کمی بدون تعارف با دُردانه
هفتمین گپوگفت کمی بدون تعارف، با شیخنا شباهنگه، که البته مدتیه دیگه دُردانهست. هرچند مدتیه کمنویس و کمفروغ و کمپیدا شده. روند گپوگفتهای اینجا اینطوریه که من از جوابی که بلاگرا به اولین سوالم یعنی "بیوگرافی" دادن استفاده میکنم و توی مقدمه مینویسمشون یعنی اون سوال و جواب هیچوقت توی متن خود مصاحبه به کار گرفته نمیشه. اما این جوابی که دُردانه به این سوال داده اینقدر طویل هست که میطلبید این گپوگفت کلا بدون مقدمه کار بشه. بعدشم که تصمیم بر این شد من یه مقدمه کوتاه بنویسم میخواستم در حد یکی دو جمله بنویسم ولی میبینین که هنوز کوتاه نیومدم و مقدمه تموم نشده :دی راستش اینقدر بهم گفت بذار مصاحبه رو بعد از ساعت 18 منتشر کن که عمر روزای وبلاگنویسیم به 4444 برسه، که وقتی بعد از ناهار اومدم یه چرت بزنم خواب دیدم از تبریز اومده گناوه، بوشهر هم نه، گناوه اونم با اتوبوس. خونه قبلیمون بودیم و مامانم زنده بود و منم هنوز اونجا زندگی میکردم، تازه ما نذری داشتیم بعد که تموم شد زنعموم (که چند سال قبل از اینکه ما از اون خونه نقلمکان کنیم اونا نقلمکان کردن و قبل از اون همسایه دیوار به دیوارمون بودن) شروع کرد به پخت نذری و تازه اون یکی زنعموم و دختراش و عروساش هم خونه ما بودن و ما هم چند تا از کلمات محلی خودمونو به دُردانه یاد دادیم. و نمیدونم چرا وقتی ازش پرسیدم چند ساعت توی راه بودی گفت 8 ساعت. :دی
به دلیل طولانی بودن مصاحبه قسمت مقدمهای که خودش نوشته رو این زیر میارم و مابقی متن مصاحبه رو در ادامهمطلب میارم.
دُردانه:
سلام. قبل از اینکه خودمو معرفی کنم و به سؤالها جواب بدم لازمه چهار تا مطلب مقدماتی رو به دوستانی که مصاحبه رو میخونن بگم؛ یک اینکه من چند ماه پیش حسابکتاب کرده بودم که 26 فروردین سال 99، چهارهزاروچهارصدوچهلوچهارمین روز وبلاگنویسیمه (از 25 بهمن 86 حساب کردم) و با این فرض که سوم اسفند آزمون دکترا دارم و نتایج، 26 فروردین سال بعد (امسال) اعلام میشه، به بانوچه گفته بودم مصاحبهمو بندازه همین روز (26 فروردین) که در 4444 امین روز وبلاگنویسیم رتبهم بشه 4 یا مثلاً 44 یا حتی 444. ولیکن کرونا آمد و همۀ فرضیهها ریخت به هم، و آزمون 4 ماه عقب افتاد. این مطلب اول.
مطلب دوم اینه که 29 اسفند پارسال، وقتی پست آخر وبلاگمو نوشتم و موقتاً از دنیای وبلاگنویسی خداحافظی کردم (دلیلشو میگم چند خط پایینتر)، تصمیم گرفتم همونطور که دیگه پستی منتشر نمیکنم، هیچ جا نظر عمومی هم نذارم و یه مدت از اذهان عمومی ناپدید بشم و به بانوچه گفتم مصاحبهمو هم مثل خیلی چیزای دیگه که عقب افتاده، چند ماهی عقب بندازه که قشنگ در سکوت خبری فرو برم. چند بارم تو موقعیتهای مختلف تأکید کردم روی این سکوت خبری که یه مدت بگذره که مصاحبه ارزش خبری داشته باشه و ملت رغبت و اشتیاق داشته باشن به خوندنش. فکر میکردم بانوچه قبول کرده. بعد وقتی دیروز صبح خمیازهکشان و با یه چشم بسته و اون یکی نیمهباز واتساپمو باز کردم و با سؤالای مصاحبه مواجه شدم، اولین جملهای که گفتم یا حضرت عباس بود. معمولاً من وقتی غافلگیر میشم این عبارت رو بهکار میبرم. (بانوچه: شما یه خبرنگار رو دستکم نگیرید :دی)
مطلب سوم هم اینه که بانوچه برای مصاحبۀ اولش، از دوستان مشورت میگرفت که چیا از بلاگرا بپرسه و چند تا سؤال بپرسه و وقتی متن مصاحبۀ فابرکاستل رو برام فرستاد که بررسی کنم ببینم سؤالا کافیه، کمه، زیاده، چجوریه، من اولین چیزی که گفتم این بود که 2500 تا کلمه خیلی زیاده و ملت نمیخونن و بهتره خلاصهش کنی. بعد الان نمیدونم خودم با چه رویی این متن 4600 کلمهای رو فرستادم براش. قبلش 4000 کلمه بود. خواستم یه کم خلاصهش کنم شد 4600 کلمه. میدونم خیلی زیاده، خیلی طویله، ولی همه رو بخونید. حالا اگه یهنفس هم نتونستید بخونید کمکم بخونید. هر روز یه پاراگراف، دو پاراگراف، هر روز هر چقدر که میتونید بخونید. ولی بخونید. روی لینکها هم کلیک کنید. بعضیاشون عکسه، بعضیاشون پست و وبلاگ.
و مطلب چهارم اینکه چیزی از متن پرسشها کم و بهش اضافه نکردم. تنها تغییری که درشون حاصل شده ویرگولها و نیمفاصلههاشه. فقط اونا رو درست کردم. مثلاً می+ کنترل شیفت 2 + نویسم، مینویسم. وبلاگ + کنترل شیفت 2 + نویس، وبلاگنویس. من هر وقت مردم (بالاخره همهمون رفتنی هستیم)، روی سنگ قبرم هر چی خواستید بنویسید بنویسید، فقط نیمفاصله رو تو متنش رعایت کنید. خب؟ (بانوچه: البته من همیشه موقع ویرایش و قبل از انتشار مصاحبه نیمفاصله سوالات رو میذارم تو مصاحبههای قبل موجوده فقط کارمو راحت کردی خدا خیرت بده:دی)
حالا بریم سراغ بیوگرافی. دُردانۀ فعلی هستم (دُرد اینجا ینی چهار؛ و اشاره داره به فصل چهارم وبلاگم)، شباهنگ سابق و تورنادوی اسبق. راجع به اسم و فامیل واقعیم، عرضم به حضورتون که چند روز پیش یه عکس از سریال نون خ تو اینستام (فقط برای آشناهاست، و از پذیرفتن دوستان مجازی به آن جمع معذورم) گذاشته بودم با این توضیح که «پارسال عید یه سریال پخش میشد به اسم نون.خ. که البته ندیدم و نمیدونم موضوعش چی بود ولی هر موقع اسم سریالو از این و اون میشنیدم احساس میکردم اختلاس کردم و دارن غیرمستقیم به من اشاره میکنن. امسالم گویا فصل دومش در حال پخشه و من همچنان نمیبینمش و همچنان نمیدونم قصه چیه، ولی اسمشو که اینور و اونور میبینم همچنان اون حس خوداختلاسگرپنداری بهم دست میده و گفتم بیام این حسمو باهاتون به اشتراک بذارم.». نون. خ. هستم، متولدِ سیزدهمین روز ماه نیستم ولی اگر روز تولدم به ماه تولدم تقسیم بشه حاصل، سیزده میشه. سال تولدم هم جز خودش و 1، فقط به 3 و 457 بخشپذیره. مدرک لیسانسم برقه و مدرک ارشدم زبانشناسی، ولی رشتههای دیگری هم هستن که بهشون علاقه داشتم و غیررسمی دنبالشون کردم، منابعشونو خوندم، تو کنکورشون شرکت کردم و گاهی حتی مستمعآزاد تو کلاساشون بودم و یه چیزایی ازشون میدونم. ناخنک زدم بهشون در واقع. مثل ادبیات، روانشناسی، زبانهای باستانی، علوم شناختی، فلسفه، حقوق، معارف، مهندسی پزشکی، و یه کم هم هنر و موسیقی. تجربه کردن دنیاهای متفاوت رو دوست دارم.
فرزند ارشد یه خانوادۀ چهارنفرهم، تا 18 سالگی تبریز زندگی کردم، هفت سالِ لیسانس و ارشد تهران بودم و سه سال هم هست که برگشتم تبریز و تلاش میکنم دکترا قبول شم برگردم تهران و در کنار این تلاشهای فعلاً نافرجام، با استادهای زبانشناسیم دورادور کار هم میکنم. هم بهخاطر علاقه و هم بهخاطر پیشینۀ تحصیلیم سروکارم بیشتر با زبانشناسی رایانشی هست و کارهام هم بیشتر تو این حوزهست. برای کسب اطلاعات بیشتر راجع به محل تحصیلم دوستان رو ارجاع میدم به وبلاگم؛ چون ترجیحم اینه کلیدواژههای محل تحصیل لیسانس و ارشدم تو متن مصاحبه نباشن.
وِل کـُن جَـهان را... قَـهوِهات یَــخ کــَرد!