چه خوانده ام؟ (1)

http://www.ibna.ir/images/docs/000226/n00226279-t.jpg

دختر شینا - بهناز ضرابی زاده

(24 اردیبهشت 1395 - 25 اردیبهشت 1395)


دختر شینا را در عرض یک روز خواندم، زندگی و خاطرات قدم خیر محمدی کنعان آنقدر ساده و زیبا روایت شده بود که آدم را به خود جذب می کرد، دل کندن از کتاب و پرداختن به کارهای روزانه سخت میشد وقتی که در نوشته های کتاب غرق میشدم، کتاب زیباییست، اگر نخوانده اید حتما امتحان کنید.

بانوچـ ـه :) چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۵ | ۱۱:۵۲ | ۱ نظر

بدون ِ دنیای مجازی


http://golansaqqez.ir/file/img/news/1_2.jpg

1. اُستاد کلی با من حرف زد از اینکه همیشه توانایی های خودم رو دست کم میگیرم، اینکه به اینجور رفتارها نمیگن فروتنی و تواضع، نمیگن خاکی بودن... میگن عدم اعتماد بنفس، باور نداشتن خود... کلی حرف زد و گفت: قلم تو خوبه... قطعاً جای کار هم داره ولی بنظر من تو قلمت خوبه، درسته تا حالا اکثرا دلنوشته نوشتی ولی سبک نوشتنت هم خوبه تو فقط با کمی تمرین و ویرایش میتونی نویسنده ی فوق العاده ای باشی... کدوم نویسنده ایه که فقط یک بار بنویسه و نوشته َش به ویرایش و اشکال زدایی نیازی نداشته باشه؟ عیب تو اینه که میخای فی البداهه بنویسی بدون ِ کوچکترین اشکالی، و وقتی می بینی نتیجه ی یک نوشته ی یهویی ِ تو اون چیزی نشده که انتظارش رو داشتی از خودت ناامید میشی در صورتی که حتی نویسنده ها هم وقتی چیزی رو مینویسن ممکنه هزاران بار از روش بخونن، بعضی جمله ها رو حذف کنن، تغییر بدن یا اضافه کنن، خیلی ها هم نسخه ای از نوشته هاشون رو به چند نفر کاربلد میدن تا اونا هم بخونن و براشون ویرایش کنن... میگفت نوشته ای خوبه که چندین دفه تست شده باشه و تو اهل تست کردن نیستی... بعد هم چند موضوع و راهکار بهم داد که در موردشون بنویسم... میگفت حیفه، حالا که قلم خوبی داری و خدا این استعداد رو بهت داده توی نطفه خفه اش نکن و بهش پر و بال بده و ازش استفاده کن... همیشه خودت رو تست کن، گوشی رو بذار کنار، کامپیوتر رو خاموش کن، از فضای مجازی و اینترنت و همه ی این چیزها فاصله بگیر بعد ببین توی دنیای واقعی چی داری... آدم توی اینترنت و دنیای مجازی میتونه خودش رو خیلی بالا بکشه و خودش رو همونطور که توی رویاهاش بوده ببینه، یعنی فکر میکنه چقدر داره در مسیر رویاهاش قدم میذاره، اما وقتی گوشی رو میذاره کنار و از فضای مجازی فاصله میگیره، میبینه نه تنها هیچ پیشرفتی نکرده بلکه لحظات مهمی از عمرش رو هدر داده و شاید پسرفت هم کرده باشه... همیشه دنیای واقعی رو اولویت قرار بده و مرتب از خودت بپرس ببین بدون دنیای مجازی چی داری یا چی هستی...

راستش رویای نویسندگی همیشه توی ذهنم بوده ولی به قول استاد همیشه خودم رو دست کم گرفتم و هیچوقت به شدنش فکر نمیکردم، خب فکرهایی توی سرم هست که نمیخام فعلا ازشون چیزی بنویسم حالا بعدها میام مفصل تر توضیح میدم.

بانوچـ ـه :) جمعه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۵ | ۱۷:۲۴

روزنامه ی وبلاگستان

تا حالا تصور کردید که اگر روزی قرار باشه روزنامه ی وبلاگستانی راه بیفته چی میشه؟ روزنامه ای که هر روز صبح اول وقت با خبرهای داغی در مورد وبلاگ ها و وبلاگ نویس ها و حتی زندگی خصوصی وبلاگ نویس ها منتشر بشه... احتمالا یه چیزی در مایه های زیر میشه :دی

این شما اینم روزنامه ی فرضی وبلاگستان:


بانوچـ ـه :) سه شنبه ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۵ | ۱۶:۴۹ | ۲۶ نظر

Planning


http://clergy.ir/1/wp-content/uploads/to-do-list.png

یکی از کارهایی که حالمو خوب میکنه نوشتن ِ برنامه ها (که شامل اهداف و آرزوها و حتی کارهای روتین ِ روزانه، هفتگی یا ماهانه و... میشه) من از اینجور لیست ها زیاد دارم هم برای کارا و برنامه هام و هم برای زمینه های دیگه.

اما بهتر از اون مشورت گرفتن در مورد این لیست با کسی ِ که بهش اعتماد داری و نگاهش به مسائل رو تحلیلی و خوب می بینی. برای همین از لیست عکس گرفتم و برای استاد فرستادم. اولین چیزی که استاد گفت این بود: "فقط همین؟" بعضی وقتا لحن ِ رک و روراست ِ استاد شوکه َم میکنه، یعنی خیلی وقته فهمیدم که اگر انتظار داشته باشم همیشه ازش تعریف و تمجید بشنوم به هیچ جا نمیرسم. و بابت ِ نقدهایی که بهم میکنه ازش ممنونم. با گفتن اون جمله ی استاد از خودم خجالت کشیدم که چرا کارای روزانه ای که برای انجام دادنشون باید وقت بذارم اینقدر باید کم باشن یا برنامه ها و اهدافم همینطور؟ البته خیلی از موارد رو فراموش کرده بودم بنویسم چون خیلی کم روش فکر کردم و هول هولکی لیست رو تهیه کردم ولی بعداً و به مرور زمان موارد دیگه ای به ذهنم اومد و به لیست اضافه میکردم.

بعد از اون استاد روی تک تکشون (که طبق معمول شماره گذاری کرده بودم) به تحلیل و بررسی پرداخت. که زمان صرف کردن برای فلان مورد به این دلیل خوبه یا به این دلیل بده و ارزش نداره به عنوان یه برنامه بهش فکر کنم... چند تا مورد خط خوردن از لیست و چند تا مورد رو برام شفاف سازی کرد و بهتر تونستم بفهمم که رسیدن بهشون یا انجام دادنشون سخت هم نیست اونطورا که توی ذهنم بود.

اولویت ِ بعضی ها رو بالاتر میبُرد و اولویت بعضی ها رو هم پایین می آورد. و ازم میخواست که اگر به حرفا و بررسیاش انتقادی دارم یا مخالفم نظرم رو بگم که به یک جمع بندی برسیم و جز یکی دو مورد که آخرش هم به تفاهم رسیدیم بقیه رو قبول داشتم و به خواسته ی استاد جلوی کارام مینوشتم توضیحاتشون رو.


در نهایت لیستی رو داشتم که می دونستم روی کلیتش میشه حتی تا سال های دیگه هم حساب کرد.


وقتی حتی برای یک روزت هم برنامه داشته باشی کلی احساس ِ خوب داری حتی اگر برنامه هات زیاد باشن و روز شلوغی در پیش داشته باشی... اما اون چیزی که من رو خیلی به هم میریزه بلاتکلیفیه. امیدوارم توی هیچ زمینه ای بلاتکلیف نباشید.



http://clergy.ir/1/wp-content/uploads/salaneh.jpg


+ اگر تا حالا اینکار رو انجام ندادید حتما از همین الان تصمیم بگیرید و انجام بدید، من بارها اینکار رو کردم و همیشه نتیجه ی مطلوب گرفتم. یه لیست تهیه کنید از کارها و برنامه های کلی یا بلند مدت و یه لیست هم برای کارهای روزانه. :)


+ ترجیحاً از کاغذ و قلم به جای گوشی و لپ تاپ و... استفاده کنید هم تأثیرش بیشتره و هم حس خوبش :)


+ هر مدت یه بار لیست رو بروز رسانی و بررسی کنید. (سعی کنید خیلی روی کارهای کم اهمیت وقت نذارید.)


بانوچـ ـه :) يكشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۵ | ۱۷:۱۳

همسایه ها (2) - دیالوگ

مرد: پس دیگه با من بحث نکن.

زن: چرا بحث نکنم؟

مرد: وقتی هرچی میگم بازم نظر خودتو داری دیگه چرا بحث میکنی؟

زن: دلم میخواد هی قانع نشم هی نیم ساعت برام توضیح بدی.

مرد: چرا؟

زن: صداتو دوس دارم آخه.


| دیالوگ ِ همسایه ها |

بانوچـ ـه :) سه شنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۵ | ۱۵:۴۲ | ۰ نظر

تیکه های گم شده ی پازل


یه تیکه ی بزرگ پازلش گم شد از عطیه رو بخونید...


کوتاه ترین پست ِ من در این چند سالی که وبلاگ می نویسم... (لینک)


جای خالی ِ مهمترین تیکه ی پازلم... (لینک)



+ برای ارسال نظر، به قسمت "تماس با من" در بالای صفحه مراجعه شود.




بانوچـ ـه :) دوشنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۵ | ۱۸:۱۳

غروب جمعه را باید بپیچانی...

سه سال پیش نوشتم؛ غروب های جمعه را باید بپیچانی...

عصر جمعه که می شود باید بزنی بیرون، از سکوت ِ خانه با تم ِ غم بگذری و بزنی به دل خیابان های شلوغ ِ شهر...

عصر جمعه که می شود باید خودت را به زور در میان جمعیت جا بدهی، به هر حرف ِ با مزه و بی مزه ای با صدای بلند بخندی، حتی با آشناهای خیلی خیلی دور به گرمی سلام و احوالپرسی کنی، تمام قدرتت را به کار بگیری که دور و برت را شلوغ کنی...

عصر جمعه که می شود حتی از خواب هم باید فرار کرد، غروب جمعه کاربلدتر از این حرفاست، یکجور ِ نرمی خودش را به خواب هایمان می رساند...

عصر جمعه که می شود باید سرت را جوری گرم کنی که از ساعت 6 عصر یکهو برسی به 9 شب و اصلا متوجه لحظات ِ کشدار و مرگ آور ِ غروب ِ جمعه نشوی و یک جور ِ زیر پوستی ای باید از غم ِ غروب های جمعه فرار کنی...


عصر جمعه را بی غروب، به شب برسانیم...


+ عصر جمعه – 10 اردیبهشت 1395

+ برای ارسال نظر، به قسمت "تماس با من" در بالای صفحه مراجعه شود.


بانوچـ ـه :) جمعه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۵ | ۱۹:۴۶
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان