ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

:)

  

+ نوشته شده در يكشنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۰۳ توسط بانوچـ ـه

ختم قرآن ماه رمضان

آغاز اسم‌نویسی برای ختم قرآن ویژه ماه مبارک رمضان:


هر کی هر چقدر میتونه بخونه (یک حزب، دو حزب، یک جزء یا دو جزء و...)، اعلام کنه و آیدی تلگرامش رو برای عضویت در گروه ارسال کنه.

(عضویت در گروه اجباری نیست)

+ برنامه‌ی ختم به‌صورت روزانه ارسال میشه.

اسامی دوستانی که تا حالا اعلام آمادگی کردن:

1- خانم شکیبا

2- اعصاب من

3- بانوچه

4- شباهنگ

5- الانور

6- محمد پویا

7- شملیا

8- یک بانو

9- سعاد نصاری

10- نگار

11- بانوی دی ماه

12- بانوی عاشق

13- رفیعه رجعتی

14- حسن محدث‌زاده

15- حوا بانو

16- آندرومدا

17- گل بهار

18- آقا حسن

19- خانم بق بقو

20- سمیه بانو

21- هانیه بانو

22- مضراب

23- دل‌نیا

24- زهرا یگانه

25- مهردخت

26- یا فاطمه زهرا

27- آرزو

28- منتظر اتفاقات خوب (حورا)

29- مریم

30- مادر نگار

31- کوثر ثامری

32- نی لو

33- محبوبه شب

34- لادن

35- احمدرضا

36- شادکه

37- زهراعک

38- خانم حدیث

39- مجتبی مطوری

40- سجاد

41- اسرا

42- جیرجیرک

43- فاطمه نجفی

44- زهره

45- رضا شریعتی

46- کوثر متقی

47- مسعود زاروی

48- الهه بانو

49- آقاگل

50- مولود

51- کوالای پیر

52- آبینه

53- مرد بارانی

54- لیمو

55- مرتضی

56- زهرا

57- سیتکا

58- پری دریایی


+ سال گذشته به دلیل استقبال خوب و تعداد قابل توجه شرکت‌کننده‌ها در ختم، تا پایان ِ ماه ِ رمضان، 16 ختم ِ گروهی و یک ختم ِ فردی (برای کسانی که یک جزء برداشته بودن) انجام شد.


+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۲۹ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

دلم جز هوایت، هوایی ندارد...


به من لیاقت ِ یار شدن دادی، توان ِ یار ماندن هم بده...

کمک کن شما را رنجیده خاطر نکنم و همانگونه باشم که یاران ِ شما باید...

به من لیاقت ِ سربازی در لشکرت را بده، که تک تک ِ سربازان ِ لشکر ِ شما بی شک از سعادتمندانند...

و یاریم کن، آنگونه باشم که ظهور ِ شما را به تاخیر نیندازم...


ما منتظریم، منتظران را دریاب...


میلاد امام زمانمون مبارک رفقا :)


گوش کنیم قشنگه (+)

+ نوشته شده در جمعه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۲۰ توسط بانوچـ ـه

پیشاانتخاباتی

چند نکته‌ی مهم ِ پیشاانتخاباتی:


1 - کاندیدای شورای شهر و روستا، فقط توسط ِ افراد ِ ساکن ِ همان شهر یا روستا انتخاب می‌شوند، پس در زمان ِ عضوگیری ِ زوری در گروه‌های شبکه‌های اجتماعی‌مان، حواسمان جمع باشد که فقط افراد ِ هم‌شهری یا هم‌روستایی!!! را عضو کنیم، زیرا کسی که خارج از شهر و روستای مورد نظر باشد، هرچقدر هم در روشن نگه‌داشتن ِ چراغ ِ گروه فعال باشد، باز هم وقت ِ رای‌دادن که برسد جز آرزوی موفقیت کار دیگری از دستش ساخته نیست.


2 - کسب اجازه از مخاطبین ِ تلفنمان برای اضافه کردن ِ آن‌ها به گروه ِ حامیان ِ کاندیدای مورد نظرمان، نشانه‌ی ادب و شخصیت ِ ماست.


3 - حتی اگر موفق شویم تعداد اعضای گروه را به 100000 عضو هم برسانیم باز هم تضمینی برای موفقیت کاندیدای مورد نظر در انتخابات نیست، زیرا ملاک ِ انتخاب، تعداد آرای انداخته شده در صندوق ِ اخذ ِ رای می‌باشد، نه اعضای گروه‌های مجازی، چه بسا افرادی که هم‌شهری نیستند یا هستند و بخاطر رودربایستی در گروه ماندگار شده‌اند، بسان ِ همان جوجه‌ای که آخر ِ پاییز شمرده می‌شود، تعداد ِ رای‌ها هم بعد از رای‌گیری شمرده می‌شوند و عضویت ِ هیچ‌کس به معنای رای دادن ِ او به کاندیدای مورد نظر نیست.


4 - درخواست تک‌رای دادن از آدم‌ها در واقع به معنای درخواست ِ گذشتن از حق ِ آن‌هاست، حق ِ هر آدمی‌ست که به تعداد ِ مشخص شده برای شهر و روستای خود اسم بنویسد، شما فقط می‌توانید درخواست کنید نام شما هم جزو یکی از آن‌ها باشد! همین و نه بیشتر!


5 - لطفاً در راستای تبلیغ و جمع‌آوری ِ رای، برای کاندیدای مورد نظرتان که احتمالاً پسرخاله، دخترعمو، دبیر، همسایه یا هر کس ِ دیگری‌ست، بیشتر از وعده‌های شاخ‌دار و سوءاستفاده از رابطه و احترام ِ میان ِ خود و طرف مقابلتان به شرح ِ برنامه‌های کاندیدای مورد نظر بپردازید، شناخت ِ کاندیدا و بررسی در مورد ِ رای دادن یا ندادن به او، حق ِ هر آدمی‌ست.


+ هیچ‌وقت تا حالا برای رسیدن به آخر ِ اردیبهشت اینقدر روزشماری نکرده بودم، دو دقیقه که از گوشی غافل میشم چند تا گروه به گروه‌های تلگرام و واتساپم اضافه میشه، البته آدمی نیستم که توی رودربایستی گیر کنم و بخاطر اون آدمی که منو توی گروه عضو کرده و باید کلی بین پیاما بگردم تا شناساییش کنم، بمونم توی گروه و فوراً گروه رو ترک میکنم، اما لطفا احترام قائل بشید برای مخاطبین ِ گوشیتون :/

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۲۴ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

یا الله

خدایا، من هنوز بهت امید دارم، ناامیدم نکن...


میشه دعام کنین؟ :(

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۱۸:۵۶ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

من ِ او

توی وسایل دوستم جا موند و با خودش بُرد خونشون، البته منم حواسم نبود، فکر کنم وبلاگم تنها جایی باشه که هنوز ننوشتم: "من که هوش و حواس ندارم"، آدمی نیست که ندیده باشم و کاغذی نیست که ننوشته باشم و گفتگویی نیست که این جمله رو اونجا استفاده نکرده باشم، اینقدر گفتم و گفتم تا حالا که واقعا دیگه هوش و حواسی برام نمونده، داشتم میگفتم، توی وسایل دوستم جا موند و با خودش بُرد خونشون، البته منم حواسم نبود، وقتی پیام داد: "مهندس، کتابت پیشم جا موند" تازه فهمیدم ای دل غافل، پاک فراموش کرده بودما، دو روز بعدش میخواست بره بوشهر، منم دقیقا دو روز بعدش بوشهر کار داشتم، چهارشنبه رو میگم، همین هفته ی پیش، خلاصه دو تا دوست ِ همشهری!!! پا شدیم رفتیم یه شهر ِ دیگه با هم قرار گذاشتیم که کتاب رو ازش بگیرم، البته بیشتر دنبال بهانه بودیم که اونجا همدیگه رو ببینیم...

- باغ زهرام.

+ کجای باغ زهرا؟

- همون اولش، اونجا که یه مِیدونه، همون سمتی که میره برا بُرج، کنار یه مغازه وایسادم تابلو زده خشکبار غلامی.

+ نزدیکم، میام الان.

وقتی همدیگه رو دیدیم چنان با هم حال و احوال کردیم که آقای میم شوکه شده بود...

* مگه شما دو شب پیش با هم بیرون نبودید؟

+ چرا با هم بودیم.

* خب چرا اینطوری روبوسی کردید با هم؟

(خواستم بگم که ما روبوسی نمیکنیم که، صرفا لُپامونو میچسبونیم به هم :دی)

+ خب ما هر وقت همدیگه رو میبینیم همین کار رو میکنیم :/

* O-o

( دوستم -، من +، آقای میم *)


ketabe-mane-oo

من ِ او - رضا امیرخانی

(9 اردیبهشت 1395 - 11 اردیبهشت 1395)

شنبه بعد از ظهر چند ساعتی براش وقت گذاشتم، یکشنبه بعد از ظهر هم چند ساعتی براش وقت گذاشتم، امروز بعد از ظهر هم چند ساعتی براش وقت گذاشتم، بالاخره تموم شد، کتاب 421 صفحهَ‌س، البته فصل نُه ِ او و فصل دَه ِ او صرفا شبیه ِ پیام بازرگانی میمونن وسط ِ کتاب، اما یه جوریه که اگه حذف بشن و نباشن نمک ِ کتاب کم میشه، یعنی باید باشن که گذر ِ زمان حس بشه قشنگ، مثل ِ خودمون که گاهی خیلی رو خییییییلی می نویسیم که خیلی خونده بشه، اوایل ِ کتاب داشتم دلسرد میشدم از خوندن ِ بقیهَ‌ش، به قاعده‌ی یه شبانه‌روز، غُر زدم که آخه این چیه که اینهمه در موردش به به و چه چه می کنن و میگن کتاب ِ خوبیه؟ ولی جلوتر که رفتم با خودم گفتم به یک بار خوندنش می ارزید، ولی بازم که جلوتر رفتم و حتی وقتی تموم شد، با خودم گفتم حتما و حتما باید دوباره بخونمش... وقتی کتاب تموم شد، گیج و منگ با خودم میگفتم: واقعی بود؟ نه نبود... نه واقعی نبود... بود؟... قاعدتاً نبود... اصلش من خودم آدم ِ خیالاتی هستم، یعنی قوه تخیلم بی نظیره :دی، بعد این کتاب رو هم که خوندم دلم میخواست رضا امیرخانی اینجا بود به قاعده ی یه ظرف ِ پُر، شکلات میخوردیم، خُب این نشون میده من چقدر از قلم این نویسنده خوشم اومده که حاضر شدم توی خوردن ِ امر ِ مقدس ِ شکلات باهاش شریک شم!
اینا هم که Bold شدن، جوگیریات ِ حاصل از خوندنه این کتابه، خلاصه‌ی کلام، بخونید، اگه نخوندید بخونید، البته من این کتاب رو خیلی وقت پیش توی لیست نوشته بودم، منتها چون هوش و حواس ندارم (گفتم دوباره بگم قشنگ مطمئن شید) لیست رو گم کرده بودم و حالا اتفاقی اسمش توی ذهنم اومد و گرفتم و خوندمش.
یا علی مدد!

( بکگراند ِ عکس هم چادر نمازمه :دی)
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۱۸:۴۲ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

ای خواب مرا تا به کجا می‌بری‌ام

باید یه برچسب اضافه کنم به نام "من و خواب های عجیبم" یا مثلا خیلی باکلاس تر، "بانوچه در سرزمین خواب ها" یا مثلا "اینا همش خوابه، باور نکن" :دی


یه جوری غجیب غریب خواب میبینم که بعضی وقتا روم نمیشه برا کسی تعریفشون کنم از ترس اینکه یه وقت تخریب شخصیت نشم :دی


ولی خب، وبلاگمه اینجا، مینویسم دور هم میخندیم :))


+ یکی از خواب های عجیبم سفر به گذشته بود، یه بار توی خواب من ِ بیست و چند ساله، من ِ هفت ساله رو بغل میکرد و بوس میکرد... یعنی خواب زمان حال و بچگیم رو همزمان در قالب دو انسان جدا دیدم و توی خواب هم میدونستم این دختری که بغلش کردم خودمم :دی بعد اصرار هم داشتم بهش بگم که ببین من تو هستما... تو هم من هستی :دی، چند ماه ِ پیش از وبلاگ قبلیم در بلاگفا کپی کردم و گذاشتمش (لینک خواب)


+ و یکی دیگه هم توی وبلاگ قبل از قبلی گذاشته بودمش و نمیدونم الان هستش یا بلاگفا به فنا داده اونو :(، این بود که توی خواب یه اتوبوس پر از بلاگر داشتن میرفتن سفر کربلا :دی، یعنی کاروان ِ راهیان ِ نور وبلاگستان به سمت ِ کربلا بود :دی الان دقیقا یادم نیست کدوم بلاگرها توی این سفر بودن ولی یادمه که حتی یکیشون مداحی هم میکرد برامون، (اونایی که یادم مونده توی خواب بودن :دی ----> باده‌پرست، غلامرضا گرجی، مهشاد هاشمی، نیلوفر نیک‌بنیاد، محسن فراهانی، تعداد بیشتر از این بود (اندازه یه اتوبوس :دی) ولی در خاطرم نیست الان)

+ نوشته شده در دوشنبه ۴ ارديبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۳۷ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

دل کندن از "هر چیزی که چیز باشه"

گفتم که دارم تمرین ِ "راحت، دل کندن" میکنم، نه فقط از آدم‌ها، که از خاطره‌ها، مکان‌ها، هر چیزی که چیز باشه!!!! چه در فضای مجازی یا حقیقی... بالاخره همه‌ی ما می‌تونیم برای یک‌بار هم که شده شجاعت و جرأت به خرج بدیم و آدمی که نباید باشه، چیزی!!! که نباید باشه، خاطره‌ای یا نوشته‌ای که نباید باشه رو بذاریم کنار و ازش دل بکنیم، من امتحان کردم بالاخره، نمیگم واسه همه چیز!!! و همه کس جواب میده قطعاً در خیلی از موارد هم جواب نمیده، اما خب چرا روی اون مواردی که جواب میده امتحان نمی‌کنیم؟ خوشمون میاد دور و برمون شلوغ باشه؟ ذهنمون شلوغ باشه؟ درگیر باشیم؟ کلافه باشیم؟ یک نفر می‌گفت اگه چیزی!!! یا کسی رو نمیتونیم بیخیال بشیم برای اینه که خودمون توی کنار گذاشتنش نقشی نداشتیم، یعنی دست روزگار اومده اونو از ما گرفته، مثل وقتی که برای کسی یه چیزی!!! رو اجبار می‌کنی حتی اگه چیز!!! خوبی باشه ولی چون اجبار شده طرف میفته روی دنده‌ی لج، ولی وقتی خودش بهش می‌رسه و انتخابش می‌کنه خیلی هم براش خواستنیه!!! خُب اینو شاید هممون تو زندگیمون تجربه کردیم، مثال می‌زد می‌گفت: تو اگه یه آلبوم عکس رو که سال‌ها ازش نگهداری کردی رو یه روز با این نیت که ببینی می‌تونی ازش دل بکنی یا نه با دقت نگاه کنی، اگر آخرش به این نتیجه برسی که اون عکس‌ها قدیمی شدن و دیگه اونقدرها که قبلا مهم بودن الان نیستن، راحت می‌تونی اون آلبوم عکس رو بندازی دور و چون خودت در کمال ِ اختیار اونو انداختی دور دیگه هیچ‌وقت دلت هواشو نمی‌کنه و از این دل کندن احساس پشیمونی نمی‌کنی، اما اگه یه روز صبح بیدار شی از خواب و ببینی خواهرت اونو انداخته دور، نه تنها عصبی میشی و کلی دعوا راه میندازی توی خونه، که هر وقت هم یادت میفته، با حسرت به جای خالی اون آلبوم نگاه می‌کنی و آرزو می‌کنی کاش هنوز وجود داشت... یا حتی مادرت، چون سرنوشت توی جوانی اونو ازت گرفت و نه بخاطر کهولت سن که بخاطر بیماری و به طور یهویی از این دنیا رفت تو هنوز هم به نبودش عادت نکردی وگرنه اگه یه روز باهاش قهر می‌کردی و از خونه می‌زدی بیرون، شاید تا سالیااااان ِ سال اصلا دلتنگش نمی‌شدی... خب من اصلا با حرفاش موافق نیستم، البته قبول دارم وقتی دل کندن به اختیار و تصمیم خودمون باشه خیلی راحته، اما اینم خیلی مهمه که از کی، کجا یا چی داریم دل می‌کنیم و هیچ تضمینی برای اینکه دلمون تنگ نشه یا حسرت نخوریم وجود نداره... من بعید می‌دونم کسی با مادرش قهر کنه و صرفاً به این دلیل که این قهر به انتخاب خودش بوده هیچ‌وقت دلش تنگ نشه... مگه میشه؟ مگه داریم؟


+ نوشته شده در شنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۱۲ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان