ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

عبرت نگرفتم سرم اومد :/

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم...


1- بازم ده خط نوشتم پرید، ایندفه کمتر حرص خوردم چون اونهمه سری ِ قبل راهکار دادین ولی باز گوش نگرفتم و حقمه ولی چون حوصله ندارم اون پست رو تایپ کنم بیخیالش شدم :/

2- دوست ِ خواهرم آرایشگره، می‌گفت دو روز ِ پیش یه دختر ِ ده، دوازده ساله رفته دم ِ در ِ آرایشگاهش گفته شاگرد نمیخوای؟ دوست ِ خواهرم گفته نه، بعد گفته کسی رو نمیخوای بیاد کارای خونتو انجام بده؟ گفته نه، بعد گفته من یه پسری رو میخوام بخاطر اون از خونه فرار کردم، الان هیچ جایی ندارم حداقل پول ِ یه ساندویچ بهم بده! دوست ِ خواهرم هم کلی نصیحتش کرده که توی این سن وقت ِ عشق و عاشقی نیست و از بلاهایی که ممکنه سرش بیاد بهش گفته بود و راضیش کرده بود مثلا برگرده خونه، آخرشم دختره گفته بود پدر و مادرم طلاق گرفتن و با مادربزرگم زندگی میکنم! نمیدونم برگشته سر ِ خونه زندگیش یا نه، اما از وقتی اینو شنیدم خیلی وحشت کردم از جامعه‌ای که داره رو به سیاهی ِ بیشتر میره...

3- میشه وبلاگای خوبی که می‌خونید رو معرفی کنید؟! از هر سرویس‌دهنده‌ای باشه مهم نیست...

+ نوشته شده در جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۲۰ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

من حالم خوبه بابا :)

هر بار که مریض می‌شوم از خودم ناراحت می‌شوم، انگار که خطای بزرگی انجام داده‌ام تا مدت‌ها آن درد را از همه بخصوص خانواده‌ام مخفی می‌کنم، مثلا هنوز هم خانواده‌ام نمی‌دانند در سفری که به تهران داشتم برخورد با یک ماشین باعث شد پخش ِ زمین شوم، البته برخورد ِ شدیدی نبود و جز خراش بازویم در اثر خوردن به زمین و بیشتر شدن ِ درد ِ کمرم به دلیل ِ اینکه از قبل درد داشت و حالا محکم به زمین خورده بود دیگر هیچ بلایی در آن برخورد به سرم نیامد و فوراً به کمک ِ دوستم بلند شدم و در حال ِ تکان دادن ِ چادرم برای تمیز شدن به روی خانم ِ راننده لبخند پاشیدم و گفتم: چیزیم نشد، و حتی بابا هنوز هم نمی‌داند که باز هم در همان سفر فشارم به 6 رسید و باز هم سِرُم و... چون دو ساعت ِ بعد بلند شدم و باز به زندگی ادامه دادم...

داشتم می‌گفتم هر بار که مریض می‌شوم از خودم ناراحت می‌شوم، انگار که خطای بزرگی انجام داده‌ام تا مدت‌ها آن درد را از همه بخصوص خانواده‌ام مخفی می‌کنم، دوست ندارم بابا نگران ِ سلامتی‌ام باشد، چشمان ِ نگرانش آشفته‌ام می‌کند، وقتی که می‌نشیند بالای سرم و چشم ازم برنمی‌دارد یا وقتی که از این اتاق به آن اتاق هی قدم می‌زند و مدام می‌پرسد: "الان چطوری؟ بهتر نشدی؟" یا وقتی که اصرار می‌کند حتما من را به پزشک نشان دهد :/

هر بار که مریض می‌شوم از درون خیلی به هم می‌ریزم از نگاه ِ نگران ِ بابا حسابی خجالت می‌کشم، چون یک‌بار شنیدم روبروی قاب ِ عکس ِ مادرم ایستاد و با گریه گفت: "منو ببخش که نمی‌تونم به تنهایی مواظب ِ بچه‌ها باشم... معذرت می‌خوام که تو اونا رو به من سپردی و اونا باز هم مریض میشن... شرمنده‌ام که اونا حتی برای یک لحظه درد میکشن... من بدون ِ تو نمی‌تونم مواظب ِ سلامتی ِ بچه‌هامون باشم و همین شرمندم می‌کنه" 

آن شب آرام خودم را کشاندم زیر ِ پتو و تا صبح بی‌صدا اشک ریختم، برای مردی که قهرمان ِ زندگی‌ام بود ولی احساس ِ ناتوانی می‌کرد، از خودم بدم آمد که مریض شده بودم که درد داشتم که بابا را نگران کرده بودم... صبح ِ فردا که بابا خانه نبود مثل ِ بچه‌ها ایستادم روبروی قاب ِ عکس ِ مامان و گفتم: "مامان ببین من حالم خوبه... بابا ازم خوب مراقبت کرده من دیگه مریض نیستم... برو تو خوابش بهش بگو اون کم کاری نکرده... همه میدونن من سر به هوام میدونن هر روز هزار تا بلا سرم میاد از بی‌دقتی ِ خودم... اینا که تقصیر ِ بابا نیست... هست؟ تو اینا رو میدونی چون خوب بابا رو میشناسی که چقدر خوبه و حواسش به ما هست، مثل ِ خودت که مواظبمون بودی... پس یه کاری کن بابا دیگه اینقدر شرمنده نباشه"

حالا مدتیست که دارم سعی می‌کنم مریض نشوم، هر چند بعضی اوقات اوضاع تحت ِ کنترل ِ من نیست و با بد شدن ِ حالم بالاخره همه‌ی خانواده متوجه می‌شوند اما بعضی دردهایی که موقتاً سراغم می‌آیند را پنهان می‌کنم بعد آنقدر خودم را گول می‌زنم که خوب هستم که یادم می‌رود کی سردردم خوب شد، کی سوزش معده‌ام قطع شد و کی درد ِ گوشم ساکت شد...

آخرین شبی که بعد از دیدن ِ کابوس از خواب پریدم، بابا برایم آیت‌الکرسی خواند و آرام خوابیدم، حالا بعضی شب‌ها متوجه می‌شوم بالای سر من و خواهرم می‌ایستد و آیت‌الکرسی می‌خواند و بعد می‌رود...

وقتی از اتاق خارج می‌شود به قاب ِ عکس ِ مامان زل می‌زنم و توی دلم، می‌گویم: "دیدی گفتم بابای خوبی دارم؟ دیدی گفتم مواظب ِ ماست؟ حالا می‌فهمم چرا همیشه می‌گفتی من بهترین همسر ِ دنیا را دارم... او بهترین بابای دنیا هم هست..."

نمی‌دانم چرا اما حس می‌کنم عکس ِ مامان در قاب لبخند می‌زند...


+ مواظب ِ سلامتیمون باشیم، نه بخاطر ِ خودمون، بخاطر ِ بابا و مامانمون که نگران میشن و موهای سفیدشون بیشتر میشه :)

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۳۳ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

با وبلاگ‌نویس‌ها ازدواج کنیم یا نه؟! :دی

دو بار نوشتم، هر دو بار برقا رفت، پرید :| :| :| :| :| :| :| :| خیلی به هم ریختم خلاصه می‌نویسم! پیرو ِ این پست و نظرات ِ شما و طبق ِ قولی که داده بودم این مطلب رو برای بار سوم می‌نویسم :دی
مطلع شدن از رنگ و غذا و موسیقی و فیلم و کتاب و تفریح و کار ِ مورد علاقه‌ی طرف مقابلمون کمک ِ خاصی بهمون نمی‌کنه، حتی آگاهی از سن و سال و تحصیلات و خانواده و اصالت و شغل و فرهنگ و رسم و رسومات هم گرچه لازم هست اما کافی نیست، به نظر من آشنایی باید روی اخلاقیات متمرکز بشه، چون اصلا قابل چشم‌پوشی نیست و تاثیر مستقیم در روند ِ زندگی داره.
"امید به تغییر" یکی از ویروس های نابودگر در زندگیه! این که ما عیب و ایراد و اشتباهات طرف رو ببینیم و با خودمون بگیم بعدا که رفتیم زیر یه سقف، بعدا که بچه دار شدیم طرف عوض میشه کاااااملا غلط هست، حتی اگر خود ِ طرف مقابل هم قول بده که من بعدا این اخلاقمو، این رفتارمو، این روشمو ترک میکنم یکی بزنین پس ِ کله‌اش، چون حتی اگر احساس ِ اون لحظه اش میل ِ به تغییر باشه باز هم تضمینی به این تغییر در جهت ِ مثبت نیست!
آدما از یه سنی به بعد شخصیتشون، عقایدشون، اصولشون و حتی راه و رسم زندگیشون تقریبا یه شکل ِ ثابت میگیره و تغییر با اینکه هیچ وقت غیر ممکن نیست اما مستلزم اینه که طرف طی ِ یک سری تحقیقات به این نتیجه رسیده باشه که باید تغییر کنه و خودش واقعا تغییر رو بخواد و اون تغییر کاملا به دور از فشار عاطفی و روانی باشه، در این صورت به تدریج و کم کم صورت میگیره! پس فکر نکنین اگر طرفتون مشروب میخوره، نماز نمیخونه، تنبله و دنبال کار نیست، پول حروم میاره، دست بزن داره و... با یه قول و شرط ساده میتونید تغییرش بدید با این مسخره بازیا زندگیتون رو به گند نکشید خواهشا!!! نگید میرم سر زندگیم عوض میشه، نگید بچه میاد عوض میشه، نگید پابند میشه!!!! غلطه آقا، غلطه خانوووم!!!!
به عنوان کسی که نیم‌چه تجربه‌ی ناموفقی در این باره دارم و تصمیم ِ اشتباهی در این زمینه گرفته بودم بهتون بگم که حرفای قبل از ازدواج همه باد هواست، باید طرف رو بشناسید ببینید اصلا اهل این تغییر هست یا نه، وگرنه همه حرف خوب میزنن اما کی خوبه این وسط!!!! :دی
یه نکته ی خیلی مهم و حیاتی ِ دیگه اینه که در زمان ِ آشنایی سعی کنید افسار ِ احساساتتون کاملا دستتون باشه، کنترل کنید این احساسات ِ کوفتی رو!
یکم این عواطف از حد تعادل خارج بشه باختید!
وقت برا قربون صدقه و گل و شمع کشیدن تو دفتر خاطرات زیاده، تا به شناخت نرسیدید اینا رو در حد متعادل بروز بدید سعی کنید کفه ی عقل و منطقتون بچربه به اون احساسات ِ کوفتی!!! وگرنه خودتون ضرر میکنید، دارید عمرتونو میذارید، وقت میذارید که آشنا بشید چرا با زیاد کردن عواطفتون چشماتونو میبندید و فرصت ِ یه اشنایی ِ کاملا منطقی رو از خودتون میگیرید!؟
متاسفانه هنوزم هستن خانواده هایی که با آشنایی قبل از ازدواج مخالفن و دوست دارن توی یکی دو جلسه همه چی مشخص شه و خواستگاری و عقد و ازدواج و لابد بعدشم کیلو کیلو بچه!!!!
آشنایی به قصد ازدواج از یه جایی به بعد بااااااید و باید با اطلاع خانواده ها باشه، اگر احساساتی هستین خودتون رو اسیر این رابطه های دوستی نکنید، شناختی که شما به دست میارید یه طرف قضیه ست، بذارید خانواده ها هم وارد کار بشن رفت و آمد شکل بگیره بتونید به شناخت بهتری دست پیدا کنید، اگر خانوادتون با این جور آشنایی ها مخالفن متقاعدشون کنید که شما باید قبل از هر تعهدی طرفتون رو بشناسید و اگر در زمان آشنایی رفتاری از طرف مقابلتون دیدید از ترس ِ اینکه خانواده با ازدواجتون مخالفت کنن اون مورد رو مخفی نکنید، مطمئن باشید خانواده هرچقدر هم سختگیر باشه بازم خوشبختی شما رو میخواد... مشاوره های قبل از ازدواج هم تجربه ای درش ندارم ولی فکر نمیکنم بد باشه!
اما تازه برسیم به وبلاگ نویسی :دی
قطعا اکثر ما وبلاگ نویس ها دوست داریم همسر آیندمون هم وبلاگ نویس باشه و این رو یه نکته ی مثبت میدونیم، اما معیارهای مهمتر دیگری هم داریم، وبلاگ نویس بودن ِ طرف یه نکته ی خیلی خوشاینده اما کافی و لازم نیست. پس اینقدر این قضیه رو بولد نکنیم خواهشا :/
همه چی روی محور همون آشنایی میچرخه حالا طرف وبلاگ نویس باشه که چه خووووب ولی نباشه هم هیچ اتفاق بدی نمیفته!
مورد داشتیم طرف توی وبلاگش از همسر جوان و زیبای تازه فوت شده اش نوشته و هزاران نامه تقدیمش کرده، خودشو وکیل معرفی کرده و همشم عکس دختر دو سالشو تو وبلاگش گذاشته بعد از چند ماه مشخص شده اصلا همچین شخصیتی وجود ِ خارجی نداره :| ببنیید چقدر ریسکه این موضوع.
یا یکی از خانمایی که بیرون از وبلاگ نویسی باهاشون دوست شدم توی وبلاگش همش مطالب غمگین میذاره ولی در فضای بیرون فوق العاده دختر قوی و شاد و پرانرژی‌ای هست، این مورد دورویی نیست، بلکه این خانم فقط تصمیم داره غمهاشو با نوشتن خالی کنه! دوست داره فقط این جنبه ی روحیاتشو بنویسه!
اگر از وبلاگ نویسی خوشتون اومد، اگر وبلاگ نویسی از شما خوشش اومد، نگید اوه چه خوب هر دو وبلاگ نویسیم، نگید خب من آرشیوشو خوندم پس تا حد زیادی میشناسمش، آشنایی رو بکشونید به بیرون از این فضا، با خود واقعیش آشنا بشین و بذارین خود واقعیتون رو بشناسه...
مواردی هست که توی همین فضا آشنا شدن و تصمیم به ازدواج گرفتن و حتی بچه دار شدن... که من مطمئنم همه چیز برمیگرده به همون زمان آشنایی... این که از این زمان چه دستاوردی داشته باشی مهمه... وگرنه یکی شاعره یکی وبلاگ نویسه یکی هم سرکوچه وایمیسه سوت میزنه!!!


+ در پایان متذکر میشم که این نوشته صرفا نظر شخصی ِ بنده هست، که نه کارشناسم و نه مطالعه ی کاملی در این زمینه داشتم، صرفا دیدگاه های خودم با کمک گرفتن از تجربیات شخصی و مشاهده ی تجربیات ِ دیگرانه! پس لزوما خوب و کامل و جامع نیست و ممکنه کاملا هم اشتباه باشه :/
+ دوست نداشتم اینطوری بنویسمش، کلی جدی نوشته بودم و تحلیل کرده بودم و مثال آورده بودم وقتی پرید حس و حالمم پرید ببخشید دیگه :/

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۰۱ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

212

سلام من برگشتم...



1- اعیادتون مبارک و همچنین تبریک به همه ملت ایران بخاطر بُرد ِ قشنگ ِ پرسپولیس :)

2- ممنونم از اعلام نظراتتون در پست قبل، به زودی کامنت‌ها رو تایید میکنم.

3- بهم ثابت شد وقتی نیستم و مسافرتم همونقدر که وبلاگم بروز نمیشه کانالم هم خیییلی کمتر بروز میشه... در صورتی که هیچ وقت فکر نمیکردم اینطور باشه.

4- پست سفرنامه رو منتشر میکنم به زودی :)

5- مرسی که همیشه هستین و اینقدر محبت دارین.

6- نمیدونم انتخاب وبلاگ‌ها به عنوان وبلاگ برتر با چه معیارهایی صورت می‌گیره ولی خوشحالم که وبلاگ من هم جزو این لیست بود، البته من اطلاعی نداشتم، کامنت‌ها و پیام‌های تبریک شما من رو از این موضوع مطلع کرد در کل حس خوبی بود و بهتر از اون معرفی وبلاگ رادیوبلاگی ها در وبلاگ بیان بود که خییییلی حالمو خوب کرد...

این عکس هم لطف چند نفر از دوستان ِ وبلاگ نویسم :)

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۰۵ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

سفر


این پیام ناشناس چند وقت پیش، از طرف یکی از اعضای کانالم برام فرستاده شد اونم دو بار :دی
هر چند برام تعجب‌آور هست که نظر من چه کمکی میتونه بکنه اما خب طبق قولی که بهشون دادم قرار شد یه پست بنویسم، منتها دارم میرم تهران و پنج-شش روزی نیستم، این پست رو میذارم که شما در این مورد نظراتتون رو کاااامل بنویسید (نگران طولانی شدن کامنت نباشید) بعد که برگشتم من هم در طی پستی نظر خودم رو می نویسم.

تا زمان برگشتم توی وبلاگ نیستم اما کانالم بروز میشه: اینجا
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۵۱ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

مصاحبه

دومین مصاحبه‌ی رادیوبلاگی‌ها رو اینجا بشنوید :)


کلیک


+ ببخشید اگر پرحرفی کردم :دی

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۴۴ توسط بانوچـ ـه

نگاهی تحلیلگرانه به یک موضوع ِ معمولی :/

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
+ نوشته شده در يكشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۳۸ توسط بانوچـ ـه

از کابوس‌هایت حرف بزن

به صدای گریه‌های من می‌خندد، مطمئن است نتیجه آن چیزی‌ست که دلخواه ِ اوست، به جهان ِ سیاه ِ پیش ِ رویم فکر می‌کنم و بلندتر گریه سر می‌دهم، می‌خندد، بلندتر از قبل... سرش را که گرم ِ کاری می‌بینم با نیرویی که در پاهایم نبود و نمی‌دانم چطور ایجاد شد بلند می‌شوم، گرد و خاک را از خودم می‌تکانم و شروع می‌کنم به دویدن، صدای خنده‌هایش مثل ِ ناقوس ِ مرگ دست از سرم برنمی‌دارد، از پشت ِ سر، از پیش ِ رو، دقیقاً کنار ِ گوشم، صدای خنده‌هایش را می‌شنوم، انگار که دنبال ِ من است، انگار که همراه با من فرار می‌کند و انگار که جلوتر از من ایستاده است به استقبال، همه جا هست، فرار از دست ِ او مسخره‌ترین کار ِ این سکانس است، خسته شده‌ام از دویدن، لب‌هایم خشک است و سرگیجه تعادلم را به هم زده است اما باز هم توقف نمی‌کنم، دستی که در مسیر از زمین بیرون آمده ساق ِ پایم را می‌گیرد، زمین می‌خورم، صورتم پر از خون می‌شود، دست‌هایم زیر بدنم می‌مانند و از شدت درد ناله می‌کنم... حالا به من رسیده است، او و تمام ِ لشکری که خودش است بالای سرم ایستاده‌اند... یک نفر است و چند نفر است... خودش است اما زیاد... لبخندش حالا بلندتر و چند صدایی شده است... با تمام ِ وجود جیغ می‌زنم در سکانس‌هایی که مرا یارای توصیفشان نیست...

سیاه‌فیلم ِ بالا، کابوس ِ این یک سال ِ من است...


به دعوت ِ فرشته‌ی عزیز که از طرف ِ واران که از طرف ِ اَسی دعوت شده بود، دعوت شده بود، دعوت شدم :دی

دعوت می‌کنم از شباهنگ ِ عزیز، دکتر سین ِ بزرگوار، حنانه‌ی جان و آقای صفایی‌نژاد ِ گرامی که در این بازی ِ وبلاگی با حضور ِ خود محفل ِ کابوسی ِ ما را پرباتر کنند :دی

+ نوشته شده در دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۴۸ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان