رسد آدمی‌ به‌ جایی‌ که‌ به‌ جز خدا نبیند...

مطلب طولانیه هیچ اجباری به خوندنش نیست، اما اگر وقت گذاشتید و خوندید، با توجه به اینکه دارم روی این موضوع کار میکنم تا بتونم گزارشی ازش تهیه کنم، خوشحال میشم فارغ از اعتقاد و جنسیتتون نظر خودتون رو در این مورد برای من بنویسید.


با توجه به نامگذاری روز 21 تیر به نام روز "عفاف و حجاب"، تصمیم گرفتم چند خطی در این مورد بنویسم. (هر چند امروز روز ولادت حضرت معصومه (س) هم هست و توی تقویم ما به روز دختر هم معروفه و بد نبود در این مورد هم چیزی بنویسم اما بریم سر موضوع اول خودمون)

از هر کسی بپرسی تعریف متفاوتی از حجاب ارائه میده، ولی آیا حجاب و عفاف یکی هستن؟ قطعا نه، و حتی میتونن مکمل هم باشن برای همینه که دنباله‌ی همدیگه آورده شدن، و نکته‌ی مهم‌تری که در جامعه‌ی ما بخصوص در افراد کهن‌سال‌تر بیشتر به چشم می‌خوره اینه که اونا حجاب رو فقط در چادر می‌بیینن.

در صورتی که تعریف کامل و شفافی از حجاب در قرآن کریم اومده که کدام قسمت‌ها پوشیدنشون واجب هست، دیگه اینکه اون قسمت‌ها رو با چی بپوشونی هر چند دارای اهمیت هست ولی حجت نیست. مثال: همه‌ی ما خوندیم و شنیدیم که چادر، حجاب برتر هست اما آیا میشه به چادرهایی که بسیار نازک هستن و تمام اندام زن رو بدتر و بیشتر از یک مانتوی معمولی به نمایش می‌ذارن هم گفت حجاب برتر؟ میشه به کسی که چادر سر کرده و به دلیل همین چادر ِ روی سر، لباس کوتاه و تنگ و نامناسبی زیر اون پوشیده و چادرش هم مرتبا بازه گفت محجبه؟

و مهم‌تر از اون میشه اسم کسی که چادر سر کرده اما حیا نداره و عفیف نیست رو هم دختر با حجاب گذاشت؟ قطعا نه.

این موضوع صحبت زیادی می‌طلبه و قطعا پست طولانی میشه و شاید لازم باشه در چند پست بهش پرداخته بشه اما نمیخوام شما هم خسته بشید، ولی چون موضوعی هست که خیلی دارم روش کار میکنم و قراره ازش گزارش تهیه کنم، دوست ندارم سرسری ازش بگذرم. بنظرتون چرا اینقدر موضوع حجاب در جامعه‌ی ما پررنگ شده؟ چرا میزان و معیار سنجش و ارزش‌گذاری خانم‌ها، محجبه بودن یا نبودنشون شده؟ چرا کار باید به جایی برسه که دختران ما به نشانه‌ی اعتراض به حجاب اجباری به خیابان‌ها بیان و خطرات بعد رو به جون بخرن؟

چرا اصلا عفاف و حجاب فقط برای خانم‌ها اهمیت داره و کسی به حجاب و عفاف هیچ مردی اهمیت نمیده؟ توی شهر من نمایشگاه عفاف و حجاب برگزار شده و در تمام غرفه‌های اون انواع روسری‌ها، ساق‌دست‌ها و امثال ِ اون برای حجاب بهتر و برتر به خانم‌ها ارائه می‌شه، اما حتی یک غرفه هم برای حجاب و عفاف آقایون در نظر گرفته نشده، درسته که در زمینه‌ی عفاف و حجاب همیشه حضرت فاطمه(س) مثال زده میشه اما مگه اون زمان زنان بی‌حجاب و برهنه نبوده؟! چرا هیچکس تابحال از حجب و حیا و حجاب نگاه امامان ِ ما در برابر اون زنان حرفی نمی‌زنه؟ چرا کسی به حجاب نگاه و حجاب پوشش آقایون کاری نداره و توجیهشون نمیکنن چون "مرد" هستن نباید با هر لباس و شکلی به کوچه بیان؟!!!

من به عنوان کسی که بیشتر وقت روزم رو بیرون از خونه میگذرونم بارها برام پیش اومده در مواجهه با مردی در کوچه یا گاهی در خیابان مجبور شدم نگاهم رو بندازم پایین بس که لباسش نامناسب بوده.

چرا وقتی صحبت از حجاب زن میشه، کسی نمیگه مردها چشماشون رو ببندن؟ولی وقتی در مورد پوشش مرد صحبت به میون میاد، زن‌ها باید چشماشون رو ببندن؟

این بحث حجاب و پوشش که سال‌هاست توی کشور مطرحه و دیگه از تکراری بودنش خسته شدیم چرا هنوز به نتیجه‌ای نرسیده؟!!! چون داریم اشتباه در این مسیر صحبت می‌کنیم و اشتباه عمل می‌کنیم.

سال‌ها پیش که دانش‌آموز بودم یکی از همکلاسی‌هام از معلم پرسید: "چرا توی ایران همه خانم‌ها مجبورن با حجاب باشن در صورتی که در کشورهای دیگه کسی به پوشش زن‌ها کاری نداره؟" و معلم در جوابش گفت: "چون کشور ما یه کشور ا.سلامی هست و باید قوانین اسلام در اون رعایت بشه"

اما آیا واقعا میشه گفت کشور ما الان هم یک کشور ا.سلا.میه؟ واقعا همه قوانینش ا.سلا.می هست؟ یا صرفا یک اسم رو داریم با خودمون یدک می‌کشیم؟ پس وقتی در امورات دیگه نمی‌تونیم به توصیه‌های ا.سلا.م عمل کنیم یا نمیخوایم عمل کنیم در این مورد هم دیگه در این حد نباید سخت‌گیری‌ای وجود داشته باشه.


سال‌ها پیش، در شهر من به دلیل زندگی سنتی و فرهنگ خاص و محدودی که داشت در 80 درصد مردم به دخترانی که چادر نمی‌پوشیدن نگاه خوبی وجود نداشت و حتی نامزد یکی از دوستانم بهش گفته بود که دوست من حق نداره با من ارتباط داشته باشه چون من چادر نمی‌پوشم! در صورتی که من در زمان مدرسه همیشه مقنعه‌م رو نوک دماغم بود و چون خیلی لاغر بودم همیشه مانتوهام پایین‌تر از زانو و بسیاااااار سایز بزرگ بودن!!! و همکلاسی‌هایی داشتم که به اجبار خانواده و فرهنگ شهر چادر می‌پوشیدن اما بعد از فراغت از مدرسه کارشون این بود که جلوی مدرسه وایسن و به پسرهای همسن خودشون لبخند بزنن و شماره بگیرن! فکر کنم حدوداً سه ماهی گذشت تا اون آقا به اشتباهش اعتراف کرد و به دوستم گفته بود نه من اشتباه کردم دختر خوبیه و از خانواده‌ی اصیل و آبروداری هستن!

و حتی روزهایی که در همون دوران مدرسه، مدیر مدرسه‌ی ما چادر رو اجبار کرد و من نپوشیدم!!! و پدرم غلیرغم اهمیت زیادی که به درس می‌داد در حمایت از من گفت: تا زمانی که این اجبار رو برنداشتن به مدرسه نرو. و من سه روز مدرسه نرفتم تا مدیر این اجبار رو برداشت.

و حتی زمانی که بدون هیچ تحقیق و بررسی‌ای و صرفاً از روی علاقه‌ی درونی ِ خودم به چادر، اون رو پوشیدم و با اطمینان گفتم: "همیشه میخوام چادر بپوشم" اما یک ماه و نیم ِ بعد اون رو کنار گذاشتم.

و زمانی که کم‌کم با علاقه به سمتش اومدم و اتفاقاتی پیش اومد و جریان‌هایی پیش اومد که تصمیم گرفتم این تحقیق و بررسی رو با تجربه همراه کنم، چون مادامی هم که من در مورد فواید پوشش چادر مطلب میخوندم و بحث می‌کردم باز هم نمی‌تونستم چیزهایی که با تجربه کردن به دست میارم رو به دست بیارم. و الان نزدیک به 3 ساله که این تجربه رو دارم ادامه میدم... روز اولی هم که شروعش کردم برعکس دفعه‌ی قبل نگفتم: "برای همیشه" چون معتقدم ذهن آدم هر روز در حال رشد هست و کسی که دنبال چیزی میره هر روز به موارد جدیدی در اون مورد میرسه چه بسا یک روز از سرم بردارمش و به نظرم برسه اشتباهه و شاید هم روزی به اینکه چندین سال پوشیدمش به خودم افتخار کنم.

اما در عین حال، دوستانی دارم که یا از من محجبه‌تر هستن یا برعکس، کلا اعتقادی به حجاب ندارن. نظر هر دو گروه برای من محترمه و چیزی که همیشه در انتخاب دوست برام اولویت بوده "انسانیت و اخلاق" بوده و هیچ‌وقت کسی رو بخاطر پوشش به دوستی نگرفتم یا از دایره‌ی دوستانم خط نزدم.


عده‌ای هم معتقد هستن که چرا دختران مانتویی بعضی جاها چادر می‌پوشن و ریاکاری می‌کنن؟ یا چرا دختران چادری بعضی جاها بدون چادر حاضر میشن؟ این برای من خیلی ناراحت‌کننده هست که اینقدر ذهنمون رو متمرکز کنیم روی "چادر یا مانتو"! بنظرم چیزی که اینجا مطرح هست "عفاف و حجاب" هست، نه چادر یا مانتو.

همونطور که با لباس ورزشی نمیتونیم به جشن تولد دوستمون بریم، با لباس مجلسی و لباس مناسب جشن هم نمی‌تونیم بریم باشگاه و ورزش کنیم. پس اینکه بنا به محیط و موقعیت پوشش و لباس مناسب اون موقعیت رو بپوشیم یک امر کاملا عادی و درست هست بنظر من و نمیشه روی این مورد خُرده گرفت. همونطور که گفتم بحث اصلی حجاب و عفاف هست. من به عنوان یک دختر که فعلا پوشش چادر رو در 97% مواقع استفاده می‌کنم آیا همیشه محجبه بودم؟ خیر! من با همین پوشش هم اشتباهات ِ رفتاری و ظاهری ِ زیادی داشتم. نقص‌هایی وجود داشته که در کنار چادری‌بودنم اصلا درست نبوده. و به همه‌ی این‌ها واقفم. پس نه چادری بودن یک فرد رو دلیل بر کامل بودن اون بدونیم و نه مانتویی بودنش رو دلیل بر شُل‌حجاب یا بی‌حجاب بودنش بدونیم.

در مسئله‌ی امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر هم حواسمون باشه که شرایط خاص خودش رو داره و اینو هم در نظر بگیریم اگر ما به حجاب اعتقاد داریم دلیل نمیشه به دختری که به این مورد اعتقادی نداره به چشم یک فردی که قطعاً جهنمی خواهد بود نگاه کنیم. به جز بحث حجاب و پوشش خدا برای ورود ما به بهشت و جهنم موارد دیگه‌ای رو هم لحاظ می‌کنه. و مهمتر از اون باور به "مهربان بودن" و "بخشنده بودن" ِ خداست.

ما خدا نیستیم، پس نه قضاوت کنیم، نه حکم بدیم و نه حکم رو اجرا کنیم.

کاش قبل از هر چیز در جامعه این موضوع فرهنگ‌سازی می‌شد که اعتقادات هر کس به خودش مربوطه و تا زمانی که برای طرف مقابل ایجاد مزاحمت نکرده ما حق نداریم چیزی رو بهش دیکته کنیم.


اخلاق و حیا اهمیت بیشتری دارن تا حجاب. (البته از نظر من) انسانی که حیا نداشته باشه (چه زن و چه مرد) و اخلاق و انسانیت نداشته باشه حتی اگر خودش رو با حجاب خفه هم کنه هیچ ارزشی نداره.


ببخشید طولانی شد. حرف در این مورد زیاده و سعی کردم خلاصه!!! در این مورد بنویسم اما باز هم زیاد شد. اگر تا آخر خوندید متشکرم از وقتی که گذاشتید.

بانوچـ ـه :) يكشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۷ | ۱۰:۵۵ | ۹ نظر

چالش وبلاگی: نویسندگی کتاب

به بهانه‌ی چالشی که آقای صفایی‌نژاد اینجا راه انداختن و من رو هم دعوت کردن به شرکت در این چالش، اومدم بنویسم که نوشتن کتاب یکی از آرزوهای من از سالیان دور بوده و هست، اما خب همیشه یه سری مشکلاتی پیش میاد و یه سری موضوعاتی جبراً اولویت زندگی میشن که به همون دلایل تا حالا نتونستم اقدامی مثبت در جهت رسیدن به این آرزو انجام بدم و قلمم توی این سال‌ها پیشرفتی که نداشته هیچ، گاهی اوقات از درجا زدن هم عقب‌گرد کرده و کلا پسرفت کرده!
القصه (دوست داشتم این کلمه رو اینجا به کار ببرم :دی)، اگر روزی نویسنده‌ی کتاب بشم، دوست دارم کتابی بنویسم در مورد زندگینامه‌ی شخصیت‌های معروف، موفق، مهم، محبوب، دوست دارم بیشتر به جنبه‌هایی از زندگی و شخصیتشون بپردازم که کمتر کسی اونا رو میدونه، دلیل انتخاب این سبک یا ژانر یا هر چی یکی کتاب "شما که غریبه نیستید" از "هوشنگ مرادی کرمانی" هست که چند سال پیش از کتابخونه گرفتم و خوندمش و خیلی دوست دارم یه روز بخرمش. (و همیشه فراموش میکنم) و دومی که تاثیر بیشتری هم داشته، کتاب "استاد عشق" هست که زندگینامه‌ی دکتر حسابی رو روایت کرده. این کتاب رو هم ندارم از خواهرم گرفتم خوندم و دیروز برای یکی از دوستام خریدمش. (و بازم یادم رفت برای خودم بخرم). با خوندن این کتاب‌ها یه تلنگر خیلی شیرینی به آدم وارد میشه که ببین هر موفقیتی، هر رفاهی، هر رسیدنی ساده و بی‌هزینه نبوده، سال‌های زیادی صرف شده، رنج‌های زیادی تحمیل شده تا آدم به اینجا رسیده. خوندن هر دوی این کتاب‌ها رو پیشنهاد می‌کنم.

در مورد سبک رمان و داستان هم، حتما کتابی رو می‌نوشتم که هیچ تعصب و تأکیدی روی مورد خاصی نباشه، مثل بعضی از داستان‌های عشقی آبکی نبود که کلا محور داستانشون روی عاشق شدن دو نفر هست. هر چند میدونم که این احساس چیزی که توی زندگی هر کسی پیش میاد و جزئی از زندگیه، اما بنظرم باید در کنار این موضوع زوایای دیگه‌ای از زندگی رو هم نشون داد... البته به صورت واقعی. یه جوری که آدم وقتی بخونه باهاش همذات پنداری کنه، واقعی بنظر بیاد. (یه زمانی می‌خواستم در مورد زندگی یه طلبه (طلبه‌ی خاصی مد نظرم نبود) کتاب بنویسم. تاکیدم هم روی طلبه‌‌ی آقا بود. به این دلیل که می‌دونستم طلبه‌های خانم آزادی بیان کمتری دارن و نمی‌تونن از جزییاتی که در زندگی درگیرش هستن حرف بزنن (هر چند قرار نبود اسمی از کسی آورده بشه و قرار بود شخصیت‌سازی انجام بدم. ولی چون باز هدفم این بود که جزییات دیده‌نشده‌ی زندگی واقعی یک طلبه رو بنویسم خیلی برام مهم بود که طرف دچار خودسانسوری نشه و همه‌چیز رو بگه. مثلا مواردی که اشتباه کرده، گناه کرده، وسوسه شده یا از این قبیل. ولی خب در قدم اول بهم گفتن که به من به عنوان یک خانم اجازه نمیدن وارد حوزه‌ی علمیه‌ی برادران بشم!!! و من بدون آشنایی و لمس فضای حوزه از پس نوشتن چنین کتاب مهمی برای اولین تجربه برنمیومدم.

کلا نگاهم به نوشتن کتاب، نوشتن از زوایای دیده نشده هست :دی

البته کتاب شعر و تخیلی و ترسناک و مذهبی و اینا هم دوست دارم بنویسم اما در موارد بعدتر :دی

خب، در پایان دعوت می‌کنم از فرشته و آقاگل که در این چالش شرکت کنن.
بانوچـ ـه :) چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۷ | ۱۲:۰۹ | ۱۰ نظر

چه خبر از کجا؟

حس کسی رو دارم که بعد از سال‌ها برگشته به وطن، حالا می‌بینه بچه کوچیکای فامیل بزرگ شدن، دانشجو شدن، ازدواج کردن، پدر و مادر شدن... در این حد بی اطلاع و #ناآگاه هستم الان!

(چرا ناآگاه هشتگ شد؟ بچه‌های رادیو میدونن!)

اولش که ماه رمضان و شرایط خاصش و گرمای بوشهر و کلاس‌های دانشگاه و کارم بعدشم که امتحانا و گرمای بیشتر و بی‌آبی و بی‌برقی و بازم کارم.

ولی خب حالا همه‌ی اون مشکلات هنوز هست ولی همین که امتحانات تموم شد میتونم یه نفس راحت بکشم و با خیال آسوده بیام بگم: سلااااام :)

از بس که برنامه‌ریزی امتحاناتمون افتضاح بود، هر روز پشت سر هم بودن و حتی یه روز دو تا امتحان با هم!!!!

البته تا حالا از وضعیت نمره‌هام راضی هستم خدا رو شکر.

خب به عنوان اولین پست پس از برگشتم زیاد حرف نمیزنم شما بیاید بگید، چه خبر تو این مدت؟

بانوچـ ـه :) سه شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۷ | ۱۲:۰۷ | ۱۷ نظر

سومین سال ِ کنار ِ هم بودن...

ختم قرآن ماه رمضان امسال هم تموم شد بالاخره و تونستیم به لطف خدا، برای سومین سال متوالی به صورت دسته‌جمعی 15 بار قرآن رو ختم کنیم...

ختم قرآن گروهی حس خوبی به من میده و هر بار دوستان جدیدی پیدا می‌کنم، متشکرم از همراهیتون و امیدوارم همه حاجت‌روا بشید، تشکر ویژه از سارای عزیز که برای برنامه‌ریزی‌ها به من کمک کرد و پوزش اگر گاهی برنامه‌ها دیر ارسال شد.

اگر دوست داشتید ببینید کدوم قسمت‌ها از قرآن رو خوندید و کدوم قسمت‌ها مونده تا یه ختم یک‌نفره‌ی کامل داشته باشید می‌تونید در انتهای این پست، آمار قرائت قرآنتون رو مشاهده کنید...


پیشاپیش عیدتون مبارک :)

بانوچـ ـه :) پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۷ | ۱۹:۳۷ | ۱۶ نظر

برنامه‌ی روزانه ختم قرآن دسته‌جمعی ماه رمضان - پست ثابت

از امروز تا پایان ماه رمضان این پست، بصورت ثابت در وبلاگ قرار میگیره و هر روز با برنامه‌ی جدید بروز میشه...


برنامه‌ی روز اول: کلیک

برنامه‌ی روز دوم: کلیککلیک

برنامه‌ی روز سوم: کلیک

برنامه‌ی روز چهارم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز پنجم: کلیک

برنامه‌ی روز ششم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز هفتم: کلیک

برنامه‌ی روز هشتم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز نهم: کلیک

برنامه‌ی روز دهم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز یازدهم: کلیک

برنامه‌ی روز دوازدهم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز سیزدهم: کلیک

برنامه‌ی روز چهاردهم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز پانزدهم: کلیک

برنامه‌ی روز شانزدهم: کلیک

برنامه‌ی روز هفدهم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز هجدهم: کلیک

برنامه‌ی روز نوزدهم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز بیستم: کلیک

برنامه‌ی روز بیست‌ویکم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز بیست‌ودوم: کلیک

برنامه‌ی روز بیست‌وسوم: کلیک - کلیک 

برنامه‌ی روز بیست‌وچهارم: کلیک

برنامه‌ی روز بیست‌وپنجم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز بیست‌وششم: کلیک

برنامه‌ی روز بیست‌وهفتم: کلیک - کلیک

برنامه‌ی روز بیست‌وهشتم: کلیک

برنامه‌ی روز بیست‌ونهم: کلیک

دوستانی که سهمیه‌ی روزانه یک جزء داشتن برای اطلاع از جزءهای باقیمانده (جهت تکمیل ختم فردی) می‌تونن از اینجا مطلع بشن و در صورت تمایل اون‌ها رو قرائت کنن تا ختم فردیشون کامل بشه: کلیک

خانم نجارنصب برنامه‌ی هر کس رو به طور جداگونه نوشتن، شما با این برنامه می‌تونین آمار قسمت‌هایی که خوندید رو ببینید و قسمت‌هایی که مونده رو هم همینطور، اگر دوست داشتید خوندن قرآن رو ادامه بدید تا ختم تکی ِ خودتون هم تکمیل بشه می‌تونید از این لیست استفاده کنید:

آزاده خانم - آقای صفایی‌نژاد - آقای هیچ‌نویس - پسر شجاع - حوا بانو - خاکستری - خانم حورا - مضراب - محدثه - فاطمه خانم - عاشق بارون - خانم محروقی - خانم کوچیک - سارا اسماعیلی - رنگی‌رنگی - زهره خانم - مهسا خانم


التماس دعا...

بانوچـ ـه :) جمعه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ | ۰۱:۲۹ | ۳ نظر

ختم قران + اسامی اعضا

اسامی دوستانی که شرکت کردن تا این لحظه:


1. ثریا (خودم)

2. سارا

3. کوثر

4 زهره

5. مرتضی

6. حمزه

7. محدثه

8. محبوبه شب

9. نرگس

10. برگ سبز

11. هیچ نویس

12. پسر شجاع

13. حوا بانو

14. آقای صفایی‌نژاد

15. مضراب

16. رنگی رنگی

17. مهسا

18. خاکستری

19. دخترخاله سارا

20. سارا اسماعیلی

21. اَسی

22. عاشق بارون

23. آزاده

24. حورا منتظر اتفاقات خوب

25. روشن

26. شباهنگ

27. خانم کوچیک

28. مستور


برای کسب اطلاعات بیشتر پست قبل رو بخونید.

بانوچـ ـه :) شنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ | ۲۳:۱۴ | ۱۱ نظر

ثبت نام ختم قرآن دسته جمعی

سلام
بنا به درخواست دوستان ِ عزیز، امسال هم تصمیم بر این شد که مثل دو سال گذشته ختم گروهی قرآن بذاریم، با اینکه امسال کمی مشغله‌ی من و دوستان بیشتر شده اما با یادآوری حس خوب ختم دسته‌جمعی قرآن در دو سال گذشته تصمیم گرفتیم امسال هم دور هم قرآن بخونیم.
لینک پست ختم قرآن پارسال و اسامی شرکت‌کننده‌ها

اگر دوست داشتید امسال هم با ما قرآن بخونید توی این پست، یا دایرکت اینستاگرام، یا آیدیم یا شمارم یا هر راه ارتباطی دیگه‌ای که از من دارین (:دی) اعلام آمادگی کنین تا بتونیم به موقع برنامه‌ی روزانه رو آماده کنیم و با شروع ماه رمضان ختم قرآنمون هم شروع بشه.


اما چند تا نکته:

1. به دلیل استقبال چند تا از آقایون، امسال هم مثل دو سال ِ گذشته هم خانما و هم آقایون توی ختم قرآن شرکت دارن.
2. به دلیل فیلتر شدن تلگرام و احتمال اینکه بعضی از دوستان به این برنامه دسترسی نداشته باشن و نتونن برنامه رو از کانال ختم قرآن بردارن. ختم گروهی قرآن به صورت دو گروه جداگانه ی آقایون و خانما در واتساپ انجام میشه. (دلیل جدا بودن گروه ها اینه که توی برنامه ی واتساپ شماره‌ها مشخصه و برای راحت تر بودن دوستان هم خانم و هم آقا گروه ها رو جدا میکنیم.- دوستانی که تمایلی به عضویت توی گروه ندارن ولی دوست دارن توی ختم قرآن همراه ما باشن هم اعلام کنن که برنامه رو به صورت روزانه براشون ارسال کنم و توی گروه عضو نشن.)
3. برای اینکه هر کس دوست داره بتونه توی این ختم قرآن همراهمون باشه و دغدغه ی کمبود وقت و مشغله نداشته باشه، امسال هم مثل دو سال گذشته هر سهمیه ای که شرکت کننده ها بخوان میتونن انتخاب کنن و اصراری به قرائت روزی یک جزء وجود نداره. (سهمیه ها میتونه روزی یک حزب (4 صفحه) - 2 حزب (8 صفحه) - سه حزب (12 صفحه) - یک جزء (16 صفحه) - دو جزء (32 صفحه) باشه)
4. همچنین اصراری هم به اینکه حتما در یک روز یک ختم کامل انجام بشه نداریم، بستگی به سهمیه های انتخابی و تعداد اعضا شرکت کننده داره و هدف فقط اینه که دور هم قرآن بخونیم.
5. در صورت تمایل به شرکت در ختم قرآن دسته جمعی در ماه رمضان تا روز سه شنبه اعلام کنید که بتونیم به موقع برنامه روزانه رو بنویسیم و براتون بفرستیم.
6. دوستانی گفتن چرا پست دورهمی رو نمیذاری... میذارم چند روز دیگه.

اسامی شرکت کننده ها تا این لحظه:

1. ثریا
2. سارا
3. کوثر
4. زهره
5. مرتضی
6. حمزه
7. حسن

به دلیل زمان محدود ثبت نام، در صورت تمایل این پست رو بازنشر کنید.
بانوچـ ـه :) شنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ | ۰۰:۲۵ | ۹ نظر

آغاز دوستی من و گربه + دورهمی نمایشگاه کتاب

من از حیوونا بدم نمیاد ولی خب از بعضیاشون چندشم میشه، از بعضیای دیگه‌شون میترسم و بعضیاشونم دوست دارم، دیشب اینجا باد و بارون شدیدی بود و رعد و برق هم زیاااااد... حسابی ترسیده بودم و از طرفی هم هی قربون صدقه‌ی خدا می‌رفتم که بارون فرستاده و از پشت پنجره تکون نمی‌خوردم یهو متوجه یه گربه روی دیوار شدم که دست کوچولوشو روی سرش میذاشت که مثلا آب‌ها رو بتکونه :)) دوباره دو قدم دیگه راه می‌رفت، دوباره توقف و همون‌کار... یه لحظه از ذهنم گذشت این الان کجا میره زیر این بارون؟ خب من از گربه هم چندشم میشه، هم دوسش دارم، هم میترسم ازش... خلاصه که دیدم دلم به‌حالش داره میسوزه لذا در راهرو رو باز کردم و اونم خیلی بی‌تعارف اومد داخل صبح که بیدار شدم رفته بود...

+ دوستان ِ عزیز ِ نمایشگاه ِ کتاب‌رونده، لطفا کتاب خوب معرفی کنید :)
+ من و بچه‌های رادیو بلاگی‌ها پنج‌شنبه‌ی همین هفته در نمایشگاه کتاب حضور داریم و این اولین دورهمی ما محسوب میشه :)، قراره توی همین دورهمی جوایز سه نفر برنده‌ی مسابقه‌ی آخر رادیو هم تقدیم بشه، اگر دوست داشتین شما هم حضور داشته باشین در کنار ما، میتونین از وبلاگ رادیوبلاگی‌ها و از این پست با ما هماهنگ باشید.

بانوچـ ـه :) يكشنبه ۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ | ۰۹:۱۲ | ۳۵ نظر

چراغا رو خاموش کنین میخوام دلاتونو ببرم جنوب!

یکی از خواننده‌های اینجُو ازُم خواست با لهجه‌ی خومون بنویسُوم، خلاصه اگه جاییشو متوجه نشدین و نِتِرسین بخونین یا خوندین و معنیشو نیدونسین هم اینکه ایترین بپرسین هم اینکه ایترین یقه‌ی اون آقا رو بگیرین.

سی مُو نوستالژی یعنی محله‌ی امامزاده، که کلهم اجمعین "شیری‌ها" اونجو جمع بیدن، یعنی اگه از تاکسی پیاده می‌شدی، خیلی تفاوتی نداشت اول ِ محله باشی یا آخرش یا وسطش، هر جا پیاده می‌شدی خونه‌ی یکی دو تا از فامیلا اونجو بی.

محله‌ی ما یکی از داغوووون‌ترین محله‌ها بی، از خونه‌های قدیمی و ساکنین قدیمی که در واقع نقطه عطفش بی اگر بگذریم، قضیه فاضلاب شهری تو این محله ایراد داشت... جوی آبش به قدری داغون و وسط ِ کوچه بی که کمک ِ ماشینه داغون میکِه. تازه وقتی هم با آژانس از یه جایی برمی‌گشتیم همون اول ِ کوچه پیاده‌مون میکِه و میگفت حاضروم ازتون کرایه نگیروم ولی مونه مجبور نکنین ماشینومه بیاروم تو ای کوچه‌ها. یعنی قضیه به حدی مهم بی که اگه کسی با ماشینش میومد تو کوچه یعنی خیلی خاطرته می‌خواسه و خیلی احترامت کِرده. حالا مو از بقیه‌ی محله‌ها خبری نداروم ولی خو محل ِ ما، همچین محلی بی. هر چند جزو محله‌های قدیمی و اصیل ِ شهر بی و احترام ِ زیادی داشت.

مو تو ای محل به دنیا اومدم و بزرگ شدم و مدرسه رفتم و دانشگاه رفتم و مهندس شدم ولی خو خدا رو شکر سه سالی میشه از اونجو نقل مکان کردیم. ظهر که می‌شد بخصوص ظهر بهار و تابستون، یعنی حتی پرنده هم تو ای کوچه‌ها پر نمی‌زد... اوسو هم سی خاطر ایکه زهله‌ی بچه‌ها ببرن می‌گفتن بچه‌بَرو هسی. البته دروغ هم نمی‌گفتنا... یعنی بس که تکرارش کرده بیدن واقعا بچه‌بَرو تولید آویده بی. نشونه‌ش هم ای بی که بچه‌هایه میندازه تو گونی و میندازه ری دوشش و میره یه جایی تیکه پاره‌شون میکنه و کلیه و چشم و کبد و دست و پا و حتی زبونشونه می‌فروشه. ما هم خو بچه... یعنی تمام دغدغه‌مون ای بی که بابا و مامانمون بخوسِن و ما یواشکی بزنیم بیرون. حالا از شانس ما جفتشونم خوابشون سبک بی. ولی خو ما هم زرنگ بیدیم.

یه روز که مامان و بابا خوشون برد من و ککام یواشکی دوچرخه‌هایه از سرا بردیم بیرون و حتی کلید هم برنداشتیم!!! اگه می‌خواستیم برداریم هم دستمون نیرسید بهرحال، ولی خو بدون کلید زدیم بیرون و خیالمون راحت بی که تا عصر نی‌واگردیم. عصر هم که برگردیم خو دیگه بابا و مامان بیدارن و درو باز میکنن سیمون، نهایتش میگفتن سیچه ظهر گرما رفتین تو کوچه بچه‌بَرو میدزتون. کتک خو نمی‌خوردیم، صداشونم خو بالا نیبردن سیمون... خیالمون راحت بی تنبیه در کار نی

حالا از گرما همه خونه‌ها کولرشون روشنه و صدای کولر گازی هم خو یه جوریه که هر کی تو خونه باشه گوشش کر میشه یعنی اگه ما در حال مرگ هم بیدیم و جیغ و داد میکردیم محض رضای خدا هیشکی صدامونه نمی‌شنید که بخواد بیاد کمک. ما هم خو عرق کرده بیدیم از گرما ولی خو دوره‌ی بچگیه و ماجراجویی‌هاش. خلاصه ما با هم رکاب زدیم و رفتیم تا رسیدیم حسینیه‌ی سیدالشهداء که حسینیه‌ی محلمون بی. اونجو دیوارهاش بلوک یا به قول خومون تابوک بیدن و ما سرگرمیمون ای بی که نقشه‌ی گنج داخلش قایم کنیم. حالا ای که این نقشه‌ها چطوری به ذهنمون می‌رسید می‌کشیدیم و اصلا گنجمون چه بی و کجا بی خدا ایدونه! نقشه‌مونه هُل دادیم تو دیوار و به چرخیدن تو کوچه‌های اطراف ادامه دادیم که تیهَ‌مون افتاد ری یه مِردی که او سر ِ کوچه یه گونی ری دوشش بی! مو یه نگاه به کُکا، کُکا یه نگاه به مو! با هم گفتیم: ای بچه‌بَرو بی!

خو قاعدتاً با او تعریفایی که پدر و مادرا سیمون کرده بیدن و با او سن و سالی که مو و سجاد داشتیم. باید می‌ترسیدیم و گریه‌کنان خومونه می‌رسوندیم خونه و اینقد در سرایه می‌کوبیدیم و جیغ‌و‌داد می‌کردیم تا بلکه یکی صدامونه بشنوه و بیایه در ِ باز کنه!

ولی خو از اونجویی که سجاد یه دده‌ی نترسی داشت به جای برگشت یواشکی بچه‌بَرو تعقیب کردیم تا او بچه‌ای که دزیده و تو گونی انداخته و میخواد بره یه جایی تیکه پاره‌ش کنه و کلیه و چشم و کبد و دست و پا و حتی زبونشه بفروشه، نجات بدیم. سی سجاد ایگفتوم ایبینی؟ ایقه بچه بدبخت وَش اکسیژن نرسیده که بیهوش آویده و حتی گریه هم نیکنه! عزممونه جزم کردیم که نجاتش بدیم و نشون بدیم ما از بچه‌بَرو نیترسیم.

همیطوری یواشکی پشتش می‌رفتیم و بعد سه تا چهار تا کیچه! ای آقای محترم ِ بچه‌بَرو حالیش آوی که ما ظهر ِ گرما در حال تعقیب کردنشیم!

دو سه بار هی برگشت پشت ِ سرشه نگاه کرد و ما هم بدون اینکه بترسیم همیطوری پشتش رفتیم. تا یه جایی ای آدم رفت تو یه خونه خرابه‌ای که دیوارش ریخته بی و فقط یه مشت علف خودرو داخلش بی. گونی هم نَها همونجو کنار دیوار ِ خرابه!

سی سجاد گفتم ما خو زورمون نیرسه گونی باز کنیم باید یه چاقویی چی پیدا کنیم گونی پاره کنیم و بچیکو نجات بدیم. یه کیف ِ کاملا چرکی هم نزدیک ِ گونی بی کیفه باز کردم و یه چاقویی دیدم زدم گونیه پاره کردم و یه مشت علفی رِخت صحرا! مو یه نگاه به کُکا، کُکا یه نگاه به مو! با هم گفتیم: ای خو نِ بچه‌بَرو بی!

همو موقع آقای محترم هم رسید با کلی علف تو دستش! وقتی مُونو سجاد ِ کنار گونی ِ پاره دید و چاقو تو دست مو! ماتش برده بی و نگامون می‌کرد! مُونم خو آدم رک و رورااااست! با کماااال ِ حق‌به‌جانبی گفتم: ما فکر کردیم تو بچه‌بَرویی! ولی گونیت پر علف بی!

آقای محترم هم بعد یه ساعت خندیدن گفت: نه مو ای علفا می‌چینوم سی گاو و گوسفندام! ایسو گونیمه پاره کردین مو چه‌کنم؟ گفتم: از ای‌وَر او وَرش گره بزن!

اومد گره زد و مُو و سجاد هم که شرمسار از ای عمل ِ ناپسند!!! بیدیم تا عصری تو هر کوچه‌ای که می‌رفت علف جمع کنه باش می‌رفتیم و کمکش جمع می‌کردیم.

عصر هم با دستای کثیف و لباسای خیس ِ عرق خوشحال و مَسرور برگشتیم به خونه و در زدیم! دقیقاً تایمی بی که آغا و مانیم بیدار می‌شدن و چای عصرونه می‌خوردن! یک‌، دو، سه گفتیم و با هم در زدیم آبجی بزرگه اومد دره باز کِرد و گفت: شما بازم رفتین دوچرخه‌سواری؟ مِی نِ ایگن بچه‌بَرو هسی؟! مُو یه نگاه به کُکا، کُکا یه نگاه به مُو! با هم گفتیم: تو گونیش فقط علف بی!

آبجی بزرگه هَنگ کِه! تا بخواد دوباره ویندوزش بیاد بالا ما رفتیم داخل و دستامونه شستیم! و کاملاً ریلکس نشستیم کنار آغام و گفتیم: مانی، سی مانَم چایی بریز. آغام گفت: خا بچیل خان، نیخین توضیح بدین سیچه یواشکی ایرین بیرون؟ مُو یه نگاه به کُکا، کُکا یه نگاه به مُو! با هم گفتیم: سی انجام ِ کار ِ خدا پسندانه!

خلاصه که ما بزرگ شدیم و بچه‌بَرو ندیدیم اصلا!

بانوچـ ـه :) چهارشنبه ۵ ارديبهشت ۱۳۹۷ | ۰۹:۴۷ | ۳۶ نظر

پادزهر...!

_ برایم می‌نویسی عشق چه رنگیست؟ می‌خواهم بدانم آدم وقتی کسی را دوست دارد، چشم‌هاش چه رنگی می‌شود.

 

+ عشق هزار رنگ است... بستگی دارد به کدام رنگ علاقه‌ی بیشتری داشته باشی، عشق رنگ‌ها را پررنگ می‌کند، بیشتر می‌بینیشان، چشمان سیاه، سیاه‌تر می‌شوند، چشمان آبی، آبی‌تر می‌شوند، چشمان سبز، سبزتر می‌شوند... هر رنگی که باشند برق می‌زنند... همه‌شان قشنگ‌تر می‌شوند...

 

_ برایم بگو وقتی عشق دست آدم را می‌گیرد آدم چه می‌کند؟ نمی‌ترسد که یکهو وسط زندگی‌اش عشق آمده خودش را بهش چسبانده؟

 

+ عشق کاملا غافلگیرانه می‌آید، یک‌جوری که اصلا متوجه آمدنش نمی‌شوی، یکهو به خودت می‌آیی می‌بینی مدتیست عاشق شده‌ای، دیگر فرصت ترسیدن نداری، یعنی تا بخواهی متوجه شوی درگیرش شده‌ای... مثل یک نوع ویروس، یک نوع بیماری رخنه می‌کند در جانت... می‌خوابی، عاشقی... بیدار می‌شوی، عاشقی... غذا می‌خوری، عاشقی... می‌خندی، عاشقی... گریه می‌کنی، عاشقی... راه می‌روی، عاشقی... زمین می‌خوری، عاشقی... نفس می‌کشی، عاشقی

 

_ واقعا ویروس است؟ راه علاجش چیست؟ آدمی که به عشق مبتلا می‌شود، رهایی دارد؟

 

+ عشق هم مانند هزار بیماری دیگر، یا با پادزهر خوب می‌شود یا با مرگ تمام می‌شود...

 

_  پادزهر عشق چیست؟ کجا می‌توان پیداش کرد؟ چه خوب است هر آدمی یک پادزهر عشق توی جیب‌هاش داشته باشد، وقتی ندانسته عاشق شد و یکهو به خودش آمد دید دارد همه‌ رنگ‌ها را پررنگ‌تر می‌بیند یا می‌خوابد، عاشق است... راه‌ می‌رود، عاشق است و نفس می‌کشد، عاشق است... همان وقتی که ویروس عشق پیچیده توی رگ‌هاش، آن‌وقت پادزهر عشق را بخورد و خوب شود... نگفتی پادزهر عشق چیست؟

 

 + تنفر... تنفر دقیقا نقطه‌ی مقابل یک عشق است، وقتی به جایی برسی که هرچیزی از نظرت زشت باشد و تنفر جای هر حس دوست‌داشتنی را بگیرد... یعنی متنفر شده‌ای... آن‌وقت از عشق، خلاص شده‌ای.


( ازنوشته‌های قدیمی)

بانوچـ ـه :) دوشنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۷ | ۰۹:۲۹ | ۲۰ نظر
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان