:|

دزدی از نوع ِ جدید!  (لینک) و همینطور این (کلیک)


شایدم جدید نیست و ما زیادی حواسمون پرت بوده، لطفا دقت کنید چه وبلاگایی رو لینک میکنیم و میخونیم...

بانوچـ ـه :) يكشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۴ | ۰۲:۱۲ | ۷ نظر

لبخندهای معروف :)


http://www.majidakhshabi.com/uploads/posts/2015-09/thumbs/1442299017_photo_2015-09-15_11-04-02.jpg

یازده ساله بودم که با صدایش آشنا شدم، تیتراژ ِ یکی از قشنگ ترین سریال های ماه رمضان را می خواند، بعدها کارم شده بود پیگیری ِ کارهای جدید ِ او و خریدن ِ کاست هایش، آنقدر علاقه ی من به صدای او شدید بود که در خانواده و فامیل هر که از او خبری می شنید فوراً به من اطلاع می داد، یا مثلا اعضای خانواده ام موقع ِ بالا و پایین کردن ِ کانال های تلویزیون با هیجان صدایم می زدند که: "ثریا بدو بیا، مجید ِ اخشابی" و برای من تفاوتی نداشت که در حال ِ نوشتن ِ داستان باشم یا خواندن ِ یکی از سخت ترین درس هایم، یا حتی مرتب کردن ِ کمد ِ لباسم مثلا... باید به حالت ِ دو خودم را به تلویزیون می رساندم و به صدای مجید اخشابی گوش می کردم، و تمام ِ دلخوشی ام این بود که مادرم نیز این خواننده را دوست داشت، آهنگ هایی که خوانده بود را با علاقه گوش می کرد و از اینکه همیشه لبخند به لب دارد خوشش می آمد، بعدها که بزرگتر شدم وقتی در جواب ِ "آهنگای کدوم خواننده رو گوش میدی"، نام ِ او را بر زبان می آوردم، با حالت ِ طنزی میگفتند "اینا چیه گوش میدی"، از نظر ِ خیلی از آن ها خواننده ای که در تلویزیون ِ کشــ..ـور ِ خودمان می خواند خواننده نبود، خواننده حتما باید آنور ِ آبی باشد تا صدایش ارزش ِ شنیده شدن داشته باشد!


این جریانات هنوز هم ادامه دارد، حالا با خواننده های بیشتری آشنا شده ام، آهنگ های بیشتری گوش میکنم اما هنوز هم صدای مجید اخشابی و لبخند ِ مهربانش برای من حس و حال ِ دیگری دارد... حضور ِ امشب ِ او در برنامه ی خندوانه مثل ِ نوشیدن ِ یک شربت ِ تگری در ظهر ِ سوزان ِ مرداد ماه به حالم مزه داد :)


+ تازه ایشون دی ماهی هم هستن :دی

بانوچـ ـه :) يكشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۴ | ۰۰:۲۵ | ۴ نظر

در انزلی خورشید نمی تابد

یه مطلب آماده کرده بودم برای وبلاگ، ولی بعد از خوندن ِ وبلاگ ِ خرمالوی سیاه و باز کردن یکی از لینک ها، اونقدر ذهنم آشفته ست و بغض دارم که فعلا نمیتونم مطلب رو کامل کنم و بفرستم...

لینک "دنیای گمشده در انزلی"

حتما بخونید.
بانوچـ ـه :) چهارشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۴ | ۱۷:۴۶ | ۳ نظر

وبلاگ نویسی یک خوشبختی ست :)

حتی اگر حوصله ی خوندن متن رو ندارین... خط آخر رو بخونید لطفا :)


وقتی که پا... نه... وقتی که قلم در دنیای وبلاگ نویسی گذاشتم هیچ وقت فکر نمی کردم روزی برایم تا به این حد مهم و دوست داشتنی شود، اوایل با پست های "سلام خوبم خوبید" و یا "امروز فلان جا رفتم و فلان کار را کردم" وبلاگم را بروز می کردم، قسمت پیوندهای وبلاگم پربار و کامنت های دریافتی ام هم غالباً سه رقمی بود، به حدی که حتما باید حداقل روزی سه دفه وبلاگم را چک می کردم و کامنت ها را جواب می دادم، ولی روزی که به تفریح و گردش سپری می شد و شب خسته به خانه برمیگشتم با انبوهی از کامنت هایی روبرو می شدم که جواب دادن بهشان خیلی وقت می گرفت، ولی آن روزها با عشق به تک تک کامنت ها جواب می دادم، حتما روزی یک پست را در وبلاگم منتشر میکردم و هر روز به وبلاگ ِ تمام ِ دوستانم هم سر می زدم... آن روزها، یک دانش آموز ِ درس خوان بودم، که هم به درس هایم می رسیدم، هم به شیطنت هایم و هم به وبلاگم، و حتی بعدترها که دانشجو شدم هم وبلاگ نویسی را کنار نگذاشتم، وقتی که برای دوره ی کارشناسی ام دو سال به مرکز استان می رفتم، با وجود اینکه آنجا سیستم و اینترنتی نبود تا شبانه پست هایم را منتشر کنم باز هم دست از وبلاگ نویسی برنداشتم و آخر هفته هایی که در خانه ی خودمان بودم حتما روزی چند ساعت را به وبلاگ نوشتن و وبلاگ خواندن اختصاص می دادم، وبلاگ نویسی به یکی از کارهای ترک نشدنی ِ زندگی ام تبدیل شد و دوست داشتم بیشتر وقتم را با آدم هایی که وبلاگ می نویسند سپری کنم، اینجا... یعنی فضای مجازی ِ وبلاگ نویسی در کنار ِ تمام ِ مزاحمت ها و تلخی هایی که داشت غالباً اتفاقات ِ شیرینی را هم برایم رقم زد، مثلا، پیدا کردن ِ دوستان ِ نابی که داشتنشان یکی از بهترین الطاف ِ خداست، دوستانی که اکثرشان را هیچ وقت ندیده ام و نقطه ی آغاز ِ آشنایی مان هم برمیگردد به همین پست های وبلاگی...

با وبلاگ نویسی حس های زیادی را تجربه کردم، نگرانی برای وبلاگ نویسی که سه روز است خبری از او نیست، دعا برای وبلاگ نویسی که بیمار است، خوشحالی برای وبلاگ نویسی که در زندگی اش اتفاقات ِ خوبی افتاده، گرفتن تولدهای کامنتی و حرف زدن های چند ساعته با وبلاگ نویسی که شاید هیچ وقت او را نبینی ولی ردپای قشنگی بر دلت حک میکند، با همین واژه ها و حرف ها...

محبت ِ دوستان ِ وبلاگ نویسم همیشه مرا شرمنده کرده، مثلا وقتی که مادرم مریض بود و دوستانی که با کامنت ها مدام حال او را می پرسیدند و برای سلامتی اش دعا میکردند، یا وقتی که مادرم فوت کرد و دوستانی که با کامنت تمام سعی خودشان را برای آرام کردن من به کار می بردند... و حالا که بحران ِ دیگری از زندگی ام را سپری میکنم باز هم همین دوستان مرا تنها نگذاشته اند و...

طبیعتاً در این چند سال دوستان ِ زیادی پیدا کرده ام و دوستان ِ زیادی را هم از دست داده ام... ولی فکر میکنم تجربه ای که از هر دوستی ِ تلخی به من اضافه شده است باعث شده که دوست ِ جدیدم فرهیخته تر و رفیق تر باشد...

برای رکود ِ وبلاگ نویسی و وضعیت ِ غمباری که دارد علاوه بر ظهور ِ شبکه های اجتماعی ِ پرطرفداری که اکثر ما از آن ها استفاده می کنیم، می توان به نزدیک تر شدن ِ رابطه ی وبلاگ نویس ها هم اشاره کرد...

از وقتی که شماره ی وبلاگ نویس های دوست داشتنی مان را گرفتیم و در همین شبکه ها با آن ها ارتباط برقرار کردیم، وقتی که حرف هایمان به مینی مال هایی تبدیل شد که در این شبکه ها به اشتراک گذاشتیم دیگر حوصله ی چک کردن وبلاگمان را از دست دادیم...

حالا وبلاگ نویس هایی هستند که حتی امکان دریافت کامنت را غیر فعال کرده اند، وبلاگ نویس هایی که از لینک کردن ِ دیگر وبلاگ ها خودداری می کنند، وبلاگ نویس هایی که یکهو بدون ِ هیچ توضیحی وبلاگشان را تعطیل می کنند...

بعد وبلاگ نویسی هم می شود یک جزیره ی فراموش شده ای که روز ب روز بیشتر ب زیر آب می رود...

ما ساکنان ِ باقی مانده ی این جزیره ی دوست داشتنی... هنوز هم به نجات ِ آن امیدواریم... فقط کافیست همت کنیم!


+ بنظر شما چه راهی برای بهبود ِ وضعیت ِ وبلاگ نویسی از دست ِ وبلاگ نویس ها برمیاد؟!

بانوچـ ـه :) دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۴ | ۱۹:۴۲ | ۲۰ نظر

باز آمد بوی ماه ِ مدرسه...

http://tehranpress.com/images/news/64199/thumbs/64199.jpg


با خواهرم توی بازار و از بین دستفروش ها رد می شدیم که چشممان به دفتر و مدادها افتاد، جامدادی ها و جعبه های مداد رنگی، پاک کن های جورواجو و مدادتراش های جالب، یک لحظه فراموشمان شد که برای چه چیزی به خرید رفته ایم، یکهو دلم هوای مدرسه را کرد، بوی نویی ِ کیف و کتاب، رنگ و وارنگ بودن ِ مدادها و دفترها، حساسیت برای نگهداری از همه ی وسایل ِ مدرسه، که البته همان یک ماه ِ اول جواب میداد :دی

یکهو دلم همان روزهای سرخوشی ِ قبل را خواست، روزهایی که می دانستیم وسط های آذر که برسد از مدرسه رفتن خسته می شویم ولی باز هم شهریور که می شد تند تند در پی خریدن ِ روپوش ِ مدرسه و کیف و کفش و دیگر وسایل بودیم... دوستانمان را که می دیدیم حرفهایمان حول و حوش ِ وسایلمان چرخ می زد:


" یه دفتر خریدم طرح سیندرلا داره، اینقده نازه"

"من یه جعبه مداد رنگی خریدم اینقده خوشگلهههههه"

"کیف من جای قمقمه دارهههه"


اما همه ی اینها به کنار، اگر در اطرافمان یکی از همین بچه های مدرسه ای را می دیدیم که توان ِ خریدن و نو کردن ِ هیچ چیزی را نداشت، یکهو عذاب وجدان تمام ِ وجودمان را می گرفت، به جای صحبت از طرح و رنگ ِ کیف و دفترمان ترجیح می دادیم همه ی وسایلمان را جایی پنهان کنیم که نکند دوستمان ببیند و حسرت بخورد...

البته خدا را شاکرم، که هر چند آن موقع ها قشر ِ متوسط ِ جامعه بودیم ولی آرزوی هیچ چیزی به دلمان نماند و پدر و مادرم با خریدن ِ کیف و کفش و دفتر و سایر ِ وسایل، حتی روپوش برای آن دوست ِ مذکور باعث می شدند که احساس بهتری داشته باشیم...


خدایا، این اول ِ سالی (اول ِ سال ِ تحصیلی)، هیچ بچه ای رو حسرت به دل نذار و هیچ پدر و مادری رو شرمنده نکن :)

بانوچـ ـه :) شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۴ | ۱۳:۱۸ | ۵ نظر

خودبرتر بینی !

دلتان برای هیچ آدمی نسوزد، آدم های قابل ترحم را از زندگیتان حذف کنید، چرا که اگر بیش از حد به رویشان لبخند بزنید یکهو جو زده می شوند و فکر می کنند که چقدر آدم های خاص و خوب و مهمی هستند، بعد منطقشان می شود "هر چه من می گویم و می خواهم درست است"، آدم های اطرافشان را نمی بینند، خودخواهی می شود جزیی از وجودشان، دانای همه ی مسائل می شوند و به هیچ کتاب و آدم دیگری هم اعتقاد ندارند، تنها خودشان را می بینند و به نظرشان هیچ کسی در علم و منطق به پای خودشان نمی رسد، یادشان می رود که گدای نیم نگاهی از طرف شما بوده اند...

این آدمها کوچک تر از آن هستند که حتی از آن ها گلایه کنی... در صورت ِ داشتن ِ حداقل یکی از این آدم ها در زندگیتان، بدون ِ هیچ حرفی او را از زندگیتان کنار بگذارید، بگذارید به همان اندازه ی قبل قابل ترحم شوند...

بانوچـ ـه :) دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴ | ۲۲:۵۰ | ۶ نظر

این آدمهای خاکستری رنگ !

بابا همیشه یه حرف خیلی قشنگ میزنه:

" آدمی که داره غرق میشه، وقتی می بینه راهی برای نجات نداره، چنگ میندازه تا بقیه رو هم با خودش غرق کنه"

اینو همیشه در مثال آدمایی میزنه که وقتی به یه مشکل میخورن بقیه رو هم با دلیل و بی دلیل توی مشکلشون غرق میکنن! آدمایی که واسه پیشبرد هدف خودشون راحت دروغ میگن، اونقدر که شکل واقعیت رو عوض میکنن!

آدم هایی رو میشناسم که ادعای دین میکنن ولی راحت به بقیه تهمت میزنن، وقتی می بینن همه چی بر علیه خودشونه دروغ میگن، براشون مهم نیست که چه دروغی رو به چه کسی نسبت میدن، فقط دروغ میگن تا به هدف خودشون برسن، همین آدمایی که تمام دنیا رو توی خواسته های خودشون خلاصه کردن و هیچ ارزشی برای آدمای اطرافشون قائل نیستن...
این آدمها به اوج حقارت رسیدن، اونقدر ذلیل شدن که وقتی به مشکلی برمیخورن به جای درس گرفتن از اون مشکل و اصلاح اشتباهاتشون سعی میکنن با دروغ گفتن و تهمت زدن به هرکسی و به هر طریقی اشتباهات خودشون رو کمرنگ کنن...
خدایا شکرت که چهره ی پلید و زشت بعضی از بنده هات رو زود برامون نمایان می کنی :)

بانوچـ ـه :) دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴ | ۱۵:۰۳ | ۴ نظر

اشتباه در اشتباه!

یک سکوت ِ اشتباه، یک انتخاب ِ اشتباه بخاطر رودربایستی، تصمیم ِ اشتباه، تنبیه کردن ِ خودم به جای جبران ِ اشتباه، ادامه دادن ِ اشتباه به جای متوقف کردن ِ اشتباه، هدر دادن روزهای طلایی ِ زندگی بخاطر ادامه دادن ِ همان اشتباه، لطف خدا و تمام شدن ِ مسیر ِ اشتباه، چند ماه زندگی، یک اتفاق ِ تلخ، فرو ریختن یکی از ستون های محکم ِ خانواده و ترک برداشتن ِ ستون ِ دیگر، غم و اندوه، نگرانی، پیش بینی ِ یک درخواست، نیندیشیدن ِ تدبیر ِ صحیح برای مواجهه با درخواست ِ پیش بینی شده، بار دیگر درخواست، فکرهای ناصحیح، رودربایستی، دلسوزی، خدایی که نهی کرد، مادری که گوشزد کرد، برای بار دوم تصمیم اشتباه، اعتماد اشتباه به یک آدم اشتباه، سکوت های پی در پی و اشتباه، کوتاه آمدن های بی مورد، فراموش کردن ِ خودم به اشتباه، سکوت، محکوم کردن خودم به سکوت در مقابل مشاهده ی خیانتی که به اعتمادم شد، سکوت، صبر، مشاهده ی ظلم هایی که در حقم شد، سکوت به اشتباه، درد دل نکردن با هیچکس، سکوت، غمگین شدن، افسردگی، بی انگیزگی، سکوت، عصبی شدن ِ معده، سفیدتر شدن موهای سر، سکوت، بی خوابی ها، سکوت، سردردها، سکوت، خواب های آشفته، سکوت، لطف خدا، چله ی سوره ی یاسین، لطف خدا، توکل به خدا، لطف خدا... و حالا در حال ِ تمام شدن ِ یک اشتباه :)

+ خلاصه ای از اردیبهشت ِ 89 تا هم اکنون...

+ دوست عزیزی که بخاطر رفتن به خارج از کشور وبلاگت رو تعطیل کردی، یه نگاه به ایمیلت بنداز، مرسی.



بانوچـ ـه :) دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۴ | ۱۳:۵۹ | ۶ نظر
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان