ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

چراغا رو خاموش کنین میخوام دلاتونو ببرم جنوب!

یکی از خواننده‌های اینجُو ازُم خواست با لهجه‌ی خومون بنویسُوم، خلاصه اگه جاییشو متوجه نشدین و نِتِرسین بخونین یا خوندین و معنیشو نیدونسین هم اینکه ایترین بپرسین هم اینکه ایترین یقه‌ی اون آقا رو بگیرین.

سی مُو نوستالژی یعنی محله‌ی امامزاده، که کلهم اجمعین "شیری‌ها" اونجو جمع بیدن، یعنی اگه از تاکسی پیاده می‌شدی، خیلی تفاوتی نداشت اول ِ محله باشی یا آخرش یا وسطش، هر جا پیاده می‌شدی خونه‌ی یکی دو تا از فامیلا اونجو بی.

محله‌ی ما یکی از داغوووون‌ترین محله‌ها بی، از خونه‌های قدیمی و ساکنین قدیمی که در واقع نقطه عطفش بی اگر بگذریم، قضیه فاضلاب شهری تو این محله ایراد داشت... جوی آبش به قدری داغون و وسط ِ کوچه بی که کمک ِ ماشینه داغون میکِه. تازه وقتی هم با آژانس از یه جایی برمی‌گشتیم همون اول ِ کوچه پیاده‌مون میکِه و میگفت حاضروم ازتون کرایه نگیروم ولی مونه مجبور نکنین ماشینومه بیاروم تو ای کوچه‌ها. یعنی قضیه به حدی مهم بی که اگه کسی با ماشینش میومد تو کوچه یعنی خیلی خاطرته می‌خواسه و خیلی احترامت کِرده. حالا مو از بقیه‌ی محله‌ها خبری نداروم ولی خو محل ِ ما، همچین محلی بی. هر چند جزو محله‌های قدیمی و اصیل ِ شهر بی و احترام ِ زیادی داشت.

مو تو ای محل به دنیا اومدم و بزرگ شدم و مدرسه رفتم و دانشگاه رفتم و مهندس شدم ولی خو خدا رو شکر سه سالی میشه از اونجو نقل مکان کردیم. ظهر که می‌شد بخصوص ظهر بهار و تابستون، یعنی حتی پرنده هم تو ای کوچه‌ها پر نمی‌زد... اوسو هم سی خاطر ایکه زهله‌ی بچه‌ها ببرن می‌گفتن بچه‌بَرو هسی. البته دروغ هم نمی‌گفتنا... یعنی بس که تکرارش کرده بیدن واقعا بچه‌بَرو تولید آویده بی. نشونه‌ش هم ای بی که بچه‌هایه میندازه تو گونی و میندازه ری دوشش و میره یه جایی تیکه پاره‌شون میکنه و کلیه و چشم و کبد و دست و پا و حتی زبونشونه می‌فروشه. ما هم خو بچه... یعنی تمام دغدغه‌مون ای بی که بابا و مامانمون بخوسِن و ما یواشکی بزنیم بیرون. حالا از شانس ما جفتشونم خوابشون سبک بی. ولی خو ما هم زرنگ بیدیم.

یه روز که مامان و بابا خوشون برد من و ککام یواشکی دوچرخه‌هایه از سرا بردیم بیرون و حتی کلید هم برنداشتیم!!! اگه می‌خواستیم برداریم هم دستمون نیرسید بهرحال، ولی خو بدون کلید زدیم بیرون و خیالمون راحت بی که تا عصر نی‌واگردیم. عصر هم که برگردیم خو دیگه بابا و مامان بیدارن و درو باز میکنن سیمون، نهایتش میگفتن سیچه ظهر گرما رفتین تو کوچه بچه‌بَرو میدزتون. کتک خو نمی‌خوردیم، صداشونم خو بالا نیبردن سیمون... خیالمون راحت بی تنبیه در کار نی

حالا از گرما همه خونه‌ها کولرشون روشنه و صدای کولر گازی هم خو یه جوریه که هر کی تو خونه باشه گوشش کر میشه یعنی اگه ما در حال مرگ هم بیدیم و جیغ و داد میکردیم محض رضای خدا هیشکی صدامونه نمی‌شنید که بخواد بیاد کمک. ما هم خو عرق کرده بیدیم از گرما ولی خو دوره‌ی بچگیه و ماجراجویی‌هاش. خلاصه ما با هم رکاب زدیم و رفتیم تا رسیدیم حسینیه‌ی سیدالشهداء که حسینیه‌ی محلمون بی. اونجو دیوارهاش بلوک یا به قول خومون تابوک بیدن و ما سرگرمیمون ای بی که نقشه‌ی گنج داخلش قایم کنیم. حالا ای که این نقشه‌ها چطوری به ذهنمون می‌رسید می‌کشیدیم و اصلا گنجمون چه بی و کجا بی خدا ایدونه! نقشه‌مونه هُل دادیم تو دیوار و به چرخیدن تو کوچه‌های اطراف ادامه دادیم که تیهَ‌مون افتاد ری یه مِردی که او سر ِ کوچه یه گونی ری دوشش بی! مو یه نگاه به کُکا، کُکا یه نگاه به مو! با هم گفتیم: ای بچه‌بَرو بی!

خو قاعدتاً با او تعریفایی که پدر و مادرا سیمون کرده بیدن و با او سن و سالی که مو و سجاد داشتیم. باید می‌ترسیدیم و گریه‌کنان خومونه می‌رسوندیم خونه و اینقد در سرایه می‌کوبیدیم و جیغ‌و‌داد می‌کردیم تا بلکه یکی صدامونه بشنوه و بیایه در ِ باز کنه!

ولی خو از اونجویی که سجاد یه دده‌ی نترسی داشت به جای برگشت یواشکی بچه‌بَرو تعقیب کردیم تا او بچه‌ای که دزیده و تو گونی انداخته و میخواد بره یه جایی تیکه پاره‌ش کنه و کلیه و چشم و کبد و دست و پا و حتی زبونشه بفروشه، نجات بدیم. سی سجاد ایگفتوم ایبینی؟ ایقه بچه بدبخت وَش اکسیژن نرسیده که بیهوش آویده و حتی گریه هم نیکنه! عزممونه جزم کردیم که نجاتش بدیم و نشون بدیم ما از بچه‌بَرو نیترسیم.

همیطوری یواشکی پشتش می‌رفتیم و بعد سه تا چهار تا کیچه! ای آقای محترم ِ بچه‌بَرو حالیش آوی که ما ظهر ِ گرما در حال تعقیب کردنشیم!

دو سه بار هی برگشت پشت ِ سرشه نگاه کرد و ما هم بدون اینکه بترسیم همیطوری پشتش رفتیم. تا یه جایی ای آدم رفت تو یه خونه خرابه‌ای که دیوارش ریخته بی و فقط یه مشت علف خودرو داخلش بی. گونی هم نَها همونجو کنار دیوار ِ خرابه!

سی سجاد گفتم ما خو زورمون نیرسه گونی باز کنیم باید یه چاقویی چی پیدا کنیم گونی پاره کنیم و بچیکو نجات بدیم. یه کیف ِ کاملا چرکی هم نزدیک ِ گونی بی کیفه باز کردم و یه چاقویی دیدم زدم گونیه پاره کردم و یه مشت علفی رِخت صحرا! مو یه نگاه به کُکا، کُکا یه نگاه به مو! با هم گفتیم: ای خو نِ بچه‌بَرو بی!

همو موقع آقای محترم هم رسید با کلی علف تو دستش! وقتی مُونو سجاد ِ کنار گونی ِ پاره دید و چاقو تو دست مو! ماتش برده بی و نگامون می‌کرد! مُونم خو آدم رک و رورااااست! با کماااال ِ حق‌به‌جانبی گفتم: ما فکر کردیم تو بچه‌بَرویی! ولی گونیت پر علف بی!

آقای محترم هم بعد یه ساعت خندیدن گفت: نه مو ای علفا می‌چینوم سی گاو و گوسفندام! ایسو گونیمه پاره کردین مو چه‌کنم؟ گفتم: از ای‌وَر او وَرش گره بزن!

اومد گره زد و مُو و سجاد هم که شرمسار از ای عمل ِ ناپسند!!! بیدیم تا عصری تو هر کوچه‌ای که می‌رفت علف جمع کنه باش می‌رفتیم و کمکش جمع می‌کردیم.

عصر هم با دستای کثیف و لباسای خیس ِ عرق خوشحال و مَسرور برگشتیم به خونه و در زدیم! دقیقاً تایمی بی که آغا و مانیم بیدار می‌شدن و چای عصرونه می‌خوردن! یک‌، دو، سه گفتیم و با هم در زدیم آبجی بزرگه اومد دره باز کِرد و گفت: شما بازم رفتین دوچرخه‌سواری؟ مِی نِ ایگن بچه‌بَرو هسی؟! مُو یه نگاه به کُکا، کُکا یه نگاه به مُو! با هم گفتیم: تو گونیش فقط علف بی!

آبجی بزرگه هَنگ کِه! تا بخواد دوباره ویندوزش بیاد بالا ما رفتیم داخل و دستامونه شستیم! و کاملاً ریلکس نشستیم کنار آغام و گفتیم: مانی، سی مانَم چایی بریز. آغام گفت: خا بچیل خان، نیخین توضیح بدین سیچه یواشکی ایرین بیرون؟ مُو یه نگاه به کُکا، کُکا یه نگاه به مُو! با هم گفتیم: سی انجام ِ کار ِ خدا پسندانه!

خلاصه که ما بزرگ شدیم و بچه‌بَرو ندیدیم اصلا!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۰۹:۴۷ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید
استاد بزرگ
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۰۹:۴۹
چقدر زیبا نوشتین ...
چه لهجه شیرینی دارین ...
انشاالله همیشه موفق باشین ...
:)

پاسخ :

متشکرم امیدوارم قابل خوندن باشه.

رامین :)
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۰۹:۵۹
خیلی خوب بود. 
کیف کردم :)

پاسخ :

خوشحالم سپاس :)
آقاگل ‌‌
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۰:۰۹
حسن اینا در جواب سیچه می‌گفتن سی محض باد کیچه. :) الان این پستت منو یاد حسن و لهجه‌ش انداخت. 
داداشش حسین هروقتی زنگ می‌زد می‌گفت حسه اینجا بارونه! اونجا بارونه؟ حسنم می‌گفت: ها ایجا بارونه. رو کوهل(؟) برف هسی. البته طبیعتاً این مکالمه زمستونیشون بود:دی

پاسخ :

کوهل درست نوشتی.
سی باد کیچه رو ما هم میگیم ولی محضشو نمیگیم :دی
♫ شباهنگ
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۰:۱۴
فکر می‌کردم داداشت خیلی کوچیکتر از خودته

پست خیییییییلی خوب بود!!!
از این به بعدم همین جوری بنویس پستاتو :دی کیف کردیم

پاسخ :

دو و نیم سال ازم کوچیکتره، من دی 69 و اون تیر 72.
به خودمم حس خوبی داد البته اعتراف میکنم اولش خیلی سخت بود و هی نوشته‌هام به فارسی معیار تغییر شکل می‌داد هی برمیگشتم ویرایش میکردم آخراش بهتر شد.
صبا ...
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۰:۱۸
چه گرم و دوست داشتنی و خوووووب بود. وااای من رو برد دیلم و گناوه و حال و هواش

پاسخ :

قربان شما... البته دیلمی‌ها یکمی متفاوت‌تر از ما صحبت میکنن
جناب دچار
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۰:۳۵
این دیگه انصافا وویس لازم داشت !
وگرنه مجبورم بخونمش

پاسخ :

ویس چرا؟ بخونیدش ببینم چقدر یاد گرفتید :دی
سوته دلان
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۱:۰۵
سلام

یعنی عاااااشق جنوب و جنوبیام... :)
بس که گرم و قشنگ حرف میزنن... :)

پاسخ :

سلام
ممنونم نظر لطفتونه :دی
جناب دچار
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۱:۱۳
خب یکم سرعت خوندن رو میگیره ولی قشنگ بود
محتواشم قشنگ بود
مخصوصا اینکه هر چی جلوتر میرفتی گویش تر میشد :)
اولاش گفتی کوچه بعدش شده کیچه

حس نامه ی رنجرو که برا سازمان ملل نوشته بود بهم دست داد :)

پاسخ :

اره در جواب کامنت شباهنگ گفتم... اولش یکم عادت نداشتم بهش... هی مینوشتم هی میدیدم فارسی معیار شده هی برمیگشتم ویرایش میکردم آخراش بهتر شد.
میخواستم صدامو ضبط کنم ولی صدای پنکه پس زمینه اش میشه
مصطفی فتاحی اردکانی
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۱:۲۹
چقه پستگ خشگی بود، خیلی پسندم شد

پاسخ :

ممنونم :)
بوبک جان
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۱:۳۶
وای ثریا عالیییی بود بی نهایت دوسش داشتم و بی نهایت حس خوبی داشت۰منم که عاشق لهجه و سادگی و مهربونی جنوبیام حض کردم دمت گرم ککا :دی
از اون جایی که لهجه ما به لهجه شما نزدیکه کاملا فهمیدم و با لهجه ی شیرینتون میخوندمش ولی فقط سرا نمیدونستم به چی میگین۰
بازم میگم عالیی بود باز از این کارا کن۰یه آهنگ بومی هم میزدی تنگش خوب بودا :دی

پاسخ :

سرا به خونه میگن به حیاط هم میگن :دی
مثلا دم در سرا یعنی دم در خونه :دی
خوشحالم که خوشت اومد عزیزم :*
قلم بانو
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۲:۰۲
سلام بانو
خیلی خوب بود، لذت بردم. سرعت خوندن رو می گرفت، ولی عالی بود. کلا محاوره نوشتن خیلی سخته...
چقدر حسرت زندگی تون رو می خوذم که تو تهران نیستید...
یه شهر پر از دود و آلودگی و ترافیک...

پاسخ :

سلام
راستش میخواستم ویسش رو بذارم ولی هم اینکه صدای پنکه پس زمینه ش میشد و هم اینکه صاحبخونمون نمیدونم از اونور چی داره میکوبه تو دیوار هی صداش میاد و توی ویس هم مشخصه.
ولی خب یکی از مزایای تهرانی بودن همین امکاناتشه دیگه ماها واقعا از این لحاظ اذیت میشیم.
حوا ...
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۲:۱۳
ما خودمون اهل جنوبیم :))

پاسخ :

ایول پس :دی
فرشته ...
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۲:۱۴
ووووی وووی چه پست خشی،چه پست قشنگی^_^ آی لاو یو ثریا:))
سی ما ایگفتن افغانی سیزن زنو ایا و ایبرتون،بچه بی که اگه جونش هم در ایومد حاضر نبی تا در سرا بره، هی یادش بخیر:))
اما سر نترسی داشتیه ها، مو یه بار همی ۲،۳ سال پیش با رفیقم صبح گَه رفتم کنار دریا یه بنده‌ی خدایی بی که یه گونی ری کولش بی تا دیدش گو: وووی فرشته!طالبوئه!
مونم یه روزی از طالبو به عنوان نوستالژی سی نوهام تعریف ایکنم بس که یه مدتی ترسمون طالب بی و گونیش:))
تازه الان محله‌ی امام زاده خوبه خو،بیو سی کیچه‌های ما بکن که نصفش اسفالته و نصفش قُلوه سنگ رُخته:))
+ خیلی با پستت کیف کردم، ممنون ثریا جان:)

پاسخ :

بَه ببین کی اینجاست... آی لاو یو تو :دی
صالبو خو اذیت نمیکنه...
ممنون از وقتی که گذاشتی عزیزممممم :*
Nelii 💉📚
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۲:۱۹
خیلی حس خوبی داشت:)
مخصوصا اون تیکه ی مو یه نیگاه به ککا،ککا یه نیگاه به مو!

پاسخ :

مرسی که وقت گذاشتید و خوندید :*
لادن --
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۲:۵۴
اصلا بانوچه الان شَص بِرابِر قبل عاشقْتُم... 

بس که به حس بچگیای من نزدیک بود. ما خیلی زبان و لهجه ی نسل قبلمون رو نداریم اما کاملا متوجه میشیم. عالی بود. 

پاسخ :

ای جان مونم عاشقتوم :*:*
فرشته ...
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۳:۰۵
نه اذیت خو نیکنه فقط بد ایگزه:| :))
قربونت:)

پاسخ :

وای راس میگی؟؟؟؟؟ میفهمی تو میگی طالب مو مهرداد تو ذهنم بی... طالب کدومش بی؟
جولیک ‌‌‌‌‌
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۳:۱۳
خیلی باحال بود:)) من عاشق این روحیه خداپسندانه تون شدم:))

پاسخ :

خواهش میکنم باحالی از خودتونه :)))
^_^ khakestari
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۳:۱۴
وای خیلی خوب بود :) برام کلی خاطره نوستالژیک تداعی شد.ما یجورایی نزدیک جنوب هستیم اما هیچ وقت نیومدم اون روا اما بازم متوجه شدم لهجتون رو 

پاسخ :

خوشحالم که متوجه شدی... حتما بیاین اینورا :دی
نرگس سبز
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۳:۳۵
همون جمله اول و که خوندم دیگه نتونستم ولش کنم. دمت گرم کلی

پاسخ :

مرسی که وقت گذاشتی عزیزم :)
مسـ ـتور
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۳:۴۹
و مو که دلوم میخواد سی شما بیام ببینُمتان با همین گویش چه کُنُم؟ (: 

پاسخ :

بیااا حتما بیا ببینیمت :*
آقای سین
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۴:۲۵
مویی که جنوبی نبلدم ایو چتو بخونوم؟؟

پاسخ :

یعنی هیچ کدوم از کلماتشو بلد نبودی؟ فایل صوتیشو برات میفرستم
قلم بانو
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۴:۴۶
امکاناتی که نشه استفاده کرد، واقعا به هیچ دردی نمی‌خوره...
فقط امکانات درمانی...
وگرنه بقیه امکانات، برای ۹۰% تهرانی‌ها قابل استفاده نیست گلم
قدر آرامشتون رو بدونید...

پاسخ :

وای جدی میگی؟
آره قبول دارم وقتی نشه استفاده کرد فایده ای نداره.
فرشته ...
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۵:۲۵
مو خو تا حالا از نزدیک ندیدمشه اما خو یه گونی داره و گاز میگیره:| چندین مصدوم داشته گویا:(
+ یعنی کیف میکنم وقتی بقیه هم با لهجه‌ی خودمون برات کامنت میذارن، لایک بزرگ به همشون:)

پاسخ :

هاااا فک کنم فهمیدم کیو میگی منم از نزدیک ندیدمش... ولی یه چیزایی ازش شنیدم
حاج مهدی
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۵:۳۹
من همشو با لحن و صدای آقوی همساده خوندم. 

پاسخ :

بهتر نبود با یه صدای ظریف‌تر مجسم میکردین؟ :))
هوپ ...
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۵:۴۹
یعنی عالیییی بوداااا!! خیلی خیلی زیبا نوشته بودی. منم عاشق لهجه جنوبی، حظ کردم.

پاسخ :

قربون شما عزیزم مرسی که وقت گذاشتی و خوندی :دی
قلم بانو
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۵:۵۶
من خودم برای هر روز بیرون رفتن از خونه، کلی دلیل و استدلال می‌چینم که باید برم یا نه؟ ضروری هست یانه؟ ارزش داره تا اون سر شهر، ۲ ساعت تو راه باشم؟
خیلی از موارد، پشیمون می‌شم...
اینقدر که توی ترافیک و شلوغی می‌مونم.
من کلا بچه تهرانم، اینجا به دنیا اومدم، بزرگ شدم و تمام فامیلمون با همه گستردگی‌اش، ساکن تهرانند و فقط همین منو پایبند تهران کرده...
وگرنه وقتی قراره برای رفتن به هرجایی، یکساعت، یکساعت و نیم به طول معمول تو راه باشم و برگشتنه شاید تا ۳ ساعت تو راه بمونم، کلا پشیمون میشم از بیرون رفتن...
بهترین کلاس‌ها با بهترین اساتید و معلمین و مربی‌ها، تو تهران هستند، وقتی یکساعت کلاسه، ۳ ساعت تو راهی، مگر اینکه خیلی دوست داشته باشی که به جون و دل این حجم خستگی رو تحمل کنی، وگرنه بی‌خیال میشی...
زندگی تو تهران، یعنی یاد گیری حداقل روزی ۴ ساعت، تو مسیر باشی.
به همین وحشتناکی!

پاسخ :

قبول دارم حرفاتو، تابستون پارسال که دو روز تهران بودم به دوستم گفتم حس میکنم آدم‌های اینجا دارن ربات‌وار زندگی میکنن، صبح زود تا شب دیروقت سرکار... و چیزی که واقعا تلف میشه زمان و وقت هست...
خدا بهتون صبر بده عزیزم
صبا مهدوی
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۷:۲۵
با گویش نوشتن پیشنهاد فوق العاده ای بود
هر از گاهی جنوبی بنویس ثریا جان، دلبری میکنه این جنس نوشته ها...
واژگان اختصاصی را هم می تونی پی نوشت کنی

پاسخ :

میترسیدم خوندشون برای دوستان خسته‌کننده بشه ولی خدا رو شکر استقبال خوبی شد...
راستش گفتم شاید بلد باشن هر کی هم بلد نباشه میپرسه چشم :)
دکتر سین
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۱۹:۲۷
چه حس خوبی. چه سادگی دلنشینی. دمت گرم... :)
خیلی خیلی خیلی خوب و شیرین نوشتی. بازم از این کارای خداپسندانه بکن حتماً... ^_^

پاسخ :

حتما از این کارهای خداپسندانه میگم بعدا :دی
حامد سپهر
۰۵ ارديبهشت ۹۷ , ۲۱:۱۲
الحق که مارو با خودت بردی جنوب :)
خیلی عالی بود ایول

پاسخ :

متشکرم... مرسی که وقت گذاشتید و خوندید :دی
مهرداد
۰۶ ارديبهشت ۹۷ , ۰۷:۱۸
آفرین
خیلی قشنگ بود.مخاطبا استقبال می‌کنن.
خیلی گویش گرم و جذابی دارین.
همکارا که صحبت میکنن نگاشون می کنم و لذت می‌برم.نمیدونم چرا صدا و سیما از این پتانسیل ها چرا کم استفاده می کنه.
ناگفته نمونه که در خیلی لغات با زبان کردی اشتراک دارین.
حالا همیشه نه، گاه وقتی با همین گویش بنویسید .

پاسخ :

حرف صدا و سیمای استانی ما که نزدنیه...
بله حتما مینویسم دوباره...
ام اسی خوشبخت
۰۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۷:۲۹
همه رو فهمیدم, البته بعضی کلمات رو حدس زدم چون نمیدونستم, اما با جمله های بعدی میفهمیدم درسته:)
قشنگ بود ممنون :)

پاسخ :

خب خدا رو شکر که معنیشونو متوجه شدین :)
گلاویژ ...
۰۷ ارديبهشت ۹۷ , ۰۷:۱۵
خانوم اجازه!  مو اصن نفهمیدم چه وا بید، نه که مو تو ناف تهرون گُت شدم معنیش سیم سخت بی:))) 

+ولی مو یبار وسط توسون بچه برو دیدم خیلی هم ترسناک نبید:/

پاسخ :

کن یو اسپیک انگلیش هانی؟

حسن سعادتی
۰۸ ارديبهشت ۹۷ , ۲۰:۱۷
ای دل غافل، بچه رو که نجات ندادید هیچ، آخر کارگری بچه برو رو هم کردید که

پاسخ :

عمل خداپسندانه بود :))
دلا بانو
۱۱ ارديبهشت ۹۷ , ۱۲:۱۲
چقدر کیف داد این پست:))
خیلییی شیرین بود:)

پاسخ :

میشه هشتگ اولین ها رو براش به کار برد
سیروس
۲۵ ارديبهشت ۹۷ , ۲۰:۱۸
حالی محله ی امام زاده سی خودش بروبیوی داره،همه ی لوازم خونگی ها وا قالی فروشا اون جو جمع شدن،
آم نمشه نوم محله ی بالو نیاری،تنگ و تیکو،غار حلال حروم....

پاسخ :

اخرش لهجه برازجونی شد :دی
فرزانه سامانی
۲۶ ارديبهشت ۹۷ , ۱۱:۱۳
من عاشق لهجه جنوبی و مخصوصا شیرازی ام عالی بود عزیزم

پاسخ :

لطف داری عزیزم :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان