ول کن جهان را، قهوه ات یخ کرد!

ول کن جهان را، قهوه ات یخ کرد!

اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان

برسد به دوست پریشان حال ِ این روزها...

سه شنبه, ۱ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۳ ب.ظ

اصلا هم بد نیست، خیلی خوب است... ببین می شود هر کاری را درست انجام داد و یک عمر از نتیجه ی خوب ِ آن کار لذت برد...

میشود هم دست روی دست گذاشت و هیچ کاری نکرد و یک عمر حسرت انجام ندادنش را خورد...

اکثر حسرت هایی که برای خودمان ساخته ایم همه پوشالی هستند و تو خالی... در واقع فلان جای زندگیمان نباید حسرت میماند... میشد جاری اش کرد در زندگی... میشد دل به راه زد و رفت و تجربه کرد... اگر حسرت شد باید ببینیم کجای کارمان لنگ بوده... هر زخمی را اگر بیخیال شوی و ازش بگذری بعد از مدتی دمل چرکینی می شود که از شکل بد و بوی بدش چهره ات در هم می شود...

اینکه بلند شوی، سینه ات را صاف کنی و داد بزنی می خواهم فلان کار را انجام بدهم کار سختی نیست، اینکه در مقابل اظهار نظرها چه عکس العملی نشان بدهی مهم است...

آن جای زندگی که کسی به مخالفت با تو برنخاست بترس و شک کن به راهی که آمده ای... برگرد ببین پشت سرت را، راه آمده را بررسی کن، مطمئن باش یک جای کارت لنگ می زند که هیچکس مخالفت نمیکند...

هیچ جاده ای صاف و هموار به موفقیت نمی رسد، به مسیرت شک کن اگر همه چیز خوب بود و هیچ سختی ای وجود نداشت...

برای خواستنی هایت ارزش بگذار و هرگاه به سختی رسیدی به خودت یادآوری کن که این سختی ها ارزش هدف تو را بالاتر می برند.

هیچوقت خم نشو... اگر زانو زدی بلندتر از قبل "یا علی" بگو و بلند شو، تنهای تنها هم که باشی با خودت تکرار کن "حسبی الله و نعم الوکیل" و به این آیه ایمان داشته باش...

خدا را که داشته باشی... همه چیز داری... بگذار دیگران بمانند و حسادت ها و سنگ اندازی هایشان...

در آغوش خدا که باشی دیگر نباید نگران هیچ چیزی باشی...


  • بانوچـ ـه

نظرات (۵)

  • صبیه آسمان
  • چه قدر این پست به حال من میخورد.چه قدر پریشون حالی بده و چه قدر میفهممش

    پریشون حالی خیلی بده... خدا همراه همیشگیمون باشه ان شاءالله.
  • رادیو بلاگی ها
  • اینو بخون برای رادیو:)

    چشم سعی میکنم بخونمش حتما :)
  • یاسمین پرنده ی سفید
  • من همیشه حسرت اردوهای مدرسه به دلم مونده که مامانم اینا اجازه ندادن برم :|
    الان میگی چی کار کنم؟ :(

    بعضی چیزا رو قبول دارم، مثل من که توی یک شب خاص حسرت به دلم موند که مامانم اون لحظه کنارم باشه.
    اما خب... نباید خیلی به این حسرت ها پر و بال بدیم... حفره ی بزرگ میشه.
  • رضا
  • من یتوکل علی الله فهو حسبه

    توکلت علی الله.
  • مرتضی علیزاده
  • سلام
    لایک

    سلام
    تشکر.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">