ول کن جهان را، قهوه ات یخ کرد!

ول کن جهان را، قهوه ات یخ کرد!

اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان

یک پله تا فراموشی...

شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۴:۳۵ ب.ظ


آدمهایی در زندگی ام حضور دارند که به راحتی دروغ میگویند، از مسائل ِ گذشته یا هرگز پیش نیامده شان یک فاجعه میسازند تا حرفهایشان را بپذیرم... آدمهایی که نمیدانم دقیقاً از چه زمانی به این اندازه حقیر و ضعیف شده اند که شهامت ِ گفتن ِ حقیقت را ندارند... آدمهایی که راحت دروغ میگویند و بعد با خود فکر میکنند که، "خوب این هم از این... باورش شد!" و من وانمود میکنم که باورم شده است، وانمود میکنم که همانطور که آنها خواسته اند حرفهایشان را پذیرفته ام، بعد چشمهایم را میبندم و سعی میکنم جایگاه ِ آن آدم را در زندگی ام یک پله پایینتر بیاورم... این اتفاق در زندگی ام آنقدر تکرار میشود تا آن آدم با رسیدن به زیر ِ پای من فقط یک پله فاصله دارد... یک دروغ ِ دیگر کافیست تا همان یک پله را هم به پایین بکشانمش و درست در زیر ِ پاهایم او را له کنم و بعد بروم... انگار که هیچوقت همچین آدمی توی زندگی ام نبوده است... در این زمان، که فاصله ی آن آدم تا فراموش شدنش زیر پاهایم فقط یک پله یا یک دروغ ِ دیگر است، سعی میکنم برای همیشه او را کنار بگذارم... مثلاً یک روز صبح بعد از خالی شدن ِ فنجان ِ چایم برایش پیام بفرستم که "سلام بیکار شدی اطلاع بده کارت دارم" و بعد برایش توضیح بدهم که دیگر جایی در زندگی ِ من ندارد... شاید نیازی هم به توضیح نباشد... مثلاً نیازی نباشد که بگویم "هی فلانی از دروغ هایت خسته شده ام" فقط بگویم "بهتر است برای همیشه از همدیگر خداحافظی کنیم"... و بعد او را در همان یک پله ی باقی مانده تا له شدن، محو کنم و بعدها حتی با شنیدن ِ اسمش هیچ خاطره ای از او یادم نیاید... آدم های زیادی در زندگی ام هستند که میل ِ عجیبی به پاک کردنشان دارم...


|ثریا شیری - بیست و پنجم ِ مهر ماه ِ سال ِ هزار و سیصد و نود و چهار|


  • بانوچـ ـه

نظرات (۶)

  • شباهنگ (تورنادوی سابق)
  • سخته...

    پاک کردنشونو می‌گم...

    سخته

    میدونم... خیلی هم سخته... ولی آدم معمولا به یه جایی میرسه یه روز که از دست دادن خیلی براش راحت میشه. 
  • رها مشق سکوت
  • یه جمله ای بود در مورد دروغ سالها پیش خوندم ولی باعث شد خیلی روم تاثیر بذاره و هر وقت خواستم دروغ بگم احساس حقارت کنم: دروغ انفجاریست در اعتماد به نفس تو....

    پاک کردن آدما برام سخت ترین کار بوده همیشه، ولی زمان که گذشت، بهم نشون داد اگر ادمی که حذف شده، به درست و صحیح حذف شده و از اول نباید تو زندگیم می بود باشه، یه روزی میرسه که هیچ یادی ازش برام باقی نمونه. انگار نه انگار که وجود داشته

    جمله ی قشنگی بود...
    انفجاری در اعتماد بنفس... در شرافت... در عزت...

    حذف کردن و کنار گذاشتن خیلی سخته رها... ولی بعضی وقتا آدم رو به جایی میرسونن که دلو میزنه به دریا و خیلیا رو حذف میکنه.
  • سورا آشوری
  • من پاک کنی می کشمت دخترررررر، صدا رسید یا بلندتر بگم؟

    آخ جون دعوااااااااااا :دی
  • مرتضی علیزاده
  • سلام
    تو پله پله پایین میکشی و بعد ...
    ولی من اینطور نیستم
    از چشم که بیفتند کار شان تمام است

    اون پله ی آخر همون افتادن از چشمه.
  • علی امین زاده
  • اوه!
    توی محیط کار که یه عده کلاً با دروغ دارن کار می کنن! بدبختی اینه که ازشون هم نمیشه ببری باید عین پشه تحملشون کنی!

    تحمل ِ اجباری.
  • ساجده
  • منم ازین آدمها دیدم. بعضی هاشون عادت کردن به دروغ گفتن. انگاری با قوه تخیلشون میخوان نداشته ها رو به داشته ها تبدیل کنن و با دروغ ضعفشون رو بپوشونن. و اتفاق بد اینه که میدونی داره دروغ میگه.. چه حس بدی هست که باید بهش وانمود کنی که دروغش رو باور کردی.

    همین که نمیتونی وقتی داره دروغ میگه بزنی دکورشو بیاری پایین واقعا اعصاب آدمو به هم میریزه.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">