ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

آن دو راهی ِ سرنوشت‌ساز



ایستادم بین ِ دو راهی ِ سختی، حق ِ انتخاب دارم و قاعدتاً مسئولیت ِ این انتخاب هم به پای خودم هست، واهمه دارم از شکست و نداشتن ِ فرصت ِ جبران، واهمه دارم از تلخ شدن ِ روزگارم بعد از این، واهمه دارم از غصه‌های احتمالی ِ عزیزانم در اثر ِ انتخاب ِ اشتباهم... واهمه دارم از اینکه نتونم تصمیم ِ درستی بگیرم...

دو راهی ِ عقل و دل نیست، تردید بین ِ منطق و احساس نیست، تردید بین ِ عقل و عقله... بین ِ منطق و منطق... یکی از اون دو راهی‌هاییه که اصلا ریسک‌پذیر نیست.

میشه تجربه‌هاتون از دو راهی‌های زندگی رو برام بنویسید؟

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۳۴ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

جبر و اختیار

از ابتدای خیابون مطهری رو پیاده رفتم، با اینکه هوا گرم بود و کفشم مناسب ِ پیاده‌روی نبود اما دوست نداشتم سوار ماشین بشم و زود برسم، هنوز یک ساعت وقت داشتم و می‌تونستم هم پیاده‌روی کنم و هم فکر کنم... از همون ابتدای خیابون به خودم یادآوری کردم که: "من هر لحظه که بخوام، می‌تونم تاکسی بگیرم، هیچ اجباری برای پیاده‌روی نیست، اما دوست دارم پیاده‌روی کنم و به محض ِ خسته شدن، کافیه وایسم کنار خیابون و سوار تاکسی بشم" این یادآوری برای جلوگیری از خسته شدن خیلی تاثیرگذار بود و به نظرم یه قانون ِ ثابت شده‌ست، که تا وقتی اجبار نباشه و بدونیم توی انتخاب کردن یا انتخاب نکردن ِ یک چیز اختیار داریم تحمل ِ شرایط ِ سخت خیلی آسون‌تر میشه، اما وقتی که بدونیم مجبوریم شرایط رو حتی اگر سخت باشه تحمل کنیم، خواه ناخواه اون شرایط سخت‌تر میشه.

مثل ِ روزای عادی ِ سال که تشنه‌مون میشه ولی چون می‌دونیم هر لحظه اراده کنیم می‌تونیم بریم آب بنوشیم، شاید کمی تنبلی کنیم و کارهای دیگه‌مون رو انجام بدیم و بعد بریم سراغ ِ خوردن ِ آب، اما ماه رمضون که می‌دونیم نباید چیزی بخوریم، حتی یه تشنگی ِ ساده برامون سخت می‌شه.

رسیدم اول ِ خیابون ِ امام‌خمینی(ره)، یه لحظه مکث کردم که با خودم فکر کنم هنوز باید پیاده‌روی رو ادامه بدم؟ هوا خیلی گرم بود، بخاطر ِ رفتن به بوشهر روزه نبودم اما چون نمی‌تونستم و دوست نداشتم چیزی بخورم فرقی با یه آدم ِ روزه‌دار هم نداشتم، نگاهی به ساعت کردم بیست دقیقه تا شروع ِ جلسه وقت بود، خسته نبودم اما به شدت هوا گرم بود و حالم داشت بد می‌شد، ولی باز هم به خودم گفتم: "یکم دیگه ادامه می‌دم هر وقت حالم بد شد یا خسته شدم تاکسی می‌گیرم، وقت هم که دارم" و باز پیاده رفتم، دقیقاً سر ِ ساعت ِ 10 رسیدم به محل ِ جلسه، بقیه خبرنگارها رو هم دیدم که یکی یکی دارن وارد ِ شرکت می‌شن، تا خواستم از خیابون برم اونطرف، یه آقایی ازم آدرس پرسید، یه کوله‌ی رنگ‌ و‌ رو‌ رفته روی دوشش بود، لباس‌هاش تمیز بود هرچند به نظر می‌اومد نو نباشن، موهاش کمی ژولیده بود، اما چشم‌هاش برق می‌زد، یه لبخند هم رو لبش بود، بهش توضیح دادم از کدوم سمت بره ولی تاکید کردم اگر می‌خواد زودتر برسه با ماشین بره، چون کمی دوره، یه نگاه به روبروش انداخت و گفت: نه می‌خوام پیاده برم، از بزرگراه ِ امام‌علی(ع) تا اینجا رو پیاده اومدم.

تقریبا سه برابر ِ چیزی بود که من پیاده‌روی کرده بودم، وقتی تعجبم رو دید، گفت: یک سال زندان بودم، امروز آزاد شدم، بخاطر ماه رمضون بهم عفو خورد... یک‌سال می‌شد اینطوری راه نرفته بودم... می‌خوام بلیط بگیرم برم بندرعباس.

خوشحال شدم، بهش تبریک گفتم و دوباره گفتم: ولی راه دوره، تو این هوا اذیت می‌شید، یه تاکسی بگیرید، بهش بگید آدرس رو.

دوباره با همون چهره‌ی پر انرژی گفت: نه می‌خوام راه برم، ماشینا و خیابونا رو نگاه کنم، با آدما حرف بزنم، حالا هر وقت خسته شدم تاکسی می‌گیرم.

تشکر کرد و رفت. داشتم از خیابون رد می‌شدم و به تاثیر ِ جبر و اختیار فکر می‌کردم، حق داشت بعد از یک سال گرمای بوشهر رو تحمل کنه و لذت ِ هم‌صحبتی با آدم‌ها و پیاده‌روی توی خیابون و تماشای ماشین‌ها رو بچشه، حالا فوقش هر وقت خسته شد تاکسی می‌گرفت...

+ نوشته شده در شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۵۳ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

فراخوان رو دریابید :)

خیلی خوشحالم که بخش ِ رادیو‌بلاگی‌ها داره یک ساله میشه :)

توی این یک سال فراز و نشیب های زیادی داشتیم، روزایی بود که وسط ِ هفته کار آماده بود و با خیال ِ راحت به آنتراکت می پرداختیم :دی

وقتایی هم بود که آخر ِ هفته کاملاً عجله‌ای سعی کردیم تازه سوژه جمع کنیم :دی

خوشحالم که بخش خبر رو راه انداختیم، خوشحالم که میشنوین و اظهار نظر و حتی انتقاد می کنید... و خوشحال تر میشم اگر توی فراخوان ِ بخش ِ خبر ِ رادیوبلاگی ها شرکت کنید...

ما بچه های رادیو بلاگی ها، تا آخر خرداد ماه نیستیم، هم بخاطر ماه رمضون و هم بخاطر امتحانات ِ بچه ها، و از اونجا که تولد ِ یک سالگی بخش ِ خبر هست، ما بچه های خبر یه درخواست از شما داریم، هر کدوم از ما از شهرهای مختلف که هستیم، صداهامونو ضبط کردیم و توی این فایل این فراخوان رو مطرح کردیم...

میتونید فراخوان رو از اینجا بشنوید :) (کلیک)


+ بخاطر ِ این پست، فردا پست ِ برنامه‌ی قرآن رو منتشر نمیکنم :) (لطفا هرزنامه‌ رو چک کنید حتما)

+ نوشته شده در يكشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۱۵ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

برنامه روز نهم ختم قرآن






+ نوشته شده در يكشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۰۱:۱۰ توسط بانوچـ ـه

برنامه روز هشتم ختم قرآن

به دلیل اینکه کامنت ها به بعضی از دوستانی که فقط آدرس وبلاگشون رو دارم نمیرسه، سعی میکنم تا آخر ماه برنامه‌ی روزانه‌ی ختم قرآن رو، به صورت پست‌های موقت در وبلاگم منتشر کنم که مطمئن باشم دوستان برنامه رو دیدن.








+ نوشته شده در جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۵۴ توسط بانوچـ ـه

من میتوانم، تو هم میتوانی...

جریانی راه افتاد در اینستاگرام با هشتگ ِ #بدن_من. اگر در موردش اطلاعی ندارید می‌تونید این پست ِ بانو ف تک نقطه رو بخونید (کلیک)، با آگاهی از این جریان، حتی اگر قرار نباشه در موردش مطلبی بنویسیم و هشتگی بزنیم، حداقل برای چند دقیقه فکرمون بهش مشغول میشه و سعی می‌کنیم دیدگاه و نظر خودمون رو در این مورد بررسی کنیم، اینکه ما هم با این قضاوت‌ها روبرو شدیم؟ و اینکه چقدر از بدن ِ خودمون احساس رضایت داریم؟ چقدر نظریات ِ کارشناسانه و غالباً غیر کارشناسانه‌ی بقیه روی دیدگاه ِ ما تأثیر داشته و داره و معیار ِ زیبایی از نظر ما یعنی چی؟!

من این فکرها رو، سه روز پیش روی کاغذ ریختم، از قضاوت‌هایی که شده بودم، احساسات ِ ناخوشایندی که بهم دست داده بود، مشکلات و نازیبایی‌های جسمی که فکر می‌کردم دارم و بعدها فهمیدم ندارم، همه‌ی اینا رو نوشتم تا هم خودم رو خالی کنم و هم بتونم به ارزیابی برسم و هم اینکه اون مطلب بمونه برای بعدها، که اگر روزی من یا شاید دختر ِ من با این معضل مواجه شدیم از اون مطلب بتونیم تجربه‌ای بگیریم. 

قضاوت‌ها و تحمیل ِ عقاید از طرف ِ دیگران بدترین اثری که روی من داشت، تخریب ِ اعتماد به نفس و خودباوری بود، اثر ِ مخربی که نه تنها در احساس ِ رضایت نداشتن از ظاهر بلکه روی توانایی‌های من و احساس ِ خوشبختی داشتن یا نداشتن ِ من هم تاثیرگذار بود.

میخوام این پست رو به چیزی فراتر از هشتگ ِ #بدن_من تعمیم بدم، به "کشتن ِ اعتماد به نفس و خودباوری در زن‌ها، از طرف خود ِ زن‌ها یا مردها".

چندین ساله که دارم سعی می‌کنم اثرات ِ بد ِ این کاهش ِ اعتماد به نفس و قضاوت‌های کاملاً اشتباه از طرف ِ دیگران رو در خودم از بین ببرم، اما آیا سال‌هایی که هدر رفت، موقعیت‌هایی که داشتم و به همین دلیل از بین رفت، برمیگردن؟! هرگز...

ما می‌تونیم این تخریب رو در خودمون یک روز از بین ببریم، اگر به نقطه‌ای برسیم که بتونیم ادعا کنیم به‌طور ِ صد در صد با این جریان ِ تخریبی مبارزه کردیم و موفق شدیم شکستش بدیم، اونوقت خودمون هم هیچ‌وقت کسی رو قضاوت نمی‌کنیم و توانایی‌های کسی رو پایین نمیاریم.

این مطلب فمنیستی نیست، بلکه به همه‌ی آدم‌ها و هر دو گروه ِ زن‌ها و مردها اشاره داره، اما از اونجا که آثار ِ مخرب ِ این دیدگاه‌ها بیشتر روی زن‌ها تاثیر میذاره، من هم روی صحبتم با اکثریت یعنی زن‌ها هست، چون این گروه هم توسط ِ هم‌جنس‌های خودشون و هم توسط ِ غیرهم‌جنس‌هاشون تخریب میشن، مثال ِ بارز ِ تخریب هم، واکنش‌های مردم در مواجه با یک زن هست که پست ِ مدیریتی داره، یا در حال ِ رانندگیه و یا نگاه ِ خریدارانه و تخریبی به روی اندام و ظاهر ِ یک زن.

ما اگر در این جریان به صورت ِ کامل تخریب بشیم، اگر معیارهای زیبایی از نظر ِ ما بشه اون چیزی که اشتباهه، اگر اعتماد به نفسمون رو کاملا نابود کنیم در آینده این تفکر ِ غلط رو به دخترمون هم منتقل می‌کنیم و دختر ِ ما با همین تفکر بزرگ می‌شه و رشد می‌کنه، در حالی که نه تنها خودش رو باور نداره بلکه در صدد ِ تخریب ِ دیگر هم‌جنس‌های خودش هم برمیاد.

تغییر از خود ِ ما شروع میشه، بیایید از امروز، خودمون رو باور کنیم، از خودمون احساس ِ رضایت کنیم، از اشتباهات و کمبودهامون پلی بسازیم برای پیشرفت نه بهانه‌ای برای شکست و تخریب ِ بیشتر، زنان ِ موفق ِ جهان رو بیشتر بشناسیم و به خودمون فرصت ِ آزمون و خطا بدیم، این باور رو در خودمون ایجاد کنیم که قرار نیست هر کاری و هر فکری در مرحله‌ی اول به نتیجه ی مثبت و به موفقیت برسه، از تخریب ِ خودمون و هم‌جنس‌های خودمون جلوگیری کنیم و ثابت کنیم که ما میتونیم.

خداوند زن رو زیبا آفریده و به همین دلیل خواسته شده که این زیبایی‌ها از چشم ِ نامحرمان پوشانده بشه. اگر کسی به یک زن بگه تو زیبا نیستی، زیبنده‌ترین جواب اینه که اون زن بگه: "من زیبا هستم، این ضعف از توئه که نمیتونی زیبایی‌های من رو ببینی!" و به همین صورت "من توانا هستم، این ضعف از توئه که نمی‌تونی توانایی‌های من رو ببینی"

خودمون رو باور کنیم و از هم‌جنس‌های خودمون حمایت کنیم. اگر یک زن اعتماد به‌ نفس داشته باشه، زندگی شخصی و جامعه هم بهبود پیدا میکنه.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۰۲ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

باز ماه رمضان آمد و بر بام فلک می زند بانگ منادی که گنهکار کجاست؟

رسیدن ِ ماه ِ عاشقی رو به همه‌ی دوستانی که اینجا رو میخونن تبریک میگم، امیدوارم ماه رمضون ِ امسال بیشتر از پارسال بتونیم استفاده کنیم و تغییرات ِ مثبت ِ بیشتری در شخصیتمون صورت بگیره و آدم ِ بهتری از هر نظر بشیم.

کاش اینم توجه کنیم که ماه رمضون، صرفا دوری از خوردن و نوشیدن نیست، چیزی که بیشتر از همه باید بهش توجه کنیم روزه‌ی اخلاقیات و اعمالمونه.

دیدم آدم‌هایی رو که توی این ایام، توی خیابون یا هر جایی میرن، چهار چشمی دنبال یه آثار ِ جرم میگردن، که ثابت کنن فلانی روزه نیست و غذا خورده یا آب خورده، ولی اصلا حواسمون نیست که ما اگر روزه‌ایم باید اخلاقمون خوب باشه، دروغ نگیم، تهمت نزنیم، از رحمت خدا ناامید نباشیم، حسادت نکنیم، تنبلی نکنیم و خیلی کارهای دیگه.

با زوم کردن روی روزه نگرفتن یا روزه‌خواری ِ بقیه، این ماه رو به بطالت نگذرونیم، حیفه توی این ماه که همه‌ی درهای رحمت خدا باز میشه دست خالی بیرون بیایم.

دیدین توی بعضی از مهمونی‌ها بعضی آدما هستن که از خوراکی‌های مهمونی برمیدارن توی کیفشون میذارن و با خودشون میبرن خونه؟! بیاین این ماه همینطوری باشیم، از مهمونی ِ خدا که برگشتیم دستمون و کیفمون پر باشه از ثواب...

هر کتاب و تست ِ روانشناسی و پروژه‌ای که برای تغییر ِ شخصیت و عادات ِ رفتاری‌مون انجام بدیم، همگی مستلزم ِ تمرین هستند، که بعد یه مدت بشن جزوی از شخصیتمون، حالا فکر کنید که یک ماه ِ تمام دروغ نگیم و هیچ گناهی نکنیم... بعد ِ یک ماه چقدر آدمهای پاک و خوبی میشیم :)


التماس دعای فراوان دارم از همگی ِ شما، طاعات و عباداتتون مقبول ِ درگاه ِ حق :)

+ نوشته شده در شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۰۸ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

بسم‌الله :)

برنامه‌ی روز اول ختم قرآن گروهی (جمعی) ویژه‌ی ماه مبارک رمضان:





+ نوشته شده در جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۱۸ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان