ول کن جهان را، قهوه ات یخ کرد!

ول کن جهان را، قهوه ات یخ کرد!

اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

نویسندگان

مردم چی میگن

سه شنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۲۹ ب.ظ

همه‌ی ما آدم‌ها بازیگریم، بازیگر فیلمی که نویسنده‌ و کارگردانش یک نفر است، صبح تا شب هر کاری می‌کنیم او را در نظر می‌گیریم که آیا از فلان تصمیم ما راضی است یا نه؟ آنقدر که از او حساب می‌بریم به یاد خدا نیستیم و رضایت خدا برایمان مهم نیست!

می‌گویند نامش «مردم» است، قوی است و احتمالا بیکار!

ثانیه به ثانیه‌ی زندگی هر کدام از ما را جداگانه زیر نظر دارد، گویا سواد و علم تحلیل زیادی هم دارد، چون به نقد و بررسی حرف‌ها و رفتارها و حتی پوشش و قیافه‌ی ما می‌پردازد، تا کنون هم پیش نیامده از کسی احساس رضایت داشته باشد، مادامی هم که خودت را تغییر دهی و نقش بازی کنی و هر چه گفت انجام دهی باز هم از تو راضی نیست...

لابد شما هم شبیه این حرف‌ها را از «مردم» زیاد شنیده‌اید:

«فلانی چرا خونه و زندگیشو ول کرده رفته اون سر دنیا درس میخونه؟ حالا به فرض هم به جایی برسه، این چیزا واسه شوهرش ناهار و شام میشه؟»

«فلانی چرا اسم بچشو اینطوری انتخاب کرده؟ اصلا بهش نمیاد»

«فلانی چرا مانتوی این رنگی می‌پوشه؟ اصلا قشنگ نیست»

«فلانی چرا اینطوری تیپ میزنه؟ فلانی چرا اینقدر چاقه؟ چرا اینقدر لاغره؟ چرا چشمش این رنگیه؟!!!!! چرا‌ خونشون تو فلان محله‌ست؟ چرا به فلان حرفه علاقه داره؟»

عرض کردم «مردم» خیلی بیکار است، «مردم» از همه چیز سر در می‌آورد، «مردم» کارشناس همه‌ی مسائل است، «مردم» قوی است و این قدرت را ما به او داده‌ایم، ما «مردم» را بزرگ کرده‌ایم، ما «مردم» را نشانده‌ایم سر زندگیمان و برای هر قدممان نظر او را لحاظ می‌کنیم، ما از حرفه‌ی مورد علاقه‌مان دست می‌کشیم چون می‌ترسیم «مردم» خوششان نیاید، می‌ترسیم پشت سرمان حرف بزنند...!

همه‌ی ما خیلی نامحسوس اسیر یک قانون شده‌ایم، به جای اینکه مدام به خودمان فکر کنیم و اهدافمان را به خودمان یادآوری کنیم، هر کاری می‌خواهیم انجام دهیم یک نفر توی ذهنمان، توی دلمان، جلوی چشم‌هایمان رو تُرش می‌کند که: «مردم چی میگن؟» و ما ایست می‌کنیم، دست می‌کشیم از تمام باورهایمان، اهدافمان، خواسته‌هایمان...

حتی دکوراسیون خانه‌مان، رنگ کیف پولمان، خیابانی که برای قدم‌زدن انتخاب می‌کنیم، موسیقی که گوش می‌کنیم طبق قانون «مردم چی میگن» تغییر می‌کند...

«مردم» هیچ‌وقت از ما راضی نمی‌شود، ما بزرگ می‌شویم، پیر می‌شویم، میمیریم!

به همین سادگی فرصت یک عمر و یک زندگی را فدای «مردم چی میگن»ها می‌کنیم و هیچ نتیجه‌ای هم نمی‌گیریم.

آدم اگر هم می‌خواهد زندگی‌اش را، خودش را، همه چیزش را فدای کسی یا چیزی کند، فدای خدا کند، که اگر هم بمیرد دست خالی نمی‌رود، معامله با خدا دو سر برد است، اما «مردم» مثل یک ویروس می‌افتد به جان آدم ذره، ذره از «خود» یک شخصیت را می‌گیرد و باز هم راضی نمی‌شود، آنقدر «خود بودن» یک آدم را ازش می‌گیرد تا آن آدم بمیرد.

ما هم گاهی همین «مردم» می‌شویم، ما هم فارغ از همه‌ی این حرف‌ها، هرچقدر درس خوانده باشیم و ساعت مطالعه‌مان به ساعت خوابمان بچربد باز هم خیلی‌وقت‌ها یک «مردم» هستیم!

به جای اینکه سرمان توی زندگی خودمان باشد تا گردن فرو رفته‌ایم در زندگی بقیه، کاش یاد بگیریم، اگر به جای وقت صرف کردن در اینکه «مردم» باشیم، وقتمان را صرف «خود» بودن می‌کردیم هم ما به رویاهایمان می‌رسیدیم، هم بقیه...

«مردم چی میگن» از دیدگاه من و تو به وجود آمده‌ است، ما بهش آب داده‌ایم و ریشه دوانده، ما بزرگش کرده‌ایم، ما بهش قدرت داده‌ایم، وگرنه او به تنهایی هیچی نیست...

همین امشب بیایید تصمیم بگیریم «مردم چی میگن» را نابود کنیم، رضایت خدا و خودمان برایمان در اولویت باشد، از فردا آن رنگی که دوست داریم بپوشیم، آن حرفه‌ای که دوست داریم فعالیت کنیم، آن موسیقی که دوست داریم گوش کنیم و از زندگی لذت ببریم.

|ثریا شیری|

  • بانوچـ ـه

ضرورتی به نام مدیریت ِ زمان

دوشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۳۹ ق.ظ

http://kelidefarda.ir/wp-content/uploads/2015/12/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1-386.jpg

خیلی از کارها، فکرها و حتی حس‌هایی که در لحظه به سراغمان می‌آید متأثر از برنامه‌ی روزانه یا هفتگی ِ پیش‌ ِ رویمان است، اگر قرار باشد در روزی که پیش رو داریم، یا هفته‌ای که آغاز شده است، اتفاق ِ خوبی بیفتد، مثل ِ دیدن ِ یک آدم ِ دوست‌داشتنی، رفتن به مکانی دوست‌داشتنی، دیدن ِ یک فیلم ِ دوست‌داشتنی و هر برنامه‌ی دوست‌داشتنی ِ دیگری، خواه ناخواه تاثیر ِ مثبتی بر روی ما می‌گذارد، حتی قادر است یک آدم ِ افسرده را هم هرچند موقتاً از آن حال و هوای غمناک جدا کند. و در مقابل اگر برنامه‌ یا اتفاق ِ بدی پیش رویمان باشد، مثلا امتحان ِ سختی داشته باشیم، مجبور به ملاقات و تحمل ِ آدم ِ دوست‌نداشتنی‌ای شده باشیم، یا برخلاف میلمان در مکانی باشیم که دلمان نمی‌خواهدَش، خواه ناخواه حال و هوایمان هم غم‌انگیز می‌شود... حالا فکر کنید که اصلا برنامه‌ای نداشته باشیم، در اینجای قضیه که همان بی‌برنامگی است، خیلی تفاوتی ندارد، روز ِ شلوغی در پیش داری یا از شدت ِ بیکاری داری به زمین و زمان فکر می‌کنی. برنامه که نداشته باشی نه می‌توانی در اوقات ِ شلوغی مدیریت ِ زمان داشته باشی و نه می‌توانی اوقات ِ فراغت و بیکاری‌ات را مدیریت کنی. طبیعتاً حس ِ بی‌حوصلگی، بیهودگی، افسردگی، کلافگی و هر حس ِ ناخوشایند ِ دیگری گریبانگیرمان خواهد شد.

از اهمیت و ضرورت ِ برنامه‌ریزی، چه کوتاه‌مدت و چه بلند‌مدت همه آگاهیم... اما درخواستی که از شما دارم این است، در کامنت‌دانی ِ همین پست، از برنامه‌ریزی‌هایتان بگویید، اصلا آیا اهل برنامه‌ریزی و عمل کردن به آن هستید؟ فرمول مدیریت زمان و برنامه‌ریزیتان چیست؟ نحوه‌ی برنامه‌ریزی‌های کوتاه‌مدت و بلندمدتتان را هم شرح دهید. می‌خواهم به لطف ِ شما، از تجربیات و پیشنهاداتتان استفاده کنم و با روش‌هایی که خودم سراغ دارم و گاهی در همین وبلاگ هم کمی بهشان پرداخته و توضیح داده‌ام برنامه‌ریزی ِ جدیدی انجام دهم.


  • بانوچـ ـه

اعترافات (1) و (2)

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۰۸ ب.ظ


1. اعتراف میکنم که تا همین هفته‌ی پیش، فکر میکردم هولدن کالفید، لافکادیو و فابرکاستل یکی هستن.


2. اعتراف میکنم که بازم تا همین هفته‌ی پیش، فکر میکردم قاسم صفایی‌نژاد، امیر بهزادپور و محمدرضا سلمانیان‌نژاد یکی هستن.


توضیح: نه اینکه فکر کنم خدایی نکرده یک نفر هست که داره سه نقش بازی میکنه... بلکه چون دقت خاصی نمیکردم در ناخوادآگاهم همه‌ی این سه تا رو یکی میدیدم. یکی وقتی وبلاگ لافکادیو رو باز میکردم یا جایی اسمشو میدیدم توی ذهنم فکر میکردم همین هست و اسم هولدن کالفید و فابرکاستل به ذهنم نمیومد. مثلا اگر جایی کسی در مورد لافکادیو صحبتی میکرد بعد میرفتم توی وبلاگی و نظر هولدن کالفید رو میدیدم توی ناخودآگاه ذهنم متوجه تفاوت این دو کلمه نمیشدم :دی نمیدونم تونستم منظورمو خوب بیان کنم یا نه :))


+ سایر اعترافات در کامنت دونی :دی

  • بانوچـ ـه

پست موقت (این پست به زودی رمزی می‌شود)

جمعه, ۱۷ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۴۶ ب.ظ
چندین پست رو در همین پست گنجوندم جهت صرفه‌جویی در وقت، چند سال ِ پیش، اون‌موقع که به اسم "نقطه" می‌نوشتم چند روزی قبل از تولدم از دوستانم خواسته بودم که من رو توصیف کنن. هیچ محدودیتی براشون نذاشته بودم و فقط گفته بودم هرچی که به ذهنشون میاد رو بنویسن بدون رودربایستی.

این لینک نتیجه‌ی توصیفات ِ دوستانم در اون ساله، برای اولین نفر یعنی (مریم ح) فاتحه بخونید سال 92 به دلیل سرطان فوت شد.

بعضی نکات ِ این توصیفات فیلتری هستن :دی  دیگه تصوراتیه که دوستان از ما داشتن دلیلی بر رد و یا تاییدشون نیست :)) و اینم بگم که خیلی تغییر کردم نسبت به اون زمان یا نسبت به این توصیفات.  (لینک)

اینم توصیفات ِ دوستانم برای تولد ِ امسالم:

 
نگار: لجباز، یه دنده، مهربون، دائم النگران، پاک، مومن، خوش فکر، عاشق پیاده روی، پر از استرس، رفیق، امانت‌دار، احساساتی ِ عاشق‌نشو :دی

فاطمه: اعتماد بنفس پایین، خودتو زیادی زجر میدی و تنبیه میکنی، افسرده، اونقدر غم دیدی که دلمرده شدی، مهربون، اهل تفکر و پاک.

ملیحه: تنها، مغرور، خوش قلم و خوش ذوق، اهل کمک به بقیه، یه دنده، ضعیف و سختی کشیده.

زهرا: خوش خنده، صدا قشنگگگگ، چشمای سگ‌دار، ریزه میزه (ببخش ثریا جون من کلا نگاهم ظاهریه :دی)

سعیده: اهل تفکر، پایه ی شیطنت، فداکار،  خانواده دوست، مهربون، پر از درد.

صبا: دختر کوچیکه‌ی آقای شیری :دی، مهربون، پاک، کتابخون، مثل خودم مفلس :دی

زیبا: ذاتاً شیطون اما متین و موقر، مهربون و پاک، با صداقت، یه دنده، یه جنوبی ِ ماهی نخور :دی

حورا: به خود آسیب رسان (خخخ نمیدونستم کتابیش چی میشه ثریا :دی)، ساکت و آروم، خوش صدا، پایه ی شیطنت.

راحله: پر از درد، پر از عشق به خانواده، پاک، خبرنگار :دی

سیمین: مهربوووووونی، بنفشییییی، چپ دستی، دی ماهی هستی، پرسپولیسی هستی :دی، خوابای مسخره زیاد میبینیییییی :دی

سپیده: دل پاک و تنها و مغرور (همیشه همین سه تا تو ذهنمه فقط)

زیور: شیرین (چون هم حرفات شیرینه هم شیرینی زیاد میخوری :دی)، بامزه و مهربون و جیگر من :دی

نرگس: کتابخون، خوش قلم، خوش ذوق، خوش فکر، بی ریا.

زینب: بزرگوار و مهربان.

دلارام: رفیق ِ شهدا، عشق مسافرت، اهل کتاب.


+ میشه شما هم بنویسید؟ تصورتون رو حتی در قالب یک کلمه. (تیک ناشناس رو هم میتونید بزنید)

سال‌های پیش، با اینکه اعتقاد ِ 100%ی به طالع‌بینی‌ها نداشتم ولی از روی سرگرمی و کنجکاوی هم که شده دنبالشون می‌رفتم، توی وبلاگ ِ بلاگفام میگشتم که این لینک‌ها رو دیدم و خواستم جهت ِ سرگرمی اینجا هم بذارمشون :دی

طالع بینی ِ ازدواج ِ دی‌ماهی‌ها: (مرد - زن)

طالع بینی ِ هندی ِ دی‌ماهی‌ها: (مرد - زن)

طالع بینی ِ مصری ِ دهه‌ی اول ِ دی‌ماه: (لینک)

طالع بینی ِ مصری ِ دهه‌ی دوم ِ دی‌ماه: (لینک)

طالع بینی ِ مصری ِ دهه‌ی سوم ِ دی‌ماه: (لینک)

طالع بینی ِ شخصی ِ دی‌ماهی‌ها: (لینک)

جنبه‌های منفی ِ متولدین ِ دی‌ماه: (لینک)

ویژگی‌ها و خصوصیات ِ کلی ِ دی‌ماهی‌ها: (لینک)

بیماری‌ها و مشکلات ِ احتمالی ِ دی‌ماهی‌ها: (لینک)

  • بانوچـ ـه

این پست پر از بارش مهربانی‌ست، چتر لازم نیست :)

چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۵۸ ب.ظ

اینم از محبت‌های شما دوستان.

به همون ترتیب ِ پست ِ چالش شروع می‌کنیم و اول از همه می‌ریم سراغ ِ نوشته‌هایی با خط ِ خودتون:

(برای دیدن ِ تصاویر با اندازه‌ی بزرگتر، روی تصاویر کلیک کنید)

و تشکر از جناب ِ صفایی‌نژاد


یادگاری ِ مهر2خت عزیزم:


http://s4.img7.ir/rmkx6.jpg



یادگاری ِ فاطمه جان:


http://bayanbox.ir/view/6221928558172083071/DSC-0834.jpg



یادگاری ِ جیرجیرک ِ با محبت:


http://s8.picofile.com/file/8280811692/banoochee.jpg



یادگاری ِ شایسته جان ِ جان:


http://s9.picofile.com/file/8280107142/photo_2016_12_26_13_14_53.jpg



یادگاری ِ شکیبا جان ِ گل:


http://bayanbox.ir/view/4635520423446407343/%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-1.jpg



یادگاری ِ شباهنگ ِ دوست‌داشتنی:


http://s9.picofile.com/file/8280736434/happy_birthday_banoooche1.png


و اینم یادگاری ِ آقاگل که هم چالش ِ دست‌خط و هم چالش ِ نقاشی هست:


http://s9.picofile.com/file/8281252618/Aghagol.jpg



و حالا رونمایی از دومین مورد، یعنی نقاشی و یا عکس:


اولین عکس طرحی زیبا از دکتر سین:


http://s9.picofile.com/file/8281251900/_%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1_%D8%B3%DB%8C%D9%86_.jpg



دومین عکس، طرحی زیبا از حسن سعادتی(توت فرنگی):


http://s9.picofile.com/file/8281252226/%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B3%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA%DB%8C.jpg



نقاشی ِ نار خاتون ِ گل:


http://s8.picofile.com/file/8280291050/20161228_142020.jpg



یادگاری ِ آوا جونم:


http://s9.picofile.com/file/8280490292/2016_12_30_02_00_14.jpg


نقاشی ِ مهندس میم:


http://s8.picofile.com/file/8280822292/DSC_1451.jpg



و نقاشی ِ E||a :פ رو هم توی وبلاگ خودش ببینید: کلیک


و سومین مورد، یه جمله یا متن با صدای خودتون:

تشکر از شکیبا، یک بانو، آسیه، نگین و حسن سعادتی


بشنویم صدای مهندس میم: کلیک


بشنویم صدای بای‌پولار: کلیک



و اما مورد چهارم، سوال، حرف، خاطره، اعتراف و... :


اعتراف ِ فاطمه یعقوبی:

http://s8.picofile.com/file/8281254384/Fatemeh_Yaghoubi.jpg


اعتراف ِ گندم بانو:


http://s9.picofile.com/file/8281254692/Gandomru.jpg


و اینم لینک ِ پست ِ فاطمه جان به قول خودش محصول مشترکی از فاطمه و ساجده در وبلاگش: لینک


ممنونم از دوستانی که تماس گرفتن یا از طریق اینستاگرام، تلگرام و واتس‌آپ تبریک گفتن، مرسی از مهربونایی که ایمیل فرستادن تا ثابت کنن هیچوقت منو فراموش نمیکنن، مرسی از کامنت خصوصیاتون و مرسی از همه‌ی مهربونیاتون :)

براتون بهترینا رو آرزو میکنم :)

امیدوارم یادگاری ِ کسی جا نمونده باشه :)

  • بانوچـ ـه

آغاز ِ 26 سالگی ِ بانوچه :)

سه شنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۳۷ ب.ظ
http://s8.picofile.com/file/8281125076/Keyke_Tavalode_Banoche_14_dey_95.jpghttp://s8.picofile.com/file/8281125242/Keyke_Tavalode_Banoooche_14_dey_95.jpg  http://s9.picofile.com/file/8281125184/Keyke_Tavalode_Banooche_14_dey_95.jpg

خوشبختی یعنی اینکه از بیرون بیای خونه و با مهربونی ِ تک تک ِ عزیزانت مواجه بشی و پدری که دستاشو باز میکنه تا بری توی بغلش...
خوشبختی یعنی اینکه برای دومین سال ِ پیاپی، اسم ِ وبلاگت رو روی کیک ِ تولدت بنویسن و خوشحال بشی از اینکه خانوادت به این موضوع ایمان دارن که بعد از 9 سال وبلاگنویسی، وبلاگت جزیی جدا نشدنی از وجود ِ توئه.
خوشبختی یعنی اینکه بادکنکها، کاغذ کادوها، وسایل ِ تزئینی و حتی خود ِ کادوها بیشترشون بنفش باشن :دی

14 دی ماه 1395 هم تا ساعاتی دیگه تموم میشه و میگذره... و وای بر من اگر نسبت به 14 دی 94 پیشرفتی نداشته باشم.
از خدای مهربونم بخاطر اینهمه لطف، اینهمه نعمت، اینهمه توجه و اینهمه خوشبختی که لحظات ِ زیادی ازشون غافلم تشکر میکنم.
و همین‌جا صمیمانه میگم: خدایا، چاکرتیم.

خدای خوب ِ من، من رو لحظه ای به حال ِ خودم رها نکن.
خدای مهربان ِ من، هیشکی از کار ِ خوب، درآمد ِ بالا، زیبایی، موفقیت ها و سایر ِ خوشبختی های دنیوی بدش نمیاد اما هیچکدوم از اینا رو نمیخوام اگر قرار باشه از تو دور بشم.
خدای بنده نواز ِ من، نور ِ ایمان، توکل، امید و اعتقاد رو روز به روز در دل من بیشتر کن و به من کمک کن که بخاطر رضای تو و در راه ِ نزدیک شدن به تو همواره مواظب ِ ظاهر و باطن و افکار و اخلاق و حرف ها و اعمالم باشم و اونجوری زندگی کنم که تو و صاحب الزمان از من راضی باشید.
خدای بزرگ ِ من، به من کمک کن تا هیچ وقت کسی رو قضاوت نکنم، غیبت نکنم، تهمت نزنم، دروغ نگم، ناسزا نگم، به کسی و بخصوص پدر ِ عزیزتر از جانم بی احترامی نکنم، کسی رو نرنجونم، به کسی حسادت نکنم و باعث ِ دوری ِ هیچ انسانی از مسیر ِ حق نشم و همواره انسان هایی رو در مسیرم قرار بده که سیرت ِ زیبا داشته باشن و همرهانی باشن برای مسیر ِ بندگی ِ خالص.


| روز ِ تولد ِ هر آدمی، مثل ِ روزهای معمولی ِ سال، 24 ساعته...
اما من در نظر دارم چندین پست‌ بذارم که شاید حس ِ تولدانه داشته باشن و کماکان ادامه داشته باشن...
اما این پست‌ها در واقع یک سری تحلیل‌ها و چالش‌هاست که به نظرم نیازه. (مرسی از زهرای عزیز که گزینه‌های جدیدی به این تحلیل‌ها اضافه کرد) |

+ پست ِ چالش رو ان‌شاءالله فردا منتشر می‌کنم. (ممنونم از تک تک ِ دوستانی که شرکت کردن)


  • بانوچـ ـه

پیرزنی در من زندگی میکند...

شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۱۷ ب.ظ
احساس ِ پیری می‌کنم، گمان می‌کنم که هفتاد سال از زیستنم می‌گذرد، به اندازه‌ی هفتاد سال رنج دیده‌ام، زندگی کرده‌ام، خندیده‌ام، خوابیده‌ام، راه رفته‌ام، دل‌تنگ شده‌ام، شکسته‌ام و حالا وقت ِ آن رسیده که گوشه‌ای بنشینم و به بازی ِ نوه‌هایم، قد کشیدنشان، درس‌ خواندنشان، جوانی کردنشان نگاه کنم و فکر کنم که دیگر کاری در این دنیا ندارم و هر لحظه منتظر ِ آمدن ِ فرشته‌ی مرگ باشم...

 

  • بانوچـ ـه

154. تو بغل جا شو (1)

چهارشنبه, ۸ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۴۶ ق.ظ

مدتیه برام سوال شده بود که چرا بعضیا با 68 کیلو وزن، تپل محسوب نمیشن؟ اما من با 52 کیلو وزن هر کی بهم میرسه لپمو میکشه میگه: چاق شدیا...


ندا از درون ِ ذهنم برخاست که: شما میخوای یه نگاه هم به قدّت بنداز!


و اینگونه بود که کلا دیگه به این موضوع فکر نکردم :دی


پ.ن: با همه چی شوخی با لُپ ِ بانوچه هم شوخی؟ :دی (در بلاگ فان بخوانید)


  • بانوچـ ـه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۴ دی ۹۵ ، ۱۲:۴۲
  • بانوچـ ـه

صندلی ِ داغ ِ رادیو بلاگی ها

يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۲ ق.ظ
http://bayanbox.ir/view/1879521860219729259/photo-2016-12-17-23-36-23.jpg


به مناسبت ِ شب ِ یلدا، قراره عوامل ِ رادیوبلاگیها روی صندلی داغ بشینن و به سوالات ِ شما جواب بدن، اگر سوالی توی ذهنتون هست که دوست دارین از عوامل پشت صحنه، جلوی صحنه، درون صحنه و کلا هر کجای صحنه ی رادیو بلاگی ها بپرسید به وبلاگ رادیو بلاگی ها برید و سوالتونو ثبت کنین و جواب سوالهاتون رو از زبون خود عوامل در ویژه برنامه ی شب یلدا بشنوید...


فرصت ارسال سوالات فقط تا امشب هست پس بشتابید :دی

به عنوان ِ یکی از عوامل پشت ِ صحنه ی رادیو بلاگی ها قول میدم به سوالاتتون تا اونجایی که امکان داره جواب بدم :دی


وبلاگ رادیو بلاگی ها


  • بانوچـ ـه