ول کن جهان را، قهوه ات یخ کرد!

ول کن جهان را، قهوه ات یخ کرد!

اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

نویسندگان

ای خواب مرا تا به کجا می‌بری‌ام

دوشنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۳۷ ب.ظ

باید یه برچسب اضافه کنم به نام "من و خواب های عجیبم" یا مثلا خیلی باکلاس تر، "بانوچه در سرزمین خواب ها" یا مثلا "اینا همش خوابه، باور نکن" :دی


یه جوری غجیب غریب خواب میبینم که بعضی وقتا روم نمیشه برا کسی تعریفشون کنم از ترس اینکه یه وقت تخریب شخصیت نشم :دی


ولی خب، وبلاگمه اینجا، مینویسم دور هم میخندیم :))


+ یکی از خواب های عجیبم سفر به گذشته بود، یه بار توی خواب من ِ بیست و چند ساله، من ِ هفت ساله رو بغل میکرد و بوس میکرد... یعنی خواب زمان حال و بچگیم رو همزمان در قالب دو انسان جدا دیدم و توی خواب هم میدونستم این دختری که بغلش کردم خودمم :دی بعد اصرار هم داشتم بهش بگم که ببین من تو هستما... تو هم من هستی :دی، چند ماه ِ پیش از وبلاگ قبلیم در بلاگفا کپی کردم و گذاشتمش (لینک خواب)


+ و یکی دیگه هم توی وبلاگ قبل از قبلی گذاشته بودمش و نمیدونم الان هستش یا بلاگفا به فنا داده اونو :(، این بود که توی خواب یه اتوبوس پر از بلاگر داشتن میرفتن سفر کربلا :دی، یعنی کاروان ِ راهیان ِ نور وبلاگستان به سمت ِ کربلا بود :دی الان دقیقا یادم نیست کدوم بلاگرها توی این سفر بودن ولی یادمه که حتی یکیشون مداحی هم میکرد برامون، (اونایی که یادم مونده توی خواب بودن :دی ----> باده‌پرست، غلامرضا گرجی، مهشاد هاشمی، نیلوفر نیک‌بنیاد، محسن فراهانی، تعداد بیشتر از این بود (اندازه یه اتوبوس :دی) ولی در خاطرم نیست الان)

  • بانوچـ ـه

دل کندن از "هر چیزی که چیز باشه"

شنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۱۲ ب.ظ

گفتم که دارم تمرین ِ "راحت، دل کندن" میکنم، نه فقط از آدم‌ها، که از خاطره‌ها، مکان‌ها، هر چیزی که چیز باشه!!!! چه در فضای مجازی یا حقیقی... بالاخره همه‌ی ما می‌تونیم برای یک‌بار هم که شده شجاعت و جرأت به خرج بدیم و آدمی که نباید باشه، چیزی!!! که نباید باشه، خاطره‌ای یا نوشته‌ای که نباید باشه رو بذاریم کنار و ازش دل بکنیم، من امتحان کردم بالاخره، نمیگم واسه همه چیز!!! و همه کس جواب میده قطعاً در خیلی از موارد هم جواب نمیده، اما خب چرا روی اون مواردی که جواب میده امتحان نمی‌کنیم؟ خوشمون میاد دور و برمون شلوغ باشه؟ ذهنمون شلوغ باشه؟ درگیر باشیم؟ کلافه باشیم؟ یک نفر می‌گفت اگه چیزی!!! یا کسی رو نمیتونیم بیخیال بشیم برای اینه که خودمون توی کنار گذاشتنش نقشی نداشتیم، یعنی دست روزگار اومده اونو از ما گرفته، مثل وقتی که برای کسی یه چیزی!!! رو اجبار می‌کنی حتی اگه چیز!!! خوبی باشه ولی چون اجبار شده طرف میفته روی دنده‌ی لج، ولی وقتی خودش بهش می‌رسه و انتخابش می‌کنه خیلی هم براش خواستنیه!!! خُب اینو شاید هممون تو زندگیمون تجربه کردیم، مثال می‌زد می‌گفت: تو اگه یه آلبوم عکس رو که سال‌ها ازش نگهداری کردی رو یه روز با این نیت که ببینی می‌تونی ازش دل بکنی یا نه با دقت نگاه کنی، اگر آخرش به این نتیجه برسی که اون عکس‌ها قدیمی شدن و دیگه اونقدرها که قبلا مهم بودن الان نیستن، راحت می‌تونی اون آلبوم عکس رو بندازی دور و چون خودت در کمال ِ اختیار اونو انداختی دور دیگه هیچ‌وقت دلت هواشو نمی‌کنه و از این دل کندن احساس پشیمونی نمی‌کنی، اما اگه یه روز صبح بیدار شی از خواب و ببینی خواهرت اونو انداخته دور، نه تنها عصبی میشی و کلی دعوا راه میندازی توی خونه، که هر وقت هم یادت میفته، با حسرت به جای خالی اون آلبوم نگاه می‌کنی و آرزو می‌کنی کاش هنوز وجود داشت... یا حتی مادرت، چون سرنوشت توی جوانی اونو ازت گرفت و نه بخاطر کهولت سن که بخاطر بیماری و به طور یهویی از این دنیا رفت تو هنوز هم به نبودش عادت نکردی وگرنه اگه یه روز باهاش قهر می‌کردی و از خونه می‌زدی بیرون، شاید تا سالیااااان ِ سال اصلا دلتنگش نمی‌شدی... خب من اصلا با حرفاش موافق نیستم، البته قبول دارم وقتی دل کندن به اختیار و تصمیم خودمون باشه خیلی راحته، اما اینم خیلی مهمه که از کی، کجا یا چی داریم دل می‌کنیم و هیچ تضمینی برای اینکه دلمون تنگ نشه یا حسرت نخوریم وجود نداره... من بعید می‌دونم کسی با مادرش قهر کنه و صرفاً به این دلیل که این قهر به انتخاب خودش بوده هیچ‌وقت دلش تنگ نشه... مگه میشه؟ مگه داریم؟


  • بانوچـ ـه

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد*

جمعه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۲۷ ب.ظ
اولین باری که یک نفر در مورد ابروهایم سوال پرسید، سومین روز سفرم در مشهد بود، خانمی که می‌گفت سرآشپز رستوران هتل است بعد از اینکه در مدت آن سه روز، هر بار که مرا دیده بود با لبخندی بهم خیره شده بود، حالا بعد از اینکه ازش آدرس نزدیک‌ترین کافی‌نت را پرسیدم تا بلیط برگشتم را پرینت کنم، با گفتن اینکه: "اتفاقاً خودمم داشتم می‌رفتم بیرون یکم هوا بخورم... نزدیکه بیا پیاده بریم" زیر باران مرا همراهی کرد و بعد گفت: "بعدش برمیگردی هتل؟" و وقتی بهش گفتم قصد دارم نماز مغرب و عشاء را در حرم بخوانم و بعد از آن به هتل برگردم، وسط پیاده‌رو ایستاد و باز با لبخندی بهم خیره شد و گفت: "یه سوال بپرسم؟ ابروهاتو خودت اینطوری میکنی که یکیش میره بالا؟ یا خودش اینطوریه؟" و وقتی با حالتی شوکه بهش خیره شده بودم و باران هر دوی ما را حسابی خیس کرده بود باز هم لبخند زد و گفت: "ابروهای دختر کوچیکه َم دقیقا همین شکلیه، از وقتی اومدی همش یادش میفتم و دلم براش تنگ میشه، آخه اون دانشجو شده و رفته مازندران"

دومین بار توی صدا و سیما بودم، آقای ب آن بالا ایستاده بود و صحبت می‌کرد، آقای جیم کنارم نشسته بود و متن اجرایش را به من نشان می‌داد و می‌پرسید: "جای این کلمه اینجا خوبه؟ بلند و کش‌دار بگم اینجا رو؟ یا مکث کنم؟" خانمی که بغل‌دستم نشسته بود و چند دقیقه‌ای می‌شد که حواسش به صحبت من و آقای جیم در مورد متن اجرا بود، بالاخره سر صحبت را باز کرد و بعد از اینکه اسم و فامیل و سن و سالم را پرسید گفت: "ابروهاتون منو یاد یکی انداخت که خیلی سال‌ها قبل گمش کردم" سکوت من باعث شد حرفش را ادامه بدهد: "اونم دقیقا همین شکلی بود، یکی از ابروهاش بالاتر از اون یکی بود... حیف، کاش می‌شد دوباره ببینمش"

و سومین بار همین چند روز پیش، یکی از بچه‌های رادیو ازم پرسید: "ابروی سمت راست تو کمی متمایل به بالاست یا خودت تو عکسا میدی بالا؟... آخه یکی بود اینطوری بود... نمیدونی چقدر خوشگل و دوست داشتنی بود... تو یکی از نشونه‌های خوشگل‌ترین دختر دنیا رو داری" 

داشتم فکر می‌کردم که چقدر به بعضی چیزها سطحی نگاه می‌کنیم و چقدر بعضی چیزها اصلا به چشم نمی‌آیند، بهشان توجهی نداریم، مثل همین ابروی بالا رفته‌ی من که به یک نفر دلتنگی داد، به یک نفر حسرت و نفر سوم را...


* حافظ

  • بانوچـ ـه

من و تولد همین‌الان یهویی، من و مرگ همین‌الان یهویی

چهارشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۵۴ ب.ظ

- بهش گفتن: "دیگه فایده‌ای نداره، بعد ده سال دوا درمون، دیگه هیچ راهی برای بچه‌دار شدنت وجود نداره"، توی تموم این سال‌ها به فالگیر و رمال هم رو آورده بود، حالا دیگه اعتقادشو به اونا هم از دست داده بود، دکترا که آب پاکی رو ریختن رو دستش، رفت کنج خونشون زانوی غم بغل گرفت و گریه کرد، غذا نخورد و گریه کرد، نخوابید و گریه کرد، ناامید شد و گریه کرد، ولی بعد یه ماه، از خونه اومد بیرون، لباس رنگی پوشید، بعدشم یه کاغذ گذاشت روبروش و نوشت، برنامه ریخت برای زندگیش، برای سفرهایی که نرفته بود و کارهایی که نکرده بود، بالاخره باورش شد بچه توی سرنوشتش نیست، درس خوند و درس خوند و درس خوند، درست موقعی که قرار شده بود فردای اون‌روز بره خارج کشور برای تحصیل، فهمید بارداره... یه آدم دیگه همینقدر یهویی داشت به این دنیا میومد... فارغ از برنامه هایی که مادرش برای زندگیش ریخته بود.


- از خونشون اومد بیرون و وارد ساختمون روبرویی شد، آسانسور رو زد و رفت طبقه 4، پیش خیاط، گفت لباسم رو برای امشب می‌خوام، وقتی کارش تموم شد، آسانسور طبقه همکف بود، یکی توی این فاصله رفته بود پایین، دوباره دکمه رو زد... در آسانسور باز شد رفت داخل و سقوط کرد... به همین سادگی یه آدم دیگه همینقدر یهویی از این دنیا رفت.

(آسانسور مونده بود طبقه ی همکف، به طرز ناباورانه‌ای در اتاقک آسانسور باز شد، بدون اینکه زیر پاشو نگاه کنه رفت جلو، سقوط کرد پایین و روی آسانسور افتاد... حالا همه دارن به صورت فنی‌مهندسی این مسئله رو بررسی میکنن، اما اون آدم دیگه برنمیگرده)


تولد و مرگ همینقدر یهویی اتفاق میفته، به برنامه‌ریزی آدم هم کاری نداره، به اینکه آدم به چه کسایی علاقه داره یا از چه کسایی متنفره، به اینکه چقدر کار عقب مونده داره یا چه اتفاقاتی بعدش میفته... وقتی عمیقاً بهش فکر می‌کنم با خودم میگم: "چقدر فرصت کمی دارم" ولی بعدتر با خودم میگم: "شاید اصلا فرصتی ندارم"...

  • بانوچـ ـه

فقر فرهنگی

سه شنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۶، ۰۴:۲۵ ب.ظ

فقر فرهنگی رو اون وقتی حس کردم که داشتم تو خیابون راه میرفتم یه پوست (؟) پفک دیدم، برداشتمش و مسیرمو کج کردم اونورتر و انداختمش توی سطل آشغال و بعد برگشتم که مسیر خودمو ادامه بدم و همون لحظه یکی از هنرمندا رو دیدم که این کارمو دیده بود و بعد از سلام و علیک بهم گفت: "ای بابا خانم شیری، این پاستوریزه بازیا چیه؟ مگه فیلمبرداریه؟"



+ تاثیر جمله «این مکان مجهز به دوربین مداربسته می باشد» به مراتب بیشتر از جمله «عالم محضر خداست در محضر خدا معصیت نکنید» می باشد ! یکم خجالت بکشیم... 

  • بانوچـ ـه

سال نو، پست نو

سه شنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۶:۴۷ ب.ظ

شاید کمی دیر شده باشه ولی، عیدتون مبارک، سال نوتون قشنگ و از این حرفا :دی

دقیقا وسط ِ بیماری زدیم به دل ِ سفر... هرچند اذیت شدم و از رامهرمز و شهرکرد خاطره ی درد و آمپول و درمونگاه تو ذهنم موند... اما در کل، سفر خوبی بود...

آخرای 95 سعی کردم طبق هر سال، بازم یه سری عادت های بد رو کنار بذارم و یه سری عادت های خوب رو جایگزین کنم...

برعکس سال های قبل، بخاطر اینکه حالم خوب نبود نتونستم دست به قلم ببرم و بنویسم اما به صورت ذهنی و کاملا ناخودآگاه این اتفاق افتاد، بابت این ریزش و پذیرش عادت ها هم کاملا خرسند و راضی هستم و تنها ویژگی ای که گاهی میترسم پذیرشش خوب نباشه "راحت دل کندن" هست.


اینکه آدم بتونه خودشو از گذشته جدا کنه و راحت دل بکنه از خیلی چیزا خوبه، اما این دل کندن آیا همه جا خوبه؟!


+ اگه دوست داشتین، از ریزش و پذیرش هایی که داشتید بگید...

+ یکی از دوستان اسم منو توی گوگل سرچ کرده و یکی از یافته هاش این لینک بوده :دی (هرکی فهمید قضیه چیه بیاد برا منم توضیح بده :دی) (کلیک)

  • بانوچـ ـه

موقت

شنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۲۵ ب.ظ

یک نفر برایم نوشته: "تو هم رفتی؟"

خواستم بگویم من نرفته‌ام، اگر راه نفس کشیدن هر انسانی، اکسیژن باشد، وبلاگ نویسی برای من نوعی اکسیژن است.

نبودن هایم را بگذارید پای بیماری ام...

قطعا حالم که روبراه شود برمیگردم.

التماس دعا.

  • بانوچـ ـه

مردم چی میگن

سه شنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۲۹ ب.ظ

همه‌ی ما آدم‌ها بازیگریم، بازیگر فیلمی که نویسنده‌ و کارگردانش یک نفر است، صبح تا شب هر کاری می‌کنیم او را در نظر می‌گیریم که آیا از فلان تصمیم ما راضی است یا نه؟ آنقدر که از او حساب می‌بریم به یاد خدا نیستیم و رضایت خدا برایمان مهم نیست!

می‌گویند نامش «مردم» است، قوی است و احتمالا بیکار!

ثانیه به ثانیه‌ی زندگی هر کدام از ما را جداگانه زیر نظر دارد، گویا سواد و علم تحلیل زیادی هم دارد، چون به نقد و بررسی حرف‌ها و رفتارها و حتی پوشش و قیافه‌ی ما می‌پردازد، تا کنون هم پیش نیامده از کسی احساس رضایت داشته باشد، مادامی هم که خودت را تغییر دهی و نقش بازی کنی و هر چه گفت انجام دهی باز هم از تو راضی نیست...

لابد شما هم شبیه این حرف‌ها را از «مردم» زیاد شنیده‌اید:

«فلانی چرا خونه و زندگیشو ول کرده رفته اون سر دنیا درس میخونه؟ حالا به فرض هم به جایی برسه، این چیزا واسه شوهرش ناهار و شام میشه؟»

«فلانی چرا اسم بچشو اینطوری انتخاب کرده؟ اصلا بهش نمیاد»

«فلانی چرا مانتوی این رنگی می‌پوشه؟ اصلا قشنگ نیست»

«فلانی چرا اینطوری تیپ میزنه؟ فلانی چرا اینقدر چاقه؟ چرا اینقدر لاغره؟ چرا چشمش این رنگیه؟!!!!! چرا‌ خونشون تو فلان محله‌ست؟ چرا به فلان حرفه علاقه داره؟»

عرض کردم «مردم» خیلی بیکار است، «مردم» از همه چیز سر در می‌آورد، «مردم» کارشناس همه‌ی مسائل است، «مردم» قوی است و این قدرت را ما به او داده‌ایم، ما «مردم» را بزرگ کرده‌ایم، ما «مردم» را نشانده‌ایم سر زندگیمان و برای هر قدممان نظر او را لحاظ می‌کنیم، ما از حرفه‌ی مورد علاقه‌مان دست می‌کشیم چون می‌ترسیم «مردم» خوششان نیاید، می‌ترسیم پشت سرمان حرف بزنند...!

همه‌ی ما خیلی نامحسوس اسیر یک قانون شده‌ایم، به جای اینکه مدام به خودمان فکر کنیم و اهدافمان را به خودمان یادآوری کنیم، هر کاری می‌خواهیم انجام دهیم یک نفر توی ذهنمان، توی دلمان، جلوی چشم‌هایمان رو تُرش می‌کند که: «مردم چی میگن؟» و ما ایست می‌کنیم، دست می‌کشیم از تمام باورهایمان، اهدافمان، خواسته‌هایمان...

حتی دکوراسیون خانه‌مان، رنگ کیف پولمان، خیابانی که برای قدم‌زدن انتخاب می‌کنیم، موسیقی که گوش می‌کنیم طبق قانون «مردم چی میگن» تغییر می‌کند...

«مردم» هیچ‌وقت از ما راضی نمی‌شود، ما بزرگ می‌شویم، پیر می‌شویم، میمیریم!

به همین سادگی فرصت یک عمر و یک زندگی را فدای «مردم چی میگن»ها می‌کنیم و هیچ نتیجه‌ای هم نمی‌گیریم.

آدم اگر هم می‌خواهد زندگی‌اش را، خودش را، همه چیزش را فدای کسی یا چیزی کند، فدای خدا کند، که اگر هم بمیرد دست خالی نمی‌رود، معامله با خدا دو سر برد است، اما «مردم» مثل یک ویروس می‌افتد به جان آدم ذره، ذره از «خود» یک شخصیت را می‌گیرد و باز هم راضی نمی‌شود، آنقدر «خود بودن» یک آدم را ازش می‌گیرد تا آن آدم بمیرد.

ما هم گاهی همین «مردم» می‌شویم، ما هم فارغ از همه‌ی این حرف‌ها، هرچقدر درس خوانده باشیم و ساعت مطالعه‌مان به ساعت خوابمان بچربد باز هم خیلی‌وقت‌ها یک «مردم» هستیم!

به جای اینکه سرمان توی زندگی خودمان باشد تا گردن فرو رفته‌ایم در زندگی بقیه، کاش یاد بگیریم، اگر به جای وقت صرف کردن در اینکه «مردم» باشیم، وقتمان را صرف «خود» بودن می‌کردیم هم ما به رویاهایمان می‌رسیدیم، هم بقیه...

«مردم چی میگن» از دیدگاه من و تو به وجود آمده‌ است، ما بهش آب داده‌ایم و ریشه دوانده، ما بزرگش کرده‌ایم، ما بهش قدرت داده‌ایم، وگرنه او به تنهایی هیچی نیست...

همین امشب بیایید تصمیم بگیریم «مردم چی میگن» را نابود کنیم، رضایت خدا و خودمان برایمان در اولویت باشد، از فردا آن رنگی که دوست داریم بپوشیم، آن حرفه‌ای که دوست داریم فعالیت کنیم، آن موسیقی که دوست داریم گوش کنیم و از زندگی لذت ببریم.

|ثریا شیری|

  • بانوچـ ـه

ضرورتی به نام مدیریت ِ زمان

دوشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۳۹ ق.ظ

http://kelidefarda.ir/wp-content/uploads/2015/12/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1-386.jpg

خیلی از کارها، فکرها و حتی حس‌هایی که در لحظه به سراغمان می‌آید متأثر از برنامه‌ی روزانه یا هفتگی ِ پیش‌ ِ رویمان است، اگر قرار باشد در روزی که پیش رو داریم، یا هفته‌ای که آغاز شده است، اتفاق ِ خوبی بیفتد، مثل ِ دیدن ِ یک آدم ِ دوست‌داشتنی، رفتن به مکانی دوست‌داشتنی، دیدن ِ یک فیلم ِ دوست‌داشتنی و هر برنامه‌ی دوست‌داشتنی ِ دیگری، خواه ناخواه تاثیر ِ مثبتی بر روی ما می‌گذارد، حتی قادر است یک آدم ِ افسرده را هم هرچند موقتاً از آن حال و هوای غمناک جدا کند. و در مقابل اگر برنامه‌ یا اتفاق ِ بدی پیش رویمان باشد، مثلا امتحان ِ سختی داشته باشیم، مجبور به ملاقات و تحمل ِ آدم ِ دوست‌نداشتنی‌ای شده باشیم، یا برخلاف میلمان در مکانی باشیم که دلمان نمی‌خواهدَش، خواه ناخواه حال و هوایمان هم غم‌انگیز می‌شود... حالا فکر کنید که اصلا برنامه‌ای نداشته باشیم، در اینجای قضیه که همان بی‌برنامگی است، خیلی تفاوتی ندارد، روز ِ شلوغی در پیش داری یا از شدت ِ بیکاری داری به زمین و زمان فکر می‌کنی. برنامه که نداشته باشی نه می‌توانی در اوقات ِ شلوغی مدیریت ِ زمان داشته باشی و نه می‌توانی اوقات ِ فراغت و بیکاری‌ات را مدیریت کنی. طبیعتاً حس ِ بی‌حوصلگی، بیهودگی، افسردگی، کلافگی و هر حس ِ ناخوشایند ِ دیگری گریبانگیرمان خواهد شد.

از اهمیت و ضرورت ِ برنامه‌ریزی، چه کوتاه‌مدت و چه بلند‌مدت همه آگاهیم... اما درخواستی که از شما دارم این است، در کامنت‌دانی ِ همین پست، از برنامه‌ریزی‌هایتان بگویید، اصلا آیا اهل برنامه‌ریزی و عمل کردن به آن هستید؟ فرمول مدیریت زمان و برنامه‌ریزیتان چیست؟ نحوه‌ی برنامه‌ریزی‌های کوتاه‌مدت و بلندمدتتان را هم شرح دهید. می‌خواهم به لطف ِ شما، از تجربیات و پیشنهاداتتان استفاده کنم و با روش‌هایی که خودم سراغ دارم و گاهی در همین وبلاگ هم کمی بهشان پرداخته و توضیح داده‌ام برنامه‌ریزی ِ جدیدی انجام دهم.


  • بانوچـ ـه

اعترافات (1) و (2)

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۰۸ ب.ظ


1. اعتراف میکنم که تا همین هفته‌ی پیش، فکر میکردم هولدن کالفید، لافکادیو و فابرکاستل یکی هستن.


2. اعتراف میکنم که بازم تا همین هفته‌ی پیش، فکر میکردم قاسم صفایی‌نژاد، امیر بهزادپور و محمدرضا سلمانیان‌نژاد یکی هستن.


توضیح: نه اینکه فکر کنم خدایی نکرده یک نفر هست که داره سه نقش بازی میکنه... بلکه چون دقت خاصی نمیکردم در ناخوادآگاهم همه‌ی این سه تا رو یکی میدیدم. یکی وقتی وبلاگ لافکادیو رو باز میکردم یا جایی اسمشو میدیدم توی ذهنم فکر میکردم همین هست و اسم هولدن کالفید و فابرکاستل به ذهنم نمیومد. مثلا اگر جایی کسی در مورد لافکادیو صحبتی میکرد بعد میرفتم توی وبلاگی و نظر هولدن کالفید رو میدیدم توی ناخودآگاه ذهنم متوجه تفاوت این دو کلمه نمیشدم :دی نمیدونم تونستم منظورمو خوب بیان کنم یا نه :))


+ سایر اعترافات در کامنت دونی :دی

  • بانوچـ ـه