چرا خبرنگاری؟


دنبال رشته ای بودم که هیجان داشته باشد، به خبر خواندن علاقه ای نشان نمیدادم، در حدی که سوژه ها را بدانم و تیتری از یک موضوع به اطلاعم برسد کافی بود، فکر میکردم کسی که نقاش است نمیتواند ورزش را دوست داشته باشد، و کسی که صدای خوبی دارد نمی تواند پزشک شود... یکجورهایی آدم های ایده آل در ذهنم، آدم های تک بُعدی بودند... به همین دلیل آشفته میشدم وقتی به درون خودم توجه میکردم و میدیدم که هم به هنر علاقه دارم و هم به ورزش، هم نویسندگی را دوست دارم و هم ریاضی را، عاشق عکاسی بودم و موسیقی هم برایم دوست داشتنی بود و دلم میخواست از پزشکی هم سر در بیاورم... گاهی شعر میگفتم و به ورزش های رزمی و حرکات نظامی هم علاقمند بودم، حاضر بودم تمام زندگی ام یک کوله پشتی باشد اما دائم در سفر باشم و تجربه های جدید داشته باشم... هی خودم را می نشاندم جلوی خودم و یکجوری که انگار بخواهم اتمام حجت کنم، میگفتم: خب، تکلیف خودت را مشخص کن، دقیقا کدام یک؟! و به هیچ نتیجه ای نمیرسیدم البته در تمام ِ این روزها و سال های جنگ و جدال ِ درونی با خودم، نوشتن هیچگاه از من دور نشد... اگر میخواستم هم نمیتوانستم فاصله بگیرم. کمی که بزرگتر شدم شدت این جنجال هم بیشتر شد حالا می توانستم این درگیری ِ درون ِ ذهن و قلبم را راحت تر حس کنم. کنجکاوی و علاقه ام به رشته های متفاوت با هم که طبعاً روحیات ِ متفاوتی هم می طلبید و زمان آنقدر در نظرم کوتاه بود و توان ِ من کم، که رسیدن به همه ی اینها را هم بعید میدانستم.
از یک جایی به بعد خبرنگاری آمد نشست یک جای خوبی از قلبم و حجم عمیقی از ذهن و قلبم را به تصرف خود در آورد... داشت یکجورهایی به تمام چراهای ذهن من پاسخ می داد... خبرنگاری همه ی علاقمندی های من را یک جا جمع می کرد... به کنجکاوی ام پاسخ می داد و برای موفقیت در این رشته نیاز بود از همه چیز سر در بیاورم. کم کم از آدم های چند بُعدی خوشم آمد، نه، عاشقشان شدم... هر وقت میشنیدم فلانی از چند رشته ی متفاوت سر در می آورد غبطه می خوردم...
داشتم دلم را دنبال واژه ی خبرنگاری روانه می کردم و ذهنم هم دنباله رو دلم شده بود...
خواستم پا بگذارم در این رشته و با دنیای خبرنگاری آشنا شوم... و شدم.
حالا ماه هاست که من هم جزو آدم های دنیای خبرنگاری شده ام... تنها همین دنیاست که می تواند کنجکاوی من را جواب دهد...
راستش سر نترس می خواهد این دنیا...
خبرنگار که میشوی "نمیتوانم"، "خسته ام"، "نمیدانم" بی معنی میشود، باید دائم الآنلاین باشی و انتظار هر لحظه بیدار شدن را داشته باشی.
عاشق خبرنگاری هستم بخاطر کفش های آهنینی که بی صدا هستند و خبرنگاران به پا می کنند و هیچ کس از زخم پاهایشان نمی پرسد.

ناخوشی ها هم بماند...
اینکه درست وسط تلخ ترین اتفاقات زندگی شخصی ام پا بگذارم به دنیایی که تمام وجود ِ آدم را درگیر خودش می کند، بماند...
اینکه آدم هایی بودند که آنقدر زندگی شخصی ام را دچار تلخی می کردند که نای نفس کشیدنم نبود هم... بماند...
اینکه بعضی ها تا به من می رسیدند جملاتی چون "خبرنگاری به روحیه ی تو نمیخونه ها"، "خبرنگار که بشی باید قید خیلی چیزا رو بزنی ها"، "خبرنگاری بیشتر به مردا میادا"، "خبرنگاری پول نداره ها"... را مرتبا تکرار می کردند هم... بماند...
اما در این بین بودند کسانی که هر بار به من می رسیدند به من قوت قلب می دادند... اشتباهاتم را تبدیل می کردند به تجربه و از روزهای خوب ِ در راه می گفتند...
بارها زمین خوردم و بلند شدم... راستش با توجه به انتظار زیادی که از خودم دارم دوست داشتم حالا بعد از چند ماه خیلی جلوتر از اینجایی که الان هستم ایستاده باشم، اما این را هم میگذارم پای اینکه بلد نبودم زندگی شخصی ام را بهتر از این مدیریت کنم.
حالا این من هستم... که هنوز هم ایستاده ام... به زمین خوردن هایم خندیده ام، به آدم هایی که پس از هر بار زمین خوردنم دستم را گرفتند فکر می کنم و به خدایی که مرتبا به من یادآوری می کند: "تو میتوانی"...

این روز را، به تمامی خبرنگارانی که دردهای خود را ساکت کردند تا صدای مردم شوند و دردها و شادی های مردم را فریاد بزنند تبریک می گویم.
خدا قوت. 
بانوچـ ـه :) يكشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۵ | ۱۹:۳۷ | ۱۲ نظر

پیاده خوری

از اونجا که من از بچگی عشق موتور و خصوصاً دوچرخه بودم و هستم نمیتونم خیلی با ماشین ارتباط برقرار کنم. یعنی دیگه الان نصف فامیل میدونن ثریا به رانندگی با ماشین علاقه ای نداره... برای همین میدونن وقتی بهم میگن فلانی گواهینامشو گرفته هیچ حسی بهم دست نمیده... مثل این میمونه که بگن فلانی ماهی خورده... از جفتش بدم میاد دیگه این که حسودی نداره.

آبجی که گواهینامشو گرفت گیر دادن ِ اهل ِ خونه و فامیل به من شروع شد، که تو هم باید گواهینامتو بگیری و ربطی نداره که دوست نداری و این چیزیه که نیازه آدمه و یه روزی به کارت میاد و و و و و...
اما من واقعا نمیتونم درک کنم بشینم تو یه ضلع ِ یه چهار ضلعی و سه ضلع دیگشو چطوری کنترل کنم خب؟ :دی
تا الانش که مقاومت کردم دعا کنید بعد از اینشم مقاومت کنم :))

خلاصه دیروز این اصرارها شدت گرفت و داداشم گفت بیا بریم تو برّ و بیابون رانندگی کن. گفتم نمیام و از اونا اصرار و از من انکار اخرشم به بهونه ی اینکه کلی کار دارم تو خونه باهاشون نرفتم تا شب شد خواستیم شام بخوریم خواهرم گفت: نون نمیخوای؟ گفتم: نه پیاده میخورم!!!!

آقاااااا اینقدر به من اصرار نکنید خو نمیخوام ماشین یاد بگیرم دیگه یه کاری کردین تو خواب دیدم دارم رو کاپوت ِ ماشین ِ مرد همسایمون تف میندازم :))))

+ در حد ابتدایی بلدم رانندگی کنمااا اما اصلا دوس ندارم همین حد ابتدایی رو تمرین کنم :دی

بانوچـ ـه :) شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۵ | ۱۷:۳۹
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان