گمنام نیستید... ما گمتان کرده ایم...

اولین بار نبود که می آمدم آنجا، بارها آمده بودم، با دوستان، با خانواده... خودتان که بودید؟ خودتان که می دیدید؟

ولی دیشب یک طور ِ عجیبی بود... حس ِ عجیبی داشت... می دانستم این حس عجیب از کجا سرچشمه می گیرد اما باز هم مرا درگیر خودش کرده بود...

وقتی رسیدم و زیارت کردم، همین که انگشتم به سنگ مزارتان خورد حس کردم سنگ ها جان دارند، حس کردم سنگ نیستند...

سرم را بلند کردم بگویم: این سنگ ها جان دارند چشمم خورد به "یا ناظر" و لب بستم...

http://s7.picofile.com/file/8252784276/IMG_20141123_081621.jpg

مُهر را که برداشتم، دوستم جانماز را آورد... وقتی جانماز را پهن کردم پایین مزارتان دلم میخواست سجده هایم را طولانی تر بردارم...

اصلا اگر کسی آنجا نبود بعد از نمازم سر به زمین میگذاشتم و بغضم را می شکستم...

اصلا اگر کسی آنجا نبود تمام حرف هایم را با صدای بلند می گفتم و نیازی نبود همه را توی دلم مرور کنم...

لبخندهایتان را احساس میکردم و مطمئن بودم که مرا به خواهری پذیرفته اید...

کفش هایم را که پوشیدم... بهترین هدیه را گرفتم... درست پایین پله ها... چند قدم آنطرف تر... حرف های خدا به من لبخند می زدند...

http://s7.picofile.com/file/8252784126/IMG_20141123_080904.jpg


+ عکس ها از خودمه :)

+ نوشته شده در سه شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۷:۳۲ توسط بانوچـ ـه | ۶ نظر
مــاهان (ف.چ)
۰۴ خرداد ۹۵ , ۱۹:۳۵
سلام :)

قراره یک کاری شروع کنیم تو مایه‌های یه نشریه، و اگر خدا خواست گسترشش بدیم.

پاسخ :

ان شاءالله.
محمد حسین
۰۴ خرداد ۹۵ , ۲۱:۳۳
عکس اولیه خیلی قشنگه:)

پاسخ :

مرسی نظر لطفتونه.
.. ندآ ..
۰۴ خرداد ۹۵ , ۲۲:۴۸
وحشتناک آرامش بخش هستند 

پاسخ :

خیلی خیلی خیلی خیلی
مرتضی علیزاده
۰۶ خرداد ۹۵ , ۱۰:۲۴
سلام
زیارت قبول

پاسخ :

سلام
متشکرم.
montazer 313
۲۷ خرداد ۹۵ , ۱۱:۳۲
سلام خیلی قشنگ بود..التماس دعا

پاسخ :

سلام
متشکرم.
.. مَروه ..
۳۱ خرداد ۹۵ , ۰۲:۳۶
چقدررر حس خوبی داشت این متن


پاسخ :

فدای شما مَـروه جان :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان