در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد*

اولین باری که یک نفر در مورد ابروهایم سوال پرسید، سومین روز سفرم در مشهد بود، خانمی که می‌گفت سرآشپز رستوران هتل است بعد از اینکه در مدت آن سه روز، هر بار که مرا دیده بود با لبخندی بهم خیره شده بود، حالا بعد از اینکه ازش آدرس نزدیک‌ترین کافی‌نت را پرسیدم تا بلیط برگشتم را پرینت کنم، با گفتن اینکه: "اتفاقاً خودمم داشتم می‌رفتم بیرون یکم هوا بخورم... نزدیکه بیا پیاده بریم" زیر باران مرا همراهی کرد و بعد گفت: "بعدش برمیگردی هتل؟" و وقتی بهش گفتم قصد دارم نماز مغرب و عشاء را در حرم بخوانم و بعد از آن به هتل برگردم، وسط پیاده‌رو ایستاد و باز با لبخندی بهم خیره شد و گفت: "یه سوال بپرسم؟ ابروهاتو خودت اینطوری میکنی که یکیش میره بالا؟ یا خودش اینطوریه؟" و وقتی با حالتی شوکه بهش خیره شده بودم و باران هر دوی ما را حسابی خیس کرده بود باز هم لبخند زد و گفت: "ابروهای دختر کوچیکه َم دقیقا همین شکلیه، از وقتی اومدی همش یادش میفتم و دلم براش تنگ میشه، آخه اون دانشجو شده و رفته مازندران"

دومین بار توی صدا و سیما بودم، آقای ب آن بالا ایستاده بود و صحبت می‌کرد، آقای جیم کنارم نشسته بود و متن اجرایش را به من نشان می‌داد و می‌پرسید: "جای این کلمه اینجا خوبه؟ بلند و کش‌دار بگم اینجا رو؟ یا مکث کنم؟" خانمی که بغل‌دستم نشسته بود و چند دقیقه‌ای می‌شد که حواسش به صحبت من و آقای جیم در مورد متن اجرا بود، بالاخره سر صحبت را باز کرد و بعد از اینکه اسم و فامیل و سن و سالم را پرسید گفت: "ابروهاتون منو یاد یکی انداخت که خیلی سال‌ها قبل گمش کردم" سکوت من باعث شد حرفش را ادامه بدهد: "اونم دقیقا همین شکلی بود، یکی از ابروهاش بالاتر از اون یکی بود... حیف، کاش می‌شد دوباره ببینمش"

و سومین بار همین چند روز پیش، یکی از بچه‌های رادیو ازم پرسید: "ابروی سمت راست تو کمی متمایل به بالاست یا خودت تو عکسا میدی بالا؟... آخه یکی بود اینطوری بود... نمیدونی چقدر خوشگل و دوست داشتنی بود... تو یکی از نشونه‌های خوشگل‌ترین دختر دنیا رو داری" 

داشتم فکر می‌کردم که چقدر به بعضی چیزها سطحی نگاه می‌کنیم و چقدر بعضی چیزها اصلا به چشم نمی‌آیند، بهشان توجهی نداریم، مثل همین ابروی بالا رفته‌ی من که به یک نفر دلتنگی داد، به یک نفر حسرت و نفر سوم را...


* حافظ

بانوچـ ـه :) جمعه ۲۵ فروردين ۱۳۹۶ | ۱۳:۲۷ | ۱۳ نظر

من و تولد همین‌الان یهویی، من و مرگ همین‌الان یهویی

- بهش گفتن: "دیگه فایده‌ای نداره، بعد ده سال دوا درمون، دیگه هیچ راهی برای بچه‌دار شدنت وجود نداره"، توی تموم این سال‌ها به فالگیر و رمال هم رو آورده بود، حالا دیگه اعتقادشو به اونا هم از دست داده بود، دکترا که آب پاکی رو ریختن رو دستش، رفت کنج خونشون زانوی غم بغل گرفت و گریه کرد، غذا نخورد و گریه کرد، نخوابید و گریه کرد، ناامید شد و گریه کرد، ولی بعد یه ماه، از خونه اومد بیرون، لباس رنگی پوشید، بعدشم یه کاغذ گذاشت روبروش و نوشت، برنامه ریخت برای زندگیش، برای سفرهایی که نرفته بود و کارهایی که نکرده بود، بالاخره باورش شد بچه توی سرنوشتش نیست، درس خوند و درس خوند و درس خوند، درست موقعی که قرار شده بود فردای اون‌روز بره خارج کشور برای تحصیل، فهمید بارداره... یه آدم دیگه همینقدر یهویی داشت به این دنیا میومد... فارغ از برنامه هایی که مادرش برای زندگیش ریخته بود.


- از خونشون اومد بیرون و وارد ساختمون روبرویی شد، آسانسور رو زد و رفت طبقه 4، پیش خیاط، گفت لباسم رو برای امشب می‌خوام، وقتی کارش تموم شد، آسانسور طبقه همکف بود، یکی توی این فاصله رفته بود پایین، دوباره دکمه رو زد... در آسانسور باز شد رفت داخل و سقوط کرد... به همین سادگی یه آدم دیگه همینقدر یهویی از این دنیا رفت.

(آسانسور مونده بود طبقه ی همکف، به طرز ناباورانه‌ای در اتاقک آسانسور باز شد، بدون اینکه زیر پاشو نگاه کنه رفت جلو، سقوط کرد پایین و روی آسانسور افتاد... حالا همه دارن به صورت فنی‌مهندسی این مسئله رو بررسی میکنن، اما اون آدم دیگه برنمیگرده)


تولد و مرگ همینقدر یهویی اتفاق میفته، به برنامه‌ریزی آدم هم کاری نداره، به اینکه آدم به چه کسایی علاقه داره یا از چه کسایی متنفره، به اینکه چقدر کار عقب مونده داره یا چه اتفاقاتی بعدش میفته... وقتی عمیقاً بهش فکر می‌کنم با خودم میگم: "چقدر فرصت کمی دارم" ولی بعدتر با خودم میگم: "شاید اصلا فرصتی ندارم"...

بانوچـ ـه :) چهارشنبه ۲۳ فروردين ۱۳۹۶ | ۱۳:۵۴ | ۲۰ نظر

فقر فرهنگی

فقر فرهنگی رو اون وقتی حس کردم که داشتم تو خیابون راه میرفتم یه پوست (؟) پفک دیدم، برداشتمش و مسیرمو کج کردم اونورتر و انداختمش توی سطل آشغال و بعد برگشتم که مسیر خودمو ادامه بدم و همون لحظه یکی از هنرمندا رو دیدم که این کارمو دیده بود و بعد از سلام و علیک بهم گفت: "ای بابا خانم شیری، این پاستوریزه بازیا چیه؟ مگه فیلمبرداریه؟"



+ تاثیر جمله «این مکان مجهز به دوربین مداربسته می باشد» به مراتب بیشتر از جمله «عالم محضر خداست در محضر خدا معصیت نکنید» می باشد ! یکم خجالت بکشیم... 

بانوچـ ـه :) سه شنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۶ | ۱۶:۲۵ | ۲۱ نظر

سال نو، پست نو

شاید کمی دیر شده باشه ولی، عیدتون مبارک، سال نوتون قشنگ و از این حرفا :دی

دقیقا وسط ِ بیماری زدیم به دل ِ سفر... هرچند اذیت شدم و از رامهرمز و شهرکرد خاطره ی درد و آمپول و درمونگاه تو ذهنم موند... اما در کل، سفر خوبی بود...

آخرای 95 سعی کردم طبق هر سال، بازم یه سری عادت های بد رو کنار بذارم و یه سری عادت های خوب رو جایگزین کنم...

برعکس سال های قبل، بخاطر اینکه حالم خوب نبود نتونستم دست به قلم ببرم و بنویسم اما به صورت ذهنی و کاملا ناخودآگاه این اتفاق افتاد، بابت این ریزش و پذیرش عادت ها هم کاملا خرسند و راضی هستم و تنها ویژگی ای که گاهی میترسم پذیرشش خوب نباشه "راحت دل کندن" هست.


اینکه آدم بتونه خودشو از گذشته جدا کنه و راحت دل بکنه از خیلی چیزا خوبه، اما این دل کندن آیا همه جا خوبه؟!


+ اگه دوست داشتین، از ریزش و پذیرش هایی که داشتید بگید...

+ یکی از دوستان اسم منو توی گوگل سرچ کرده و یکی از یافته هاش این لینک بوده :دی (هرکی فهمید قضیه چیه بیاد برا منم توضیح بده :دی) (کلیک)

بانوچـ ـه :) سه شنبه ۸ فروردين ۱۳۹۶ | ۱۸:۴۷ | ۱۶ نظر
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان