برنامه‌ی روزانه ختم قرآن دسته‌جمعی ماه رمضان - پست ثابت

از امروز تا پایان ماه رمضان این پست، بصورت ثابت در وبلاگ قرار میگیره و هر روز با برنامه‌ی جدید بروز میشه...


برنامه‌ی روز اول: کلیک

برنامه‌ی روز دوم: کلیککلیک

برنامه‌ی روز سوم: کلیک

برنامه‌ی روز چهارم: کلیک - کلیک



بانوچـ ـه :) جمعه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ | ۰۱:۲۹ | ۰ نظر

ختم قران + اسامی اعضا

اسامی دوستانی که شرکت کردن تا این لحظه:


1. ثریا (خودم)

2. سارا

3. کوثر

4 زهره

5. مرتضی

6. حمزه

7. محدثه

8. محبوبه شب

9. نرگس

10. برگ سبز

11. هیچ نویس

12. پسر شجاع

13. حوا بانو

14. آقای صفایی‌نژاد

15. مضراب

16. رنگی رنگی

17. مهسا

18. خاکستری

19. دخترخاله سارا

20. سارا اسماعیلی

21. اَسی

22. عاشق بارون

23. آزاده

24. حورا منتظر اتفاقات خوب

25. روشن

26. شباهنگ

27. خانم کوچیک

28. مستور


برای کسب اطلاعات بیشتر پست قبل رو بخونید.

بانوچـ ـه :) شنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ | ۲۳:۱۴ | ۹ نظر

ثبت نام ختم قرآن دسته جمعی

سلام
بنا به درخواست دوستان ِ عزیز، امسال هم تصمیم بر این شد که مثل دو سال گذشته ختم گروهی قرآن بذاریم، با اینکه امسال کمی مشغله‌ی من و دوستان بیشتر شده اما با یادآوری حس خوب ختم دسته‌جمعی قرآن در دو سال گذشته تصمیم گرفتیم امسال هم دور هم قرآن بخونیم.
لینک پست ختم قرآن پارسال و اسامی شرکت‌کننده‌ها

اگر دوست داشتید امسال هم با ما قرآن بخونید توی این پست، یا دایرکت اینستاگرام، یا آیدیم یا شمارم یا هر راه ارتباطی دیگه‌ای که از من دارین (:دی) اعلام آمادگی کنین تا بتونیم به موقع برنامه‌ی روزانه رو آماده کنیم و با شروع ماه رمضان ختم قرآنمون هم شروع بشه.


اما چند تا نکته:

1. به دلیل استقبال چند تا از آقایون، امسال هم مثل دو سال ِ گذشته هم خانما و هم آقایون توی ختم قرآن شرکت دارن.
2. به دلیل فیلتر شدن تلگرام و احتمال اینکه بعضی از دوستان به این برنامه دسترسی نداشته باشن و نتونن برنامه رو از کانال ختم قرآن بردارن. ختم گروهی قرآن به صورت دو گروه جداگانه ی آقایون و خانما در واتساپ انجام میشه. (دلیل جدا بودن گروه ها اینه که توی برنامه ی واتساپ شماره‌ها مشخصه و برای راحت تر بودن دوستان هم خانم و هم آقا گروه ها رو جدا میکنیم.- دوستانی که تمایلی به عضویت توی گروه ندارن ولی دوست دارن توی ختم قرآن همراه ما باشن هم اعلام کنن که برنامه رو به صورت روزانه براشون ارسال کنم و توی گروه عضو نشن.)
3. برای اینکه هر کس دوست داره بتونه توی این ختم قرآن همراهمون باشه و دغدغه ی کمبود وقت و مشغله نداشته باشه، امسال هم مثل دو سال گذشته هر سهمیه ای که شرکت کننده ها بخوان میتونن انتخاب کنن و اصراری به قرائت روزی یک جزء وجود نداره. (سهمیه ها میتونه روزی یک حزب (4 صفحه) - 2 حزب (8 صفحه) - سه حزب (12 صفحه) - یک جزء (16 صفحه) - دو جزء (32 صفحه) باشه)
4. همچنین اصراری هم به اینکه حتما در یک روز یک ختم کامل انجام بشه نداریم، بستگی به سهمیه های انتخابی و تعداد اعضا شرکت کننده داره و هدف فقط اینه که دور هم قرآن بخونیم.
5. در صورت تمایل به شرکت در ختم قرآن دسته جمعی در ماه رمضان تا روز سه شنبه اعلام کنید که بتونیم به موقع برنامه روزانه رو بنویسیم و براتون بفرستیم.
6. دوستانی گفتن چرا پست دورهمی رو نمیذاری... میذارم چند روز دیگه.

اسامی شرکت کننده ها تا این لحظه:

1. ثریا
2. سارا
3. کوثر
4. زهره
5. مرتضی
6. حمزه
7. حسن

به دلیل زمان محدود ثبت نام، در صورت تمایل این پست رو بازنشر کنید.
بانوچـ ـه :) شنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ | ۰۰:۲۵ | ۹ نظر

آغاز دوستی من و گربه + دورهمی نمایشگاه کتاب

من از حیوونا بدم نمیاد ولی خب از بعضیاشون چندشم میشه، از بعضیای دیگه‌شون میترسم و بعضیاشونم دوست دارم، دیشب اینجا باد و بارون شدیدی بود و رعد و برق هم زیاااااد... حسابی ترسیده بودم و از طرفی هم هی قربون صدقه‌ی خدا می‌رفتم که بارون فرستاده و از پشت پنجره تکون نمی‌خوردم یهو متوجه یه گربه روی دیوار شدم که دست کوچولوشو روی سرش میذاشت که مثلا آب‌ها رو بتکونه :)) دوباره دو قدم دیگه راه می‌رفت، دوباره توقف و همون‌کار... یه لحظه از ذهنم گذشت این الان کجا میره زیر این بارون؟ خب من از گربه هم چندشم میشه، هم دوسش دارم، هم میترسم ازش... خلاصه که دیدم دلم به‌حالش داره میسوزه لذا در راهرو رو باز کردم و اونم خیلی بی‌تعارف اومد داخل صبح که بیدار شدم رفته بود...

+ دوستان ِ عزیز ِ نمایشگاه ِ کتاب‌رونده، لطفا کتاب خوب معرفی کنید :)
+ من و بچه‌های رادیو بلاگی‌ها پنج‌شنبه‌ی همین هفته در نمایشگاه کتاب حضور داریم و این اولین دورهمی ما محسوب میشه :)، قراره توی همین دورهمی جوایز سه نفر برنده‌ی مسابقه‌ی آخر رادیو هم تقدیم بشه، اگر دوست داشتین شما هم حضور داشته باشین در کنار ما، میتونین از وبلاگ رادیوبلاگی‌ها و از این پست با ما هماهنگ باشید.

بانوچـ ـه :) يكشنبه ۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ | ۰۹:۱۲ | ۳۵ نظر

چراغا رو خاموش کنین میخوام دلاتونو ببرم جنوب!

یکی از خواننده‌های اینجُو ازُم خواست با لهجه‌ی خومون بنویسُوم، خلاصه اگه جاییشو متوجه نشدین و نِتِرسین بخونین یا خوندین و معنیشو نیدونسین هم اینکه ایترین بپرسین هم اینکه ایترین یقه‌ی اون آقا رو بگیرین.

سی مُو نوستالژی یعنی محله‌ی امامزاده، که کلهم اجمعین "شیری‌ها" اونجو جمع بیدن، یعنی اگه از تاکسی پیاده می‌شدی، خیلی تفاوتی نداشت اول ِ محله باشی یا آخرش یا وسطش، هر جا پیاده می‌شدی خونه‌ی یکی دو تا از فامیلا اونجو بی.

محله‌ی ما یکی از داغوووون‌ترین محله‌ها بی، از خونه‌های قدیمی و ساکنین قدیمی که در واقع نقطه عطفش بی اگر بگذریم، قضیه فاضلاب شهری تو این محله ایراد داشت... جوی آبش به قدری داغون و وسط ِ کوچه بی که کمک ِ ماشینه داغون میکِه. تازه وقتی هم با آژانس از یه جایی برمی‌گشتیم همون اول ِ کوچه پیاده‌مون میکِه و میگفت حاضروم ازتون کرایه نگیروم ولی مونه مجبور نکنین ماشینومه بیاروم تو ای کوچه‌ها. یعنی قضیه به حدی مهم بی که اگه کسی با ماشینش میومد تو کوچه یعنی خیلی خاطرته می‌خواسه و خیلی احترامت کِرده. حالا مو از بقیه‌ی محله‌ها خبری نداروم ولی خو محل ِ ما، همچین محلی بی. هر چند جزو محله‌های قدیمی و اصیل ِ شهر بی و احترام ِ زیادی داشت.

مو تو ای محل به دنیا اومدم و بزرگ شدم و مدرسه رفتم و دانشگاه رفتم و مهندس شدم ولی خو خدا رو شکر سه سالی میشه از اونجو نقل مکان کردیم. ظهر که می‌شد بخصوص ظهر بهار و تابستون، یعنی حتی پرنده هم تو ای کوچه‌ها پر نمی‌زد... اوسو هم سی خاطر ایکه زهله‌ی بچه‌ها ببرن می‌گفتن بچه‌بَرو هسی. البته دروغ هم نمی‌گفتنا... یعنی بس که تکرارش کرده بیدن واقعا بچه‌بَرو تولید آویده بی. نشونه‌ش هم ای بی که بچه‌هایه میندازه تو گونی و میندازه ری دوشش و میره یه جایی تیکه پاره‌شون میکنه و کلیه و چشم و کبد و دست و پا و حتی زبونشونه می‌فروشه. ما هم خو بچه... یعنی تمام دغدغه‌مون ای بی که بابا و مامانمون بخوسِن و ما یواشکی بزنیم بیرون. حالا از شانس ما جفتشونم خوابشون سبک بی. ولی خو ما هم زرنگ بیدیم.

یه روز که مامان و بابا خوشون برد من و ککام یواشکی دوچرخه‌هایه از سرا بردیم بیرون و حتی کلید هم برنداشتیم!!! اگه می‌خواستیم برداریم هم دستمون نیرسید بهرحال، ولی خو بدون کلید زدیم بیرون و خیالمون راحت بی که تا عصر نی‌واگردیم. عصر هم که برگردیم خو دیگه بابا و مامان بیدارن و درو باز میکنن سیمون، نهایتش میگفتن سیچه ظهر گرما رفتین تو کوچه بچه‌بَرو میدزتون. کتک خو نمی‌خوردیم، صداشونم خو بالا نیبردن سیمون... خیالمون راحت بی تنبیه در کار نی

حالا از گرما همه خونه‌ها کولرشون روشنه و صدای کولر گازی هم خو یه جوریه که هر کی تو خونه باشه گوشش کر میشه یعنی اگه ما در حال مرگ هم بیدیم و جیغ و داد میکردیم محض رضای خدا هیشکی صدامونه نمی‌شنید که بخواد بیاد کمک. ما هم خو عرق کرده بیدیم از گرما ولی خو دوره‌ی بچگیه و ماجراجویی‌هاش. خلاصه ما با هم رکاب زدیم و رفتیم تا رسیدیم حسینیه‌ی سیدالشهداء که حسینیه‌ی محلمون بی. اونجو دیوارهاش بلوک یا به قول خومون تابوک بیدن و ما سرگرمیمون ای بی که نقشه‌ی گنج داخلش قایم کنیم. حالا ای که این نقشه‌ها چطوری به ذهنمون می‌رسید می‌کشیدیم و اصلا گنجمون چه بی و کجا بی خدا ایدونه! نقشه‌مونه هُل دادیم تو دیوار و به چرخیدن تو کوچه‌های اطراف ادامه دادیم که تیهَ‌مون افتاد ری یه مِردی که او سر ِ کوچه یه گونی ری دوشش بی! مو یه نگاه به کُکا، کُکا یه نگاه به مو! با هم گفتیم: ای بچه‌بَرو بی!

خو قاعدتاً با او تعریفایی که پدر و مادرا سیمون کرده بیدن و با او سن و سالی که مو و سجاد داشتیم. باید می‌ترسیدیم و گریه‌کنان خومونه می‌رسوندیم خونه و اینقد در سرایه می‌کوبیدیم و جیغ‌و‌داد می‌کردیم تا بلکه یکی صدامونه بشنوه و بیایه در ِ باز کنه!

ولی خو از اونجویی که سجاد یه دده‌ی نترسی داشت به جای برگشت یواشکی بچه‌بَرو تعقیب کردیم تا او بچه‌ای که دزیده و تو گونی انداخته و میخواد بره یه جایی تیکه پاره‌ش کنه و کلیه و چشم و کبد و دست و پا و حتی زبونشه بفروشه، نجات بدیم. سی سجاد ایگفتوم ایبینی؟ ایقه بچه بدبخت وَش اکسیژن نرسیده که بیهوش آویده و حتی گریه هم نیکنه! عزممونه جزم کردیم که نجاتش بدیم و نشون بدیم ما از بچه‌بَرو نیترسیم.

همیطوری یواشکی پشتش می‌رفتیم و بعد سه تا چهار تا کیچه! ای آقای محترم ِ بچه‌بَرو حالیش آوی که ما ظهر ِ گرما در حال تعقیب کردنشیم!

دو سه بار هی برگشت پشت ِ سرشه نگاه کرد و ما هم بدون اینکه بترسیم همیطوری پشتش رفتیم. تا یه جایی ای آدم رفت تو یه خونه خرابه‌ای که دیوارش ریخته بی و فقط یه مشت علف خودرو داخلش بی. گونی هم نَها همونجو کنار دیوار ِ خرابه!

سی سجاد گفتم ما خو زورمون نیرسه گونی باز کنیم باید یه چاقویی چی پیدا کنیم گونی پاره کنیم و بچیکو نجات بدیم. یه کیف ِ کاملا چرکی هم نزدیک ِ گونی بی کیفه باز کردم و یه چاقویی دیدم زدم گونیه پاره کردم و یه مشت علفی رِخت صحرا! مو یه نگاه به کُکا، کُکا یه نگاه به مو! با هم گفتیم: ای خو نِ بچه‌بَرو بی!

همو موقع آقای محترم هم رسید با کلی علف تو دستش! وقتی مُونو سجاد ِ کنار گونی ِ پاره دید و چاقو تو دست مو! ماتش برده بی و نگامون می‌کرد! مُونم خو آدم رک و رورااااست! با کماااال ِ حق‌به‌جانبی گفتم: ما فکر کردیم تو بچه‌بَرویی! ولی گونیت پر علف بی!

آقای محترم هم بعد یه ساعت خندیدن گفت: نه مو ای علفا می‌چینوم سی گاو و گوسفندام! ایسو گونیمه پاره کردین مو چه‌کنم؟ گفتم: از ای‌وَر او وَرش گره بزن!

اومد گره زد و مُو و سجاد هم که شرمسار از ای عمل ِ ناپسند!!! بیدیم تا عصری تو هر کوچه‌ای که می‌رفت علف جمع کنه باش می‌رفتیم و کمکش جمع می‌کردیم.

عصر هم با دستای کثیف و لباسای خیس ِ عرق خوشحال و مَسرور برگشتیم به خونه و در زدیم! دقیقاً تایمی بی که آغا و مانیم بیدار می‌شدن و چای عصرونه می‌خوردن! یک‌، دو، سه گفتیم و با هم در زدیم آبجی بزرگه اومد دره باز کِرد و گفت: شما بازم رفتین دوچرخه‌سواری؟ مِی نِ ایگن بچه‌بَرو هسی؟! مُو یه نگاه به کُکا، کُکا یه نگاه به مُو! با هم گفتیم: تو گونیش فقط علف بی!

آبجی بزرگه هَنگ کِه! تا بخواد دوباره ویندوزش بیاد بالا ما رفتیم داخل و دستامونه شستیم! و کاملاً ریلکس نشستیم کنار آغام و گفتیم: مانی، سی مانَم چایی بریز. آغام گفت: خا بچیل خان، نیخین توضیح بدین سیچه یواشکی ایرین بیرون؟ مُو یه نگاه به کُکا، کُکا یه نگاه به مُو! با هم گفتیم: سی انجام ِ کار ِ خدا پسندانه!

خلاصه که ما بزرگ شدیم و بچه‌بَرو ندیدیم اصلا!

بانوچـ ـه :) چهارشنبه ۵ ارديبهشت ۱۳۹۷ | ۰۹:۴۷ | ۳۶ نظر

پادزهر...!

_ برایم می‌نویسی عشق چه رنگیست؟ می‌خواهم بدانم آدم وقتی کسی را دوست دارد، چشم‌هاش چه رنگی می‌شود.

 

+ عشق هزار رنگ است... بستگی دارد به کدام رنگ علاقه‌ی بیشتری داشته باشی، عشق رنگ‌ها را پررنگ می‌کند، بیشتر می‌بینیشان، چشمان سیاه، سیاه‌تر می‌شوند، چشمان آبی، آبی‌تر می‌شوند، چشمان سبز، سبزتر می‌شوند... هر رنگی که باشند برق می‌زنند... همه‌شان قشنگ‌تر می‌شوند...

 

_ برایم بگو وقتی عشق دست آدم را می‌گیرد آدم چه می‌کند؟ نمی‌ترسد که یکهو وسط زندگی‌اش عشق آمده خودش را بهش چسبانده؟

 

+ عشق کاملا غافلگیرانه می‌آید، یک‌جوری که اصلا متوجه آمدنش نمی‌شوی، یکهو به خودت می‌آیی می‌بینی مدتیست عاشق شده‌ای، دیگر فرصت ترسیدن نداری، یعنی تا بخواهی متوجه شوی درگیرش شده‌ای... مثل یک نوع ویروس، یک نوع بیماری رخنه می‌کند در جانت... می‌خوابی، عاشقی... بیدار می‌شوی، عاشقی... غذا می‌خوری، عاشقی... می‌خندی، عاشقی... گریه می‌کنی، عاشقی... راه می‌روی، عاشقی... زمین می‌خوری، عاشقی... نفس می‌کشی، عاشقی

 

_ واقعا ویروس است؟ راه علاجش چیست؟ آدمی که به عشق مبتلا می‌شود، رهایی دارد؟

 

+ عشق هم مانند هزار بیماری دیگر، یا با پادزهر خوب می‌شود یا با مرگ تمام می‌شود...

 

_  پادزهر عشق چیست؟ کجا می‌توان پیداش کرد؟ چه خوب است هر آدمی یک پادزهر عشق توی جیب‌هاش داشته باشد، وقتی ندانسته عاشق شد و یکهو به خودش آمد دید دارد همه‌ رنگ‌ها را پررنگ‌تر می‌بیند یا می‌خوابد، عاشق است... راه‌ می‌رود، عاشق است و نفس می‌کشد، عاشق است... همان وقتی که ویروس عشق پیچیده توی رگ‌هاش، آن‌وقت پادزهر عشق را بخورد و خوب شود... نگفتی پادزهر عشق چیست؟

 

 + تنفر... تنفر دقیقا نقطه‌ی مقابل یک عشق است، وقتی به جایی برسی که هرچیزی از نظرت زشت باشد و تنفر جای هر حس دوست‌داشتنی را بگیرد... یعنی متنفر شده‌ای... آن‌وقت از عشق، خلاص شده‌ای.


( ازنوشته‌های قدیمی)

بانوچـ ـه :) دوشنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۷ | ۰۹:۲۹ | ۱۷ نظر

عضو هفتم!

مامان و بابا برگشتند خانه و بابا با ذوق گفت: "شاید عضو هفتم این خونه تو راه باشه". لپ‌های مادرم گل انداخت و من و برادرم شادی‌کنان به هوا پریدیم و ذوق‌زده شدیم. خواهر دوم اخم کرد و گفت: "اگر جواب آزمایش مثبت باشه خودم می‌کشمش". خواهر بزرگه هم مخالف بود اما کمتر به زبان می‌آورد و با سکوت، نارضایتی‌اش را نشان می‌داد. من و برادرم اما در رویایی شیرین فرو رفته بودیم، خواهرها 15 و 16 ساله بودند و به‌نظرشان برای دوباره خواهر یا برادردار شدن بزرگ بودند و از طرفی دوست نداشتند تعدادمان از این که هست بیشتر شود. من و برادرم 13 و 10 ساله بودیم و از آمدن یک عضو جدید حسابی استقبال می‌کردیم پدر و مادر از همان اول ازدواجشان قرار گذاشته بودند دور و برشان را حسابی شلوغ کنند و از بچه‌های بیشتر حسابی خوشحال می‌شدند.

بعد از اعلام پدر، من و برادرم شروع کردیم به کل‌کل، من می‌گفتم کاش دختر باشد و او که یکی یکدانه بود می‌گفت: "نه کاش پسر باشه". هر دو غرق رویا شده بودیم، روبروی برادرم نشسته بودم و می‌گفتم: "اگه دختر باشه موهاشو خرگوشی می‌بندم همه عروسکامو هم میدم بهش". برادرم می‌گفت: "اگه پسر باشه میذارم سوار دوچرخه‌م بشه"

پنج دقیقه بعد یادمان می‌آمد، آمدن دختر چهارم یعنی من دیگر "دختر کوچیکه نیستم" و آمدن پسر دوم یعنی برادرم دیگر "یکی یه‌دونه و ته‌تغاری" نیست! به سرعت موضع خود را تغییر داده و دعا می‌کردم عضو هفتم پسر باشد و برادرم دعا می‌کرد دختر باشد.

فردای آن‌روز بعد از صرف صبحانه برادرم گفت: "من دیشب خیلی فکر کردم اگه پسر باشه اسمشو بذاریم علی" و من می‌گفتم: "اگه دختر شد اسمشو می‌ذاریم مریم". و به همین ترتیب اسم‌های: رضا، مهدی، سعید، بهار، زهرا و پریا را پیشنهاد می‌دادیم. آن دو شب من و برادرم قبل از خواب در رویای عضو هفتم قصه‌سرایی می‌کردیم و حرف‌هایی که باید بهش می‌زدیم و بازی‌هایی که باید می‌کردیم را با هم مرور می‌کردیم.

خواهرها که با رویاپردازی من و برادر سر ذوق آمده بودند داشتند خودشان را برای استقبال از عضو هفتم آماده می‌کردند.

بین خودمان، یعنی من و خواهرها و برادرم قرار گذاشتیم عضو هفتم را حسابی تحویل بگیریم!

اما، روز سوم بابا جواب آزمایش را گرفت و پرونده‌ی عضو هفتم برای همیشه بسته شد. چه لباس‌های دخترانه و پسرانه‌ای که در خیال من و برادرم ماند و تن هیچ نوزادی نکردیم، نه عروسک‌های من به کسی تعلق گرفت و نه دوچرخه‌ی برادرم.


بانوچـ ـه :) چهارشنبه ۲۹ فروردين ۱۳۹۷ | ۲۳:۰۶ | ۳۳ نظر

بلاگرونه‌

از ماشین پیاده می‌شوم و زیر بغلش را می‌گیرم تا برسد به رختخواب، تقریبا ده بار می‌گوید: "خدا مادرت رو رحمت کنه" و ده بار می‌شنود: "همچنین رفتگان شما رو" پتوی نازکی را تا زیر گلویش می‌کشم و می‌گویم: "حتما حالتون بهتره؟" تاکید می‌کند که خوب است، خداحافظی می‌کنم و به طرف اتاق خودم می‌روم، صبح که با عجله خانه را ترک کردیم تلفن همراهم ماند داخل اتاق، فورا می‌روم سراغش و با دیدن علامت تماس‌های بی‌پاسخ تپش قلبم بالا می‌رود، تماس‌ها از طرف پدرم و فرشته است. نگاهی به ساعت می‌اندازم، تقریبا دو ساعتی گذشته است، یک اتفاق غیرمنتظره تمام برنامه‌ی آن‌روزم را به هم ریخت. شارژ باطری گوشی حال خوشی ندارد و سردردهای ناشی از نخوردن صبحانه شروع شده است، قبل از خارج شدن از کنج کوچک تماسی با فرشته می‌گیرم تا مطمئن شوم هنوز در محلی که با هم قرار داشتیم نشسته‌اند، تلفن همراه را می‌اندازم داخل کیفم و به حیاط می‌روم قبل از خارج شدن از خانه بار دیگر حال او را که حالا دارد زیر لب ذکر می‌گوید می‌پرسم و خارج می‌شوم و به طرف تاکسی تلفنی محل می‌روم، آدرس را به راننده می‌گویم و در حالی که سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم چشمانم را روی هم می‌گذارم تا شاید سرگیجه‌ام بهتر شود اما دریغ از کمی بهبودی...
محمد حشمتی دارد می‌خواند: "خدا چرا عاشق شدم من، دیگه از دستِ این دل، یه شب آروم ندارم، وای چرا تو این زمونه، شدم قربونیِ غم، اسیرِ روزگارم" و راننده با او تکرار می‌کند زیر لب، لابد او هم عاشق شده است و نمی‌داند چرا!
چشمانم را باز می‌کنم و شماره‌ی پدرم را می‌گیرم، تا حال و احوالم با پدر تمام شود و تلفن را قطع کنیم راننده می‌زند روی ترمز و می‌گوید: "اینم عمارت امیریه" کرایه را پرداخت می‌کنم و کمی پیاده‌روی می‌کنم... کمی جلوتر می‌رسم به نقطه‌ی شروع دلدادگی... جایی که روبرو بافت قدیمی شهر با ‌آن خانه‌های قدیمی و دلبر است و پشت سر دریای آبی و دلربا! نفس عمیقی می‌کشم و قدم به داخل کوچه‌ها می‌گذارم، یکی از هزاران دلیلی که عاشق بافت قدیم هستم این است که همیشه گم می‌شوم، وقتی وارد کوچه‌ای می‌شوم نمی‌دانم به کجا می‌رسد و مثل هزار تو مرا سرگرم می‌کند، می‌دانم مقصدم کجاست و نمی‌دانم، راه را بلد هستم و نیستم، حالم خوش هست و نیست، عجله دارم و ندارم... دارم دوباره با این کوچه‌ها عاشقی می‌کنم و حسابی پیچ در پیچشان را تجربه کرده‌ام، مرد جوانی که جلوتر از من در یکی از کوچه‌ها قدم می‌زند را مخاطب قرار می‌دهم و وقتی که کاملا توقف می‌کند و به سمت من برمی‌گردد می‌گویم: "شما دارین کجا میرین؟" با مکثی که می‌کند پی به حرفم می‌برم اما بدون اینکه تصحیحش کنم منتظر می‌مانم تا جواب دهد، در حالی که می‌دانم مرد دوست دارد بگوید: "به شما چه که من کجا می‌روم؟" اما لبخندی می‌زند و می‌گوید: "راه رو گم کردین؟" بدون اینکه خودم را از قیافه بیندازم می‌گویم: "هر بار که توی این کوچه‌ها گم شدم بیشتر خودمو پیدا کردم... برای همینه تا این حد دوسشون دارم... راه کافه‌‌گل‌ها رو بلدید؟" لبخند می‌زند و می‌گوید: "همراهم بیاین." جهت راه رفتنش را که مشخص می‌کند جلوتر از او راه می‌روم، انگار نه انگار که قرار است او راه‌بلد من باشد، سر یکی از پیچ‌ها می‌گوید: "خانم راهنما، بنظر شما کافه‌گل‌ها از این طرف است؟" و به کوچه‌ی سمت چپ اشاره می‌کند، از لبخند کمرنگی که دارد می‌فهمم دارد طعنه می‌زند حوصله ندارم خودم را سرزنش کنم، سعی می‌کنم خنده‌ام را قورت بدهم و باز بدون اینکه به‌روی خودم بیاورم جلوتر از او وارد کوچه‌ی سمت چپ می‌شوم در حالی که دارم با خودم فکر می‌کنم که این مرد حالا توی دلش چقدر بابت اعتماد بنفس نداشته‌ی من حرص می‌خورد، کافه‌گل‌ها را می‌بینم و دو دختر جوان که نشسته روی تخت چوبی بیرون کافه دارند تمام زندگیشان را ورق می‌زنند، گلاویژ، دختر مهربان و نازنین عزیز و فرشته‌ی دوست‌داشتنی‌ام که حسابی دلم برای چهره‌ی مهربانش تنگ شده بود. برایشان مختصری از دلیل تأخیرم می‌گویم و بدون اینکه وارد کافه شویم روی همان تخت چوبی صحبت را از سر می‌گیریم و از نزدیک با انگشتر معروف آشنا می‌شوند، بالاخره رضایت می‌دهیم و وارد کافه می‌شویم مرد کافه‌چی از سر و صدای ما سرسام گرفته است و سعی می‌کند به بهترین شکل ممکن این موضوع را به گوش ما برساند. ما نیز چون دخترکانی مظلوم سر را خم کرده و راه طبقه‌ی فوقانی را در پیش گرفته به حال او دل می‌سوزانیم که مجبور بوده صدای ما را بشنود. به بچه‌ها تاکید می‌کنم انصاف نیست که مرد کافه‌چی حالا تمام سرگذشت آن‌ها را بداند و تمام خاطرات دبیرستانشان را از بر باشد اما من فقط به جرم اینکه دیر رسیده‌ام از این‌همه حرف بی‌نصیب بمانم. کافه جای قشنگی‌ست، هوا ابری‌ست و در چشمان فرشته می‌شود خواند که ترجیح می‌داد به جای نگاه کردن و هم‌صحبتی با من و گلاویژ با نیمه‌ی مفقود شده‌اش به گفت‌و‌گو می‌نشست و قربان صدقه‌ی سبیل مبارکش می‌رفت، اما روزگار هیچ‌وقت آنطور که ما می‌خواهیم نمی‌گذرد و این یکی از درس‌های مهم زندگی‌ست که فرشته باید یاد بگیرد و وجود من و گلاویژ را تحمل کرده بر غیبت یار غایبش صبوری کند. همان‌طور که فرشته در حال تمرین صبر بر مفقودیت یار زندگانی‌اش بود باخبر شدیم گلاویژ نیز همان‌روز یک آزمون مهم از همین درس‌های زندگی دارد و برگزار کننده‌ی این آزمون مادر اوست که خانه را به مقصدی معلوم ترک کرده و مسئولیت پخت ناهار آن روز را برای گلاویژ و پدرش به عهده‌ی گلاویژ گذاشته و او کاملاً خونسردطورانه منزل را ترک کرده و با اعتمادبنفس می‌گفت: "ناهار امروز کوکوسبزی‌ست"! مِنو روبروی من و فرشته و گلاویژ قرار داشت و ما بخاطر راهنمایی‌های گلاویژ از تجربه‌ی چند مورد از اقلام آن مِنو بسیار حساس گشته و می‌دانستیم یک انتخاب اشتباه به‌سان انفجار یک بمب می‌تواند کام ما را تلخ کند. در نهایت با استفاده از تکنیک "هرچه بادا باد" بستنی گلاسه سفارش داده و سعی کردیم با حرف زدن خودمان را سرگرم کرده و خاطرمان را از تجربه‌ی گلاویژ بر اثر تست مِنوی این کافه پاک کنیم و خوشبین باشیم که حداقل یک بستنی گلاسه‌ی خوب به ما تحویل خواهند داد.
فرشته با بیان اینکه در قرار دوم من زودتر از او به محل قرار رسیده‌ام و دقایقی به انتظارش ایستاده‌ام گلاویژ را به استرس انداخته که بانوچه به زمان حساس است و لذا تمام تلاش خود را کرده بودند که سر وقت در محل قرار حاضر شوند و من با دو ساعت تأخیر سومین درس روزگار را به آن‌ها دادم و آن آمادگی برای وقوع اتفاقات پیش‌بینی نشده و خارج از برنامه بود.
ما سه بلاگر بودیم که تجربه‌های مشابه داشتیم و زبان مشترک ما "نوشتن" بود. وقتی من حرفی را شروع می‌کردم به وسط جمله نرسیده گلاویژ ادامه را می‌گفت و هنوز جمله تمام نشده فرشته بقیه‌ی جمله را ادا می‌کرد و این زنجیره به صورت چرخشی‌وار ادامه داشت و هر کدام از ما در مورد چیزی حرف می‌زد دو نفر دیگر کاملا خودجوش حرف او را تا آخر فهمیده و همراهی‌اش می‌کردند... و این نمونه‌ی بارز و آشکار زبان مشترک ما بود... نوشتن باعث شده بود ما همدیگر را بفهمیم و فهمیدن همدیگر در این روزگاری که هیچکس دیگری را نمی‌فهمد نعمت بزرگی‌ست... ما سه دختر جوان بودیم که در یک روز آخر هفته به مکان عاشقانه‌ای رفته و به جای اینکه از رنگ لاک و مدل مو و انواع و اقسام لباس‌هایمان حرف بزنیم در مورد نوشته‌هایمان به تبادل نظر می‌پرداختیم.
اگر مرد کافه‌چی زمان تعطیلی کافه را به ما اعلام نمی‌کرد می‌توانستیم یک عکس سه‌نفره همان‌جا بگیریم ولی صحبت‌ها بسیار بود و فرصت‌ها اندک و مرد کافه‌چی اعلام کرد: "game over"
هرچند به دلیل وزش باد شدید، عکس‌ها آنطور که خواستیم نشد اما، همانطور که پیش از این در کانالم گفتم، این هوای ابری قشنگ یک روز قشنگ لازم داشت که با وجود این دو دختر شیرین ساخته شد.
والسلام.

+ از زبان فرشته بخوانیم ( + عکس‌ها)
+ از زبان گلاویژ بخوانیم

بانوچـ ـه :) دوشنبه ۲۷ فروردين ۱۳۹۷ | ۰۰:۴۴ | ۲۳ نظر

دیگه احساس غریبی نمیکنه

خب از اونجایی که هر دیدی یه بازدیدی داره، و از اونجایی که سیستم شباهنگ با سیستم من دوست شد که سیستم من احساس غریبی نکنه این عکس و نقاشی هم تقدیم به شباهنگ عزیز و سیستمش و وبلاگش :دی



توضیحات: در این عکس سیستم من رو می‌بینید که دیگه احساس غریبی نمیکنه :دی و وبلاگ شباهنگ رو می‌بینید و نقاشی جغدایی که من امروز کشیدم و خیلی استرس داشتم بد بشه همینطور ساعت بنفش و گوشه‌ای از یکی از دفترچه‌یادداشت‌های بنفش من رو می‌بینید که بخاطر رنگشون در کادر جا شدن :دی و همینطور انگشتر نگین بنفش من که قراره به همسر آقاگل تقدیم بشه و چون اینم بنفش بود توی کادر جا دادیم :)) و در پایین نقاشی رو از نمای نزدیک خواهید دید :دی

بانوچـ ـه :) چهارشنبه ۲۲ فروردين ۱۳۹۷ | ۱۳:۱۱ | ۲۲ نظر

به سادگی یک لبخند

هر وقت حوصله‌ام سر می‌رود خودم را می‌رسانم به مغازه‌ی لوازم‌التحریر... بارها چیزهایی خریده‌ام که نیاز نبوده یا هیچ‌وقت هم نیاز نمی‌شود اما بوی خوب لوازم‌التحریر و رنگی‌رنگی‌هایی که از بیرون مغازه هم به آدم چشمک می‌زنند مجبورم می‌کنند حتما چیزی بخرم... دیشب هم با یک بسته مدادرنگی ۱۲ تایی و دو تا دفتر بیرون آمدم و قبل از آن به دختر جوان و مهربان پشت پیشخوان گفتم: "اگر از مدادرنگی‌ها استفاده کردم و شور نقاشی کشیدن از سرم نیفتاد مدادرنگی‌های بیشتری می‌خواهم نه فقط ۱۲ تا." و دختر جوان لبخند زد.

+ هوا را بگیر از من، لوازم‌التحریر را نه!

+ وقتی از صبح مشغول باشی و ساعت 10 بالاخره فرصت بشه تلگرامت رو چک کنی و با دیدن پیامی از یکی از بلاگرها چشمات قلب‌قلبی بشه و بگی اجازه هست بذارمش تو وبلاگم؟ و بگه برات آپلود کردم گذاشتم تو کامنت‌ها.

توضیحاتش راجع به هدیه‌ی ارسالی:

و اینم هدیه‌ی ارسالی شباهنگ برای سیستم نو:


http://s9.picofile.com/file/8323149934/97_1_18_%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DA%86%D9%87.jpg

این هدیه و کامنت اولین ورودی‌های فولدر وبلاگ در سیستم جدید هستن و از این تریبون به شباهنگ تبریک عرض میکنم :دی


بانوچـ ـه :) دوشنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۷ | ۱۳:۰۸ | ۱۹ نظر

اهدای تندیس

خب تندیس حدس برتر تعلق میگیره به المی و تندیس جواب کاملا صحیح تعلق میگیره به همشهری خودم، فرشته‌ جان :دی


من نمیدونستم تا این‌حد ملت منتظر ازدواج من هستن شرمنده شدم که هنوز خبری نیست :))


از این به بعد روزایی که بوشهر هستم هم در خدمتتونم :دی (البته اگه مثل دیشب نشه که تمام حجم نتم رو قورت داد وبلاگ :/)

خب حالا شما چیکار میتونین بکنین؟ میتونین سیستم جدید من رو خوشحال کنین، چطوری؟ هر چیزی که بهش ربط داره مثل وسایل جانبی یا جینگولیجات و اینای مرتبط باهاش رو بهش کادو بدین :دی

یا اصلا صاحبشو که من باشم خوشحال کنین، چطوری؟ دیگه خودتون ابتکار به خرج بدین :))

ولی از شوخی گذشته میتونین وبلاگمو خوشحال کنید... با روشن بودن همیشگی ستاره‌ی وبلاگاتون :*

بانوچـ ـه :) شنبه ۱۸ فروردين ۱۳۹۷ | ۰۸:۲۷ | ۱۱ نظر
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان