ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

چالش وبلاگی: نویسندگی کتاب

به بهانه‌ی چالشی که آقای صفایی‌نژاد اینجا راه انداختن و من رو هم دعوت کردن به شرکت در این چالش، اومدم بنویسم که نوشتن کتاب یکی از آرزوهای من از سالیان دور بوده و هست، اما خب همیشه یه سری مشکلاتی پیش میاد و یه سری موضوعاتی جبراً اولویت زندگی میشن که به همون دلایل تا حالا نتونستم اقدامی مثبت در جهت رسیدن به این آرزو انجام بدم و قلمم توی این سال‌ها پیشرفتی که نداشته هیچ، گاهی اوقات از درجا زدن هم عقب‌گرد کرده و کلا پسرفت کرده!
القصه (دوست داشتم این کلمه رو اینجا به کار ببرم :دی)، اگر روزی نویسنده‌ی کتاب بشم، دوست دارم کتابی بنویسم در مورد زندگینامه‌ی شخصیت‌های معروف، موفق، مهم، محبوب، دوست دارم بیشتر به جنبه‌هایی از زندگی و شخصیتشون بپردازم که کمتر کسی اونا رو میدونه، دلیل انتخاب این سبک یا ژانر یا هر چی یکی کتاب "شما که غریبه نیستید" از "هوشنگ مرادی کرمانی" هست که چند سال پیش از کتابخونه گرفتم و خوندمش و خیلی دوست دارم یه روز بخرمش. (و همیشه فراموش میکنم) و دومی که تاثیر بیشتری هم داشته، کتاب "استاد عشق" هست که زندگینامه‌ی دکتر حسابی رو روایت کرده. این کتاب رو هم ندارم از خواهرم گرفتم خوندم و دیروز برای یکی از دوستام خریدمش. (و بازم یادم رفت برای خودم بخرم). با خوندن این کتاب‌ها یه تلنگر خیلی شیرینی به آدم وارد میشه که ببین هر موفقیتی، هر رفاهی، هر رسیدنی ساده و بی‌هزینه نبوده، سال‌های زیادی صرف شده، رنج‌های زیادی تحمیل شده تا آدم به اینجا رسیده. خوندن هر دوی این کتاب‌ها رو پیشنهاد می‌کنم.

در مورد سبک رمان و داستان هم، حتما کتابی رو می‌نوشتم که هیچ تعصب و تأکیدی روی مورد خاصی نباشه، مثل بعضی از داستان‌های عشقی آبکی نبود که کلا محور داستانشون روی عاشق شدن دو نفر هست. هر چند میدونم که این احساس چیزی که توی زندگی هر کسی پیش میاد و جزئی از زندگیه، اما بنظرم باید در کنار این موضوع زوایای دیگه‌ای از زندگی رو هم نشون داد... البته به صورت واقعی. یه جوری که آدم وقتی بخونه باهاش همذات پنداری کنه، واقعی بنظر بیاد. (یه زمانی می‌خواستم در مورد زندگی یه طلبه (طلبه‌ی خاصی مد نظرم نبود) کتاب بنویسم. تاکیدم هم روی طلبه‌‌ی آقا بود. به این دلیل که می‌دونستم طلبه‌های خانم آزادی بیان کمتری دارن و نمی‌تونن از جزییاتی که در زندگی درگیرش هستن حرف بزنن (هر چند قرار نبود اسمی از کسی آورده بشه و قرار بود شخصیت‌سازی انجام بدم. ولی چون باز هدفم این بود که جزییات دیده‌نشده‌ی زندگی واقعی یک طلبه رو بنویسم خیلی برام مهم بود که طرف دچار خودسانسوری نشه و همه‌چیز رو بگه. مثلا مواردی که اشتباه کرده، گناه کرده، وسوسه شده یا از این قبیل. ولی خب در قدم اول بهم گفتن که به من به عنوان یک خانم اجازه نمیدن وارد حوزه‌ی علمیه‌ی برادران بشم!!! و من بدون آشنایی و لمس فضای حوزه از پس نوشتن چنین کتاب مهمی برای اولین تجربه برنمیومدم.

کلا نگاهم به نوشتن کتاب، نوشتن از زوایای دیده نشده هست :دی

البته کتاب شعر و تخیلی و ترسناک و مذهبی و اینا هم دوست دارم بنویسم اما در موارد بعدتر :دی

خب، در پایان دعوت می‌کنم از فرشته و آقاگل که در این چالش شرکت کنن.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۷ ساعت ۱۲:۰۹ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید
آقاگل ‌‌
۱۳ تیر ۹۷ , ۱۴:۰۹
من هنوز نفهمیدم داستان چیه. با اینکه هم این پست رو خوندم و هم پست آقای صفایی‌نژاد رو.

پاسخ :

باید بنویسی که اگر قرار باشه نویسنده ی یه کتاب باشی، چه سبکی رو برای کتابت انتخاب میکنی و یکم توضیح در مورد اون کتابی که میخوای بنویسی، ارائه بدی، تهشم دو نفر رو دعوت کنی
قاسم صفایی نژاد
۱۳ تیر ۹۷ , ۱۴:۳۵
سپاس از شرکت در چالش.
امیدوارم یه روزی انقدر موفق باشید که کتاب زندگی‌نامه‌تون فروش بره.
در مورد زندگی طلبه هم یک کتاب به نام «داستان زندگی» نوشته شده که سبک داستانی هست و راجع به زندگی طلبگی. اما خودم نخوندمش که بتونم اظهار نظر کنم راجع بهش.

پاسخ :

بعید میدونم اون چیزی باشه که من میخواستم در موردش بنویسم ولی خب حتما خوندنش رو در دستور کار قرار میدم :دی
فرشته ...
۱۳ تیر ۹۷ , ۱۵:۵۴
خب نرو تو حوزه برو پیش اونایی که از حوزه اومدن:))
ولی ایده‌های قشنگی داشتی، قلمت هم خوبه به نظرم تو نویسنده‌ی خوبی میشی:)
+ممنونم از دعوتت عزیزم:*

پاسخ :

خب باید با فضای حوزه آشنا بشم، چون اون کتابی که میخواستم بنویسم بهرحال ساعاتی که توی حوزه بود هم جزو زندگیش بود دیگه، باید مینوشتم در موردش.
قربونت بشم :*
مهدی صالح پور
۱۳ تیر ۹۷ , ۱۷:۰۰
منم خیلی دوست دارم یه شخصیت بزرگ رو اونقدر دوست داشته باشم و اونقدر بهش نزدیک باشم که بتونم و بشه که بیوگرافی و زندگیش رو بنویسم و اون کتاب خیلی هم بترکونه. حتی به نوشتن خاطراتش هم راضی‌ام!

پاسخ :

ان‌شاءالله میرسه اون روز :)
باده پرست
۱۴ تیر ۹۷ , ۰۹:۵۰
سلام
بدبختانه من که با کتاب بیگانه ام

پاسخ :

سلام
عوضش عکاس خوبی هستین :)
فربانو ...
۱۴ تیر ۹۷ , ۱۱:۲۶
من هیچوقت نویسنده نمیشم چون اصلا استعدادشو ندارم . کتاب هم کم نخوندم اما بیشتر فهیمه رحیمی و کلا از این رمان های زرد :)))
دالان بهشت رو مثلا دوسش دارم. اگه استعداد داشتم شبیهش رو می نوشتم

پاسخ :

منم خیلی امیدی به نویسنده شدنم ندارم فقط علاقه دارم :دی

آسـوکـآ آآ
۱۵ تیر ۹۷ , ۱۶:۵۰
انشاالله که بنویسیش و چاپ شه و ما بخریم و ذوق کنیم:-)

پاسخ :

خدا کنه :*
مسـ ـتور
۱۶ تیر ۹۷ , ۲۰:۲۵
امیدوارم که هر چه زودتر کتابی رو بخرم که روش، قسمت نویسنده نوشته شده باشه بانوچه یا همون (ث.ش.) (((:

مهربونم دعوتت می کنم که آخرین پست وبلاگم رو بخونی، شده حتی فقط پاراگراف چهارم رو *:

پاسخ :

ث.ش مثل متهمان ردیف اول؟ :))
چششم :*
mag blog
۲۱ تیر ۹۷ , ۰۹:۴۶
خیلی هم خوب

پاسخ :

:)
مسـ ـتور
۲۲ تیر ۹۷ , ۱۹:۱۶
نه، مثل هوشنگ ابتهاج که می نویسن ه. الف. سایه (: 
چشمت بی بلا *: 

پاسخ :

آها :))
بازم خوبه یه لحظه خودمو توی سلول انفرادی حس کردم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان