وِل کـُن جَـهان را... قَـهوِه‌ات یَــخ کــَرد!

۶۵ مطلب با موضوع «شخصی» ثبت شده است.

دورهمی ماه رمضان

دوشنبه, ۱۶ فروردين ۱۴۰۰، ۰۹:۴۹ ب.ظ

با سلام

سعادتی دوباره نصیبمون شد که برای ششمین سال متوالی، به صورت دسته‌جمعی قرآن رو با هم چند بار ختم کنیم.

چون هدف ما خوندن قرآن هست، نمی‌تونیم و نمی‌خوایم که کسی در معذوریت قرار بگیره و از روی رودربایستی مجبور به انتخاب سهمیه‌ای بشه که براش مقدور نیست. پس هر کس هر چقدر در طول روز می‌تونه بخونه رو اعلام کنه. چه چند جزء، یک جزء، یک حزب (4،5 صفحه) و یا حتی یک صفحه.

چون به دلیل مشغله‌ی بچه‌های پشت صحنه برنامه‌ها رو از قبل آماده می‌کنیم پس این سهمیه‌ روزانه‌ای که هر کس برای خودش اعلام می‌کنه ثابت هست و برخلاف سال‌های گذشته، قابلیت تغییر در طول ماه رمضان نداره. (حتی اگر به هر دلیلی نتونستید بخونید کسی رو پیدا کنید که سهم شما رو بخونه)

اصراری بر خوندن حتما یک ختم قران در هر روز رو نداریم و این موضوع به تعداد دوستانی که در طرح شرکت می‌کنن و سهمیه‌ای که در طول روز می‌خونن بستگی داره، اما در سال‌های قبل تا پایان ماه رمضان بین 16 تا 18 تا ختم گروهی انجام می‌شد.

هر ختم به نیت سلامتی و فرج امام زمان(عج) هست و در کنار اون اسم شرکت‌کننده‌ها رو هم میاریم برای حاجت‌روایی.

فرصت ثبت‌نام و اعلام سهمیه روزانه، از همین الان تا عصر روز دوشنبه 23 فروردین‌ماه.

اعلام برنامه‌های ختم روزانه و دسته‌جمعی قرآن، در تلگرام صورت می‌گیره و دوستانی که تلگرام ندارند می‌تونن از واتساپ یا وبلاگ پیگیر باشن. (ولی اگه همه بیاین تلگرام کار ما راحت تره :دی)

 

ممنون می‌شم اگر این پست رو به اشتراک بگذارید.

 

 

تونل وحشت!

شنبه, ۱۴ فروردين ۱۴۰۰، ۱۱:۴۳ ق.ظ

قرار بود شنبه 14 فروردین روز شیفت کاری حسن باشد. خسته بود و قصد خواب کرده بود اما کره‌ی داخل یخچال، آب شده بود، نوشابه گرم و ماست خراب. فریزر اما مثل قبل کار می‌کرد و به انجماد آنچه درون خود داشت ادامه می‌داد. حدودا یک ساعتی یخچال و فریزر را از برق کشیدیم. بعد دوباره به برق وصل کردیم. فریزر هم کار نمی‌کرد. ساعت 12 شب بین مخاطبین گوشی دنبال کسی بودیم که بتوانیم آن وقت شب محتویات فریزر و یخچال را بهش امانت بسپریم. همسایه خواب بود، صمد بیدار بود اما یخچال مجردی کفاف مواد غذایی ما را نمی‌داد. همکار حسن قرار شد با همسرش مشورت کند و خبر بدهد. همزمان یکی از فامیل‌های ما و یکی از فامیل‌های حسن و همکار حسن جواب مثبت دادند. گوشت و مرغ و میگو و حبوبات آب‌پز شده و سوسیس و ناگت و فلافلی که دیگر منجمد نبودند را به همراه پنیر و یک مشت مواد غذایی دیگر در صندوق عقب ماشین گذاشتیم و حرکت کردیم. ساعت از 10 شب خیلی گذشته بود و احتمال اینکه بخاطر تردد در آن وقت شب جریمه شویم بالا بود. جلوی در پایگاه اسممان را نوشتند، حسن کارت سکونت پایگاه را در خانه جا گذاشته بود. گفتم: «همین مونده که موقع برگشت راهمون ندن داخل». سرباز گفت: «صندوق ماشین را بزن بالا». باز نمی‌شد. داشتیم فکر می‌کردیم که حالا هم تعمیر ماشین به روز پرکار پیش ِ رویمان اضافه می‌شود و هم با این حساب همه مواد غذایی که در حال تلاش برای نجات‌دادنشان بودیم خراب خواهند شد که صندوق باز شد. سرباز خیالش راحت شد که نه بمب و مواد جاساز کرده‌ایم و نه جنازه‌ای برای مخفی‌کردن داریم. مواد غذایی را در یخچال و فریزر فامیلمان که تازه از مهمانی برگشته بودند جا دادیم و خواستیم برگردیم که اصرار کردند به صرف یک فنجان چای بمانیم. ساعت یک نیمه‌شب بود. فردایش روز کاری هر چهار نفرمان بود اما نشستیم به چای‌خوردن و حرف‌زدن. نیم‌ساعت بعد خداحافظی کردیم و برگشتیم باقی مواد غذایی یخچال را جلوی کولر گذاشتیم و آن‌ها که خراب شده بودند را راهی سطل زباله کردیم و خوابیدیم.

اما امروز، یعنی شنبه 14 فروردین 1400 روز متفاوت‌تری بود. حسن صبح زود برق یخچال را وصل کرد اما قبل از اینکه بشود تشخیص داد سالم است یا نه، برق ساختمان قطع شد. به دنبال قطع برق، پمپ آب هم کار نمی‌کرد. صبحی که نه برق داشتیم و نه آب و نه مواد خوراکی‌ یخچالی‌. نمی‌دانم تجربه کرده‌اید یا نه. اما استفاده از سرویس بهداشتی وقتی نه روشنایی داری و نه آب یکی از مزخرف‌ترین شکنجه تاریخ بشریت است!!! با این حال روز جدید غیرتعطیل شروع شده بود و همه‌جای شهر به جز ساختمان 13 طبقه ما همه‌چیز عادی بود. پس حسن به دلیل نبود برق و قطعی آسانسور، پنج طبقه را با پله پایین رفت تا در روزی که مجبور به مرخصی‌گرفتن شده، کارهای غیراداری‌اش را انجام دهد و من لپ‌تاپ را روشن کردم که به کارهایم برسم. امکان استفاده از وای‌فای به دلیل قطع برق وجود نداشت، با اینترنت لاک‌پشتی همراه اول لپ‌تاپ را به شبکه جهانی که هم خیر و هم شر از اوست وصل کردم، باطری لپ‌تاپ در حال تمام‌شدن بود گوشی را برداشتم که به همکارم پیام بدهم و او را از وضعیت امروز روشن کنم، خواستم بگویم که لپ‌تاپم اگر خاموش شود تا وصل‌شدن برق کاری از دستم برنمی‌آید که متوجه شدم باطری گوشی هم دست کمی از لپ‌تاپ ندارد. چای... اینجور مواقع به جای اینکه سیامک انصاری‌طور به دوربین زل بزنم، نوشیدن چای راهگشاست، اما عزیزانم کتری‌برقی هم به برق نیاز داشت. برقی که ما نداشتیم. پس از جستجو بالاخره کتری معمولی را پیدا کردم، چای آماده شد، نوشیدم. برق وصل شد، آب هم... گوشی و لپ‌تاپ هم به برق و شارژر و هم به شبکه جهانی محبوب و منفور وصل شدند، یخچال و فریزر به خدمت‌رسانی سابق خود برگشتند و انگار آب از آب تکان نخورده است.

نامه‌ای از سی‌سالگی به 23 سالگی‌ام

يكشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۹، ۱۲:۳۳ ب.ظ

در آستانه‌ی 23 سالگی‌ام، نامه‌ای برای سی سالگی‌ام نوشته بودم و در آخر از خودم خواسته‌ام که جواب نامه‌ام را بدهم. حالا که سی ساله‌ام جواب این نامه‌ را برای من 23 ساله‌ای که دیگر نیست می‌نویسم:
«سلام خودم جان، حالا که نامه‌ات را ‌خواندم از این همه تغییر شگفت‌زده شده‌ام. از من خواسته بودی که تا 30 سالگی تنها باشم و ازدواج نکرده باشم اما حال و روز من مصداق این بیت است: «گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید / آمدی و همه‌ی فرضیه‌ها ریخت به‌هم» (امید صباغ‌نو) بله، بی‌خبر آمد و برنامه‌هایی که برای یک زندگی یک‌نفره ریخته بودم را به‌هم ریخت. البته بد هم نشد همین که بلد است با بادکنک‌های سالگرد ازدواجمان والیبال بازی کند و امتیاز بیشتری نسبت به من بگیرد، همین که پیشنهاد می‌دهد برویم زیر باران، همین که در کنارش آرامم به همه‌ی آن فرضیه‌های قدیم می‌ارزد. ببخشید که مثل قدیم‌ترها به جای «نه» نمی‌نویسم «ن». چند سالی می‌شود که به املا و نگارش صحیح کلمات دقت می‌کنم البته هنوز هم گاهی کلمات جدیدی اختراع می‌کنم اما دیگر تن و بدن ادیبان پارسی را در گور نمی‌لرزانم. بعد از آن نامه اتقاقات زیادی افتاد. گاهی کودک درونم شبیه آدم‌بزرگ‌ها می‌شود، لباس رسمی می‌پوشد و افعال را جمع می‌بندد که این هم حاصل زندگی مجردی جدا از خانواده و کشیدن دیوار دفاعی برای حفاظت از خودم در برابر غریبه‌ها بود. خودم‌جان در آن زمان نمی‌دانستی که تنها پنج‌ماه فرصت داری مادرم را ببینی و صدایش را بشنوی و از محبتش بهره‌مند باشی. اما من ِ امروز این اتفاق وحشتناک را از سر گذراندم و همیشه دلتنگم. همیشه غم ِ بزرگی همراه من است حتی در اوج خوشی‌ها. دوستانم هنوز هستند، دوستان جدیدی هم پیدا کرده‌ام. هر کدام از دیگری خوب‌تر و بی‌نظیرتر. خانواده خوب و دوست خوب دو نعمت همیشگی زندگی من بوده‌اند که بابت آن‌ها همیشه خدا را شاکرم. نوشته‌ای که کاش می‌توانستی دوست‌داشتنی‌هایت را برایم بفرستی اما از ترس اینکه توسط ماشین زمان بلعیده شوند این کار را نمی‌کنی. راستش عشق و علاقه به رنگ یاسی و بنفش، دوست‌داشتن بچه‌برّه‌ها و اعتیاد به نوشتن هنوز هم با من است. هنوز هم شکلات را به طرز افراطی مصرف می‌کنم و هنوز وقتی هیجان‌زده باشم اتفاقات را مثل آنه‌شرلی تندتند و پشت سر هم تعریف می‌کنم اما مسأله این است که حالا به ندرت پیش می‌آید که هیجان‌زده شوم. چیزهای خیلی کمتری مرا تا به آن حد که جیغ بزنم شگفت‌زده می‌کنند و سر ذوق می‌آورند. من نام این تغییر را بزرگ‌شدن نمی‌گذارم. آدمی به مرور زمان اتفاقات تلخ بزرگ‌تری را تجربه می‌کند و سختی‌های بیشتری متحمل می‌شود. نام این روند تلخ اگر بزرگ‌شدن است، پس می‌پذیرم که بزرگ شده‌ام. در پایان از تو ممنونم که برایم نامه نوشتی. دیگر نیستی اما اگر نبودی حالا این من، من نبودم.

 

+ به وقت 14 دی 99، سالروز تولدم. :)

 

متن نامه‌ی 23 سالگی به 30 سالگی.

 

 

+ و اما اینجا رو ببینید، می‌خواستم بابتش پست مستقل بذارم ولی ترسیدم تا شب تو جاده باشم و نشه، بلاگردونی‌های عزیز، دوستای مهربونم به شکل خیلی قشنگی سورپرایزم کردن و دیشب بعد از رونماییشون من تا چند دقیقه شوکه و هنگ بودم، بمونین برام :*

هشدار خطر... لطفا نزدیک نشوید!

شنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ۱۱:۱۰ ق.ظ

بعضی روزا، وقت ِ بعضی چیزا نیست. مثل این روزای من که از هر جهت خیلی سرم شلوغه و اصلا فرصت مناسبی برای اینکه غم‌های گذشته دوباره برگردن و با غم‌های جدید دم‌خور بشن، نیست. اما واقعیتش اینه که دم‌خور شدن. هر چی غم از قدیم بوده پاشدن اومدن به بهونه‌ی یلدا با این غم‌های جدید رفیق شدن و حسابی دارن تکثیر می‌شن... این شاید تنها شنبه‌ای باشه که از وقتی کار می‌کنم توی اوج کارم اونقدر فشار روی قلبم زیاد می‌شه که ترجیح می‌دم یه امروز رو چند ساعتی بیخیال کار بشم. نه برای اینکه استراحت کنم و حالم جا بیاد. بلکه فقط برای اینکه موج این غمی که ناشی از افسردگیه به همکارام نرسه. الان که دارم این پست رو می‌نویسم سه نفر رو از خودم ناراحت کردم که یکیشون مدیرم بود.

شاید بهتر بود آدما وقتی به این حال دچار می‌شن یه آلارم بهشون وصل بشه که هر کی بهشون نزدیک می‌شه، یا تماس می‌گیره و پیام می‌فرسته یه بوق هشدار پخش بشه و یکی با صدای پریشانی بهشون بگه: «خطر متلاشی‌شدن و ناراحتی، لطفا نزدیک نشوید».

آره کاش اینجور وقتا آدمای اطراف و دور متوجه می‌شدن که ما امروز اونقدر داغونیم که نمی‌تونیم دوست، کارمند، همسایه، فرزند، همسر یا مادر خوبی باشیم. و انتظارشون از ما پایین می‌اومد.

یا کاش هر آدمی یه جای دنجی مخصوص به خودش داشت که وقتی به این حال دچار می‌شه چند ساعت یا چند روز بره دور از آدما با خودش خلوت کنه، گریه کنه، داد بزنه، آه بکشه، سکوت کنه، فکر کنه، بخوابه و سر آخر با حال و روحیات ِ یک آدم ِ عادی و نرمال برگرده به زندگی ِ روتینش.

هماهنگی‌ها رو از طریق گروه واتساپمون انجام داده بودیم، قرار بود به بهونه‌ی تولد من دور همدیگه جمع بشیم و هر چی سعی کرده بودم در قسمتی از برنامه‌ها مشارکت کنم همه متفق‌القول بودن که «من تازه متولد شدم و قاعدتا نباید قادر به صحبت کردن باشم» :| فردای اون‌روز به جز راضیه که روزهای تعطیل دانشگاه هنوز ساکن بوشهر بود، بقیه هر کدوممون هر جایی که بودیم خودمون رو رسوندیم بوشهر. مریم و راضیه زودتر رفته بودن و خونه ویلایی مبله اجاره کرده بودن و حیاط و خونه رو کامل شستن و مرتب و تمیز کردن. من و زینب خوراکی‌هایی که می‌خواستیم رو از فروشگاه خریدیم و سپیده و فاطمه و زهرا هم مسئول تدارک هر چی که برای یه جشن تولد لازم بود از بادکنک و روبان و شمع گرفته تا کیک و برف شادی و... بودن.

مشکلی که این خونه‌های اجاره‌ای مبله در بوشهر دارن (و شاید شهرهای دیگه هم این مشکل وجود داشته باشه). اینه که از بس شرایط آسون‌تری نسبت به هتل‌ها دارن و معمولا کمتر پیش میاد صاحب‌خونه گیر بده به مشتری که شما چه نسبتی با هم دارین. به همین دلیل خیلی از افراد که رابطه‌ی غیر رسمی و دوستانه و عاشقانه و صمیمی‌ای با جنس مخالف خودشون دارن چه بوشهری باشن و چه مسافر، از این خونه‌ها استفاده می‌کنن برای خلوت و استراحت. اگه خونه مبله‌ای که اجاره می‌شه سوئیت یا آپارتمان باشه دردسر کمتری هم داره اما اگه مثل ما خونه ویلایی اجاره کنین احتمالا تا چند ساعت اول مجبورین نگاه متعجب و کنجکاو و پر از سوال همسایه‌ها رو تحمل کنین که می‌خوان بدونن بالاخره جنس مخالفی همراهتون هست یا نه. 

وقتی بچه‌ها من رو فرستادن بیرون تا خودشون کار تزئینات و آماده‌سازی جشن تولد رو انجام بدن راه ساحل رو در پیش گرفتم. البته راه طولانی‌ای نبود. از خونه بیرون اومدم، از خیابون رد شدم رفتم کنار ساحل و روی سکو نشستم رو به دریا و شروع کردم به فکر کردن و حرف‌زدن با خودم، با مادرم، با دریا و با خدا. دو ساعت بعد دخترا با ساندویچ‌های دست‌ساز راضیه رسیدن و یه جایی نشستیم و ناهارمون رو خوردیم. هر کسی از زندگی‌ای که آرزوش بود حرف می‌زد بچه‌ها قول گرفته بودن ده سال بعد بازم دور هم جمع بشیم. حتی اگر هر کدوممون هر شهر دیگه‌ای باشیم. با قاطعیت گفته بودیم: «حتما... حتما... حتما».

بعد از ناهار از همون راه رفتیم بوشهرگردی. جاهایی که قبلا با هم رفته بودیم یا نرفته بودیم. با هر چیز کوچکی شاد می‌شدیم و می‌خندیدیم. عکس‌های جدی و خنده‌دار می‌گرفتیم. غروب که شد به خونه‌ی اجاره‌ای برگشتیم. مریم جلوی من رو گرفته و گفته بود: «حق نداری بیای داخل... این همه خونه رو خوشگل کردیم سورپرایزمون رو خراب نکن». هر شش نفرشون وارد خونه شدن که لباس‌های مخصوص جشن تولدشون رو بپوشن. توی حیاط مونده بودم و از سرما می‌لرزیدم و لذت می‌بردم از هوای زمستونی بوشهر. داشتم روی موزاییک‌های حیاط لی‌لی بازی می‌کردم و می‌خوندم: «عروسک قشنگ من قرمز پوشیده/ تو تختخواب مخمل آبیش خوابیده/ یه روز مامان رفته بازار اونو خریده/ قشنگ‌تر از عروسکم هیچکس ندیده/ عروسک من، چشماتو وا کن/ وقتی که شب شد اونوقت لالا کن»... فاطمه پنجره‌ی هال که رو به حیاط باز می‌شد رو باز کرد و بدون اینکه خودش رو نشان بده گفت: «حالا بیا تو». 

در هال رو که باز کردم چراغ‌ها روشن شد، یک عالمه برف شادی روی سر و صورت و هیکلم فرود اومد، دخترها به هوا پریدن و جیغ و داد کردن، سپیده سوت می‌زد و آهنگ «تولدت مبارک» پخش می‌شد. برف شادی رو که از صورتم پاک کردم تازه توانستم کار تزئیناتشون رو ببینم، بادکنک و کیک و روبان‌ها و شمع‌ها بنفش بود. سعی کرده بودن توی لباس‌پوشیدشون هم حتما رنگ بنفش استفاده شده باشه. لامپ‌های رنگی‌رنگی فضا رو بنفش‌تر و قشنگ‌تر نشون می‌داد. با اینکه اون تولد سورپرایز نبود اما من هم بهشون ملحق شدم و همه شروع کردیم به بپر بپر کردن و جیغ و داد کردن. زینب و فاطمه به نوبت با گوشی زینب عکاسی و فیلم‌برداری می‌کردن اونقدر جیغ زده بودیم و رقصیده بودیم و الکی بپر بپر کرده بودیم که نفسی برامون نمونده بود.

شب موقع خواب در حالی که داشتم دو دستی پتو رو روی خودم نگه می‌داشتم تا زهرا با هر بار پهلو به پهلو شدنش توی خواب اونو ازم نگیره، به روزهای دور شدنم از این جمع فکر می‌کردم و دلتنگ می‌شدم.

روز بعد قبل از خداحافظی زینب تا خواست عکس و فیلم‌ها رو بفرسته گوشی‌ش زمین خورد و خراب شد. قرار شد بعد از تعمیر همه‌ی عکس و فیلم‌ها رو توی گروه به اشتراک بذاره. از هم جدا شدیم و راضیه برای شرکت توی کلاس‌های دانشگاهش به تهران برگشت و مریم هم که تازه‌عروس بود به اصفهان رفت. من به بندر گناوه برگشتم و زینب به برازجان و فاطمه و زهرا به شیراز و سپیده هم به آبادان رفت. فردای اون‌روز زینب گفت متاسفانه عکس و فیلم‌ها پاک شدن به اشتباه. همه حسرت خوردیم و سه روز طول کشید تا خودمون رو دلداری دادیم که از خیرش بگذریم. روز چهارم زینب با خوشحالی خبر داد که تونسته عکس و فیلم‌ها رو برگردونه. اما پنج‌دقیقه بعدش با ناراحتی گفت که همه رو انتخاب کرده برای به‌اشتراک‌گذاری اما از هیجان بالا حواسش نبوده و Delete کرده. شروع کردیم به قربون صدقه رفتن ِ زینب. این کارمون از صد تا فحش بدتر بود. زینب گفته بود سعی می‌کنه دوباره برگردونه که نشد و ما هم پذیرفتیم که اون 24 ساعت قراره فقط توی ذهنمون بمونه.

 

چند سال از اون روز می‌گذره، مریم دیگه توی این دنیا نیست. راضیه ازدواج کرده و تهران زندگی می‌کنه آخرین بار گفته بود اونقدر حجم کار خودش و همسرش زیاده که در طول روز یک ساعت همدیگه رو می‌بینن، زهرا با یک مرد تبریزی ازدواج کرده و شاید سالی یه دفعه بتونه به شیراز و برای دیدن خانوادش بیاد، فاطمه به همراه همسر و دو فرزندش هنوز شیراز زندگی می‌کنه ولی اونطور که خودش آخرین بار به زهرا گفته بود شوهرش خیلی بدبینه و دوست نداره همسرش با دوستاش ارتباطی داشته باشه! سپیده دو ساله به همراه خانواده دائیش توی کویت زندگی می‌کنه و می‌گه حاضر نیست تحت هیچ شرایطی برگرده و زینب هیچ شماره‌ای ازش روشن نیست و من، ساکن بوشهر شدم تا با هر بار رد شدن از اون کوچه و دیدن اون خونه تمام خاطرات اون روز از جلوی چشمام رد بشه. خاطراتی که با وجود پاک شدن تمام عکس و فیلم‌ها هنوز واضح و شفاف توی ذهنم هستن. هنوز طعم ساندویچ دست‌ساز راضیه برام تازه‌ست، هنوز صدای جیغ و داد کردنامون، خندیدنامون و حرف‌زدن از رویاهامون توی گوشمه. هنوز هر وقت از اون کوچه رد می‌شم مریم رو می‌بینم که پاچه‌های شلوارش رو بالا زده و حیاط رو آب‌پاشی می‌کنه، صدای فاطمه رو می‌شنوم که بدون اینکه خودشو به من نشون بده از پنجره‌ی هال می‌گه: «حالا بیا تو»، خودمو می‌بینم که دارم لی‌لی بازی می‌کنم و «عروسک قشنگ من» رو می‌خونم. هنوز یادمه تک‌تک عکس‌هایی که گرفتیم کجای ساحل بود. یادمه کدوم خونه بود که زن ِ کنجکاوی سرش رو بیرون آورده بود تا ببینه واقعا فقط 7 تا دختریم؟ یا پسری هم همراهمون هست. یادمه شب وقتی که زهرا پهلو به پهلو می‌شد پتو رو از روی من می‌کشید روی خودش و راضیه توی خواب حرف می‌زد. یادمه موقع خداحافظی سپیده یه ظرف از کیک شب قبل رو به زن کنجکاو همسایه داد و گفت: «خدمت شما. ما هفت تا دختر مهندس بودیم، پسری هم همراهمون نبود». یادمه زینب کیک می‌خورد و می‌گفت: «چیکار کنم لاغر شم؟». یادمه که سال 1404 میاد و هیچ‌کدوم از ما فکر نمی‌کردیم 10 سال به اندازه‌ی 100 سال اتفاقای عجیب‌غریب داشته باشه. فکر نمی‌کردیم مریم نباشه. فکر نمی‌کردیم و با قاطعیت گفته بودیم: «حتما... حتما... حتما».

 

سایه‌ی شوم ِ او

سه شنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۹، ۰۲:۲۲ ب.ظ

دیر خوابیده‌ام و زود بیدار شده‌ام، سردردم دارد شروع می‌شود، حسن می‌گوید: «آش خریدم، تا گرمه و هنوز سرد نشده بخور». خواب خوبی ندیده‌ام، نمی‌دانم باید سردردم را به کمبود خواب ربط بدهم یا به خوابی که دیده‌ام. خواب در مورد نویز و خانوداه‌اش بود. یک اتفاق ِ ساده باعث می‌شود دوباره خاطرات آن‌روزها برایم تکرار شود. سردردم شدیدتر شده است.

انگار دچار خودآزاری شده باشم می‌روم یکی‌یکی پست‌های مربوط به نویز را دوباره مرور می‌کنم. حالا علاوه بر سرم، قلبم هم تیر می‌کشد. فکر می‌کردم همه‌ی این‌ها یک‌روز برایم کم‌رنگ و بی‌اهمیت می‌شوند و از شدت تلخیشان کم می‌شود. اما، خوابی که شب ِ گذشته دیده‌ام و پست‌هایی که خوانده‌ام باعث می‌شود تمام آن اتفاقات با جزییات و کاملا واضح در ذهنم مرور شوند.

حسن چند بار تماس می‌گیرد و حالم را می‌پرسد، از وخامت اوضاع بهش نمی‌گویم، فقط می‌گویم: «کمی سردرد دارم». این کمی را جوری می‌گویم که کم‌اهمیت جلوه کند، اما صدایم بالا نمی‌آید، نفسم هم... دارم سعی می‌کنم همه‌چیز را عادی نشان بدهم، با مدیرم عادی صحبت کنم، در گروه دوستانم عادی پیام بدهم، و وقتی دوستی تماس می‌گیرد کاملا عادی جوابش را بدهم.

یک چیزی روی قلبم سنگینی می‌کند، حالم خوش نیست. بیشتر از دست خودم ناراحتم. انتظار داشتم بعد از این‌همه وقت آسیبی که از نویز دیده‌ام کاملا در زندگی‌ام محو شده باشد. اما می‌بینم که آن خاطرات درست مثل کابوسی جلوی چشمانم رژه می‌روند. هر بار که آن‌روزها برایم مرور می‌شوند مدام با خودم کلنجار می‌روم که آهی نکشم و زبانم به نفرینی نچرخد. مدام تکرار می‌کنم که همسرش چه گناهی کرده؟ آه ِ من زندگی‌اش را بگیرد و بدبخت بشود چه؟! بعد با صدای بلند برای نویز و زندگی‌اش دعای خیر می‌کنم. دعا می‌کنم خوشبخت باشد که خوشبختی ِ همسرش در گروی خوشبختی ِ اوست. به‌نظرم کارم مسخره‌ترین کار ممکن باشد، برای کسی دعای خوشبختی می‌کنم که آسیبی که از او دیده‌ام حالا حالاها قصد رها کردنم را ندارد.

چقدر احساس بدی دارم، کاش حسن زودتر به خانه برمی‌گشت، کاش کسی کنارم بود، کاش کسی با من حرف می‌زد، کاش یک نفر بغلم می‌کرد، که باورم می‌شد آن کابوس‌ها تمام شده است.

خانه‌ی دوست کجاست؟

جمعه, ۲۵ مهر ۱۳۹۹، ۱۲:۲۱ ب.ظ

شب ِ گذشته تا پاسی از شب با دوست ِ همسرم بیرون بودیم. کوچه‌ و خیابان‌ها خالی از هر رهگذری بود و سکوت و هوای خنکی همراهی‌مان می‌کرد. هر چه بیشتر با هم حرف می‌زدیم، حرف‌های بیشتری برای گفتن داشتیم. لحظه‌ای که خواستیم خداحافظی کنیم به نظرمان هنوز زود بود. هنوز حرف‌های زیادی مانده بود، هنوز آماده‌ی خداحافظی نبودیم انگار.

گرچه او را خیلی‌وقت است که می‌شناسم، اما به تازگی با او دوست شده‌ام. عمر دوستی‌مان به نیمه‌ی سال هم نمی‌رسد اما حرف همدیگر را می‌فهمیم انگار.

دوست ِ همسرم آدم خوبی‌ برای دوستی‌ست. این را وقتی که دیدم برای حرف‌زدن به دنبال بهانه نیستیم فهمیدم. شاید هم علاوه بر خوش‌مشربی و خوش‌صحبت بودنش، اینکه مثل من عادت دارد در گردش و دورزدن‌های کوتاه یا بلندمدت حتما خوراکی بخرد، بیشتر به مذاقم خوش آمده. هر چه هست حالمان با هم خوب است.

شاید آن‌هایی که بیشتر مرا می‌شناسند، می‌دانند که برای دوستی آدم ِ پیش‌قدم‌شونده و زود دوست‌شونده‌ای نیستم. شاید گاهی اوقات بتوانم با خیلی‌ها از همان برخورد اول گرم بگیرم و بنای خوش و بش را بگذارم اما اینکه تبدیل به دوستی عمیق شوند و با هم از هر دری حرف بزنیم به این سادگی امکان‌پذیر نیست. اما خوشحالم که دوست ِ همسرم ویژگی‌های مورد نظر من برای یک رابطه‌ی جدید را دارد.

 

تا بحال به صورت جدی و مستقیم، از دوستانم نپرسیده‌ام که از دوستی با من احساس رضایت می‌کنند یا نه؟! اگر به عقب باز گردند باز هم دوست دارند من را به عنوان دوست خود انتخاب کنند؟ بارها شده از خودم پرسیده‌ام کدام ویژگی شخصیتی و اخلاقی‌ام دوستانم را به طرفم جذب می‌کند و کدام یک باعث ناراحتی‌شان می‌شود؟ با وجودی که می‌دانم بعضی اوقات شرایط و مشغله‌های زندگی اجازه نمی‌دهد آن‌طور که باید حق دوستی را ادا کنم، اما از داشتن تک‌تک دوستانم با هر جنسیت و اهل هر شهر و دیاری که هستند احساس غرور می‌کنم.

 

 

دل‌خوشی‌های 100 کلمه‌ای

يكشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۵۰ ب.ظ

مدتی با خودم کلنجار رفتم که ببینم چطور می‌شود از میان این‌همه اتفاق تلخ و ناامیدی و یأس، دل‌خوشی‌هایی پیدا کنم که بتوانم بنویسمشان و بهشان باور داشته باشم. سیاهی‌ها توی ذهنم رژه می‌روند، خط فقر به 10 میلیون‌تومان رسید، فساد مالی جدید فلانی ثابت شد، تخم‌مرغ گران شد و... حتی یک مورد از لیست اتفاقات تلخ این روزها کافی‌ست تا آدم انگیزه‌ای برای نوشتن از دل‌خو‌شی‌هایش نداشته باشد و حتی شاید دل‌خوشی‌ای پیدا نکند که بخواهد چیزی از آن بنویسد. اما با این حال، دل‌خوشی‌هایی دارم که هر چه تلخی‌های جامعه بیشتر شود من به آن‌ها بیشتر چنگ خواهم زد. مثلا ایمان پدرم، مهربانی برادرم، حمایت خواهرانم و همراهی ِ همسرم و در کنار این‌ها رفقایم، وبلاگم و پاییزی که تازه از راه رسیده :)

 

+ پست جدیدمان در رادیوبلاگی‌ها را دیدید؟ جا نمانید از این زنجیره‌ی خوشحالی!

+ اهدای کتاب به وبلاگ‌نویسان هم تا 28 مهر مهلت دارد، این هم یک دل‌خوشی ِ دیگر :)

هدیه‌ای برای وبلاگ‌نویس‌ها!

پنجشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۹، ۱۱:۱۵ ق.ظ

این پست آقای صفایی‌نژاد رو خوندین؟ خلاصه‌ش اینه که قراره به مناسبت روز جهانی کتاب الکترونیک به 2000 وبلاگ‌نویس هدیه بدن! جزییاتش رو می‌تونید از وبلاگ خودشون بخونین. اما عجله کنین و این فرصت عالی رو از دست ندین.

من یکی که انصافاً خیلی خوشحال شدم که بالاخره یک نفر به ما وبلاگ‌نویس‌ها توجه کرد :دی

 

 

در وبلاگتون و یا از هر طریق دیگه‌ای که می‌تونین بقیه وبلاگ‌نویس‌ها رو در جریان بذارین و در انتشار این پست، همکاری کنین :)

نمودار رابطه‌ی فامیلی

شنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ۱۲:۲۶ ب.ظ

خُب قابل توجه دوستانی که برای تصور و ترسیم و توضیح رابطه‌ی فامیلی ِ ذکرشده در پست قبل رگ به رگ شدن.

جولیک موفق شد این نمودار رو رسم کنه و طبق خبرهایی که رسیده خدا رو شکر بعد از رسم این نمودار هنوز زنده‌ست. این شما و این هم نمودار توضیحی ِ رابطه فامیلی. لینک

 

+ کامنتی اگر داشتید پست قبل.