چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟

عکس و تصویر چه کسی میداند که تو در پیله تنهایی خود،تنهایی چه کسی میداند.!!!


نمی‌دانم دقیقاً از چه زمانی شروع شد، من کجا بودم و چه می‌کردم، چه ساعتی از شبانه‌روز بود و چه اتفاقی، شروع این مسیر بود، اما شک ندارم که نقطه‌ی شروعی داشته است، قاعدتاً یک‌جایی، یک اتفاقی افتاده یا یک نفر حرفی زده یا کاری کرده، چیزی دیده‌ام یا شنیده‌ام که من را تا به این اندازه تغییر داده است. نمی‌دانم کجای این زندگی کسی ریل‌های مسیر را تغییر داد... بی‌آنکه حواسم باشد راه دیگری را رفتم... کم‌کم شروع کردم به بافتن پیله... پیله‌ای که محکم بود اما ظاهری زیبا داشت. آنقدر که کسی را متوجه اصل موضوع نمی‌کرد، هیچ‌کس فکرش را هم نمی‌کرد که این پیله قرار است بین من و دیگران باشد، قرار است گرفتار شوم درونش و دیگر نتوانم بیرون بیایم، آنقدر تار و پودش هنرمندانه بود که حتی خودم متوجه نمی‌شدم هر بافت ِ تازه، چقدر تنهاترم می‌کند. پیله می‌بافتم و لبخند لحظه‌ای از لب‌هایم محو نمی‌شد. پیله می‌بافتم و فاصله‌ام بیشتر می‌شد. وقتی که شب می‌شد، وقتی که جایی گرفتار می‌شدم، وقتی که از بافتن پیله خسته می‌شدم و گوشه‌ای می‌نشستم تا نفسی تازه کنم یا وقتی انگشتم زخم می‌شد و ابروهایم در هم گره می‌خورد از درد تازه متوجه تنهایی‌ام می‌شدم، حتی اگر رهگذری می‌دیدم یک تابلوی "ایست" بزرگ توی ذهنم عَلَم می‌شد که: "مبادا حرفی بزنی". پیله تمام شد اما به بافتنش خو گرفته بودم شروع کردم یک دور دیگر اطرافش بافتم. داشت محکم‌تر می‌شد و بیرون آمدنم از آن محال‌ بنظر می‌رسید... وقتی به خود آمدم به حجم تنهایی‌ام اضافه شده بود، تنهاتر و خسته‌تر شده بودم، با دردها و حرف‌هایی که نمی‌دانم از کی و کجا دیگر نتوانستم به کسی بگویمشان و حالا توی دلم مُرده بودند. حالا وقتی دلم می‌خواهد با کسی حرف بزنم، دهانم را باز می‌کنم اما بلد نیستم چیزی بگویم... اگر هم چیزی بگویم آنقدر دیواره‌ی پیله را محکم بافته‌ام که صدایم به بیرون نمی‌رسد. خودم را اسیر کرده‌ام داخل پیله، آدم‌ها از بیرون مرا می‌بینند و این دست و پا زدنم برای پاره کردن پیله را هم می‌بینند اما این حرکت دست‌ها از بیرون بیشتر به شکل رقص در می‌آید و همه با خود می‌گویند: "اوه، او بی‌شک یک دختر شاد است" و من در این پیله‌ی تنهایی، با انگشتانی زخمی و حرف‌هایی که در دلم مانده هنوز به تقلا مشغولم. یک نفر درون ذهنم فریاد می‌زند: "عاقبت کسی که در پیله گرفتار است، پروانگیست". اما یک نفر دیگر فریاد می‌زند: "رهایی از این پیله‌ی خودساخته دیوانگیست" و من تقلا می‌کنم و آدم‌ها گمان می‌برند که دختری شاد و سرخوش دارد می‌رقصد...


* عنوان از سهراب سپهری

* عکس از اینجا (کلیک)

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۵:۳۵ توسط بانوچـ ـه | ۲۰ نظر
فاطمه باغملکی
۱۶ مرداد ۹۷ , ۱۵:۳۶
چقد عنوانش تلخ و زیباعه

پاسخ :

هوم... تلخ...
حامد سپهر
۱۶ مرداد ۹۷ , ۱۸:۳۰
امیدوارم عاقبت این در پیله گرفتار شدن، پروانگی باشه


پاسخ :

ان‌شاءالله همینطور باشه.
فرشته ...
۱۶ مرداد ۹۷ , ۱۸:۴۷
میدونی وقتی یه مدت تو تنهایی خودت فرو میری و حرف‌هات رو تو خودت میریزی، وقتی فاصله می‌گیری ،وقتی به نگفتن عادت میکنی دیگه ترک عادت خیلی سخته، حتی اگه درونت لب‌ریز باشه و دلت بخواد حرف بزنی بازم نمی‌تونی، انگار یه نیرویی به ادامه‌ی سکوت تشویقت میکنه، به ادامه‌ی دوری و خلوت، در عین اشوب یه نوع سکون عجیب درونت هست که ادامه‌اش رو ترجیح میدی به شکستنش :)
می‌گفت: مرا از دور تماشا کن، من از نزدیک غمگینم...

پاسخ :

دقیقا همینطوره... حتی اگه دلت بخواد حرف بزنی بازم سکوت رو ترجیح میدی
بق بقو
۱۶ مرداد ۹۷ , ۲۲:۱۸
هعی...

پاسخ :

هوم
آقای سین
۱۶ مرداد ۹۷ , ۲۳:۵۴
اونجاش که تصمیم میگیره بیاد بیرون از پیله و بقیه دست و پا زدنش رو رقص میبینن قشنگ تر بود :)

پاسخ :

قشنگ ِ غم‌انگیزی بود
عینکی عینکی
۱۷ مرداد ۹۷ , ۰۶:۳۲
برای خودت تلاش کن. اینطوری پنج سال دیگه حسرت تلاش نکرده ات رو نمیخوری‌.. ب خودت بدهکار نمون. بد دردیه بدهکار به خود بودن

پاسخ :

من هم به خودم بدهکارم و هم از خودم شاکی‌ام بدجور
باده پرست
۱۷ مرداد ۹۷ , ۰۸:۱۰
هنر ، تنیدن پیله نیست !
هنر زندگی در میان مردمی ست که دوستت ندارند .
و چقدر نا زیباست تنیدن پیله در میان مردمی که دوستت دارند .
خخخخ
خواستی کپی کنی به اسمم من نزن . یکی از فلاسفه رو بنویس که بترکونه

پاسخ :

حسین پناهی خوبه یا چگوارا؟ :دی
مرتضا دِ
۱۷ مرداد ۹۷ , ۰۹:۲۱
پیله ات خراب باد ...

پاسخ :

رو به سمت پروانگی؟ یا ویرانگی؟
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۱۷ مرداد ۹۷ , ۱۲:۳۲
پروانه بشی:-)

پاسخ :

مرسی عزیزم :*
حوا بانو
۱۷ مرداد ۹۷ , ۱۴:۲۴
خیلی تلخ بود و به شدت زیبا نوشته بودی بانوچه ی عزیزم.

"حالا وقتی دلم می‌خواهد با کسی حرف بزنم، دهانم را باز می‌کنم اما بلد نیستم چیزی بگویم..." این بخش رو بارها تجربه کردم :( هعی...
نمیدونم چی بگم, فقط اینکه برات بهترینها رو از خدا میخوام و هرچی آرزوی خوبه مال تو ؛)


پاسخ :

مرسی حوابانوی نازنین... امیدوارم حال دل همه‌مون خوب بشه.
Jandark .A
۱۷ مرداد ۹۷ , ۱۵:۵۴
همه می‌دانند.
ولی واقعیت اینه که هیچ کس واقعا نمی‌دونه تنهایی درون پیله‌ی هرکس چقدر تنهاییه!

پاسخ :

خیلی ها نمیدونن...
عسل
۱۷ مرداد ۹۷ , ۲۱:۲۶
لایک دارید

پاسخ :

سپاس
قاسم صفایی نژاد
۱۸ مرداد ۹۷ , ۱۴:۱۴
دنیا همان است که مسیر را تغییر می‌دهد، انسان را به پیله رفتن وادار می‌کند و...
بیخود نیست که فرموده‌اند: حب الدنیا رأس کل خطیئه

پاسخ :

یعنی همه تغییر میکنن؟
انـ ـــار
۱۹ مرداد ۹۷ , ۱۹:۴۴
زیبا بود

پاسخ :

متشکرم
rangi rangi
۲۰ مرداد ۹۷ , ۰۱:۲۹
چقد شبیه حال این روزام بود.. 
عالی:)

پاسخ :

ممنونم از نظرتون :)
عینکی عینکی
۲۰ مرداد ۹۷ , ۱۱:۲۷
نمیشه که اینطوری بمونه

تلاش کن

پاسخ :

تلاش میکنم... تلاش میکنم خیلی... ناامید مطلق نشدم هنوز
دعام کن
مرتضا دِ
۲۰ مرداد ۹۷ , ۱۱:۲۷
این بار استثنائا گزینه یک
با پوزش از گزینه ی دو :)

پاسخ :

چرا پوزش؟ و چرا استثنائا؟
مرتضا دِ
۲۰ مرداد ۹۷ , ۱۱:۳۳
اینو میگم !
http://www.gozine2.ir/

پاسخ :

:دی
عینکی عینکی
۲۰ مرداد ۹۷ , ۱۱:۴۱
الهی عاقبت به خیر بشی عزیزم

پاسخ :

ان‌شا‌ءالله... ممنونم عزیزم
قاسم صفایی نژاد
۲۰ مرداد ۹۷ , ۱۱:۵۸
پاسخ به پاسختون:
همه که تغییر می‌کنند، با چه سرعتی و در چه جهتی و چگونه‌اش مهمه.

پاسخ :

بله درسته
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان