برنامه‌ی روزانه ختم قرآن دسته‌جمعی ماه رمضان - پست ثابت

از امروز تا پایان ماه رمضان این پست، بصورت ثابت در وبلاگ قرار میگیره و هر روز با برنامه‌ی جدید بروز میشه...


برنامه‌ی روز اول: کلیک

برنامه‌ی روز دوم: کلیککلیک

برنامه‌ی روز سوم: کلیک

برنامه‌ی روز چهارم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز پنجم: کلیک

برنامه‌ی روز ششم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز هفتم: کلیک

برنامه‌ی روز هشتم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز نهم: کلیک

برنامه‌ی روز دهم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز یازدهم: کلیک

برنامه‌ی روز دوازدهم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز سیزدهم: کلیک

برنامه‌ی روز چهاردهم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز پانزدهم: کلیک

برنامه‌ی روز شانزدهم: کلیک

برنامه‌ی روز هفدهم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز هجدهم: کلیک

برنامه‌ی روز نوزدهم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز بیستم: کلیک

برنامه‌ی روز بیست‌ویکم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز بیست‌ودوم: کلیک

برنامه‌ی روز بیست‌وسوم: کلیک - کلیک 

برنامه‌ی روز بیست‌وچهارم: کلیک

برنامه‌ی روز بیست‌وپنجم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز بیست‌وششم: کلیک

برنامه‌ی روز بیست‌وهفتم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز بیست‌وهشتم: کلیک

برنامه‌ی روز بیست‌ونهم: کلیک

دوستانی که سهمیه‌ی روزانه یک جزء داشتن برای اطلاع از جزءهای باقیمانده (جهت تکمیل ختم فردی) می‌تونن از اینجا مطلع بشن و در صورت تمایل اون‌ها رو قرائت کنن تا ختم فردیشون کامل بشه: کلیک

خانم نجارنصب برنامه‌ی هر کس رو به طور جداگونه نوشتن، شما با این برنامه می‌تونین آمار قسمت‌هایی که خوندید رو ببینید و قسمت‌هایی که مونده رو هم همینطور، اگر دوست داشتید خوندن قرآن رو ادامه بدید تا ختم تکی ِ خودتون هم تکمیل بشه می‌تونید از این لیست استفاده کنید:

آزاده خانم - آقای صفایی‌نژاد - آقای هیچ‌نویس - پسر شجاع - حوا بانو - خاکستری - خانم حورا - مضراب - محدثه - فاطمه خانم - عاشق بارون - خانم محروقی - خانم کوچیک - سارا اسماعیلی - رنگی‌رنگی - زهره خانم - مهسا خانم


التماس دعا...

+ نوشته شده در جمعه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۰۱:۲۹ توسط بانوچـ ـه | ۳ نظر

ختم قران + اسامی اعضا

اسامی دوستانی که شرکت کردن تا این لحظه:


1. ثریا (خودم)

2. سارا

3. کوثر

4 زهره

5. مرتضی

6. حمزه

7. محدثه

8. محبوبه شب

9. نرگس

10. برگ سبز

11. هیچ نویس

12. پسر شجاع

13. حوا بانو

14. آقای صفایی‌نژاد

15. مضراب

16. رنگی رنگی

17. مهسا

18. خاکستری

19. دخترخاله سارا

20. سارا اسماعیلی

21. اَسی

22. عاشق بارون

23. آزاده

24. حورا منتظر اتفاقات خوب

25. روشن

26. شباهنگ

27. خانم کوچیک

28. مستور


برای کسب اطلاعات بیشتر پست قبل رو بخونید.

+ نوشته شده در شنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۲۳:۱۴ توسط بانوچـ ـه | ۱۱ نظر

ثبت نام ختم قرآن دسته جمعی

سلام
بنا به درخواست دوستان ِ عزیز، امسال هم تصمیم بر این شد که مثل دو سال گذشته ختم گروهی قرآن بذاریم، با اینکه امسال کمی مشغله‌ی من و دوستان بیشتر شده اما با یادآوری حس خوب ختم دسته‌جمعی قرآن در دو سال گذشته تصمیم گرفتیم امسال هم دور هم قرآن بخونیم.
لینک پست ختم قرآن پارسال و اسامی شرکت‌کننده‌ها

اگر دوست داشتید امسال هم با ما قرآن بخونید توی این پست، یا دایرکت اینستاگرام، یا آیدیم یا شمارم یا هر راه ارتباطی دیگه‌ای که از من دارین (:دی) اعلام آمادگی کنین تا بتونیم به موقع برنامه‌ی روزانه رو آماده کنیم و با شروع ماه رمضان ختم قرآنمون هم شروع بشه.


اما چند تا نکته:

1. به دلیل استقبال چند تا از آقایون، امسال هم مثل دو سال ِ گذشته هم خانما و هم آقایون توی ختم قرآن شرکت دارن.
2. به دلیل فیلتر شدن تلگرام و احتمال اینکه بعضی از دوستان به این برنامه دسترسی نداشته باشن و نتونن برنامه رو از کانال ختم قرآن بردارن. ختم گروهی قرآن به صورت دو گروه جداگانه ی آقایون و خانما در واتساپ انجام میشه. (دلیل جدا بودن گروه ها اینه که توی برنامه ی واتساپ شماره‌ها مشخصه و برای راحت تر بودن دوستان هم خانم و هم آقا گروه ها رو جدا میکنیم.- دوستانی که تمایلی به عضویت توی گروه ندارن ولی دوست دارن توی ختم قرآن همراه ما باشن هم اعلام کنن که برنامه رو به صورت روزانه براشون ارسال کنم و توی گروه عضو نشن.)
3. برای اینکه هر کس دوست داره بتونه توی این ختم قرآن همراهمون باشه و دغدغه ی کمبود وقت و مشغله نداشته باشه، امسال هم مثل دو سال گذشته هر سهمیه ای که شرکت کننده ها بخوان میتونن انتخاب کنن و اصراری به قرائت روزی یک جزء وجود نداره. (سهمیه ها میتونه روزی یک حزب (4 صفحه) - 2 حزب (8 صفحه) - سه حزب (12 صفحه) - یک جزء (16 صفحه) - دو جزء (32 صفحه) باشه)
4. همچنین اصراری هم به اینکه حتما در یک روز یک ختم کامل انجام بشه نداریم، بستگی به سهمیه های انتخابی و تعداد اعضا شرکت کننده داره و هدف فقط اینه که دور هم قرآن بخونیم.
5. در صورت تمایل به شرکت در ختم قرآن دسته جمعی در ماه رمضان تا روز سه شنبه اعلام کنید که بتونیم به موقع برنامه روزانه رو بنویسیم و براتون بفرستیم.
6. دوستانی گفتن چرا پست دورهمی رو نمیذاری... میذارم چند روز دیگه.

اسامی شرکت کننده ها تا این لحظه:

1. ثریا
2. سارا
3. کوثر
4. زهره
5. مرتضی
6. حمزه
7. حسن

به دلیل زمان محدود ثبت نام، در صورت تمایل این پست رو بازنشر کنید.
+ نوشته شده در شنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۰۰:۲۵ توسط بانوچـ ـه | ۹ نظر

آغاز دوستی من و گربه + دورهمی نمایشگاه کتاب

من از حیوونا بدم نمیاد ولی خب از بعضیاشون چندشم میشه، از بعضیای دیگه‌شون میترسم و بعضیاشونم دوست دارم، دیشب اینجا باد و بارون شدیدی بود و رعد و برق هم زیاااااد... حسابی ترسیده بودم و از طرفی هم هی قربون صدقه‌ی خدا می‌رفتم که بارون فرستاده و از پشت پنجره تکون نمی‌خوردم یهو متوجه یه گربه روی دیوار شدم که دست کوچولوشو روی سرش میذاشت که مثلا آب‌ها رو بتکونه :)) دوباره دو قدم دیگه راه می‌رفت، دوباره توقف و همون‌کار... یه لحظه از ذهنم گذشت این الان کجا میره زیر این بارون؟ خب من از گربه هم چندشم میشه، هم دوسش دارم، هم میترسم ازش... خلاصه که دیدم دلم به‌حالش داره میسوزه لذا در راهرو رو باز کردم و اونم خیلی بی‌تعارف اومد داخل صبح که بیدار شدم رفته بود...

+ دوستان ِ عزیز ِ نمایشگاه ِ کتاب‌رونده، لطفا کتاب خوب معرفی کنید :)
+ من و بچه‌های رادیو بلاگی‌ها پنج‌شنبه‌ی همین هفته در نمایشگاه کتاب حضور داریم و این اولین دورهمی ما محسوب میشه :)، قراره توی همین دورهمی جوایز سه نفر برنده‌ی مسابقه‌ی آخر رادیو هم تقدیم بشه، اگر دوست داشتین شما هم حضور داشته باشین در کنار ما، میتونین از وبلاگ رادیوبلاگی‌ها و از این پست با ما هماهنگ باشید.

+ نوشته شده در يكشنبه ۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۰۹:۱۲ توسط بانوچـ ـه | ۳۵ نظر

چراغا رو خاموش کنین میخوام دلاتونو ببرم جنوب!

یکی از خواننده‌های اینجُو ازُم خواست با لهجه‌ی خومون بنویسُوم، خلاصه اگه جاییشو متوجه نشدین و نِتِرسین بخونین یا خوندین و معنیشو نیدونسین هم اینکه ایترین بپرسین هم اینکه ایترین یقه‌ی اون آقا رو بگیرین.

سی مُو نوستالژی یعنی محله‌ی امامزاده، که کلهم اجمعین "شیری‌ها" اونجو جمع بیدن، یعنی اگه از تاکسی پیاده می‌شدی، خیلی تفاوتی نداشت اول ِ محله باشی یا آخرش یا وسطش، هر جا پیاده می‌شدی خونه‌ی یکی دو تا از فامیلا اونجو بی.

محله‌ی ما یکی از داغوووون‌ترین محله‌ها بی، از خونه‌های قدیمی و ساکنین قدیمی که در واقع نقطه عطفش بی اگر بگذریم، قضیه فاضلاب شهری تو این محله ایراد داشت... جوی آبش به قدری داغون و وسط ِ کوچه بی که کمک ِ ماشینه داغون میکِه. تازه وقتی هم با آژانس از یه جایی برمی‌گشتیم همون اول ِ کوچه پیاده‌مون میکِه و میگفت حاضروم ازتون کرایه نگیروم ولی مونه مجبور نکنین ماشینومه بیاروم تو ای کوچه‌ها. یعنی قضیه به حدی مهم بی که اگه کسی با ماشینش میومد تو کوچه یعنی خیلی خاطرته می‌خواسه و خیلی احترامت کِرده. حالا مو از بقیه‌ی محله‌ها خبری نداروم ولی خو محل ِ ما، همچین محلی بی. هر چند جزو محله‌های قدیمی و اصیل ِ شهر بی و احترام ِ زیادی داشت.

مو تو ای محل به دنیا اومدم و بزرگ شدم و مدرسه رفتم و دانشگاه رفتم و مهندس شدم ولی خو خدا رو شکر سه سالی میشه از اونجو نقل مکان کردیم. ظهر که می‌شد بخصوص ظهر بهار و تابستون، یعنی حتی پرنده هم تو ای کوچه‌ها پر نمی‌زد... اوسو هم سی خاطر ایکه زهله‌ی بچه‌ها ببرن می‌گفتن بچه‌بَرو هسی. البته دروغ هم نمی‌گفتنا... یعنی بس که تکرارش کرده بیدن واقعا بچه‌بَرو تولید آویده بی. نشونه‌ش هم ای بی که بچه‌هایه میندازه تو گونی و میندازه ری دوشش و میره یه جایی تیکه پاره‌شون میکنه و کلیه و چشم و کبد و دست و پا و حتی زبونشونه می‌فروشه. ما هم خو بچه... یعنی تمام دغدغه‌مون ای بی که بابا و مامانمون بخوسِن و ما یواشکی بزنیم بیرون. حالا از شانس ما جفتشونم خوابشون سبک بی. ولی خو ما هم زرنگ بیدیم.

یه روز که مامان و بابا خوشون برد من و ککام یواشکی دوچرخه‌هایه از سرا بردیم بیرون و حتی کلید هم برنداشتیم!!! اگه می‌خواستیم برداریم هم دستمون نیرسید بهرحال، ولی خو بدون کلید زدیم بیرون و خیالمون راحت بی که تا عصر نی‌واگردیم. عصر هم که برگردیم خو دیگه بابا و مامان بیدارن و درو باز میکنن سیمون، نهایتش میگفتن سیچه ظهر گرما رفتین تو کوچه بچه‌بَرو میدزتون. کتک خو نمی‌خوردیم، صداشونم خو بالا نیبردن سیمون... خیالمون راحت بی تنبیه در کار نی

حالا از گرما همه خونه‌ها کولرشون روشنه و صدای کولر گازی هم خو یه جوریه که هر کی تو خونه باشه گوشش کر میشه یعنی اگه ما در حال مرگ هم بیدیم و جیغ و داد میکردیم محض رضای خدا هیشکی صدامونه نمی‌شنید که بخواد بیاد کمک. ما هم خو عرق کرده بیدیم از گرما ولی خو دوره‌ی بچگیه و ماجراجویی‌هاش. خلاصه ما با هم رکاب زدیم و رفتیم تا رسیدیم حسینیه‌ی سیدالشهداء که حسینیه‌ی محلمون بی. اونجو دیوارهاش بلوک یا به قول خومون تابوک بیدن و ما سرگرمیمون ای بی که نقشه‌ی گنج داخلش قایم کنیم. حالا ای که این نقشه‌ها چطوری به ذهنمون می‌رسید می‌کشیدیم و اصلا گنجمون چه بی و کجا بی خدا ایدونه! نقشه‌مونه هُل دادیم تو دیوار و به چرخیدن تو کوچه‌های اطراف ادامه دادیم که تیهَ‌مون افتاد ری یه مِردی که او سر ِ کوچه یه گونی ری دوشش بی! مو یه نگاه به کُکا، کُکا یه نگاه به مو! با هم گفتیم: ای بچه‌بَرو بی!

خو قاعدتاً با او تعریفایی که پدر و مادرا سیمون کرده بیدن و با او سن و سالی که مو و سجاد داشتیم. باید می‌ترسیدیم و گریه‌کنان خومونه می‌رسوندیم خونه و اینقد در سرایه می‌کوبیدیم و جیغ‌و‌داد می‌کردیم تا بلکه یکی صدامونه بشنوه و بیایه در ِ باز کنه!

ولی خو از اونجویی که سجاد یه دده‌ی نترسی داشت به جای برگشت یواشکی بچه‌بَرو تعقیب کردیم تا او بچه‌ای که دزیده و تو گونی انداخته و میخواد بره یه جایی تیکه پاره‌ش کنه و کلیه و چشم و کبد و دست و پا و حتی زبونشه بفروشه، نجات بدیم. سی سجاد ایگفتوم ایبینی؟ ایقه بچه بدبخت وَش اکسیژن نرسیده که بیهوش آویده و حتی گریه هم نیکنه! عزممونه جزم کردیم که نجاتش بدیم و نشون بدیم ما از بچه‌بَرو نیترسیم.

همیطوری یواشکی پشتش می‌رفتیم و بعد سه تا چهار تا کیچه! ای آقای محترم ِ بچه‌بَرو حالیش آوی که ما ظهر ِ گرما در حال تعقیب کردنشیم!

دو سه بار هی برگشت پشت ِ سرشه نگاه کرد و ما هم بدون اینکه بترسیم همیطوری پشتش رفتیم. تا یه جایی ای آدم رفت تو یه خونه خرابه‌ای که دیوارش ریخته بی و فقط یه مشت علف خودرو داخلش بی. گونی هم نَها همونجو کنار دیوار ِ خرابه!

سی سجاد گفتم ما خو زورمون نیرسه گونی باز کنیم باید یه چاقویی چی پیدا کنیم گونی پاره کنیم و بچیکو نجات بدیم. یه کیف ِ کاملا چرکی هم نزدیک ِ گونی بی کیفه باز کردم و یه چاقویی دیدم زدم گونیه پاره کردم و یه مشت علفی رِخت صحرا! مو یه نگاه به کُکا، کُکا یه نگاه به مو! با هم گفتیم: ای خو نِ بچه‌بَرو بی!

همو موقع آقای محترم هم رسید با کلی علف تو دستش! وقتی مُونو سجاد ِ کنار گونی ِ پاره دید و چاقو تو دست مو! ماتش برده بی و نگامون می‌کرد! مُونم خو آدم رک و رورااااست! با کماااال ِ حق‌به‌جانبی گفتم: ما فکر کردیم تو بچه‌بَرویی! ولی گونیت پر علف بی!

آقای محترم هم بعد یه ساعت خندیدن گفت: نه مو ای علفا می‌چینوم سی گاو و گوسفندام! ایسو گونیمه پاره کردین مو چه‌کنم؟ گفتم: از ای‌وَر او وَرش گره بزن!

اومد گره زد و مُو و سجاد هم که شرمسار از ای عمل ِ ناپسند!!! بیدیم تا عصری تو هر کوچه‌ای که می‌رفت علف جمع کنه باش می‌رفتیم و کمکش جمع می‌کردیم.

عصر هم با دستای کثیف و لباسای خیس ِ عرق خوشحال و مَسرور برگشتیم به خونه و در زدیم! دقیقاً تایمی بی که آغا و مانیم بیدار می‌شدن و چای عصرونه می‌خوردن! یک‌، دو، سه گفتیم و با هم در زدیم آبجی بزرگه اومد دره باز کِرد و گفت: شما بازم رفتین دوچرخه‌سواری؟ مِی نِ ایگن بچه‌بَرو هسی؟! مُو یه نگاه به کُکا، کُکا یه نگاه به مُو! با هم گفتیم: تو گونیش فقط علف بی!

آبجی بزرگه هَنگ کِه! تا بخواد دوباره ویندوزش بیاد بالا ما رفتیم داخل و دستامونه شستیم! و کاملاً ریلکس نشستیم کنار آغام و گفتیم: مانی، سی مانَم چایی بریز. آغام گفت: خا بچیل خان، نیخین توضیح بدین سیچه یواشکی ایرین بیرون؟ مُو یه نگاه به کُکا، کُکا یه نگاه به مُو! با هم گفتیم: سی انجام ِ کار ِ خدا پسندانه!

خلاصه که ما بزرگ شدیم و بچه‌بَرو ندیدیم اصلا!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۰۹:۴۷ توسط بانوچـ ـه | ۳۶ نظر

پادزهر...!

_ برایم می‌نویسی عشق چه رنگیست؟ می‌خواهم بدانم آدم وقتی کسی را دوست دارد، چشم‌هاش چه رنگی می‌شود.

 

+ عشق هزار رنگ است... بستگی دارد به کدام رنگ علاقه‌ی بیشتری داشته باشی، عشق رنگ‌ها را پررنگ می‌کند، بیشتر می‌بینیشان، چشمان سیاه، سیاه‌تر می‌شوند، چشمان آبی، آبی‌تر می‌شوند، چشمان سبز، سبزتر می‌شوند... هر رنگی که باشند برق می‌زنند... همه‌شان قشنگ‌تر می‌شوند...

 

_ برایم بگو وقتی عشق دست آدم را می‌گیرد آدم چه می‌کند؟ نمی‌ترسد که یکهو وسط زندگی‌اش عشق آمده خودش را بهش چسبانده؟

 

+ عشق کاملا غافلگیرانه می‌آید، یک‌جوری که اصلا متوجه آمدنش نمی‌شوی، یکهو به خودت می‌آیی می‌بینی مدتیست عاشق شده‌ای، دیگر فرصت ترسیدن نداری، یعنی تا بخواهی متوجه شوی درگیرش شده‌ای... مثل یک نوع ویروس، یک نوع بیماری رخنه می‌کند در جانت... می‌خوابی، عاشقی... بیدار می‌شوی، عاشقی... غذا می‌خوری، عاشقی... می‌خندی، عاشقی... گریه می‌کنی، عاشقی... راه می‌روی، عاشقی... زمین می‌خوری، عاشقی... نفس می‌کشی، عاشقی

 

_ واقعا ویروس است؟ راه علاجش چیست؟ آدمی که به عشق مبتلا می‌شود، رهایی دارد؟

 

+ عشق هم مانند هزار بیماری دیگر، یا با پادزهر خوب می‌شود یا با مرگ تمام می‌شود...

 

_  پادزهر عشق چیست؟ کجا می‌توان پیداش کرد؟ چه خوب است هر آدمی یک پادزهر عشق توی جیب‌هاش داشته باشد، وقتی ندانسته عاشق شد و یکهو به خودش آمد دید دارد همه‌ رنگ‌ها را پررنگ‌تر می‌بیند یا می‌خوابد، عاشق است... راه‌ می‌رود، عاشق است و نفس می‌کشد، عاشق است... همان وقتی که ویروس عشق پیچیده توی رگ‌هاش، آن‌وقت پادزهر عشق را بخورد و خوب شود... نگفتی پادزهر عشق چیست؟

 

 + تنفر... تنفر دقیقا نقطه‌ی مقابل یک عشق است، وقتی به جایی برسی که هرچیزی از نظرت زشت باشد و تنفر جای هر حس دوست‌داشتنی را بگیرد... یعنی متنفر شده‌ای... آن‌وقت از عشق، خلاص شده‌ای.


( ازنوشته‌های قدیمی)

+ نوشته شده در دوشنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۰۹:۲۹ توسط بانوچـ ـه | ۲۰ نظر
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان