ول کن جهان را، قهوه ات یخ کرد!

ول کن جهان را، قهوه ات یخ کرد!

اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان

همیشه پای یک زن در میان است

جمعه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۲۶ ب.ظ
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

ناخواسته در یک جلسه‌ی روانشناسی برای خانم‌ها شرکت کردم، آن‌هم نه به عنوان شرکت‌کننده و عضو ثابت کلاس، روی دیوار کاغذها و جدول‌هایی که خود ِ شرکت‌کننده‌ها نوشته بودند را چسبانده بودند، از اینکه کلاس فعال و پویایی‌ست خوشم آمده بود، بیشتر مشتاق شدم ببینم در کلاس دقیقا از چه چیزی صحبت می‌شود، یک جایی از صحبت‌ها و تمرین‌ها در مورد این بود که کدام مشکل از دیگری مهم‌تر است، مشکلات مورد بررسی، اعتیاد، طلاق و خیانت بود. در مقایسه‌ی بین اعتیاد و طلاق، طلاق مهم‌تر شناخته شد. بعد خانم مدرس گفت: "اثرات ِ طلاق بالاخره از ذهن پاک می‌شود اگر بعد از آن، فرد زندگی ِ موفقی داشته باشد، اما خیانت... بعد از آن هر چقدر هم محبت ببینی باز هم زخم خیانت از دلت پاک نخواهد شد"
طولی نکشید که بحث سر گرفت، خانم‌ها اکثرا معتقد بودند که طلاق بدتر است، یک نفر می‌گفت: "هیچ زنی بعد از طلاق زندگی خوبی را تجربه نمی‌کند"
دیگری می‌گفت: "اگر همسر یک زن، بعد از خیانت از کار خود پشیمان شود خیلی راحت می‌شود او را بخشید و به زندگی برگشت"
با حیرت به نظر خانم‌ها گوش می‌دادم، از حالات ِ چهره و تلاششان برای به کرسی نشاندن ِ حرفشان می‌شد به این نکته پی برد که این نظریه‌ها کاملا از عمق وجودشان و از اعتقادشان برخاسته و هیچ نقش و فیلمی نیست...
یکی دیگر از خانم‌ها گفت: "طلاق همیشه تقصیر زن ِ ماجرا نیست، ممکن است شوهر از همسرش دلزده شود، ممکن است زن نتواند بچه‌دار شود، ممکن است زن ولخرج باشد، ممکن است چاق باشد، ممکن است زن مریض شود اصلا... هزار دلیل وجود دارد که یک شوهر دیگر همسرش را نخواهد و در اینجور مواقع تقصیر زن نیست اما خُب شوهر هم تقصیری ندارد یک زن زیباتر می‌خواهد با قدرت باروری"
من با چشمان ِ از حدقه درآمده به زنی نگاه می‌کردم که با هر بار تکان دادن ِ دست‌هایش صدای جیلینگ جیلینگ ِ النگوهایش بلند می‌شد و سعی می‌کرد تک‌گوینده‌ی کلاس باشد، خانم مدرس گفت: "یعنی توی هر طلاقی اولین اقدام از طرف مردهاست حتما؟"
خانم دستش را دوباره تکانی داد و گفت: "صد البته، شما کدام زن را میشناسی که یکهو از خواب بلند شود و بگوید من طلاق می‌خواهم؟ کدام زن بخاطر اینکه شوهرش سبیل دارد، کچل است، شکم دارد، دست بزن دارد، آروغ می‌زند، بخواهد طلاق بگیرد؟ من مردی را میشناسم که زنش را طلاق داد بخاطر اینکه در خواب خر و پف می‌کرد" صدای خنده‌ی خانم‌ها بلند شد...
مدرس گفت: "پس منظور شما این است که زن‌ها سازگارترند؟ یا اینکه فکر می‌کنی مردها حق دارند بخاطر چنین موضوعاتی همسر خود را طلاق بدهند اما زن‌ها حق ندارند؟"
خانم گفت: "معلوم است که زن‌ها سازگارترند، برای هیچ زنی مهم نیست که ظاهر و قیافه‌ی همسرش چه شکلی باشد، نه که مهم نباشدها، اصل نیست، یعنی این چیزها به شانس ربط دارد، مثلا اگر همسر من یک مرد زیبا و خوش‌هیکل و پولدار و خوش‌اخلاق باشد شانس آورده‌ام اما دلیل نمی‌شود که یک مرد زشت و بی‌ریخت و بی‌پول و بداخلاق را رد کنیم و منتظر شاهزاده‌ی سوار بر اسب سفید باشیم... من می‌گویم مهم‌ترین‌ها و اصل‌ها از نظر مرد و زن متفاوت است، یک زن می‌داند از یک سنی به بعد باید ازدواج کند، حالا شانسش بزند و یک شوهر همه‌چیز تمام نصیبش بشود، اما یک مرد می‌خواهد خرج آن زندگی را بدهد، می‌خواهد تا آخر عمرش کار کند که شکم زن و بچه‌اش را سیر کند، حق دارد وقتی وارد خانه می‌شود با یک زن ترگل ورگل و زیبا روبرو شود... یا حق دارد دلش بچه بخواهد"
مدرس گفت: " و حتی حق دارد خیانت کند؟"
خانم گفت: "البته که حق دارد، هر مردی وقتی خیانت می‌کند مشکل از خانه‌ی خودش است، از زنی است که در خانه‌اش است، اگر یک زن نتواند شوهرش را راضی کند معلوم است که او هم می‌رود سراغ زن‌های دیگر"
یک نفر از خانم‌ها معترض شد و گفت: "این افکار پوسیده چیست خانم؟ هر خیانتی تقصیر زن‌هاست؟"
خانم برافروخته شد و گفت: "معلوم است که هر خیانتی تقصیر زن‌هاست... من را ببین، موهایم را زرد کرده‌ام، چون شوهرم موی این رنگی دوست دارد، کلاس رقص می‌روم چون برق چشمان شوهرم را وقتی که دارد به رقص من نگاه می‌کند می‌بینم، همان سال اول ازدواج هم یک دوقلو زاییدم که بعدها نگوید نازایی، این اندام هم که می‌بینی با رفتن به باشگاه به هم زده‌ام، آشپزی‌ام هم خوب است، به قول مادرم من یک زن زندگی هستم که هم شکم شوهرم را سیر می‌کنم و هم چشمش را... با این حساب شوهرم چرا باید به من خیانت کند؟"
مدرس نگاهی به خانم انداخت و گفت: "توی این سال‌ها، هیچ وقت شد که برای خودت هم زندگی کنی؟"

در حیرتم که نسل اینگونه افکار هنوز هم منقرض نشده است، به دختری که با این عقیده بزرگ می‌شد فکر کردم و به زنی که تمام ِ سال‌های زندگی‌اش تنها هدفی که داشت این بود: "چگونه هر روز دل شوهر خود را ببریم تا او به ما خیانت نکند؟!"


انَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ

 خداوند سرنوشت هیچ قوم( و ملّتی) را تغییر نمی دهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند    !

(آیه 11 - سوره رعد)

  • بانوچـ ـه

در سفر مشهد بانوچه چه گذشت؟ :دی

جمعه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۴۱ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۰ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۴۱
  • بانوچـ ـه

آدرس کانالم - ستاره‌هاتون همیشه روشن

پنجشنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۵۴ ق.ظ

امروز بعد از ناهار، در حالی که کمرم در اثر گردگیری و جارو کشیدن ِ دو تا از اتاق ها رسماً داشت نابود می‌شد عزممو جزم کردم که ستاره‌های این وبلاگ رو خاموش کنم و بالاخره همه رو خوندم... طبیعتاً جمله‌ی خاموش کردن ستاره، بار ِ منفی داره، و باز هم طبیعتاً بلاگری که سرش شلوغه و وقت نداره دوست داره ستاره‌های زرد ِ وبلاگش کمتر باشن چون نمی‌تونه همه رو بخونه، اما اعتراف می‌کنم با وجود اینکه می‌دونم خوندن همه‌ی این وبلاگ‌ها زمان‌بر هست و توی این دو روز باقیمونده همه‌ی کارها قاطی شدن اما باز هم هرچی تعداد وبلاگ‌های بروز شده‌ی توی لیست دنبال شونده‌هام بیشتر میشه، ذوقم هم بیشتر میشه، از اینکه هنوز وبلاگ‌نویسی فراموش نشده :)

مانا باشید و همیشه بنویسید :)

توی سفر نمی‌تونم به وبلاگم سر بزنم، اما توی کانالم هستم، اگر دوست داشتین می‌تونید از اونجا منو دنبال کنید :)

(توی این دو روز قبل از سفر دیگه پست نمی‌ذارم اما سعی می‌کنم کامنت‌ها رو جواب بدم)


آدرس کانالم: با ثریا، تا ثریا

  • بانوچـ ـه

موقت

سه شنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۷ ب.ظ

+ بلاگر ِ مشهدی داریم؟ (سوال دارم)


+ ببخشید که نمیتونم سر بزنم روزهای قبل از سفر مهمون اومده برامون :(( خیییلی سرم شلوغه ولی سعی میکنم حتما قبل از سفر این 103 ستاره رو خاموش کنم :)


+ ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر مبارک :) (هر چند از کادو خبری نیست :دی)

  • بانوچـ ـه

جای خالی ِ او

يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۱۰ ق.ظ
هر وقت برای دیدن ِ عکس‌های مادرم سراغ ِ فولدر ِ عکس‌ها میرم، فولدر ِ عکس‌ها و فیلم‌های هر سال رو یکی‌یکی نگاه می‌کنم و تلخ‌ترین قسمتش اونجاست که می‌رسم به فولدر ِ سال 93، از اینجا به بعدش رو می‌دونم اگر هم عکسی از مادرم باشه، عکس سنگ قبرشه...
این قفل شدن دقیقا وسط ِ خاطره‌بازی‌ها تلخه...
  • بانوچـ ـه

"من"هایی که زاییده‌ایم... (باز نشر)

يكشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۹ ب.ظ
یک روز، دوستی از من پرسید: "چرا اینقدر نوشتن از خودت و خواندن ِ دیگران را دوست داری؟" و من فوراً جواب دادم که "چون آدم‌ها را از نوشته‌هایشان می‌شود شناخت، نوشته‌ها از درون می‌آیند و کاملاً خالص و بی‌آرایشند"!
بعدها و در مرور ِ زمان، آن دوست رفت، یعنی خودم خواستم که برود، یک‌روز یک‌هو تصمیم گرفتم که در روابطم تجدید ِ نظر کنم و او دیگر نباشد، آدم‌هایی که باعث می‌شوند من خودم نباشم را اصلا دوست ندارم، و او می‌خواست که من خودم نباشم، در گیر و دار ِ تجربه‌ی یک عشق ِ عمیق بود که بهش گفتم: "همیشه می‌تونی روی کمک من حساب کنی" و بعد لبخند زده بودم و شماره‌اش را پاک کرده بودم، خودش هم فهمید که دیگر "دوست" نیست، تبدیل شده است به یک "آشنا". بعد از آن دیگر خبری از او نداشتم و کم‌کم حتی فراموشم شد...
اما حالا، اگر دوباره او را ببینم، اگر شماره‌ای از او به دست بیاورم، اگر بتوانم ردی از او بگیرم، دعوتش می‌کنم به یک کافه در شهر و همانطور که بستنی خوردنش را تماشا می‌کنم از او می‌خواهم که دوباره همان سوال را تکرار کند:
"چرا اینقدر نوشتن از خودت و خواندن ِ دیگران را دوست داری؟"
این دفه کاملاً با تأمل خواهم گفت: "روزی فکر می‌کردم که آدم‌ها را از نوشته‌هایشان می‌شود شناخت، نوشته‌ها از درون می‌آیند و کاملاً خالص و بی‌آرایشند، ولی حالا فکر می‌کنم که اینطور نیست، بعضی‌ها آنطور که دوست دارند باشند می‌نویسند، آنطور که در رویا فکر می‌کنند، آنطور که دوست دارند شخصیتشان باشد، حالا تشخیص ِ نوشته‌های خالص از نوشته‌های رنگ عوض‌کرده کمی سخت شده... اویی که ادعا می‌کند کتاب‌خوان است ممکن است حوصله‌ی یک صفحه خواندن ِ کتاب در روز را هم نداشته باشد ولی دوست داشته باشد که فرد ِ کتاب‌خوانی باشد، اویی که ادعا می‌کند ظاهر ِ آدم‌ها برایش مهم نیست، ممکن است کسی را بخاطر ِ کوتاهی ِ قد، چاق یا لاغر بودن، آرایش کردن یا نکردن و هزار پارامتر ِ ظاهری ِ دیگر از روابطش کنار بزند ولی دوست داشته باشد که آدم ِ ظاهربینی نباشد، اویی که ادعا می‌کند نظر دیگران برایش مهم نیست، ممکن است در طول ِ روز بارها بخاطر حرف‌هایی که پشت سرش بوده رنجیده باشد ولی در باطن دوست دارد که همچین آدمی نباشد، گاهی فکر می‌کنم شاید نوشتن بهانه‌ی خوبی‌ست که "من" را آنطور که دوست داریم بسازیم و بشناسانیم ولی گاهی یادمان می‌رود، نوشتن و خواندن برای پرورش ِ روح و شخصیت است، قرار نیست نوشته‌هایمان را بنویسیم و بعد فراموششان کنیم، ما در قبال هر کلمه و جمله‌ای که نوشته‌ایم مسئولیم..."
دوست دارم همه‌ی این‌ها را به آن آشنا بگویم و بعد دوباره شماره‌اش را پاک کنم و مواظب ِ آدم‌هایی که وارد زندگی‌ام می‌کنم باشم...

(این مطلب رو در تاریخ ِ 16 مرداد 94 نوشتم، حس کردم برای این‌روزهای غرق‌شدگی در کانال‌ها و نوشته‌های متنوعی که معلوم نیست نویسنده‌اش چقدر مسئولیت‌پذیر است، به درد می‌خورد - لینک مطلب)
  • بانوچـ ـه

بسم‌الله :)

پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۱ ق.ظ

بِسْمِ اللَّه الْرَّحْمَنِ الْرَّحِیمِ‏

به نام خداوند بخشنده‌‏ى مهربان‏


تا حالا به این فکر کردین که چرا میگن اول ِ هر کاری بسم‌الله بگو؟!

یا مثلا شده به این فکر بیفتین که گفتن یا نگفتن ِ بسم‌الله تاثیری هم توی انجام شدن یا نشدن ِ اون کار داره؟!


در اقوام و ملت‌های مختلف، رسمه که کارهای مهم و با ارزششون رو به نام یکی از بزرگان ِ مورد ِ احترامشون شروع می کنند که یه جور جنبه‌ی تبرک کردن یا مبارک شدن برای اون کار پیدا می‌کنه. خب هر قوم و ملتی هم ممکنه اعتقادات صحیح یا فاسدی داشته باشه و حتی ممکنه یه قوم کارها رو به اسم بت‌ها شروع کنن یا یه قوم دیگه به اسم خدا و اولیای خدا... مثلاً: توی جنگ خندق، اولین کلنگ رو پیامبر اکرم بر زمین زد...

یا نمونه‌های دیگه َش:

1- دیدین بعضیا میخوان یه ساختمونی، پارکی یا یه پروژه‌ی تکمیل شده رو افتتاح کنن؟ کلنگ اونجا رو کی می‌زنه؟ رُبان ِ اون‌جا رو کی قیچی می‌کنه؟ مسئولین... چرا؟ چون مورد ِ احترام هستن و مثلا بزرگ ِ اون حوزه یا شغل به حساب میان (حتی شده به اجبار :دی)

2- یا عروس و دومادی که می‌خوان وسایل ِ خونشون رو بچینن، اول از همه قرآن رو می‌برن توی خونه.

3- یا رسم و رسوماتی که از قبل وجود داشته و مثلا تا بزرگ ِ سر ِ سفره (پدر، پدر بزرگ، مادربزرگ، ...) شروع به غذا خوردن نکرده بود کسی لب به غذا نمی‌زد...

4- یا یه نمونه‌ی خیلی عامیانه‌ترش... عاشق و معشوقا رو دیدین؟ می‌خوان آبمیوه بخورن، به طرف ِ مقابلشون میدن ولو در حد ِ یک قُلُپ (در حالت ِ خوشبینانه :دی) که اون از آبمیوه بخوره و مزه ی عشق در اون آبمیوه تکثیر بشه (والا اینا همش الکیه، جز مواد افزودنی هیچی توی اون آبمیوه نیست :/)

5- یا مثلا عید میشه، اول از همه زنگ می‌زنیم به مادرمون تا تبریک بگیم...


حضرت على علیه‌السلام فرمود: «بسم‌‏اللَّه»، مایه برکت کارها و ترک آن موجب نافرجامى است.

همچنین آن حضرت به شخصى که جمله‌‏ى «بسم‌‏اللَّه» را مى‌‏نوشت، فرمود: «جَوِّدها» آنرا نیکو بنویس.


خوب می‌دونیم که سفارش شده موقع ِ شروع ِ هرکاری "بسم‌الله" بگیم: خوردن - خوابیدن - نوشتن - سوار شدن بر مرکب - مسافرت

حتی اینم می‌دونیم که اگر حیوانی بدون نام خدا ذبح بشه، حرام گوشت میشه


در حدیث مى‏‌خوانیم: «بسم‌‏اللَّه» را فراموش نکن، حتّى در نوشتن یک بیت شعر.

و روایاتى در پاداش کسى که اوّلین بار «بسم‌‏اللَّه» را به کودک یاد بدهد، وارد شده است.


اما این سوال هنوز هم وجود داره که چرا؟ چرا سفارش شده اول ِ هر کاری بسم‌الله بگیم؟!

بهترین پاسخ به این سوال اینه که: همه‌ی ما می‌دونیم که محصولات و کالاهای ساخت یه کارخونه، آرم و علامت ِ اون کارخونه رو داره، ربطی هم به تعداد و اندازه و رنگ نداره، مثلا یه کارخونه‌ی چینی‌سازی، علامت ِ خودش رو، روی تمام ظروف میزنه، چه ظرف بزرگ باشه و چه کوچیک...

حتی پرچم هر کشوری هم بر فراز ِ ادارات و مدارس و پادگان‌ها و کشتی‌ها و میز اداری اون کشور هست...

و بسم‌الله هم علامت و نشانه‌ی مسلمان بودنه... ما میگیم به نام خدا... یعنی خدا رو می‌پرستیم، خدا برای ما مقدس و بزرگترینه... پس همه‌ی کارهامون رو با اسم خودش شروع می‌کنیم.




1. «بسم‌‏اللَّه» نشانگر رنگ و صبغه‏‌ى الهى و بیانگر جهت‌‏گیرى توحیدى ماست.
2. «بسم‌‏اللَّه» رمز توحید است و ذکر نام دیگران به جاى آن رمز کفر، و قرین کردن نام خدا با نام دیگران، نشانه‏‌ى شرک. نه در کنار نام خدا، نام دیگرى را ببریم و نه به جاى نام او
 3. «بسم‏‌اللَّه» رمز بقا و دوام است. زیرا هرچه رنگ خدایى نداشته باشد، فانى است.
 4. «بسم‏اللَّه» رمز عشق به خدا و توکّل به اوست. به کسى‏‌که رحمان و رحیم است عشق مى‏‌ورزیم و کارمان را با توکّل به او آغاز مى‌‏کنیم، که بردن نام او سبب جلب رحمت است.
 5. «بسم‌‏اللَّه» رمز خروج از تکبّر و اظهار عجز به درگاه الهى است.
 6. «بسم‏‌اللَّه» گام اوّل در مسیر بندگى و عبودیّت است.
 7. «بسم‌‏اللَّه» مایه فرار شیطان است. کسى که خدا را همراه داشت، شیطان در او مؤثّر نمى‏‌افتد.
 8. «بسم‏‌اللَّه» عامل قداست یافتن کارها و بیمه کردن آنهاست.
 9. «بسم‏‌اللَّه» ذکر خداست، یعنى خدایا! من تو را فراموش نکرد‌ه‏‌ام.
 10. «بسم‌‏اللَّه» بیانگر انگیزه ماست، یعنى خدایا هدفم تو هستى نه مردم، نه طاغوت‏‌ها و نه جلوه‌‏ها و نه هوس‏‌ها.
 11. امام رضاعلیه السلام فرمود: «بسم‌‏اللَّه» به اسم اعظم الهى، از سیاهى چشم به سفیدى آن نزدیک‏تر است.



این مطالب رو (به جز چند تا از مثال‌ها) از اینجا و بخش تفسیر برداشتم و سعی کردم محاوره‌طور بنویسمش، چقدر خوبه که همیشه "بسم‌الله" بگیم و همیشه حضور خدا رو حس کنیم :)

  • بانوچـ ـه

تو مو می‌بینی و من پیچش ِ مو

يكشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۲ ب.ظ

وزش ِ باد ِ شدید، از صبح تیتر ِ اول ِ روزنامه‌ها بود...
زنی در خیابان راه می‌رفت، چادرش را باد برد، روزنامه‌‌ها تیتر زدند، «باد ِ وحشی، چادر از سر ِ یک زن برداشت»!
دختری آن‌طرف‌تر در جدال ِ میان ِ موهای بیرون ریخته از زیر ِ روسری‌اش با مُد بود، باد روسری از سر ِ دختر برداشت... روزنامه‌ها تیتر زدند «دومین قربانی ِ این باد دختری بود با موهای بلند»!
بادبادکی اسیر ِ یک نخ در دستان ِ کودکی، به پرواز در‌آمد، کودک می‌خندید، روزنامه‌ها تیتر زدند «باد ِ مهربان، همبازی ِ کودکان شده است»!
آنطرف‌تر کسی بود بی‌صدا، بی‌هیاهو، بی‌‌ هیچ اتفاق ِ قابل ِ نشری... که برای چادر ِ رها در باد و موهای به رقص درآمده شعر می‌گفت...!

او شاعری بود که از چشم ِ همه‌ی روزنامه‌ها مخفی ماند...



|  از سری نوشته‌های یهویی و بدون ِ ویرایش ِ فروردین 96 |


  • بانوچـ ـه

دخیل بسته‌ام...

پنجشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۳۸ ب.ظ

http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1395/5/24/4995640_935.jpg


دخیل بسته‌ام به تو، که زود راهی‌ام کنی

یا به طوس رسانی‌ام، یا کربلایی‌ام کنی


| ثریا شیری |


+ هفت مرداد ان‌شاءالله راهی هستم بعد از دو سال :)


  • بانوچـ ـه

گاهی به کتاب هایت نگاه کن!

سه شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۶ ب.ظ

درسته ناخواسته کم‌پیدا هستم، اما به بازی‌های وبلاگی تا جایی که در جریان قرار بگیرم و بتونم نه نمی‌گم :دی (البته اگه جذابیت داشته باشه :دی)

به دعوت ِ ماهی کوچولو، دعوت شدم به بازی ِ وبلاگی ِ "گاهی به کتاب‌هایت نگاه کن" که هولدن شروع کرده.

من معمولا هر کتابی رو که برمی‌دارم بخونم، حتما صفحه‌ی اول و یادداشتی که نوشته شده رو می‌خونم، و هر بار بخاطر ِ اون کتاب‌های بدون ِ یادداشتی که تحویل گرفتم حسرت می‌خورم. کتاب‌هایی که خودم برای خودم خریدم هم یه نوشته دارن حتی در حد یک تاریخ.


سال ِ 91، چند روز بعد از تولدم، یکی از دوستای قدیمم رو ملاقات کردم به عنوان هدیه‌ی تولدم سه تا کتاب بهم داد و 4 تا کتاب ِ دیگه هم که یکی از دوستاش بهش داده بود رو به من داد، اولین و آخرین باری بود که یه‌جا و یهویی 7 تا کتاب از کسی هدیه گرفتم، اون دوستم آدم ِ کتاب نخونی! بود و اون دیدار قرار بود آخرین دیدار ِ ما باشه، بعد از 5 سال، هنوزم وقتی بهش فکر می‌کنم خوشحال می‌شم که به‌جای دور انداختن ِ کتاب‌ها تصمیم گرفت اونا رو به کسی هدیه بده که کتاب رو دوست داره، یعنی آدم اگر می‌خواد از کسی برای همیشه خداحافظی کنه اینطوری خداحافظی کنه، هم بار ِ علمی ِ زیادی داره :دی و هم هر وقت طرف ِ مقابل یادش میاد لبخند می‌نشینه رو لب‌هاش :دی

(این سه تا عکس که در واقع تفاوتی هم در متن ندارن و تنها نشونه‌ی تمایزشون، کادر ِ چاپ‌شده‌ی توی صفحه‌ی کتابه، همون سه تا کتابی هستن که برای تولدم خریده بود)

         


و اینم عکس چهار تا کتابی که هدیه گرفته بود و به من داد:


     


اولین و آخرین کتابی که با امضای خود ِ نویسنده(شاعر) به دستم رسید (که اونم خودم حضور نداشتم و یکی از دوستان زحمتشو کشید :دی) البته همیشه فکر می‌کردم نویسنده‌ها و شاعران و در کل، هنرمندان، خط ِ خوبی دارن که الحمدالله با این دست‌نوشته درهای روشنی از این تفکر بر من گشوده شد :دی

 


به ترتیب به مناسبت ِ تولدم سال ِ 95 (از دوستم زیبا)، سال ِ 93 (از داداشم)، سال ِ 88 (از یکی از دخترای فامیل)


     


یکی از بزرگترین و بهترین اتفاقات ِ خوب ِ دنیای مجازی همیشه آشنایی با آدمایی بوده که بعد از مدتی اسمشون میشه دوست، رفیق و لحظه‌های قشنگ ِ زیادی رو با هم چه از دور و چه از نزدیک تجربه می‌کنیم، دست‌نوشته‌های سه دوست ِ عزیز ِ مجازی که البته سومیشون الان دیگه نیستش... (ری‌را و ساجده)

     


سعی کردم گلچین کنم که تعدادشون زیاد نشه، ولی انگار باز هم زیاد شد :دی

(برای دیدن ِ عکس‌ها با اندازه‌ی اصلی روی آن‌ها کلیک کنید)


من هم در ادامه‌ی این بازی ِ وبلاگی، از همه‌ی دوستان دعوت می‌کنم این بازی رو انجام بدن و به طور ِ ویژه دعوت می‌کنم از: میرزا، دکتر سین، آقاگل، حنا، پرنده سفید و نگین :)

  • بانوچـ ـه