ول کن جهان را، قهوه ات یخ کرد!

ول کن جهان را، قهوه ات یخ کرد!

اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان

آدم های زندگی ِ ما...

پنجشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۱ ب.ظ

با هر بار رفتن کسی از زندگیمان حفره ای در قلبمان ایجاد می شود... یک جای قلبمان سوراخ می شود و هیچ بُتُن و سنگ ریزه ای نمیتواند به شکل اول در بیاوردش...

شاید فوراً دست به کار شویم تا جای خالی ِ نبودنش را جور ِ دیگری پر کنیم... آدم ِ جدیدی را بنشانیم سر جای او و بگوییم جایش را پر کن...

روزها می رود و آدم جدید می شود یک دوست داشتنی ِ جدید، جای آدم قبلی را پر نمی کند اما جوری کنارمان می ماند که تحمل یک حفره در قلبمان را ساده تر می کند...

بعد، یک روزی می رسد که او هم می رود... حفره ی جدیدی ایجاد می شود و...

حالا توی قلبمان دو حفره ی بزرگ داریم از دو آدم ِ دوست داشتنی که از زندگیمان رفته اند...

این چرخه ادامه دارد...

آدم ها می آیند که جای خالی ِ آدم ِ قبلی را برایمان پر کنند، اما می شوند جزیی از وجودمان، می شوند عزیز ِ دلمان، کاری می کنند که زخم حفره ی قبلی ِ توی دلمان گرچه خوب نمی شود اما قابل تحمل می شود... بعد وقتی می روند حفره ی خالی ِ رفتنشان می شود زخم ِ روی زخم... می شود درد ِ روی درد... میشود غصه روی غصه... ما میمانیم و حفره ای که پر نشد و بزرگتر هم شد...

باز هم آدم جدید، دلبستگی ِ جدید، حفره ی جدید...

و اینگونه می شود که تار سفید لابلای موهایمان پیدا میشود، زیر چشم هایمان گود میشود، دستانمان می لرزند، شب هایمان گریه دار میشود، دلنوشته هایمان غم دارند و برق ِ نگاهمان، هر روز کم فروغ تر میشود...

این آمدن و رفتن ِ آدم ها از زندگیمان، مصداق ِ بارز ِ همان شتریست که در ِ خانه مان میخوابد... اجتناب ناپذیر و غیر قابل ِ پیشگیری...

یعنی اگر بخواهی جلوی حفره های جدید را بگیری، باید نگذاری آدم ِ جدیدی وارد زندگیت شود... و این تنها با حبس کردن ِ خودمان در یک غار عمیق ِ تنهایی امکان پذیر است...

غار ِ عمیقی که شاید از ایجاد ِ حفره ی جدید جلوگیری کند، اما حفره ی قدیمیمان را آنقدر عمیقتر می کند که یک روز بی صدا میمیریم...

داشتم می گفتم این آمدن و رفتن ها، آش ِ کشک ِ خاله است، نمی شود جلویش را گرفت، خود ِ ما هم آدم ِ جدید ِ خیلی از زندگی ها میشویم...

اما کاش، یادمان باشد حالا که برای ورود و خروجمان از زندگی ِ دیگران، هیچ اختیاری نداریم، لااقل یک جوری برویم که حفره ی ایجاد شده از رفتنمان درد ِ کمتری داشته باشد...


| ثریا شیری - 24 تیر 1395 |

  • بانوچـ ـه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">