فصل ِ تماماً عاشقی


http://www.hidoctor.ir/wp-content/uploads/2014/10/photo-paeiz-1.jpg

دارد از راه می‌رسد، پاییزی که خیلی‌ها فصل عاشقی می دانندش و خیلی‌ها فصل غم‌انگیز جدایی.

پاییز ِ دوست‌داشتنی ِ من، دارد از راه می‌رسد.

پاییزی که به خودم قول داده‌ام تک تک روزها و لحظه‌هایش را، عاشقی کنم...

عاشقی با خودم، با خیابان‌ها، با هوای خنک و نسیمی که شوق را به چهره‌هامان تزریق می‌کند.

عاشقی با تک تک ِ چیزهایی که می‌بینم، عکس‌هایی که می‌گیرم، واژه‌هایی که می‌نویسم، قدم‌ها و لبخندهایی که می‌زنم.

قول داده‌ام خودم را هر روز به یک خوشبختی دعوت کنم، قول داده‌ام خودم را ببرم به جاهایی که لبخند دارند...

پاییزِ دوست‌داشتنی ِ من از راه می‌رسد و همان‌طور که به "خودم جان" قول داده‌ام قرار است این فصل را تماماً عاشقی کنیم.

فصلی که دیگر نیازی نیست به وقت ِ ظهر، از ترس گرما و سکوت ِ خیابان‌ها بچپیم توی خانه‌ها...

فصلی که دیگر از ترس گرمازده شدن خودمان را توی ماشین نمی‌چپانیم...

فصل عاشقی ِ کفش هامان با سنگفرش‌های خیابان‌ها...

فصلی که همه وقتش خیابان پر است از آدم‌هایی که می‌خواهند عاشقی کنند.

پاییز، فصل ِ دوست‌داشتنی ِ من دارد از راه می‌رسد...

بانوچـ ـه :) دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۵ | ۱۷:۰۰ | ۰ نظر

اگر وبلاگم یک انسان بود...

اگر وبلاگم یه انسان بود، احتمالاً خانم ِ سی تا سی و پنج ساله‌ای بود که هیچ‌چیزی نمی‌تونست شکستش بده. این خانم ِ سی‌ ساله، آرامش یکی از صفات بارزش بود و قطعاً تکلیف زندگیش مشخص بود. گرچه برای هر کاری برنامه‌ریزی داشت اما هیچ اتفاق یهویی و پیش‌بینی نشده ای اونو شکست نمی‌داد و کلافه نمی‌شد... این شخصیت ِ آروم و عاقل و مهربون قطعا می‌تونست برای من در نقش یک استاد باشه.

بانوچه، حد فاصل ِ من و وبلاگمه.

مدت‌هاست که اسم خاصی برای این خانم ِ سی یا سی و پنج ساله انتخاب کردم اما به دلیل ارتباط من و اون، اسم بانوچه رو برای وبلاگ انتخاب کردم.

فکر میکنم که همون سال 86 یا 87 که شروع کردم به وبلاگ نویسی باز هم اون یک خانم سی ساله بوده. و بچه بازی های منو تحمل کرده و دم نزده اما به وقتش با آرامش بهم درس هایی داده و به بزرگ شدنم کمک کرده.

با این خانم سی ساله ی دوست داشتنی، مهربون باشید :)
بانوچـ ـه :) دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۵ | ۱۶:۴۲ | ۸ نظر

112. زندگی چیست

می‌نویسم: "انگار کن که امروز، روز جمعه‌ست" و بعد گوشی را کنار می‌گذارم. دارم به حجم عمیق کارهایم در این هفته فکر می‌کنم. جایی برای بلاتکلیفی نیست. پر واضح است که داستان ِ این هفته، داستان ِ دویدن‌هاست. محل تصویربرداری را مشخص کرده ایم. می‌گوید: "بعد از ظهر برویم یک‌ سر آنجا را ببینیم". نرم افزاری که دانلود کردم به درد نخورد. باید 9 ساعت دیگر صبر کنم تا نرم افزار دیگری دانلود شود. روی کف ِ سرامیکی سُر می‌خورم و قبل از اینکه بیفتم خودم را به در می‌چسبانم و به این فکر می‌کنم که اگر سرم به جایی می‌خورد و بیهوش می‌شدم تا عصر هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتاد و لابد بعدش هم کار از کار گذشته بود. می‌نویسم: "فکر کنم داشتم می‌مردم... آخرش هم شیرینی شناسنامه‌ام رو نخوردی". می‌نویسد: "تو چرا هر چی بلاست وقتی تنهایی سرت میاد؟". می‌نویسم: "چون وقتی بابا خونه‌ست، مواظبمه". به آشپزخانه می‌روم اما یادم نمی‌آید برای چه کاری رفته بودم؟ به غذای ظهرم ناخونک می‌زنم و برمی‌گردم پشت میز. دارم دکوپاژ گزارشم را می‌نویسم که گوشی ام زنگ می‌خورد. تصویر یک لب خندان خودنمایی می‌کند. حین کشیدن ِ دایره به سمت راست با خودم تکرار میکنم: "من تو رو گم کرده بودم اومدی". صدای خنده اش از پشت تلفن خنده را به لب‌هایم می‌کشاند. می‌گویم: "هوا چطور است؟". می‌گوید: "تو که اهل این سوال‌های کلیشه‌ای نبودی!... هوا هم خوب است... کمی سرد". می‌گویم:"سعی کن دختر خوبی باشی". می‌خندد. می‌خندم. گوشی را دوباره کنار می‌گذارم. سیامک عباسی می‌خواند: "خوبه حال ِ من... تا خیال ِ من توی لحظه‌هاته" و من به رقص موهایم در آینه نگاه می‌کنم. به برنامه‌ی شلوغ ِ این هفته‌ام رفتن به آرایشگاه را با اولویت ِ بالا اضافه می‌کنم و دنبال ِ ظرف ِ شیرینی توی کابینت‌ها می‌گردم. دو روز پیش به بابا قول دادم کمتر شکلات بخورم. یادم باشد عصر که به خانه برگشت بگویم در این مورد خوش قول نیستم. به سفر فکر می‌کنم. بابا تماس می‌گیرد که سفارش کند حتما ناهارم را بخورم. بعد از روزی که فشارم به 7 رسید چشمشان ترسیده. خیالش را راحت می‌کنم و متعجب از ساعت ِ گوشی‌ام خودم را در روزمرگی غرق می‌کنم.

بانوچـ ـه :) دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۵ | ۱۳:۰۱ | ۲ نظر

اگر وبلاگ هامون انسان بودن

اگر وبلاگتون یه انسان باشه، فکر میکنید چه ویژگی هایی داره؟ چند سالشه؟ نوع ارتباطتون چطوره؟ حتما با تأمل جواب بدید و با توضیح. فکر میکنم دیدگاه های متفاوتی داشته باشیم هر کدوم.


+ جواب هاتون رو اگر دوست داشتید میذارم توی وب.

بانوچـ ـه :) پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۵ | ۲۱:۱۲ | ۱۴ نظر
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان