عضو هفتم!

مامان و بابا برگشتند خانه و بابا با ذوق گفت: "شاید عضو هفتم این خونه تو راه باشه". لپ‌های مادرم گل انداخت و من و برادرم شادی‌کنان به هوا پریدیم و ذوق‌زده شدیم. خواهر دوم اخم کرد و گفت: "اگر جواب آزمایش مثبت باشه خودم می‌کشمش". خواهر بزرگه هم مخالف بود اما کمتر به زبان می‌آورد و با سکوت، نارضایتی‌اش را نشان می‌داد. من و برادرم اما در رویایی شیرین فرو رفته بودیم، خواهرها 15 و 16 ساله بودند و به‌نظرشان برای دوباره خواهر یا برادردار شدن بزرگ بودند و از طرفی دوست نداشتند تعدادمان از این که هست بیشتر شود. من و برادرم 13 و 10 ساله بودیم و از آمدن یک عضو جدید حسابی استقبال می‌کردیم پدر و مادر از همان اول ازدواجشان قرار گذاشته بودند دور و برشان را حسابی شلوغ کنند و از بچه‌های بیشتر حسابی خوشحال می‌شدند.

بعد از اعلام پدر، من و برادرم شروع کردیم به کل‌کل، من می‌گفتم کاش دختر باشد و او که یکی یکدانه بود می‌گفت: "نه کاش پسر باشه". هر دو غرق رویا شده بودیم، روبروی برادرم نشسته بودم و می‌گفتم: "اگه دختر باشه موهاشو خرگوشی می‌بندم همه عروسکامو هم میدم بهش". برادرم می‌گفت: "اگه پسر باشه میذارم سوار دوچرخه‌م بشه"

پنج دقیقه بعد یادمان می‌آمد، آمدن دختر چهارم یعنی من دیگر "دختر کوچیکه نیستم" و آمدن پسر دوم یعنی برادرم دیگر "یکی یه‌دونه و ته‌تغاری" نیست! به سرعت موضع خود را تغییر داده و دعا می‌کردم عضو هفتم پسر باشد و برادرم دعا می‌کرد دختر باشد.

فردای آن‌روز بعد از صرف صبحانه برادرم گفت: "من دیشب خیلی فکر کردم اگه پسر باشه اسمشو بذاریم علی" و من می‌گفتم: "اگه دختر شد اسمشو می‌ذاریم مریم". و به همین ترتیب اسم‌های: رضا، مهدی، سعید، بهار، زهرا و پریا را پیشنهاد می‌دادیم. آن دو شب من و برادرم قبل از خواب در رویای عضو هفتم قصه‌سرایی می‌کردیم و حرف‌هایی که باید بهش می‌زدیم و بازی‌هایی که باید می‌کردیم را با هم مرور می‌کردیم.

خواهرها که با رویاپردازی من و برادر سر ذوق آمده بودند داشتند خودشان را برای استقبال از عضو هفتم آماده می‌کردند.

بین خودمان، یعنی من و خواهرها و برادرم قرار گذاشتیم عضو هفتم را حسابی تحویل بگیریم!

اما، روز سوم بابا جواب آزمایش را گرفت و پرونده‌ی عضو هفتم برای همیشه بسته شد. چه لباس‌های دخترانه و پسرانه‌ای که در خیال من و برادرم ماند و تن هیچ نوزادی نکردیم، نه عروسک‌های من به کسی تعلق گرفت و نه دوچرخه‌ی برادرم.


بانوچـ ـه :) چهارشنبه ۲۹ فروردين ۱۳۹۷ | ۲۳:۰۶ | ۳۰ نظر

بلاگرونه‌

از ماشین پیاده می‌شوم و زیر بغلش را می‌گیرم تا برسد به رختخواب، تقریبا ده بار می‌گوید: "خدا مادرت رو رحمت کنه" و ده بار می‌شنود: "همچنین رفتگان شما رو" پتوی نازکی را تا زیر گلویش می‌کشم و می‌گویم: "حتما حالتون بهتره؟" تاکید می‌کند که خوب است، خداحافظی می‌کنم و به طرف اتاق خودم می‌روم، صبح که با عجله خانه را ترک کردیم تلفن همراهم ماند داخل اتاق، فورا می‌روم سراغش و با دیدن علامت تماس‌های بی‌پاسخ تپش قلبم بالا می‌رود، تماس‌ها از طرف پدرم و فرشته است. نگاهی به ساعت می‌اندازم، تقریبا دو ساعتی گذشته است، یک اتفاق غیرمنتظره تمام برنامه‌ی آن‌روزم را به هم ریخت. شارژ باطری گوشی حال خوشی ندارد و سردردهای ناشی از نخوردن صبحانه شروع شده است، قبل از خارج شدن از کنج کوچک تماسی با فرشته می‌گیرم تا مطمئن شوم هنوز در محلی که با هم قرار داشتیم نشسته‌اند، تلفن همراه را می‌اندازم داخل کیفم و به حیاط می‌روم قبل از خارج شدن از خانه بار دیگر حال او را که حالا دارد زیر لب ذکر می‌گوید می‌پرسم و خارج می‌شوم و به طرف تاکسی تلفنی محل می‌روم، آدرس را به راننده می‌گویم و در حالی که سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم چشمانم را روی هم می‌گذارم تا شاید سرگیجه‌ام بهتر شود اما دریغ از کمی بهبودی...
محمد حشمتی دارد می‌خواند: "خدا چرا عاشق شدم من، دیگه از دستِ این دل، یه شب آروم ندارم، وای چرا تو این زمونه، شدم قربونیِ غم، اسیرِ روزگارم" و راننده با او تکرار می‌کند زیر لب، لابد او هم عاشق شده است و نمی‌داند چرا!
چشمانم را باز می‌کنم و شماره‌ی پدرم را می‌گیرم، تا حال و احوالم با پدر تمام شود و تلفن را قطع کنیم راننده می‌زند روی ترمز و می‌گوید: "اینم عمارت امیریه" کرایه را پرداخت می‌کنم و کمی پیاده‌روی می‌کنم... کمی جلوتر می‌رسم به نقطه‌ی شروع دلدادگی... جایی که روبرو بافت قدیمی شهر با ‌آن خانه‌های قدیمی و دلبر است و پشت سر دریای آبی و دلربا! نفس عمیقی می‌کشم و قدم به داخل کوچه‌ها می‌گذارم، یکی از هزاران دلیلی که عاشق بافت قدیم هستم این است که همیشه گم می‌شوم، وقتی وارد کوچه‌ای می‌شوم نمی‌دانم به کجا می‌رسد و مثل هزار تو مرا سرگرم می‌کند، می‌دانم مقصدم کجاست و نمی‌دانم، راه را بلد هستم و نیستم، حالم خوش هست و نیست، عجله دارم و ندارم... دارم دوباره با این کوچه‌ها عاشقی می‌کنم و حسابی پیچ در پیچشان را تجربه کرده‌ام، مرد جوانی که جلوتر از من در یکی از کوچه‌ها قدم می‌زند را مخاطب قرار می‌دهم و وقتی که کاملا توقف می‌کند و به سمت من برمی‌گردد می‌گویم: "شما دارین کجا میرین؟" با مکثی که می‌کند پی به حرفم می‌برم اما بدون اینکه تصحیحش کنم منتظر می‌مانم تا جواب دهد، در حالی که می‌دانم مرد دوست دارد بگوید: "به شما چه که من کجا می‌روم؟" اما لبخندی می‌زند و می‌گوید: "راه رو گم کردین؟" بدون اینکه خودم را از قیافه بیندازم می‌گویم: "هر بار که توی این کوچه‌ها گم شدم بیشتر خودمو پیدا کردم... برای همینه تا این حد دوسشون دارم... راه کافه‌‌گل‌ها رو بلدید؟" لبخند می‌زند و می‌گوید: "همراهم بیاین." جهت راه رفتنش را که مشخص می‌کند جلوتر از او راه می‌روم، انگار نه انگار که قرار است او راه‌بلد من باشد، سر یکی از پیچ‌ها می‌گوید: "خانم راهنما، بنظر شما کافه‌گل‌ها از این طرف است؟" و به کوچه‌ی سمت چپ اشاره می‌کند، از لبخند کمرنگی که دارد می‌فهمم دارد طعنه می‌زند حوصله ندارم خودم را سرزنش کنم، سعی می‌کنم خنده‌ام را قورت بدهم و باز بدون اینکه به‌روی خودم بیاورم جلوتر از او وارد کوچه‌ی سمت چپ می‌شوم در حالی که دارم با خودم فکر می‌کنم که این مرد حالا توی دلش چقدر بابت اعتماد بنفس نداشته‌ی من حرص می‌خورد، کافه‌گل‌ها را می‌بینم و دو دختر جوان که نشسته روی تخت چوبی بیرون کافه دارند تمام زندگیشان را ورق می‌زنند، گلاویژ، دختر مهربان و نازنین عزیز و فرشته‌ی دوست‌داشتنی‌ام که حسابی دلم برای چهره‌ی مهربانش تنگ شده بود. برایشان مختصری از دلیل تأخیرم می‌گویم و بدون اینکه وارد کافه شویم روی همان تخت چوبی صحبت را از سر می‌گیریم و از نزدیک با انگشتر معروف آشنا می‌شوند، بالاخره رضایت می‌دهیم و وارد کافه می‌شویم مرد کافه‌چی از سر و صدای ما سرسام گرفته است و سعی می‌کند به بهترین شکل ممکن این موضوع را به گوش ما برساند. ما نیز چون دخترکانی مظلوم سر را خم کرده و راه طبقه‌ی فوقانی را در پیش گرفته به حال او دل می‌سوزانیم که مجبور بوده صدای ما را بشنود. به بچه‌ها تاکید می‌کنم انصاف نیست که مرد کافه‌چی حالا تمام سرگذشت آن‌ها را بداند و تمام خاطرات دبیرستانشان را از بر باشد اما من فقط به جرم اینکه دیر رسیده‌ام از این‌همه حرف بی‌نصیب بمانم. کافه جای قشنگی‌ست، هوا ابری‌ست و در چشمان فرشته می‌شود خواند که ترجیح می‌داد به جای نگاه کردن و هم‌صحبتی با من و گلاویژ با نیمه‌ی مفقود شده‌اش به گفت‌و‌گو می‌نشست و قربان صدقه‌ی سبیل مبارکش می‌رفت، اما روزگار هیچ‌وقت آنطور که ما می‌خواهیم نمی‌گذرد و این یکی از درس‌های مهم زندگی‌ست که فرشته باید یاد بگیرد و وجود من و گلاویژ را تحمل کرده بر غیبت یار غایبش صبوری کند. همان‌طور که فرشته در حال تمرین صبر بر مفقودیت یار زندگانی‌اش بود باخبر شدیم گلاویژ نیز همان‌روز یک آزمون مهم از همین درس‌های زندگی دارد و برگزار کننده‌ی این آزمون مادر اوست که خانه را به مقصدی معلوم ترک کرده و مسئولیت پخت ناهار آن روز را برای گلاویژ و پدرش به عهده‌ی گلاویژ گذاشته و او کاملاً خونسردطورانه منزل را ترک کرده و با اعتمادبنفس می‌گفت: "ناهار امروز کوکوسبزی‌ست"! مِنو روبروی من و فرشته و گلاویژ قرار داشت و ما بخاطر راهنمایی‌های گلاویژ از تجربه‌ی چند مورد از اقلام آن مِنو بسیار حساس گشته و می‌دانستیم یک انتخاب اشتباه به‌سان انفجار یک بمب می‌تواند کام ما را تلخ کند. در نهایت با استفاده از تکنیک "هرچه بادا باد" بستنی گلاسه سفارش داده و سعی کردیم با حرف زدن خودمان را سرگرم کرده و خاطرمان را از تجربه‌ی گلاویژ بر اثر تست مِنوی این کافه پاک کنیم و خوشبین باشیم که حداقل یک بستنی گلاسه‌ی خوب به ما تحویل خواهند داد.
فرشته با بیان اینکه در قرار دوم من زودتر از او به محل قرار رسیده‌ام و دقایقی به انتظارش ایستاده‌ام گلاویژ را به استرس انداخته که بانوچه به زمان حساس است و لذا تمام تلاش خود را کرده بودند که سر وقت در محل قرار حاضر شوند و من با دو ساعت تأخیر سومین درس روزگار را به آن‌ها دادم و آن آمادگی برای وقوع اتفاقات پیش‌بینی نشده و خارج از برنامه بود.
ما سه بلاگر بودیم که تجربه‌های مشابه داشتیم و زبان مشترک ما "نوشتن" بود. وقتی من حرفی را شروع می‌کردم به وسط جمله نرسیده گلاویژ ادامه را می‌گفت و هنوز جمله تمام نشده فرشته بقیه‌ی جمله را ادا می‌کرد و این زنجیره به صورت چرخشی‌وار ادامه داشت و هر کدام از ما در مورد چیزی حرف می‌زد دو نفر دیگر کاملا خودجوش حرف او را تا آخر فهمیده و همراهی‌اش می‌کردند... و این نمونه‌ی بارز و آشکار زبان مشترک ما بود... نوشتن باعث شده بود ما همدیگر را بفهمیم و فهمیدن همدیگر در این روزگاری که هیچکس دیگری را نمی‌فهمد نعمت بزرگی‌ست... ما سه دختر جوان بودیم که در یک روز آخر هفته به مکان عاشقانه‌ای رفته و به جای اینکه از رنگ لاک و مدل مو و انواع و اقسام لباس‌هایمان حرف بزنیم در مورد نوشته‌هایمان به تبادل نظر می‌پرداختیم.
اگر مرد کافه‌چی زمان تعطیلی کافه را به ما اعلام نمی‌کرد می‌توانستیم یک عکس سه‌نفره همان‌جا بگیریم ولی صحبت‌ها بسیار بود و فرصت‌ها اندک و مرد کافه‌چی اعلام کرد: "game over"
هرچند به دلیل وزش باد شدید، عکس‌ها آنطور که خواستیم نشد اما، همانطور که پیش از این در کانالم گفتم، این هوای ابری قشنگ یک روز قشنگ لازم داشت که با وجود این دو دختر شیرین ساخته شد.
والسلام.

+ از زبان فرشته بخوانیم ( + عکس‌ها)
+ از زبان گلاویژ بخوانیم

بانوچـ ـه :) دوشنبه ۲۷ فروردين ۱۳۹۷ | ۰۰:۴۴ | ۲۲ نظر

دیگه احساس غریبی نمیکنه

خب از اونجایی که هر دیدی یه بازدیدی داره، و از اونجایی که سیستم شباهنگ با سیستم من دوست شد که سیستم من احساس غریبی نکنه این عکس و نقاشی هم تقدیم به شباهنگ عزیز و سیستمش و وبلاگش :دی



توضیحات: در این عکس سیستم من رو می‌بینید که دیگه احساس غریبی نمیکنه :دی و وبلاگ شباهنگ رو می‌بینید و نقاشی جغدایی که من امروز کشیدم و خیلی استرس داشتم بد بشه همینطور ساعت بنفش و گوشه‌ای از یکی از دفترچه‌یادداشت‌های بنفش من رو می‌بینید که بخاطر رنگشون در کادر جا شدن :دی و همینطور انگشتر نگین بنفش من که قراره به همسر آقاگل تقدیم بشه و چون اینم بنفش بود توی کادر جا دادیم :)) و در پایین نقاشی رو از نمای نزدیک خواهید دید :دی

بانوچـ ـه :) چهارشنبه ۲۲ فروردين ۱۳۹۷ | ۱۳:۱۱ | ۲۱ نظر

به سادگی یک لبخند

هر وقت حوصله‌ام سر می‌رود خودم را می‌رسانم به مغازه‌ی لوازم‌التحریر... بارها چیزهایی خریده‌ام که نیاز نبوده یا هیچ‌وقت هم نیاز نمی‌شود اما بوی خوب لوازم‌التحریر و رنگی‌رنگی‌هایی که از بیرون مغازه هم به آدم چشمک می‌زنند مجبورم می‌کنند حتما چیزی بخرم... دیشب هم با یک بسته مدادرنگی ۱۲ تایی و دو تا دفتر بیرون آمدم و قبل از آن به دختر جوان و مهربان پشت پیشخوان گفتم: "اگر از مدادرنگی‌ها استفاده کردم و شور نقاشی کشیدن از سرم نیفتاد مدادرنگی‌های بیشتری می‌خواهم نه فقط ۱۲ تا." و دختر جوان لبخند زد.

+ هوا را بگیر از من، لوازم‌التحریر را نه!

+ وقتی از صبح مشغول باشی و ساعت 10 بالاخره فرصت بشه تلگرامت رو چک کنی و با دیدن پیامی از یکی از بلاگرها چشمات قلب‌قلبی بشه و بگی اجازه هست بذارمش تو وبلاگم؟ و بگه برات آپلود کردم گذاشتم تو کامنت‌ها.

توضیحاتش راجع به هدیه‌ی ارسالی:

و اینم هدیه‌ی ارسالی شباهنگ برای سیستم نو:


http://s9.picofile.com/file/8323149934/97_1_18_%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DA%86%D9%87.jpg

این هدیه و کامنت اولین ورودی‌های فولدر وبلاگ در سیستم جدید هستن و از این تریبون به شباهنگ تبریک عرض میکنم :دی


بانوچـ ـه :) دوشنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۷ | ۱۳:۰۸ | ۱۹ نظر

اهدای تندیس

خب تندیس حدس برتر تعلق میگیره به المی و تندیس جواب کاملا صحیح تعلق میگیره به همشهری خودم، فرشته‌ جان :دی


من نمیدونستم تا این‌حد ملت منتظر ازدواج من هستن شرمنده شدم که هنوز خبری نیست :))


از این به بعد روزایی که بوشهر هستم هم در خدمتتونم :دی (البته اگه مثل دیشب نشه که تمام حجم نتم رو قورت داد وبلاگ :/)

خب حالا شما چیکار میتونین بکنین؟ میتونین سیستم جدید من رو خوشحال کنین، چطوری؟ هر چیزی که بهش ربط داره مثل وسایل جانبی یا جینگولیجات و اینای مرتبط باهاش رو بهش کادو بدین :دی

یا اصلا صاحبشو که من باشم خوشحال کنین، چطوری؟ دیگه خودتون ابتکار به خرج بدین :))

ولی از شوخی گذشته میتونین وبلاگمو خوشحال کنید... با روشن بودن همیشگی ستاره‌ی وبلاگاتون :*

بانوچـ ـه :) شنبه ۱۸ فروردين ۱۳۹۷ | ۰۸:۲۷ | ۱۱ نظر

چی میتونه؟!

به نظر شما چه خبری میتونه خوشحال کننده باشه در مورد من و وبلاگم؟! :دی


جواد خیابانی‌طور: قطعا کسی که حدس درست بزنه، جواب درست رو گفته :/

بانوچـ ـه :) جمعه ۱۷ فروردين ۱۳۹۷ | ۱۲:۵۱ | ۲۳ نظر

صندلی داغ!

گرچه بهاره و هوای جنوب گرم!!! ولی با وجود این گرما به عشق شما نشستیم رو صندلی داغ :دی

البته پست با تاخیر منتشر شد و پوزش! امااااا تا ساعت 9 صبح فردا هر سوالی دوست داشتید بپرسید.


+ کامنت ها بدون تایید هستن.


+ این بازی صندلی داغ از وب حریر جان شروع شده :)

بانوچـ ـه :) پنجشنبه ۱۶ فروردين ۱۳۹۷ | ۱۰:۵۹ | ۳۰ نظر

نامه‌ای برای تمام فصول

ثریای عزیز سلام، از اینکه امسال هم فرصت دوباره‌ای به تو دست داد تا در کنار جمع صمیمی خانواده سال نو را آغاز کنی خرسندم و بابت لبخندی که بی‌وقفه بر لب داشتی به تو می‌بالم، روزهای تعطیل ِ پیش ِ رو را برایت پر از شادی و سلامتی آرزو می‌کنم و دعا می‌کنم غم راه خانه‌ات را گم کند.

اما؛ به خاطر داشته باش بعد از این چند روز زندگی به روال عادی برخواهد گشت، غم دوباره راه خانه‌ات را پیدا خواهد کرد، روزهایی خواهد رسید که لبخند از لب‌هایت می‌افتد و زندگی به شیرینی این چند روز نیست، روزهایی در پیش است که ممکن است حال دلت اصلا خوب نباشد و از تو می‌خواهم تمام تلاشت را کنی تا همان یک ساعت شیرین که در کنار خانواده پای سفره‌ی هفت‌سین نشسته بودید و به همدیگر لبخند می‌زدید یک لحظه هم از ذهنت پاک نشود و هر زمان که غم در خانه‌ی دلت را کوبید با به خاطر آوردن همان صحنه‌ی شیرین مجبورش کنی راه آمده را برگردد، زندگی فراز و نشیب زیادی دارد و قرار نیست هر روزش شادی باشد و خنده، باید یاد بگیری در آن زمان که از خانواده دوری، یا اتفاق بدی افتاده است یا دلتنگ هستی باز هم خدا را شکر کنی و فراموش نکن که هر چه روزگار به جلو می‌رود فرصت آزمون و خطای تو کمتر خواهد شد، کفه‌ی تجربه‌هایت از کفه‌ی خامی‌ات سنگین‌تر خواهد شد و با این وجود باید تعداد اشتباهاتت به حداقل برسد، از یاد مبر که خانواده‌ی تو و دوستانت و هر آنکه در اطراف تو زندگی می‌کند و تو را دوست دارد و تو دوستش داری دارایی‌های ارزشمند تو هستند و باید هر روز بخاطر نفس کشیدنشان شکرگزار باشی، تقاضا می‌کنم عادت کتاب‌خواندن، قدم‌زدن، عکس‌گرفتن، سفر رفتن، شرکت در دورهمی‌های دوستانه، خندیدن، ورزش‌کردن و کشف چیزهای جدید را در خودت تقویت کنی و روزانه چندین بار نفس عمیق بکشی و هوای تازه را وارد ریه‌هایت کنی و همواره به خاطر داشته باشی که هر روز فرصت دوباره‌ای است که خدا به تو می‌دهد تا از زندگی لذت ببری.

ثریای مهربانم این نامه را هر روز که نه، اما ماهی یک‌بار مرور کن و هرگز از یاد مبر فرصت زندگی‌کردن کوتاه است پس برای محبت‌کردن به آدم‌ها و حیوانات و هر موجود زنده‌ای لحظه‌ای دریغ نکن... این نامه، نامه‌ای برای تمام ِ فصول ِ این سال است و اگر به همین چند خط عمل کنی واقعا زندگی را زندگی کرده‌ای.


+ ساده بگویم: سال نو مبارک.

+ خودم عاشق اون "ثریای مهربانم" شدم که برای خودم نوشتم :دی


بانوچـ ـه :) پنجشنبه ۲ فروردين ۱۳۹۷ | ۱۲:۰۵ | ۲۱ نظر

حالا می‌توانم با "میم" مالکیت بخوانمش...

چند ماه پیش وقتی بعد از چهار سال برگشتم که دوباره در این شهر و در این محله ماندگار شوم، جز صاحب‌خانه کسی مرا نمی‌شناخت، هیچ پاتوقی نداشتم که در اوقات شادی یا وقتی دلم گرفته است، وقتی دلتنگم یا حوصله‌ام سر رفته است بتوانم بسته به حالم به آنجا بروم... هیچ تعلق خاطری به اتاقم نداشتم و وقتی برمی‌گشتم دلم برای وسایلی که آنجا داشتم تنگ نمی‌شد، حالا بعد از چند ماه همسایه‌ها موقع عبور از کنارم بهم لبخند می‌زنند و حالم را می‌پرسند، پسر جوان سوپرمارکت به محض ورود من به مغازه با لبخند جواب سلامم را می‌دهد و فوراً شیرکاکائو را روی پیشخوان می‌گذارد تا من خیالم راحت شود و بروم سراغ بقیه لیستم، خانم جوانی که مغازه لوازم‌تحریر دارد همیشه منتظرم می‌ماند تا به او سری بزنم و قبل از اینکه لب باز کنم از جدیدترین محصول بنفش رنگشان رونمایی کند و بعد بنشینیم روبروی هم و راجع به موضوعات مختلف صحبت کنیم و اگر روزی نتوانستم بهش سر بزنم حتما روز بعد با نگرانی حالم را جویا می‌شود... آقایی که پرنده می‌فروشد به مکث کردنم جلوی در مغازه‌اش عادت کرده وقتی که چشم‌هایم را می‌بندم تا فقط صدای پرنده‌ها را بشنوم و بعد به راهم ادامه دهم، یک‌جورهایی من و آدم‌های این محل به همدیگر عادت کرده‌ایم، حالا فهمیده‌ام باید ساعت 11 هر روز خودم را برسانم کدام نقطه از ساحل تا بتوانم غذا خوردن پرندگان دریایی را از نزدیک ببینم و یا چه موقع سر مزار شهدای گمنام حاضر شوم و باهاشان حرف بزنم... حالا می‌دانم تماشای غروب خورشید از کجای این شهر لذت بخش‌تر است و قدم‌زدن در کدام قسمت از بافت قدیم برای چه ساعتی خوب است... حالا که بالاخره این شهر برایم دوست‌داشتنی شده و تعلق چیزیست که در من به وجود آمده است، هی دلم تنگ می‌شود، برای قفسه‌ی کتاب‌های غیردرسی‌ام، برای گلدان‌هایی که هنوز نخریدمشان و برای تمام لحظاتی که تبدیل به خاطره می‌شوند...

بانوچـ ـه :) پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶ | ۱۳:۱۰ | ۲۵ نظر

بگو خدا پشت و پناهت

رخساره توی حیاط ایستاد و با صدای بلند گفت: "مامان، من رفتم"

مادرش از توی آشپزخانه جواب داد: "مواظب خودت باش"

رخساره گفت: "نه! بگو خدا پشت و پناهت"

مادرش گفت: "برو به‌سلامت عزیزم"

رخساره کوله‌پشتی‌اش را جابه‌جا کرد و گفت: "نه مامان، بگو خدا پشت و پناهت... بگو"

مادرش گفت: "خدا پشت و پناهت دخترم"

رخساره لبخند زد و رفت...

از پشت پنجره‌ی اتاق آرامشی که توی صورت رخساره نشست را دیدم، وقتی لبخند زد و از در حیاط بیرون رفت مطمئن بود که خدا پشت و پناهش شده، اینکه آدم مطمئن باشد خدا پشت و پناهش در تمام لحظات است خیلی دلگرم‌کننده است، حالا شما ببین اگر این را مادر بهت بگوید چقدر ایمن می‌شوی...

انگار اگر این دعا از لب‌های مادر گفته شود خدا واقعا پشت و پناهمان می‌شود... لبخند رخساره آنقدر مطمئن بود که انگار دیگر نگران هیچ اتفاقی نبود، انگار که مادر پای برگه‌ی پشت و پناه بودن خدا را برایش امضاء کرده باشد، انگار تضمین کرده باشد...

چقدر شیرین است که مادرها ما را به این سادگی یک جور محکم و تضمینی به خدا وصل می‌کنند...

مادر، صدایت را نمی‌شنوم اما، لطفا بهم بگو: "خدا پشت و پناهت"

بانوچـ ـه :) سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۶ | ۲۰:۰۶ | ۱۵ نظر
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان