با یک فنجان چای داغ پشت پنجره ایستاده ایم تنها یک اس ام اس بشود دلیل حال خوشی ِ آن لحظه مان...

چه می شد اگر خیلی وقت ها تلفنمان که زنگ می خورد کسی آنطرف خط یک خبر خوب برایمان داشت...


اصلا چه می شد که یک روز، وسط همین روزهای تلخی که خسته ـمان کرده اند پیامبری بیاید که رسالتش تنها، انتقال ِ خبر خوب به ما باشد...


+ نوشته شده در شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۵۶ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان