من حالم خوبه بابا :)

هر بار که مریض می‌شوم از خودم ناراحت می‌شوم، انگار که خطای بزرگی انجام داده‌ام تا مدت‌ها آن درد را از همه بخصوص خانواده‌ام مخفی می‌کنم، مثلا هنوز هم خانواده‌ام نمی‌دانند در سفری که به تهران داشتم برخورد با یک ماشین باعث شد پخش ِ زمین شوم، البته برخورد ِ شدیدی نبود و جز خراش بازویم در اثر خوردن به زمین و بیشتر شدن ِ درد ِ کمرم به دلیل ِ اینکه از قبل درد داشت و حالا محکم به زمین خورده بود دیگر هیچ بلایی در آن برخورد به سرم نیامد و فوراً به کمک ِ دوستم بلند شدم و در حال ِ تکان دادن ِ چادرم برای تمیز شدن به روی خانم ِ راننده لبخند پاشیدم و گفتم: چیزیم نشد، و حتی بابا هنوز هم نمی‌داند که باز هم در همان سفر فشارم به 6 رسید و باز هم سِرُم و... چون دو ساعت ِ بعد بلند شدم و باز به زندگی ادامه دادم...

داشتم می‌گفتم هر بار که مریض می‌شوم از خودم ناراحت می‌شوم، انگار که خطای بزرگی انجام داده‌ام تا مدت‌ها آن درد را از همه بخصوص خانواده‌ام مخفی می‌کنم، دوست ندارم بابا نگران ِ سلامتی‌ام باشد، چشمان ِ نگرانش آشفته‌ام می‌کند، وقتی که می‌نشیند بالای سرم و چشم ازم برنمی‌دارد یا وقتی که از این اتاق به آن اتاق هی قدم می‌زند و مدام می‌پرسد: "الان چطوری؟ بهتر نشدی؟" یا وقتی که اصرار می‌کند حتما من را به پزشک نشان دهد :/

هر بار که مریض می‌شوم از درون خیلی به هم می‌ریزم از نگاه ِ نگران ِ بابا حسابی خجالت می‌کشم، چون یک‌بار شنیدم روبروی قاب ِ عکس ِ مادرم ایستاد و با گریه گفت: "منو ببخش که نمی‌تونم به تنهایی مواظب ِ بچه‌ها باشم... معذرت می‌خوام که تو اونا رو به من سپردی و اونا باز هم مریض میشن... شرمنده‌ام که اونا حتی برای یک لحظه درد میکشن... من بدون ِ تو نمی‌تونم مواظب ِ سلامتی ِ بچه‌هامون باشم و همین شرمندم می‌کنه" 

آن شب آرام خودم را کشاندم زیر ِ پتو و تا صبح بی‌صدا اشک ریختم، برای مردی که قهرمان ِ زندگی‌ام بود ولی احساس ِ ناتوانی می‌کرد، از خودم بدم آمد که مریض شده بودم که درد داشتم که بابا را نگران کرده بودم... صبح ِ فردا که بابا خانه نبود مثل ِ بچه‌ها ایستادم روبروی قاب ِ عکس ِ مامان و گفتم: "مامان ببین من حالم خوبه... بابا ازم خوب مراقبت کرده من دیگه مریض نیستم... برو تو خوابش بهش بگو اون کم کاری نکرده... همه میدونن من سر به هوام میدونن هر روز هزار تا بلا سرم میاد از بی‌دقتی ِ خودم... اینا که تقصیر ِ بابا نیست... هست؟ تو اینا رو میدونی چون خوب بابا رو میشناسی که چقدر خوبه و حواسش به ما هست، مثل ِ خودت که مواظبمون بودی... پس یه کاری کن بابا دیگه اینقدر شرمنده نباشه"

حالا مدتیست که دارم سعی می‌کنم مریض نشوم، هر چند بعضی اوقات اوضاع تحت ِ کنترل ِ من نیست و با بد شدن ِ حالم بالاخره همه‌ی خانواده متوجه می‌شوند اما بعضی دردهایی که موقتاً سراغم می‌آیند را پنهان می‌کنم بعد آنقدر خودم را گول می‌زنم که خوب هستم که یادم می‌رود کی سردردم خوب شد، کی سوزش معده‌ام قطع شد و کی درد ِ گوشم ساکت شد...

آخرین شبی که بعد از دیدن ِ کابوس از خواب پریدم، بابا برایم آیت‌الکرسی خواند و آرام خوابیدم، حالا بعضی شب‌ها متوجه می‌شوم بالای سر من و خواهرم می‌ایستد و آیت‌الکرسی می‌خواند و بعد می‌رود...

وقتی از اتاق خارج می‌شود به قاب ِ عکس ِ مامان زل می‌زنم و توی دلم، می‌گویم: "دیدی گفتم بابای خوبی دارم؟ دیدی گفتم مواظب ِ ماست؟ حالا می‌فهمم چرا همیشه می‌گفتی من بهترین همسر ِ دنیا را دارم... او بهترین بابای دنیا هم هست..."

نمی‌دانم چرا اما حس می‌کنم عکس ِ مامان در قاب لبخند می‌زند...


+ مواظب ِ سلامتیمون باشیم، نه بخاطر ِ خودمون، بخاطر ِ بابا و مامانمون که نگران میشن و موهای سفیدشون بیشتر میشه :)

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۳۳ توسط بانوچـ ـه | ۳۰ نظر
ماهی کوچولو
۲۶ شهریور ۹۶ , ۲۱:۵۰
نوچ نوچ مراقب باش دخترم
هر چند که حرفم به نوعی دیگ به دیگ میگه روت سیاست ولی مراقب باش می کشمت ها 

پاسخ :

دقیقا میخواستم بگم ببین کی به کی میگه دیگه خودت گفتی :))
اَسی ...
۲۶ شهریور ۹۶ , ۲۲:۰۱
خدا مادرت رو بیامرزه و پدرت رو برات نگهداره و به خودت هم سلامتی بده...
چه بابای نمونه ای داری...
با گریه ی پدرت اشک ریختم

پاسخ :

سپاس عزیزم خدا والدین شما رو هم سلامتی و طول عمر بده :)
بوبک یار
۲۶ شهریور ۹۶ , ۲۲:۰۸
عزیزم چقد مهربونه پدرت انشالله خدا حفظش کنه :)
شاید لازمه یه بار بهش بگی اینکه مریض بشی تقصیر پدرت نیست و این حس رو ازش بگیری

پاسخ :

سپاس خدا مادر شما رو هم حفظ کنه و روح پدرتون شاد :)
چند بار بهش گفتم ولی باز میگه شما امانت مادرتون هستید
مضراب ...
۲۶ شهریور ۹۶ , ۲۲:۱۵
خدا رحمت کنه مادرتون رو :)
من یکی که مطمینم اگه خدایی نکرده مادرم طوریش بشه ابوی ام شبونه یه مشت دزد و معتاد گیر میاره و ما رو به عقدشون درمیاره و خودشو راحت می کنه.
ددی بنده اصن دختر دوست نداره و به نظرش احتمالاً نون خور زیادی هستیم:)))

پاسخ :

اینطور نگو بانو... هر دو ان‌شاءالله سلامت باشن...
ام اسی خوشبخت
۲۶ شهریور ۹۶ , ۲۲:۱۷
خداوند حفظ کنه پدر مهربانتون رو و روح مادرتون شاد
منم تا جایی که بتونم ازشون پنهان میکنم, خیلی برام سخته دیدن نگرانی و ناراحتی خانوادم.
سلامت باشید ان شالله :)

پاسخ :

ممنونم بانو :)
ان‌شاءالله سلامتی کامل شما و همینطور پدر و مادرتون
Leila :)
۲۶ شهریور ۹۶ , ۲۲:۳۳
خدا حفظش کنه

آرزو میکنم همیشه همیشه حالت خوب باشه. خیلی خوب..

پاسخ :

ممنونم بانو :)
لادن --
۲۶ شهریور ۹۶ , ۲۳:۳۳
الهی همیشه سلامت باشی، تن پدر هم سلامت باشه. و روح مادر مهربونت در آرامش 

بی توجهی یا کم توجهی به درد اصلا خوب نیست، درد معمولا یه اخطار از طرف بدنه، میدونم که حسابی حواست به این هست.

پاسخ :

ممنونم لادن جان :)
متاسفانه بعضی وقتا بدجور غافل میشم.
سکوت عشق
۲۷ شهریور ۹۶ , ۰۴:۳۸
واقعا عالی بود :)

پاسخ :

:)
Faber Castel
۲۷ شهریور ۹۶ , ۰۸:۰۷
به شخصه اشکم در اومد
هیچ وقت نتونستم در مقابل اشک یک پدر دووم بیارم
و همینطور درماندگی یک مادر!

+ یک کف مرتب به خاطر قلم خوب و تاثیرگذاری که داری :)

پاسخ :

متاسفم که اشکتونو در آوردم...
+ سپاس از شما :)
قاسم صفایی نژاد
۲۷ شهریور ۹۶ , ۱۰:۱۹
هیچ چیز برای پدر و مادر در دنیا سخت‌تر از مریضی بچه‌اش نیست. اما از اون سخت‌تر اینه که یه روزی بفهمه بچه‌اش چیزی رو ازش مخفی کرده و باعث شده بیماری‌اش تشدید بشه.
ان شالله خدا سلامتی بده بهتون.

پاسخ :

میدونم مخفی کردن خوب نیست اما واقعا نگرانشم... :(
سا قی
۲۷ شهریور ۹۶ , ۱۱:۴۱
بسیار جالب بود و البته همراه درناکی خاصی که داشت رابطه پدر و فرزندیتان عالی است



سربزنید

پاسخ :

ممنونم :)
شایستـ .ه
۲۷ شهریور ۹۶ , ۱۶:۰۴
ثریا لبخند زدن قاب رو باور میکنم.....

پاسخ :

خوشحالم :)
یک آشنا
۲۷ شهریور ۹۶ , ۱۶:۳۳
چقدر غم انگیز

پاسخ :

:(
ضــِــد !!
۲۷ شهریور ۹۶ , ۲۰:۴۱
نمیدونم چرا دلم میخواد گریه کنم..

پاسخ :

متاسفم که ناراحتتون کردم :(
علی آقا:)
۲۷ شهریور ۹۶ , ۲۱:۰۳
خداپدرت روبرات حفط کنه؟
پدربودن خیلی دل میخوادکه الان من تحملشوندارم‌.
پدرومادرخیلی خوبند
یعنی من ابن روخوندم خیلی دلم برات هوری ریخت وچشمام ازاشک
جاری شد...

پاسخ :

متاسفم که ناراحتتون کردم.
ماهی کوچولو
۲۷ شهریور ۹۶ , ۲۱:۳۶
وخامت اوضاع من انقد زیاد شده راننده آژانس محل مون همون پیرمرد لواشکیه چپ میره راست میاد میگه دختر مراقب باش :)) 

پاسخ :

خب دختر مراقب باش دیگه :)
ضــِــد !!
۲۷ شهریور ۹۶ , ۲۱:۴۴
نه نه منظورم این نبود بانوچه جان:)

پاسخ :

عه پس خوبه که ناراحت نشدید :)
ماهی کوچولو
۲۷ شهریور ۹۶ , ۲۱:۴۵
من مراقبم منتهی لبه ی پله و در چشم ندارن :/ لبه پله گیر میکنه به پام در از روش رد میشه :)) و گرنه من که مراقبم :)) 

پاسخ :

چه لبه ی پله ی بی ملاحظه ای ... اه اه اه بگو مواظب باشن دیگه :/
ماهی کوچولو
۲۷ شهریور ۹۶ , ۲۱:۵۰
چشم چشم :)) 

پاسخ :

آفرین :دی
مضراب ...
۲۷ شهریور ۹۶ , ۲۳:۳۶
من نگفتم سلامت نباشن! بعد از 35 سال دیگه به راحتی می دونم ابوی ام چنین خلقیاتی داره. 

پاسخ :

خب منم نگفتم که شما گفتی سلامت نباشن :)
ولی قبول کن هر آدمی تغییر میپذیره :)
بیوکده biokade
۲۸ شهریور ۹۶ , ۰۲:۳۳
چی بگم🙁🙁🙁🙁🙁
واران ...
۲۸ شهریور ۹۶ , ۱۴:۱۶
خدا سایه پدرتون مستدام‌ :)


خدا بیامرزه تمام اسیران خاک را 
بخصوص مادران مهربان این سرزمین و بخصوص مادر مهربون شما رو ⚘⚘


ایشالا همیشه تنت سالم باشه و حالت خوبه خوب :)
آمین:)

پاسخ :

ممنونم واران عزیز :)
خدا به پدر و مادر شما هم سلامتی و طول عمر بده ان‌شاءالله
آقای سر به هوا ...
۲۸ شهریور ۹۶ , ۱۵:۵۰
این حس اصلا درست نیست ..
شاید مریضی و درد برای کم کردن بار گناهان باشه ولی قطعا تقاص گناهان نیست ..

پاسخ :

نه منظورم از اینکه از خودم ناراحت میشم و مخفی میکنم بخاطر این نیست که احساس گناه میکنم، ناراحت میشم چون بابا رو نگران میکنم
لیمو ‌‌
۲۹ شهریور ۹۶ , ۰۱:۰۵
بانو نکن اینکارا رو با من 
من منتظرم گریه کنم فقط

پاسخ :

عه چرااااا :(
مضراب ...
۲۹ شهریور ۹۶ , ۰۳:۱۴
آدمی پیر چو شد حرص جوان می گردد..
هر صفتی داشته باشی وقتی پیر می شی اون صفت تشدید می شه و غیر قابل تغییر تر!

پاسخ :

چی بگم والا :(
هویجوری :)
۲۹ شهریور ۹۶ , ۱۳:۴۹
منم خیلی تمایل دارم که درد یا بیماریمو مخفی کنم،نمیدونم چرا😓

پاسخ :

یه جورایی میخوام همیشه در موضع قدرت به نظر بیام :))
زارعی
۲۹ شهریور ۹۶ , ۱۸:۴۲
شکر کن که رنگ  و بوی زندگی رو داری حس میکنی
میگذره...

پاسخ :

خدا رو شاکرم در همه حال...
رضا
۲۹ شهریور ۹۶ , ۱۹:۴۵
خدا رحم کرده پس که یه خراش ساده بوده. من یبار انگشت پام زیرلاستیک ماشین موند البته نه در حد تصادف اما خیلی درد داشت. خدا مامانتونو بیامرزه مادر یه چیزیه که هیچکی جاشو نمیگیره. وقتی بابام فوت شد زیاد سختی نکشیدم اما مادرم که رفت تازه فهمیدم کیو از دست دادم

پاسخ :

خدا رحمت پدر و مادرتون رو...
محمود بنائی
۳۱ شهریور ۹۶ , ۰۷:۴۸
مرده و دردهاش! حرفهایی که هیچوقت به زبون نمیاره و قدم زدن هاش...!
پنهان نکنید، اینجوری بفهمن بیشتر ناراحت میشن! انشاله که همیشه حالتون خوب باشه :) 

پاسخ :

ممنونم ان‌شاءالله خدا به همه سلامتی بده
آنالیز ..
۰۸ مهر ۹۶ , ۱۴:۱۶
بانوچه نمیدونم چرا احساس این نوشته منو بُرد به اون روزای که خاموش میخوندم 
بهترین قلم رو داری ،خدا رو شکر بابت این نعمت 
خدا به بابای  مهربان سلامتی بده و سایه ش مستدام باشه 
روح مامان عزیز  قرین رحمت الهی باشه 

پاسخ :

ممنونم فاطمه‌ی مهربان :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان