سطرهای شبانه - مبادا خودم نباشی؟

سلام ، نمی پرسم خوبی یا نه ؛ که اگر هنوز هم عادت این سال های من را داشته باشی بی شک از این سوال کفرت در می آید ؛ زمانی که این نامه را می خوانی من نیستم و این غم انگیز است ؛ زمین و زمان را هم که به هم بدوزی نمیتوانی من را برگردانی مگر خواب ها به کمکت بیایند یا نوشته ها و رویاها و خاطرات ؛ من این روزها که فقط یک ماه و نوزده روز دیگر مانده تا بیست و سه ساله شوم کم حوصله شده ام ؛ نصفه شب ها نوشتنم می آید ، واژه ها حمله می کنند به سمت گلویم که خفه ام کنند و تا زمانی که قلم و کاغذ را با همدیگر آشتی نداده ام رهایم نمی کنند ؛ این روزها به زور لبخند می زنم و همین شادم می کند ؛ وقتی غمگینم ؛ وقتی عصبی هستم ؛ وقتی دلم گرفته باشد فرشته که باشد می شود سنگ صبورم ... ناراحتش میکنم ولی حس حضورش دل گرمم می کند ؛ راستی بالاخره به آرزویت رسیدی؟ زندگی در یک سوئیت مجردی؟ داشتن یک شغل مناسب ؛ دوربین عکاسی؟ موفق شدی به سراسر ایران سفر کنی؟ وای به حالت اگر آن زمان هنوز هم در کلافگی این روزها مانده باشی ؛ تکیه کلامت چه؟ همین تکیه کلام های من است؟ یا دایره ی لغاتت را گسترده تر کرده ای؟ هنوز هم "اوهوم" و "پـــخ" را زیاد به کار می بری؟ هنوز هم برای اس ام اس دادن به جای "نه" می نویسی "ن" ؟ هنوز هم شیرینی و شکلات زیاد میخوری؟ راستی نگار چه شد؟ از او خبر داری؟ فاطمه؟ شکورا؟ دیشب خواب مولود را دیدم ؛ خواب صدیقه را ؛ مبادا ازدواج کرده باشی ؛ آن گوی بنفش که هدیه ی نگار بود را هنوز داری؟ هنوز هم دوست داری شب ها با صدای آهنگش بخوابی؟ دفتر یادگاری هایت به کجا رسید؟ چند نفر برایت نوشته اند؟ هنوز هم همه را به یاد داری؟ هنوز هم وقتی رنگ بنفش یا یاسی می بینی از ذوق جیغ میکشی؟ راستی ؛ وقتی کلافه ای و عصبی هنوز هم پشت سر هم و یک نفس حرف میزنی؟ مثل آنشرلی تند تند و پشت سر هم؟ یا نه ؛ آرام شده ای و خانمانه رفتار میکنی؟ نکند عشق فوتبالت پریده باشد و دختربچه ها را دوست نداشته باشی ؛ نکند از کنار یک بچه برّه ی سفید بی خیال بگذری و یادت نیاید که چقدر دوستشان داشتم؟ آه ، غمگینم میکند فکر اینکه نمیتوانم همه ی دوست داشتنی هایم را برایت بفرستم میترسم ماشین زمان همه را ببلعد ؛ وقتی این نامه را میخوانی نکند تنها نباشی؟ یا بخندی به نوشته هایم؟ هر چند من دیگر نیستم ولی دوست دارم جواب نامه ام را بدهی ... قربان شما یک عدد آنـــآ .
برسد به دست سی سالگی ام

فایل صوتی این نوشته با صدای خودم (کلیک)پسوند فایل رو تغییر دادم حالا همه تون میتونید گوش کنید

دوستان همه میتونن درخواست رمز کنن ... ببخشید که تند تند حرف زدم :دی

+ نوشته شده در شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۲ ساعت ۰۵:۱۲ توسط بانوچـ ـه | ۱ نظر
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان