در انزلی خورشید نمی تابد

یه مطلب آماده کرده بودم برای وبلاگ، ولی بعد از خوندن ِ وبلاگ ِ خرمالوی سیاه و باز کردن یکی از لینک ها، اونقدر ذهنم آشفته ست و بغض دارم که فعلا نمیتونم مطلب رو کامل کنم و بفرستم...

لینک "دنیای گمشده در انزلی"

حتما بخونید.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۴۶ توسط بانوچـ ـه | ۳ نظر
مه‍ شید
۲۵ شهریور ۹۴ , ۲۰:۲۱
هه! 
امنیت! 
وارثان امنیت فقط وظیفه ی خفظ اسلام رو دارن و جمع کردن دیش!

+ دنیای نا عادل! 

+ چند وقت پیش هبر سربریدن یه پسر بچه رو جلوی درخونش خوندم.

پاسخ :

تلخی هایی که تو ذهن می مونن :(
عطیه
۲۷ شهریور ۹۴ , ۱۰:۲۱
سلام
خیلی اتفاقی ادرس وبلاگتون رو از لینکدونی اشفتگی های نیمه شب پیدا کردم.اگه یادتون باشه یه شب تو تلگرام با هم صحبت کردیم:))
#خوشحالی

پاسخ :

سلام
بله شما رو یادم هست :)
فک کنم تو اینستا هم یه مدت داشتیم همدیگه رو :)
هشتگ ِ فوق ِ خوشحالی :)
راد
۲۸ شهریور ۹۴ , ۱۵:۱۳

کیه که این مطلب رو بخونه و بغض نکنه....
خدایا خودت جواب دل این پدران و مادران منتظر رو بده،

پاسخ :

:(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان