ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

دیداری با خودم

طولانیه ولی بخونیدش :دی

این پست مربوط به سه سال پیش، همین روزه... یعنی 27 مهر 1392 (من 22 ساله بودم)

توی تموم این سالها خواب های عجیب غریب ِ زیادی دیدم ولی اونی که دیشب دیدم اولین دفعه بود که میدیدمش ... این شما و این هم خواب ِ بانوچه :
ولی قبل از تعریف کردن خواب باید یه تفکیک ِ اسمی واسه خودمو و ثریای هفت ساله بذارم که متن گیج کننده نباشه ... اسم هفت سالگیم همون "ثریا" میمونه ... 22 سالگیمم که "من" میشه دیگه :دی

« با حمید و همسرش نشسته بودیم و حرف می زدیم می گفت حمید همش از خاطرات اون سال ها می گفت و اینکه همش با تو بازی می کرده (که البته این قسمتش تو واقعیت هم برام اتفاق افتاده بود یعنی واقعا همسر حمید این چیزا رو عید امسال (سال 92) گفته بود بهم) بعد نمی دونم چی شد یهو تو یه موقعیتی قرار گرفتیم که یعنی چند ساله پیشه ... یعنی من به چشم داشتم بچگی های خودمو می دیدم ... همه ی آدما برگشته بودن به همون چند سال ِ قبل ، من هفت / هشت ساله بودم ، وایساده بودم و داشتم خودمو می دیدم با همون موها و تیپی که تو ذهنم بود ...
ثریا داشت بازی می کرد یهو حمید ِ هجده ساله اومد و رفت طرفش یه چیزی بهش داد و بعدشم بغلش کرد و ثریا غش غش می خندید ، من اما هنوز شوکه بودم و نمی تونستم باور کنم که دارم با چشمای خودم هفت سالگیمو می بینم بعد ِ چند دقیقه که ثریا و حمید بازیشون تموم شد مامانم رفت دست ثریا رو گرفت و آوردش طرف من ... ثریا یه لبخند خوشگل رو لباش بود سلام کرد جوابشو دادم و دستمو دراز کردم که دستشو بگیرم ... اونم دستشو گذاشت تو دست من ، داشتم پس میفتادم ، باورم نمیشد دستای هفت سالگیم توی دستای بیست و دو سالگیمه ... یه لحظه نتونستم خودمو کنترل کنم محکم بغلش کردم و بوسیدمش اونم همش لبخند می زد ، توی خوابم یه جاهایی حس مادری رو داشتم که به فرزندش داره ، یه جاهایی حس خواهر بزرگتر به خواهر کوچیکترش ، چون واقعا برام غیر قابل باور بود که اونی که رو پاهام نشسته و همش داره لبخند میزنه و می خنده خودمم ، جالب اینه که مامانمو میشناخت ، همه رو میشناخت فقط من و طوطی (خواهر نویز) و داداشم رو نمیشناخت چون فقط ما تو زمان ِ الانمون بودیم و بقیه برگشته بودن به شکل و شمایل ِ چند سال ِ پیششون ... طوطی بهم گفت بذار منم بغلش کنم ... ثریا هنوز داشت با ذوق لبخند می زد ، دلم نمی اومد بذارم از رو پام بلند شه ، قلبم داشت تند تند می زد و همش سفت بغلش می کردم ولی دیگه طوطی هم گناه داشت خب ، طوطی داشت به ثریا می گفت بیا ... بیا ... ثریا همچنان با لبخند بلند شد رفت پیش طوطی ولی رو پاش ننشست (دلم خنک شد) ، بعد دوید رفت سمت مامانم ، بعدشم که یکم پیش مامانم بود رفت پیش بابام و بعدش دوباره رفت که با بچه ها بازی کنه رفتم سمت مامان گفتم مامانی من که چشمام مشکیه پس چرا بچگیام چشمام آبی ِ مات (متمایل به خاکستری) بوده ؟ مامان گفت : این موارد تو فامیل زیاده ، که هرچی بزرگتر میشن رنگ چشماشون کم کم عوض میشه ، مثل عمو میم ، مثل علیرضا ، مثل سجاد (داداشم)، ولی بازم برام تعجب برانگیز بود چون عکسایی که از خودم دیده بودم بچگیامم چشمام مشکی بود ، بعد دوباره ثریا اومد دستشو گرفتم گذاشتمش رو پام و هی بوییدمش و بغلش کردم و ماچ و اینا ، اونم باز با همون لبخند هی نیگام می کرد بهش گفتم : میدونی من کی ام؟ گفت نه گفتم من جوونیای تو هستم ، بیست و دو سالگی ِ تو ام ... یهو غش کرد از خنده که یعنی جک ِ باحالی بود هر کاری کردم باورش نشد !
بعد بهش گفتم نقاشی هم می کشی ؟ گفت آره خانم معلممون گفته تو از همه بچه های کلاس قشنگ تر نقاشی می کشی ! تو دلم گفتم باز خوبه بچگیام نقاشیم خوب بوده ... گفتم خوب میری دفترچه نقاشیتو بیاری نگاش کنم ؟ رفت تو خونه زود برگشت و گفت : داداشی الان خوابه اگه برم تو سر و صدا میشه بیدار میشه ! گفتم داداشی که اونطرف وایساده ، بعد به اون سمتی که داداشم وایساده بود اشاره کردم یه نگاهی به داداشی انداخت و دوباره خندید و گفت نههههه داداشی ِ خودمو میگم بیا نیگا کن و من یواشکی تو اتاق سرک کشیدم و بچگیای داداشمو دیدم با همون موهای تقریبا زرد و لباسای زردش که خوابیده بود و دلم خواست برم سر تا پاشو بوسه بارون کنم بعد برگشتم داداش ِ بیست سالمو صدا بزنم که بیا بچگیهای خودتو ببین ولی ترسیدم داداش ِ 4 سالم از خواب بیدار شه دیگه صدا نزدم ... بعد ثریا دوباره با بچه ها بازی می کرد به مامان گفتم : مامان هرچی بهش میگم من ، بیست و دو سالگی ِ توام باورش نمیشه ! مامان یه نگاهی بهم کرد که یعنی از بچه چه انتظاری داری ؟ بعد من رفتم دنبالش که باز بغلش کنم دیدم حمید دستشو گرفته و دارن با هم شکلات می خورن ، نشستم رو پله ها و هی نگاش کردم ، به هفت سالگی های خودم نیگا میکردم و به این فکر میکردم که من چرا تو بیست و دو سالگی خاطرات ِ کمی از بچگیم تو ذهنم هست ... همیشه فکر میکردم یه دختر ساکت بودم که می نشستم یه گوشه و تا زمانی که یه بچه ی همسن خودم پیدا نکنم بازی نمیکنم ولی الان همش داشتم می خندیدم و از این ور به اون ور می رفتم و بازی می کردم بعد دوست داشتم برم دستشو بگیرم که برام حرف بزنه ، خواستم برم به همسر حمید بگم که به شوهرش بگه هفت سالگیمو دو دقیقه به من قرض بده بعدش یادم اومد عه عه عه حمید که اون موقع هنوز ازدواج نکرده بود و هجده سالش بود پس از من کوچیکتر بود رفتم پیشش با اعتماد به نفسی که داشتم گفتم بده به من خودمو ... که همه زدن زیر خنده ، خودمم از جمله ی خودم خندم گرفته بود ثریا هم داشت می خندید یهو بغلش کردم و لپاشو بوسیدم که از خواب بیدار شدم .

+ حمید زمانی که من هشت سالم بود ، سرباز ِ بابام بود ، یه سرباز هجده ساله که هر وقت میومد خونمون من بدو بدو می رفتم طرفش و با هم سرگرم بودیم بس که شیطنت میکردیم ... و عید امسال (که اینجا منظور عید 92 هست) بعد از 13-14 سال بی خبری همراه با زن و دو تا بچش اومدن خونمون و من واقعا خوشحال شدم چون این سالها خیلی دلم هواشو میکرد و دوست داشتم ببینم هنوز شیطونه یا نه !

+ این خوابی که من دیدم با توجه به حضور حمید باید تو زمان هشت سالگیم باشه ولی نمیدونم چرا هفت سالم بود و اینکه از لحاظ قیافه و اینا هم یه چیزی تو مایه های 4-5 سالگیمو می دیدم ... یعنی زمان بندی ِ خواب واقعا مسخره ست :دی

+ وقتی از خواب بیدار شدم واقعا دلم برای هفت سالگیم و اون ثریای توی خواب تنگ شده بود و هنوز قلبم تند تند می زد کاش بازم ببینمش !

+ کاش یه شبم خواب ببینم رفتم پیش ثریای سی ساله :دی

+ من همیشه چشمام مشکی بوده (قهوه ای ِ خیییییییییییلی تیره) ولی تو خواب آبی ِ متمایل به خاکستری بود و اینکه برق چشمام نسبت به الان کمتر بود و همشم می خندیدم تازه ... این گریمور خوب گریمم نکرده بود من چشم مشکیمو میخوام فقط :دی

+ الان که این خواب رو دیدم یه جورایی آرومم نمیدونم چرا ، شاید چون شیطنت های بچگیمو ، خوشبختی ِ بچگیمو ، شادی ِ بچگیمو به چشمای خودم دیدم ... شایدم این خواب یه پیام بوده از طرف ثریای هفت ساله که بگه ببین چقدر شاد بودم ... شاد باش تو هم ... نمیدونم ... تعبیر شما چیه از خواب ؟



+ پست پایین هم جدیده !

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۱۰ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

هشتگ هفته :دی

1- هر چند اصلا دوست ندارم برای چک کردن وبلاگ یا پست گذاشتن وقت خاصی تعیین کنم، اما از بس این روزا بی برنامه هستم، یهو یه روز دو ساعت تمام برای وبلاگم وقت میذارم ولی در عوض تا سه روز فرصت چک کردنش رو ندارم. لذا فعلا و موقت تصمیم بر اینه که شب ها قبل از خواب حتما یک بار وبلاگم رو چک کنم، به کامنت ها جواب بدم و وبلاگ های بروز رو بخونم. (باشد که وقت بیشتری بتونم بذارم.)

2- و هر چند اصلا دوست ندارم که وبلاگم موضوعات خاصی رو شامل بشه و براش محدودیت تعیین کنم، اما خواه ناخواه شامل دسته بندی موضوعی میشه... مثل دلنوشته ها و یادداشت های روزانه و ... لذا تصمیم بر این شد که از این به بعد آهنگ هایی که دوست دارم، (و گاهی متن ها و عکس هایی که دوست دارم) رو با شما به اشتراک بذارم و معرفی کنم. (ایده ی جدیدی نیست و خیلیا اینکار رو انجام میدن، اما چون جزو فعالیت های ثابت وبلاگم نبوده و خیلی کم این کار رو انجام دادم خواستم اطلاع رسانی کنم :))، یکی از دلایلش هم مربوط به خودم میشه که اگر در طول زمان ناخواسته آهنگی حذف شد اون در آرشیو وبلاگم باشه، البته از من میشنوین به آرشیو وبلاگتون هم خیلی دل نبندید، هرچند خیلی شیرینه وقتی دنبال یه چیزی هستین و از وبلاگتون پیداش میکنید اما سونامی بلاگفا این رو بهمون فهموند که به آرشیو وبلاگامون نمیشه دل بست :|) در ادامه ی همین فعالیت، دوباره لینک کردن پست هایی که خوندم خوشم اومده رو هم ادامه میدیم که مدتیه انجام نشده. (هشتگ ها و کلمات کلیدی مرتبط رو هم اعلام خواهیم کرد.)

3- پیج جدیدی به وبلاگم اضافه کردم برای تصمیماتی که میگیرم، یا کارهایی که دارم و میخوام انجام بدم. کمی سر و سامونش بدم لینکشو میذارم براتون. (نمونه ی ساده: مثل سر زدن شبانه به وبلاگ)

4- قرار نبود این پست هم یادداشت روزانه باشه، اما شد. :|

5- در ادامه ی شماره ی 2، شما هم اگر موضوعی مد نظرتون بود برای اینکه در این وبلاگ بهش پرداخته بشه میتونید پیشنهاد بدید تا این حد مخاطب مدار هستم.

6- نوشتن اینکه قراره چیکار کنم و چه برنامه هایی دارم اینجا لزومی نداشت و حتی شاید برای خیلیاتون جذاب نباشه اما نوشتم که خودم در جریان قرار بگیرم :|

7- پست جدید را از دست ندهید (تا چند دقیقه ی دیگر)
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۴۶ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

122. یک اتفاق ساده ی معمولی

1- توی شب های دهه ی اول ِ محرم، هر جا رفتم مراسم حداقل یک بار یکی بود که لپمو بکشه ولی متاسفانه یه طرف رو میکشیدن... و از اونجایی که فضا، فضای کاملا معنوی بود و اونایی که لپم رو میکشیدن اکثراً خانم های بالای 50 سال بودن یه خورده استثنائاً خجالت میکشیدم بهشون بگم اونوری هم بکشید... و اینطوری شد که الان حس یه وری شدن بهم دست داده :|

و طبق پستی که توی کانالم گذاشتم:

به دوستان و خویشان و نزدیکان و مریدان و محبان و دشمنان و سایر بستگان آن بانو (که من باشم) بیاموزید، که بانو بیماری متقارن داره یا لپشو نکشید یا وقتی می کشید هر دو طرف رو بکشید بانو یه وری میشه :|


2- فاز ِ مریضی ِ من از اون پنج شنبه ای شروع شد که دوشنبه ی آینده اش (:دی) ماه محرم شروع می شد... میخواستم برم جلسه برخلاف عادتم که اصلا امکان نداره صبحانه نخورم از خونه ی دوستم (شهر خودمون نبودم) با این هدف که حالا توی راه از سوپرمارکت یه چیزی میگیرم زدم بیرون و تازه زمانی که وارد داد.گستری شدم یادم افتاد چیزی نخریدم. خودمو زدم به بیخیالی ولی اون بیخیال من نشد و سردرد و معده درد شروع شد، روی میز هم شکلات و فلاسک چایی و سلام خدافظ (های بای) و کاپوچینو هم بود اما خب نمیدونم چرا استفاده نکردم و ساعت 12 که جلسه تموم شد نمیدونم با چه حالی خودمو به ماشین آقای همکار رسوندم و اون دو ساعتی که توی راه بودیم چند دفه کنار جاده توقف کرد که هی آب بزنم صورتم اما وضعیت من از حالت ِ رو به موت تغییری نکرد و نهایتا همین که به بندر رسیدیم منو بردن درمانگاه و نتیجش شد سرم و یه مشت قرص و دوا و منی که اصلا قرص و اینا رو دوس ندارم و بعد از اون مثلا یکی از دوستان پیام میداد حالمو بپرسه میگفت: معدت خوب شد؟ میگفتم هعی... بهتره امروز سردرد هم بهش اضافه شده و فرداش میگفت: معده درد و سردردت خوب شد؟ میگفتم همچنان وجود دارن و سرگیجه هم اضافه شده و به همین منوال پیش رفت تا این لحظه که سرگیجه و سرما خوردگی دارم :دی و سمت راستمم نمیدونم چرا لثه ام درد میکنه و ورم کرده فکر کنم دارم دندون در میارم :|


3- اون جلسه که همون روز پنجشنبه رفتم داد.گستری ما رو هدایت کردن سمت یه سالنی ما هم رفتیم نشستیم و تا سه دقیقه به شروع جلسه رسما هیچ خانمی نیومده بود و من میون تعداد زیادی آقای کت شلواری و تعداد زیادی آقای رو.حانی بودم به همکارم میگم مطمئنی اینا همه اهالی رسانه هستن؟ میگه آره... بعدشم یه سری جزوه بینمون پخش کردن که هرچی زیر و روش کردم ازش چیزی سر در نیاوردم... بعد سه تا خانوم هم اومدن و یه خورده راحت تر شدم ولی به دلیل اینکه توی سالن جا نبود و همینطور داشت به تعدادمون اضافه می شد ما رو بردن به یه سالن بزرگ تر و بعد تازه فهمیدیم این سالن مربوط به جلسه ی قُضّات و وکلا هست و ما رو اشتباهی راهنمایی کردن اونجا، نهایتا من و همکارم و دو سه تا دیگه که یکیشون هم خانم بود از سالن خیلی شیک اومدیم بیرون و رفتیم یه سالن دیگه که اهالی رسانه اونجا بودن... جزوه ها رو هم ازمون گرفتن اما نمیدونم آقای همکار چطوری جزوه رو با خودش آورد :دی


4- دوست ندارم هرزنامه ها بمونن و معمولا اونایی که الکی هستن و واقعا هرزنامه هستن (رمزهای ارسالی از طرف دوستان نیستن) رو پاک میکنم... یه مدت یادم رفته بود اونجا رو چک کنم امروز با تعداد زیادی هرزنامه مواجه شدم که نخونده همه رو پاک کردم. امیدوارم چیز خاصی بینشون نبوده باشه :دی


5- یه اکیپ هستیم که هر چقدر در طول سال گرفتار باشیم و مشغول زندگی خودمون باشیم اما روز عاشورا به صورت خودجوش دور هم جمع میشیم، البته داداشم اولش با هیئت هست و بعدش به ما ملحق میشه.


6- چندین ساله که مرتبا هر کسی تکرار میکنه، توی جمع، توی فیلم و سریال، توی برنامه های روانشناسی، تو کانال، اینستاگرام، وبلاگ و هزار جای دیگه، که آی مردم سرتون تو زندگی خودتون باشه و کاری به مسائل شخصی بقیه نداشته باشین اما فکر نمیکنم تاثیر چندانی داشته باشه و نهایتاً آدما همونایی هستن که بودن... حتی خیلی از همونایی که این شعار رو میدن هم اگر یه مدت زیر نظر بگیریمشون متوجه میشیم در طول روز سرشونو تا گردن تو زندگی خیلیا میبرن!!!


7- کاش یاد بگیریم و بدونیم که عاشورا تموم نشده و چیزی فراتر از ده شب عزاداری و گریه و زاریه...

+ نوشته شده در جمعه ۲۳ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۷:۳۸ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

رفیق ِ روزهای خوب، رفیق ِ خوب ِ روزها

ما با هم خیلی فرق داریم... از تفاوت در سلیقه مان موقع ِ خرید گرفته، تا حتی برداشت هایی که از اتفاقات ِ متفاوت داریم.
ما حتی روزهای اولی که همدیگر را دیدیم خیلی از هم خوشمان نمی آمد. به اجبار به روی همدیگر لبخند می زدیم... به اجبار به همدیگر سلام میکردیم و سعی می کردیم فاصله ی بینمان از اینی که هست، کمتر نشود... شاید طولانی ترین دیالوگمان این بود که تو از من ساعت را می پرسیدی و من جواب میدادم.
نمیدانم چه شد، که فاصله کمتر شد، از همدیگر خوشمان آمد... با همدیگر نامه نگاری کردیم... برای هم حرف زدیم... به اندازه ی تمام ِ سال هایی که ما بودیم و دیگری نبود... یعنی دیگری هم بود، اما یک جای دیگر از این زندگی... شاید بارها از کنار همدیگر رد شده بودیم اما هر کدام برای دیگری غریبه بودیم...
کارمان شده بود از هر دری حرف زدن، از رازهای مگوی توی دلمان پرده برداشتن، از نگرانی هایمان سخن گفتن... حتی وقتی از هم جدا می شدیم گوشی ِ تلفن در دستانمان داغ می شد و حرفهایمان تمامی نداشت... ناراحتی هایمان را با نامه به همدیگر اعلام میکردیم، توضیح می دادیم که من از فلان رفتارت به این دلیل ناراحت شدم و دلیل آن رفتار اشتباه من که تو را ناراحت کرد، این بود... بعدها با جاری شدن ِ همین واژه های گلایه آمیز روی کاغذ ناراحتیمان هم از بین می رفت.
به هم نزدیک شدیم، آنقدر که دوستان صمیمی و نزدیکمان لب به گله گشودند... کار از این حرف ها گذشته بود... ما در اوج دوری و تفاوت و فاصله به همدیگر نزدیک شده بودیم و این یک حس ِ زودگذر ِ زمان ِ نوجوانی نبود...
ما حتی متفاوت درس خواندیم، متفاوت ادامه دادیم... دو سال در دانشگاه های متفاوت، با آدمهای متفاوت رفتیم و آمدیم... اما باز از همدیگر فاصله نگرفتیم...
دو سال از شهر رفتم اما باز هم تو در صدر ِ لیست ِ افکارم بودی...
با هم خندیدیم، با هم گریه کردیم، با هم اشتباه کردیم و با هم درس گرفتیم... شاید این ها تنها تفاهم ِ ما در این چند سال بوده باشد...
خب، شاید این هم خواست خدا بوده است که هنوز در این چند سال در سخت ترین روزهای زندگیمان آن دیگری کنارمان نبوده...
مثلا روزی که تو در بیمارستان بستری بودی و عمل جراحی داشتی من اصلا در شهر نبودم... تنها کاری که توانستم برایت بکنم این بود که فورا بعد از تمام شدن کلاسم با تو تماس بگیرم و صدایت را بشنوم...
یا روزهایی که مادرم رفته بود و غم، حجم عمیقی از وجودم را در برگرفته بود تو نبودی... و تنها کاری که توانستی بکنی این بود که با من تماس بگیری و صدایم را بشنوی...
ما، یک جور عجیب و متفاوتی با همدیگر عاشقانگی کردیم... اکثر خیابان های شهر به قدم زدن های بی هدف ما آشنا هستند و صد البته دلتنگ...

روزگارمان هم متفاوت شد... گرفتاری ها و غم هایمان تفاوت ِ زیادی با همدیگر داشت... اما باز هم کنار هم ماندیم...
نه من غم های تو را تجربه کرده ام و نه تو غم های مرا... اما شاید روا باشد بگویم در این غم ها نزدیکترین فرد در عین دوری به همدیگر بوده ایم.
ما با هم به خرید می رویم، در انتخاب اجناس ِ خریداری شده هیچوقت با هم به تفاهم نمی رسیم، اما باز هم با هم به خرید می رویم...
تو دلتنگی ات را، دوست داشتنت را، زبانی ابراز میکنی، یکهو وسط ِ صبحانه خوردنم، تماس میگیری و می گویی: "دلم برات تنگ شده"
اما من دلتنگی ام را جور دیگری ابراز میکنم، یکهو در بی برنامه ترین حالت، به تو پیامک می دهم: "برنامه ی امروزت چیه؟" این یعنی که من دلم برای تو تنگ شده است و دوست دارم ببینمت.
ما از همدیگر ناراحت می شویم اما قهر نمی کنیم... تو دوست داری زیاد با همدیگر تماس بگیریم... من دوست ندارم زیاد تلفن صحبت کنم... تو گله میکنی... تهدید می کنی که دیگر به من زنگ نمیزنی... اما دو روز بعد باز هم زنگ می زنی... و هیچکداممان به روی خودمان نمی آوریم که چه شد.
ما تاکنون در این ده سال رفاقت با هم قهر نکرده ایم... و این بزرگترین سوال من در این سال هاست: "راستی چه شد که اینهمه تفاوت ما را به هم نزدیکتر می کند؟"


+ مهر ماه ِ سال 85 ِ دست ِ تقدیر کاملاً غافلگیرانه ما را با هم همکلاس کرد... و حالا مهر ماه ِ 95... برای این 10 سالی که گذشت... و برای بودنت... به خودم میبالم نگار :)
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۴۲ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

به تو شک ندارم

گاهی باید ایستاد..دوباره راه را نگاه کرد..دوباره جاده را دید..پشت سر را..پیش رو را..این همان راهی بود که میرفتم؟ بیراهه نیست؟..این همسفرها؟..کوله بارم چی؟..همان ها که میخواستم را بار و بنه ی راه کرده ام؟..چیزی کم و کسر نیست؟..چیزی زیادی نیست و سنگینی اش شانه هایم را نمیازارد؟..نکند کسی را چند ایستگاه قبلتر جا گذاشته ام؟.نکند ایستگاه بعدی راهم از کسی جدا شود که باید تا آخر همسفرم بماند؟..

ساده تر بگم..گاهی باید مکث کرد...ایستاد و به همه چیز شک کرد..به کرم مرطوب کننده ای که هر روز پوست دستت را نرم میکند..به چای و کیک صبحانه..به پرده ی اتاق..به ریمل زدنت..ساعتی که به مچ دستت میبندی..به موسیقی ای که گوش میدهی..به کادری که برای عکس های گاه و بیگاهت انتخاب میکنی..به رنگ رژ لبی که با شالت ست کرده ای...به مدل موهایت...به ادویه ی لوبیا پلویت..آیا این همان تیپی است که دوست داری؟...آیا این قاب عکسهای روی میز همان هایی هستند که باید هر روز با لبخند نگاه کنی و دست بکشی به غباری که رویشان نشسته؟..اصلا باید این ساعت از خواب بیدار شوی؟..ویتامین ها و قرص هایت همین ها باید باشند؟...رفیق صمیمی ات آیا همین آدم باید باشد؟...همین جمله بندی ها را باید برای اس ام اس به مادرت ردیف کنی؟...کتاب هایت چی؟..آیا باید وقتی توی اتوبوس بین شهری نشسته ای همین ها را در دفترچه ی یادداشتت بنویسی؟..خرید هایت از فروشگاه شهروند همین ها بودند؟..ادکلن محبوبت چی؟..شاعر دوست داشتنی ات؟..عشقت؟..آیا همه چیز سر جایش است؟..آیا این آدمهایی که توی فون بوک موبایلت ردیف شده اند همانهایی هستند که باید؟... فرند لیست فیس بوکت؟...چتهایت ؟..چتر بنفشت؟..بنفشه های خشک شده ی بین صفحات دیوان حافظت؟..خداحافظ گفتن هایت؟...سلام هایت؟..و حتی عشقت؟..آیا این آدم همانی است که باید؟..

یه وقتهایی  باید چای تازه دم کرد...تلفن و موبایل را سایلنت کرد.. دست ها را شست...لباس راحتی به تن کرد...موها را بالای سر جمع کرد..و بعد همانطور که وقت خانه تکانی دست ها را به کمر میزنی و وسط اتاقت می ایستی که ببینی از کجا باید شروع کرد و چه باید کرد ..دقیقا همانطور در چهارچوب زندگی ات بایستی و همه چیز را مرور کنی..از رشته ی درسی ات گرفته تا شغلت...از فلان دوست صمیمی گرفته تا مهمترین خاطراتت..از حساب بانکی ات تا لیست خرید شب عید..همه را تک به تک دوباره نگاه کنی....به خوب بودن خوبها شک کنی و در بد بودن بد ها تردید...نکند کسی را که مدتهاست از روزمره ات خط زده ای باید بیاید اول های لیست آدمهایت؟...نکند کسی که هر شب به یادش چشمهایت را میبندی آدمک کاریکاتوری مسخره ای بیش نباشد؟...

حتما نباید طلاق بگیریم یا شکست عاطفی بخوریم و بعد بگوییم "به!!! ما رو باش رو دیوار کی یادگاری نوشته بودیم!"..حتما نباید نارو بخوریم که نا رفیق را بشناسیم یا کتابهایمان توی ویترین کتابفروشی ها خاک بخورند تا بفهمیم شعر هایمان بی جان اند...جتما نباید رخوت یک شغل کسل کننده دلمان را منجمد کند که ببینیم ما آدمش نبودیم..حتما نباید کشتی هایمان به گل بنشینند که بدانیم ناخدای قصه ارباب دزدان دریایی بوده!..حتما نباید آدمهای نازنینمان را از دست بدهیم و فریاد "وا حسرتا.." سر بدهیم که چرا اینهمه سال سرسری از کنارش عبور کرده بودیم.. حتما نباید اسباب کشی داشته باشیم که بفهمیم آن کاناپه ی قرمز بی ریخت این همه سال فقط جایمان را تنگ کرده بود...حتما نباید زبانمان تکمیل شده باشد که بعد برویم آنجا که دوست داریم زندگی کنیم..حتما نباید دنبال بهانه ی بنی اسرائیلی باشیم برای تمام کردن ها یا شروع کردن هایمان...همین امروز..همین حالا ..میشود که به سادگی تغییر دادن مدل ابروها یا خط ریش...به سادگی یک تماس تلفنی یا دیلیت کردن آیدی یک نفر از لیست یاهو...یا هرچه..باید بهترین ها را به خودمان هدیه بدهیم...شاید کمی اولش گنگ شویم..یا بترسیم..یا دلمان بسوزد..اما به همه چیز می ارزد..چون ما فقط یکبار زندگی میکنیم..فقط یکبار..

گاهی باید شک کرد..به خودمان در آینه...به آدمها..به سینمایی که آخرین پنجشنبه ی هر ماه میرویم...به بلورهای توی ویترین پذیرایی...به سایه های توی کیف لوازم آرایش... به قاب عکسها..به دورهمی های دوستانه ی آخر هفته ها...به کتابهای قطور توی کوله پشتی و کتاب جیبی مخصوص مترویمان...به طرح روی بوم نیمه کاره ی داخل انباری..به پارتنرمان...به شامپوی مو..به لاک قرمز ناخن یا شعارهای سبز!..یا حتی به خدا.....آرامش پر یقین بعد از این طوفان شک آلود به تمام آب تنی های عادت زده می ارزد...


نوشته ای قدیمی از تیراژه ی عزیز (کلیک)


+ این پست رو نوشتم مقدمه ای برای پست های پیش نویس ِ خودم که احتمالا انتشار بدم و پست هایی که در همین راستا قراره آینده بنویسم.

+ نوشته شده در يكشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۴۸ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

خوشبحالت مائده

هر بار به آرایشگاه میروم با بغض برمیگردم، آرایشگاه ها معمولا همیشه پر از مامان است، مامان هایی که در میان صحبت های معمولی و کلیشه ای ِشان، نگرانی برای فرزندانشان را فراموش نمی کنند، مامان ها از یک سنی به بعد همه شبیه به هم می شوند.

هر بار که به آرایشگاه می روم تعداد ِ زیادی از مامان هایی را می بینم که حتی میان ِ دغدغه های امروزی هم دلواپس ِ فرزندانشان هستند، هر بار که در چنین محیطی هستم، میان ِ نوعروسان یا دختران ِ جوان ِ مجردی که آنجا هستند، تعداد زیادی مامان هم نشسته اند که همه به همدیگر شبیه اند.

یکی یکی نگاهشان میکنم و با خودم فکر میکنم اگر مامان زنده بود، شاید حالا کنار همدیگر نشسته بودیم تا نوبتمان شود... بعد همینطور که به یکی از این مامان ها زل زده ام غرق میشوم در خاطراتی که با مامان داشتم، و وقتی به خودم می آیم که خیلی وقت است به یک بنده خدایی خیره شده ام و چشم هایم پر از اشک است و او هم با تعجب نگاهم می کند. چقدر اینجور وقت ها ممنونشان هستم که چیزی نمی گویند و سوالی نمی پرسند.

امروز اما بغضم را مخفی نکردم... یعنی اگر میخواستم هم، نمیتوانستم مخفی اش کنم.

کارم تمام شده بود و نشسته بودم منتظر تا داداش جانم برسد، یکی از همین مامان ها نشسته بود روی صندلی و آمنه خانم موهایش را رنگ می کرد، دخترش که میان ِ صحبت هایشان شنیدم دانشجوست، روبرویش ایستاده بود و مکالمه ی سه نفره ای میان مامان و دخترش و آمنه خانم شکل گرفته بود... من هم که طبق معمول اینجور وقت ها دیگر اختیار نگاهم از دستم میرود و زل می زنم به عاشقانه های مادر و دختری. داشتم با لبخند نگاهشان میکردم و اصلا متوجه موضوع صحبت هایشان نبودم که شنیدم مامان ِ ماجرا گفت: مائده نفس ِ منه، جونم برای دخترم در میره. و بعد دست های دخترش را در دست گرفت و با محبتی که فقط در وجود یک مامان میشود یافت به دخترش که می خندید زل زد... خب طبیعیست که در این مواقع نمیشود جلوی بغض را گرفت... قطره ی اشکی که روی دستم افتاد مرا به خودم آورد و فهمیدم دارم اشک می ریزم... فورا با پشت دست اشک هایم را پاک کردم و نگاهم را چرخاندم ببینم کسی متوجه شده است یا نه، هیچکس حواسش به من نبود جز یکی از همان نوعروسانی که روبرویم نشسته بود جوری نگاهم میکرد که فهمیدم می خواهد چیزی بپرسد. فورا از جایم بلند شدم بدون اینکه چادرم را مرتب کنم از در آرایشگاه زدم بیرون و گذاشتم تمام ِ دختران ِ مجرد و نوعروسان و مامان های توی آرایشگاه و حتی خود ِ آمنه خانم، تا شب در مورد ِ اشک هایی که ریخته بود قصه سرایی کنند.

توی پیاده رو قدم می زدم و صحنه ی نگاه ِ محبت آمیز ِ مامان به مائده جلوی چشمم رژه می رفت، توی نگاهش چیزی فراتر از عشق بود و مطمئنم آن لحظه مائده خوشبخت ترین آدم روی زمین بود، به خودم فکر کردم که دو سال است از این نگاه ها محرومم، دو سال است مادرم با آن عشق بی انتهایش به من زل نزده است، دست هایم را نگرفته است و حتی قربان صدقه ام نرفته است... دو سالی که قرار است تا زنده ام ادامه داشته باشد و هیچ چاره ای نمی شود برایش داشت.

خوش به حالت مائده، قطعاً ثروتمندترین انسان ِ زنده هستی با وجود چنین گنج گرانبهایی که هنوز نفس می کشد و این شانس را داری که خیره به چشمهایت بگوید: "جونم برای دخترم میره".



 |پاییز سال 92 - وقتی که مامان داشتم|

+ نوشته شده در شنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۶:۱۵ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

آب چکان دلتان خالی باد...

آب‌چکان ِ خانه ی ما، مصداق ِ بارز ِ حال ِ تمام ِ آدم‌های روی زمین است. ظرف‌هایی که رویش تلنبار می‌شوند باید قبل از سنگین شدن تخلیه شوند. هرچه سنگین‌تر شود، از وسط هی گود می‌شود، هی تلنبار می‌شوند روی هم و هی وسط گود می‌شود، عمیق می‌شود تا جایی که همان ظرف‌های تلنبار شده‌ی میانی ِ آب‌چکان، باعث ِ واژگونی‌اش می‌شوند، وقتی آب‌چکان از سنگینی ِ بیش از حد ِ ظرف‌های تلنبار شده واژگون می‌شود تمام ِ ظرف‌ها هم واژگون می‌شوند و ممکن است تعداد ِ زیادی از آن‌ها بشکنند و نابود شوند.
اینکه از بین ِ این ظرف‌های نابود شده کدامشان مهم‌تر بوده‌اند یا شما بیشتر دوستشان داشته باشید، قسمت مهم ِ ماجراست...
آب‌چکان ِ خانه‌ی ما، به خاطر ِ تنبلی ِ من و موکول کردن کار ِ امروز به فردا، هر چند وقت یک‌بار، به خاطر ِ تلنبار شدن ِ حجم ِ زیادی از ظرف‌ها، واژگون می‌شود و در هر بار واژگونی تعداد ِ زیادی از ظرف‌های دوست‌داشتنی نیز نابود می‌شوند. مثل ِ لیوان ِ محبوب ِ خواهرم، بشقاب ِ محبوب ِ من و...
فکر می‌کنم که این ماجرای تلنبار شدن و گود شدن و واژگونی و شکستن، شباهت ِ زیادی به حال ِ ما آدم‌ها دارد، وقتی که غم‌‌ها و حسرت‌ها و ناراحتی‌ها را هی می‌ریزیم توی دلمان و عین خیالمان نیست که هرچیزی ظرفیتی دارد و بالاخره آنقدر تلنبار می‌شوند که یک‌روز همه چیز را بالا می‌آوریم و خیلی چیزها را از دست می‌دهیم، خیلی چیزهایی که شاید ارزش ِ بالایی داشته‌اند و خیلی مهم بوده‌اند.
مثلا غم‌هایت را به جای اینکه بروز بدهی و دست به سرشان کنی هی بفرستی یک جایی کنج ِ دلت، هی غم روی غم تلنبار کنی و به روی خودت نیاوری که این دل هم ظرفیتی دارد و بالاخره یک روز سرریز می‌شود، بعد یک روزی، یک جایی، همین دل گود می‌شود، سرریز می‌شود... همه چیز بیرون می‌ریزد... حتی غم‌هایی که قدیمی‌ترند... شاید حرمت‌ها از بین بروند، دل‌ها شکسته شوند یا حتی یک بلایی سر خودمان بیاید و خیلی دیر شده باشد...
این حال ِ واژگونی و شکستن را ما بارها تجربه می‌کنیم...
خوشا به حال ِ آنان که آب‌چکانشان را هر روز، خالی از غم می‌کنند و با دلی سبک لحظه‌های جدید را رقم می‌زنند.



+ نوشته شده در سه شنبه ۶ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۸:۲۶ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

پاییز بهاریست که عاشق شده است...


http://3ali3.com/wp-content/uploads/2016/08/delbari-8.jpg

می‌شود تا پاییز سال بعد، برای این فصل دوست‌داشتنی، عاشقانه نوشت...

پاییز، شاید تنها فصلی باشد که تا این حد، رنگ‌های نارنجی و زرد را برایم قابل‌تحمل و گاهی دوست‌داشتنی می‌کند... در فصل های دیگر، این رنگ‌ها را خیلی کم دوست دارم و شاید حتی، خیلی اوقات دوستشان هم نداشته باشم.

پاییز، می‌تواند فصل عاشقی ما باشد... فصل بافتن موها و دلبری کردن برای "تو"یی که شاید خسته از کارهای روزمره به دل خانه پناه می‌آوری...

در پاییز، می‌شود "تو" را جور دیگر دوست داشت، می‌شود جور دیگر عاشقی کرد...

می‌شود لبخند‌های دلبرانه‌تری زد، می‌شود خیابان‌های تازه‌ای برای قدم زدن انتخاب کرد...

می‌شود پشت پنجره‌ای در یک کافه، حرف‌های قشنگ‌تری زد...

در پاییز می‌توانم روزی هزار بار تکرار کنم که دوستت دارم و مطمئن باشم کسی زیرزیرکی به من نمی‌خندد...

می‌خواهم در این پاییز، با قصه‌های جدید به خواب بروم...

می‌خواهم، لباس‌های چهارخانه ی تو، طرح پاییز را هم داشته باشند...

ته ریشت را یکجور ِ پاییزی بزن...

اصلا پاییزی مرا دوست داشته باش...

پاییزی در آغوشم بگیر و پاییزی مرا ببوس...

اصلا بیا وانمود کنیم تازه عاشق همدیگر شده‌ایم...

می‌دانی؟ در پاییز عاشق شدن حال و هوای دیگری دارد...

دست‌ها گرم‌ترند... لبخند‌ها قشنگ‌ترند... چشم‌ها بیشتر برق می‌زنند و لباس‌های گل‌گلی و موهای‌ بافته شده جور دیگری دلبری می‌کنند...

می‌شود این پاییز فصل ِ رسیدن‌ها باشد نه جدایی‌ها...

اصلا پاییز، فصل که نه... خود ِ خود ِ خود ِ عاشقی‌ست

 

|عاشقانه های بی مخاطب|


+ عکس تزیینی است.
+ پست پایین را هم نظری بیفکن :/
+ نوشته شده در دوشنبه ۵ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۱۴ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

request ها :دی



1. آهنگ خوب معرفی کنید :) (همینطور بی مقدمه و یهویی) هم بی کلام هم با کلام :دی


2. music player خوب هم، معرفی کنید، هم برا کامپیوتر هم گوشی.


3. از بین بلاگرای قدیم کسی رو میشناسین آهنگ (دیشب دوباره خوابتو دیدم ---- تو رفته بودی از هوای من

عطرت توی این خونه نمی پیچید ---- خواب عجیبی بود خدای من

خوابم پر از حرفهای مبهم بود ---- خوابی که تصویر تورو کم داشت

من توی ِ خوابم گریه می کردم ---- اشکهای من دنیارو برمیداشت)


رو خودش خونده باشه با گیتار؟ من یه فایل دارم یکی اینو خونده با گیتار، نزدیک یکی دو ساله به اسم یه وبلاگ نویس دیگه داشتمش الان فهمیدم اون نیست ولی مطمئنم وبلاگ نویس بوده :دی، میشه یافتیده بشه؟ :دی (ظهور زبان جدید در وبلاگستان)


4. من قالب و هدر میخوام :/



+ نوشته شده در دوشنبه ۵ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۵۵ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

توجه فرمایید :دی



خوانندگان عزیز

                     

                 توجه فرمایید


خوانندگان عزیز


                  توجه فرمایید



            پاییز


                     فصل شاعرانگی


                                             آغاز شد...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۱۶ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان