وِل کـُن جَـهان را... قَـهوِه‌ات یَــخ کــَرد!

عامل ِ جنگ‌های داخلی خودم بودم!

سه شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۹، ۱۲:۴۶ ب.ظ

یک روز با کلافگی گفته بودم: من آدم خوبی نیستم، من دختر خوبی نیستم، همسر خوبی نیستم، حتی رفیق خوب و همکار خوبی هم نیستم. بعد کتابی که توی دستم بود را با عصبانیت بسته و به دیوار تکیه داده بودم. چیزی شده بود؟ نه! کسی گلایه‌ای کرده بود؟ نه! هیچ شاکی ِ خصوصی و عمومی نداشتم. تنها خودم! خودم بودم که از سه روز ِ پیش از آن، با خودم سر جنگ داشتم. خودم در درون ِ من عصیان کرده بود، ظرف می‌شکست. دل می‌شکست، داد می‌زد، فریاد می‌کشید و بی‌قرار بود. چرا؟ با من سر ِ جنگ داشت. با من که خودش بود و خودم بودم. من بی‌پناه بودم و شوکه شده بودم. درست مثل اولین روزی که خبر ابتلای هم‌وطنی به کرونا را اعلام کردند. درست مثل روزی که خزیدیم توی خانه‌ها و در بازداشت ِ خانگی عیدمان تحویل شد. مستأصل و سرگردان ایستاده بودم و ویران شدن خانه‌ی دلم را تماشا می‌کردم. درست مثل مادری که فرزندش خطایی می‌کند و دلش به تنبیه و خشونت، رضایت نمی‌دهد. ایستاده بودم گوشه‌ای از خودم و به خودم که در درون ِ خودم دست به ویرانی‌ام زده بود نگاه می‌کردم. جنگ بود، یک جنگ ِ داخلی که هیچ عامل نفوذی‌ای در آن دخیل نبود. عصیان ِ من‌های درونم بود از دست ِ من.

دیری نپایید که از پا افتادم، شهر ِ من به دست ِ خودم‌های سرکش ِ شوریده افتاد و شکستم داد. تسلیم شدم. به نابودی. به ضعف، به شکست! حالا کار ِ من‌های درونم که مثل پسرهای 17 ساله سرکش و مغرور بود تمام شده بود. ایستاده بودند و با لبخندی عصبی به ویرانه‌ای که از من ساخته بودند نگاه می‌کردند. نشسته بودم و تکه‌های خودم را به خودم نشان می‌دادم. حالا باید نشانه‌ی این شکست را بروز می‌دادم. و یک روز با کلافگی گفته بودم: من آدم خوبی نیستم، من دختر خوبی نیستم، همسر خوبی نیستم، حتی رفیق خوب و همکار خوبی هم نیستم. بعد کتابی که توی دستم بود را با عصبانیت بسته و به دیوار تکیه داده بودم. چیزی شده بود؟ نه! کسی گلایه‌ای کرده بود؟ نه! هیچ شاکی ِ خصوصی و عمومی نداشتم. تنها خودم!

گاهی هم اینطور است، خودم هم به خودم رحم نمی‌کنم. دلیلش کلافگی‌ست، خستگی‌ست، بُریدن است، گاهی دلم سفر می‌خواهد و درگیر ِ نبایدم. گاهی دلم می‌خواهد بروم. که نباشم. نه از خودم، از اینجا، از این شهر، از مردم، از این زندگی... گاهی دلم می‌خواهد تنها باشم. خودم با من‌های درونم. اگر بیشتر از این با هم وقت بگذرانیم دیگر هیچ‌وقت جنگ داخلی رخ نمی‌دهد. شاید.

 

مُو از بوشهر میرُم سی همیشه - مُرتی عزیززاده را با هم بشنویم.

 

روز قلم با بِلاگِردون

شنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۹، ۱۱:۰۰ ق.ظ

دغدغه‌ی نوشتن در فضای وبلاگ‌نویسی خیلی ملموس و جدی‌تره. اهل ِ عاشق ِ نوشتن‌اند و دنبال بهونه‌ای هستن واسه این‌که بنویسند. این نوشتن هویتشون شده انگار.

شلوغ بودن و زنده بودن فضای بلاگستان هم دغدغه‌ی خیلی از وبلاگ‌نویسا بوده و هست. کارهای زیادی انجام شد که شور و انگیزه به این فضا برگرده اما به هر دلیلی متوقف شد.

به شخصه یکی از حرکت‌های خوبی که در این زمینه زده شد، رادیوبلاگی‌ها می‌دونم. گرچه به‌خاطر فعالیتی مبتنی بر تولید محتوا بود و شلوغ‌بودن برنامه بچه‌های رادیو، خیلی وقته نتونستیم در رادیو فعالیت جدیدی داشته باشیم. اما اینو بدونین که رادیو هنوز هست و هنوز امید داریم روزی بتونیم پرشور چون گذشته برگردیم پیش شما.

اما می‌خوام از حرکت جدید دیگه‌ای براتون حرف بزنم که هدفش فقط و فقط انگیزه‌دادن به شما برای موندن و به رفتگان برای برگشتنه. البته این هدف محقق نمی‌شه، مگر با همکاری و استقبال شما :)

پیشاپیش اینو بگم که مطمئنم خیلیا توی دلشون می‌گن که این حرکت جدید هم مثل فعالیت‌های قبلی یه مدت کوتاه هست و بعدش متوقف می‌شه. حرفی که قبل از شروع رادیو بارها از زبان خیلی از وبلاگ‌نویس‌ها شنیدیم. بیاین به بعدش فکر نکنیم. به هدف قشنگی که این حرکت‌ها و فعالیت‌ها دارن فکر کنیم و کمک کنیم که بشه اونچه که باید بشه. حتی اگر در حد یک ماه باشه. کمک کنیم این یک ماه با انگیزه و شور و اشتیاق نفس بکشه.

 

 

بِلاگِردون، اومده که وبلاگ‌نویسا رو به موندن و برگشتن و نوشتن تشویق کنه. اگه دستتونو به دست ِ بِلاگِردون بدید اتفاقای خوبی میفته :)

 

 

چرایی

شنبه, ۷ تیر ۱۳۹۹، ۱۰:۵۲ ق.ظ

همه آدما تو زندگی‌شون دنبال «چرا» می‌گردن. دونستن این «چرا»ئه خیلی مهمه براشون. برای همه‌مون مهمه. می‌خوایم بدونیم چرا دوستمون تلفن رو جواب نمی‌ده؟ می‌خوایم بدونیم چرا غذا سوخته؟ چرا اسم ما رو توی لیست خوب‌ها ننوشتن؟ در صورتی که از اول تا آخر ساکت و آروم یه گوشه نشسته بودیم، چرا جریمه شدیم وقتی حتی یک‌بار از قوانین راهنمایی و رانندگی تخطی نکردیم؟ چرا مریض شدیم وقتی مراقب بودیم؟ چرا ما رو مقصر می‌دونن وقتی هیچی نگفتیم و هیچ کار بدی نکردیم؟ و هزار تا «چرا»ی دیگه. ولی خب بعضی وقتا هم هست دونستن دلیل یه چیزی خیلی اهمیتی برامون نداره. به‌خصوص اگه یه اتفاق خوب افتاده باشه. شاید خیلی پیگیر «چرا» نباشیم وقتی همسایمون بی‌هوا میاد خونمون و واسه‌مون از همون حلوایی که دوست داشتیم میاره. یا مثلا وقتی دوستمون زنگ می‌زنه و ابراز دلتنگی می‌کنه کمتر پیش میاد که بپرسیم «چرا».

همینه دیگه، محبت‌کردن دلیل نمی‌خواد اما واسه بدی‌کردن دلیل لازمه. قسمت اول این جمله رو هزار بار و هزار جا شنیدیم. اتفاقا محبت‌کردن هم دلیل می‌خواد، می‌تونه انگیزه‌مون برای محبت‌کردن، ادامه‌دادن زنجیره محبت باشه، تزریق حال ِ خوب به خودمون و طرف مقابل باشه، یعنی وقتی شما توی دلت می‌گی: «بذار این گلدون رو ببرم واسه دوستم چون گل دوست داره»، یعنی دلیل خوشحال‌کردن دوستته. اما معمولا «چرا»ی محبت رو همه می‌دونن که عموماً «خوشحال‌کردن» هست. اون چیزی که چراش بر همه و در اغلب مواقع پنهونه «چرا»ی بدی کردنه! واسه همینه که همیشه دنبال دونستنشیم.

اگه حال و حوصله‌ش رو داشتید، بعد از خوندن این پست، به یکی محبت کنید و توی کامنتا برام تعریف کنید که چیکار کردید :)

 

 

کِی مرحله بعد می‌رسه؟

سه شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۹، ۰۴:۲۶ ب.ظ

آدما همیشه منتظر مرحله‌ی بعد هستن. کِی می‌ری مدرسه؟ کِی مدرسه‌ت تموم می‌شه؟ کِی کنکور می‌دی؟ کِی جواب کنکور میاد؟ کِی می‌ری دانشگاه؟ کِی فارغ‌التحصیل می‌شی؟ کِی می‌ری سرکار؟ کِی می‌ری خواستگاری؟ کِی به خواستگارت جواب بله می‌دی؟ کِی عقد می‌کنی؟ کِی می‌ری سر خونه زندگیت؟ کِی بچه‌دار می‌شی؟ بچه کِی به دنیا میاد؟ بچه کِی دندون در میاره؟ بچه کِی راه می‌ره؟ بچه کِی حرف می‌زنه؟ بچه کِی می‌ره مدرسه؟ کِی می‌ره دانشگاه؟ کِی واسش زن می‌گیری؟ کِی شوهر می‌کنه؟! کِی بچه‌دار می‌شه؟ و... این چرخه‌ی عبث و بیهوده همیشه تکرار می‌شه از اجداد ما تا ما و بچه‌ها و نوه‌ها و نسل‌های بعد از ما.
ما حتی وقتی می‌ریم سفر منتظر برگشتیم، وقتی هفته شروع می‌شه منتظر آخر هفته‌ایم، وقتی صبح از خواب بیدار می‌شیم منتظر ناهار هستیم و وقتی ناهار خوردیم منتظر شام می‌مونیم، شام که بخوریم ساعت رو چک می‌کنیم برای خواب، همیشه اول مهمو‌نی‌ها تو فکر آخرشیم و آخرش تو فکر بعدترش...
انگار یاد نگرفتیم از لحظه لذت ببریم، خوش باشیم با همین ساعتایی که هست و داره طی می‌شه، آینده بالاخره میاد، اون‌چیزی که از دست می‌ره همین حالمونه! حالی که با فکر کردن و منتظر موندن واسه آینده بهش بی‌توجهی می‌کنیم. حالی که آینده‌ی گذشته‌مونه، همون آینده‌ای که منتظرش بودیم، اما حالا که رسیده کسی بهش توجهی نداره.
با این سوالایی که از ملت می‌پرسیم حتی اگه اونا هم قصد لذت بردن از حالشون رو داشته باشن گند می‌زنیم به حال خوبشون. به جان خودم مرحله بعد میاد، حرص چیو می‌زنیم آخه؟!
 

کمی بدون تعارف با هانی

شنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۹، ۰۱:۰۱ ب.ظ

نُهُمین پست ِ کمی بدون تعارف رو با مصاحبه با آقای هانی از وبلاگ احتمال اینکه خودم باشم شروع می‌کنیم. می‌گه به روایتی 30 سالمه، چون وقتی به دنیا اومده معلوم نیست دنیا اونقدری جدی بوده باشه که همون وقت براش شناسنامه گرفته باشن یا مثلا یکی دو سال بعدش!! بهرحال وقتی خودش نمی‌دونه قطعا منم نمی‌دونم :دی. لیسانس داره و مشغول کار در یک شرکت خصوصیه. متاهل و به همراه 5 نفر دیگه در یک خونواده‌س روستایی هانی چشم به جهان ِ فانی گشود.

 

 یک: چی شد وبلاگ‌نویس شدین؟

 شروع وبلاگ‌نویسی من به سال ۸۸ (یا هفت) برمی‌گرده و آغاز وبلاگ‌نویسی با شعر و برای شعر بود. فکر می‌کردیم شعر می‌گیم و باید این شعرها رو جایی منتشر کنیم. و خب اون وقتا وبلاگ بهترین تریبون بود. یادمه من دانشجو حتا نمیدونستم چطور وبلاگ بسازم! انقدر دور بودیم از فضای مجازی. اما شد و یه وبلاگ ساختم و شروع کردم به نوشتن که بیشتر با شعر(؟) به روز می‌شد و محلی بود برای ارتباط با دوستان شاعر. پست می‌ذاشتیم و دیگران رو دعوت می‌کردیم برای خوندن و نقد شعرمون و ...اتفاقاتی خوبی توی اون فضا می‌افتاد.

 

 دو: نظرتون راجع به اتفاقاتی که برای بلاگفا و وبلاگ‌هامون افتاد چیه؟

 [صیحه می‌کشد!] اونو یادم نیارین اصلن! فاجعه بود. همین وبلاگی که توی سوال پیش حرفشو زدم در اثر همین واقعه نابود شد و بخش زیادی از نوشته‌هام پرید. شاید اون نوشته‌ها ارزش ادبی نداشت ولی حداقل برام خاطره‌انگیز بود و بلاگفا کاری با ما کرد که... . تازه من یه وبلاگ دیگه هم داشتم جز وبلاگ یاد شده که برای روزانه‌نویسی بود و اون هم همین بلا سرش اومد. و نکته‌ی غم‌انگیزتر اینکه به پرشین‌بلاگ کوچ کردم بعدش و برای پرشین‌بلاگ هم همین مشکلات پیش اومد. اینطور بگم که از بلاگفامون یه اثراتی هر چند ناقص مونده ولی وبلاگ پرشین‌بلاگ من کلن نابود شد. در حالی که برام ارزش آرشیوی داشت و خیلی منظم‌‌تر و با برنامه‌تر می‌نوشتم‌ اونجا.

 

 سه: چرا کم می‌نویسی؟
 بخش زیادیش به زمان برمی‌گرده. من ساعت کاری بسیار طولانی دارم که انرژی زیادی برام نمی‌ذاره. ببینید من پیشتر توی وب پرشین‌بلاگم تا جایی که یادمه هر روز هفته رو به موضوعی اختصاص داده بودم و فعال می‌نوشتم. مثلن جمعه‌ها روز شعر جهان بود. من ساعت‌های زیادی از کتاب‌ یا نت شعر می‌خوندم که نهایتن تا ۱۰ شعر یا کمتر رو انتخاب کنم برای پست کردن یا برای روز عکس کلی وب‌گردی می‌کردم که عکس و سوژه‌ی خوب و جذاب پیدا  کنم. اما الان دیگه وقت و انرژی و امکان این کار رو ندارم. بخشیش شاید از بی‌حوصلگی باشه، بخشی بازخورد بسیار بسیار ضعیف مخاطبان وبلاگ که بسیار تاثیرگذاره. هر کی میگه من‌ برای خودم می‌نویسم حقیقت رو نمی‌گه. من می‌نویسم که خونده بشم و بازخورد بگیرم. و بازخورد توی فضای وب یعنی کامنت. من وقتی وقت می‌ذارم برای پیدا کردن سوژه و نوشتن و اشتراکش (یا حتا یه دل‌نوشته‌ی ساده) دوست دارم خونده بشم و واکنش مخاطبم رو ببینم. ولی وقتی این اتفاق نمی‌افته و بازدید وبلاگ‌ها پایین و مشارکت‌ها به شدت ضعیفه‌ هیچ انگیزه‌ای برای نوشتن و به‌روز بودن باقی نمی‌مونه‌. بخشیش هم برمی‌گرده به همین اتفاقاتی که افتاد. میخ آخر وبلاگ‌نویسی من یه جورایی حادثه‌ی پرشین‌بلاگ بود. اونقد اون اتفاق مسخره‌ بود که کلن دیگه دل و دماغ نوشتن رو ازم گرفت.


چهار: چه چیز وبلاگ‌نویسی به نظرت خیلی خسته‌کننده و کسالت‌باره؟
یکیش می‌تونه خودسانسوری باشه. اینکه هی باید حواست باشه که چی می‌نویسی از کی می‌نویسی و خط قرمزهای اجتماعی و ... رو رعایت کنی خیلی ازت انرژی می‌گیره. و وقتی ناشناس می‌نویسی و این خط قرمزها توی مسائل شخصی هم هست دیگه بدتر.

 

پنج: اگه چه اتفاقی بیفته حاضری دوباره برگردی و به صورت فعال بنویسی؟
شاید اگه بیان (و دیگر سرویس‌دهنده‌ها) از نظر نرم‌افزاری یا فرهنگی فضایی ایجاد کنه که بلاگرها مشارکت(یا همون involvement ) بیشتری داشته باشن و بیشتر با هم در ارتباط باشن انگیزه‌ی بیشتری برای نوشتن داشته باشم. و البته اگه فضای زندگیم جوری بشه که بتونم به صورت منظم وقت بذارم (برای نوشتن و خوندن) قطعن فعال خواهم بود. بخشیش به زمان آزاد خودم برمی‌گرده و بخشیش به برهم‌کنش بلاگرها و فضای وبلاگستان.


شش: چه اتفاقی ممکنه باعث بشه که بیای توی وبلاگت اعلام کنی تا آخر عمر دیگه قصد وبلاگ‌نویسی نداری؟
نمی‌دونم واقعن. تا حالا بهش فکر نکردم. شاید اگه بیان هم بترکه این کارو بکنم!

 

هفت: کدوم یک از بچه‌های وبلاگستان رو از نزدیک دیدی؟
از بیان اسپریچو رو دیدم و نسرین رو از زمان بلاگفا می‌شناسم و سعادت دیدارشون رو داشتم.

 

هشت: کدوما رو دوست داری ببینی؟
لافکادیو رو! و البته پاندا.

 

نُه: به نظرت اگه همه مردم وبلاگ‌نویس بودن چه اتفاقی می‌افتاد؟
شاید فقط شاید حداقل یه کم فضای فرهنگی بهتری داشتیم. میگم شاید چون اینکه یک نفر صرفن توی فضای مجازی باشه اتفاق و تغییر خاصی پیش نمیاد. چه بسا تقریبن همه‌ی مردم اینستا دارن و به جای اینکه به بهبود فرهنگی‌مون کمک کنه برعکس داره جامعه رو رو به انحطاط می‌بره و داره فاجعه رقم می‌زنه! حال اینکه همین اینستا هم می‌تونه کلاس درس و فرهنگ‌سازی باشه اگه درست ازش استفاده کنیم. پس صرف حضور همه‌ی مردم توی وبلاگستان ممکنه فقط فضای وبلاگستان رو به قهقرا ببره به جای اینکه مردم رو تغییر بده‌. هر چند به هر حال وبلاگ به عنوان یه بستر می‌‌تونه مطرح باشه.

 

ده: نقطه عطف وبلاگ‌نویسیت چی بوده؟ چه وبلاگ خودت و چه کلا این فضا.
من که توی وبلاگ نویسی به جایی نرسیدم که عطف داشته باشه. یعنی اگه وبلاگ‌نویسی نقطه‌ی عطف داشته باشه قطعن‌ هنوز به اونجا نرسیدم. ولی بیشترین استفاده‌م از این فضا همون وقتی بوده که توی وبلاگ‌‌ به شعر می‌پرداختم. می‌نوشتیم، نقد می‌کردیم و یاد می‌گرفتیم.


یازده: هنوزم دوست داری توی روستا زندگی کنی؟ چرا؟
آره! قطعن! به نظرم زندگی اونجا جاریه نه این جایی که ما دچارش شدیم! اینجا ؛ شهر (حداقل برای من ) مثل اینه برای مدتی دکمه‌ی استپ زندگی رو زده باشی. هی منتظری اون دکمه رو بازم بزنی و برگردی به روستا! این صرفن نظر شخصی منه و ممکنه کاملن به پیش زمینه‌ی ذهنی من ربط داشته باشه که روستا بهترین فضایی بوده که من دیدم. و البته این بهترین ممکنه خیلی از ملا‌‌ک‌های یک زندگی راحت، خوب و روتین که همون امکانات شهری باشه رو رو نداشته باشه اما چیزهایی داره که من عاشق‌شون هستم. نه برای یه سفر چند روزه، برای زندگی.


دوازده: هدفت از وبلاگ نویسی چی بود و آیا به اون هدفی که میخواستی رسیدی؟
اون موقع‌ها که من شروع کردم وبلاگ بهترین راه برای ارتباط با شاعران دیگه و در معرض نقد قرار دادن شعر بود. و من هم خیلی بیشتر از الان درگیر شعر. دوست داشتم جایی باشه که پیشرفت شعرم کمک کنه و تا حدودی کمک کننده بود. اما هیچ وقت یه فضای ایده‌آل نبود که جای یه کارگاه شعر رو بگیره اما خوب بود.

 

سیزده: هنوز که خیلی زوده ولی سال 99 از نظر زندگی شخصی تا حالا چطور بوده برات؟
۹۹ می‌تونه خوب باشه. در واقع بهتره اینطور بگم که تا الانش اتفاق بدی نیفتاده پس خوبه!


چهارده: با باز کردن پنل مدیریت وبلاگت با 50 تا ستاره روشن روبرو می‌شی، 10 تا وبلاگی که اول از همه می‌خونی کدومان؟
قطعن دکتر گلسا (گوشواره‌های گیلاس) و لافکادیو و اسپریچو و جولیک چن تای اولن.


پانزده: حرف آخر؟
مرسی از تو به خاطر مصاحبه که قطعن به بهبود فضای بیان و آشنایی بچه‌ها با هم کمک می‌کنه. شاید این مصاحبه‌ها همون اتفاقیه که باید توی بیان بیفته برای تغییرش و پویاییش. و مرسی که به من این فرصت رو دادی که از خودم ، دنیام و وبلاگم بگم.


شانزده: یه هدیه به دوستانی که این مصاحبه رو می‌خونن بده.


روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
و قلب
برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هر حرف ترانه ایست
تا کمترین سرود بوسه باشد

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...

و من آنروز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم

احمد شاملو

 

کمی بدون تعارف با سیدمهدی ربیعی

چهارشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۱۱:۳۰ ب.ظ

در هشتمین پست ِ کمی بدون تعارف، با سیدمهدی ربیعی از وبلاگ سفر نویسنده گفت‌وگو داشتیم. خودش می‌گه 28 یا 29 ساله هستم و بر همین اساس نگارنده برداشتش این بود که سوژه متولد 70 هست :دی هرچند خودش می‌گه شما بخونید 18 ساله :دی متولد تهران هست اما به خاطر شرایط، فعلا هم تهران هم قم زندگی می‌کنه. چندسالی حوزه درس خونده و ارشد ادبیات نمایشی هم داره. در حال حاضر به کار تدوین فیلم و مستند مشغوله و به قول خودش: «اگه بار بخوره تولید و کارگردانی همینهاس». متأهل هست و بازم به قول خودش: «اگه کرونا بذاره بریم سر خونه زندگیمون».

 

گفت‌و‌گو رو می‌تونید در ادامه‌مطلب بخونید.

دوستان اگر سوالی داشته باشید در کامنت‌های همین پست بپرسید که آقا مهدی بیان جواب بدن.

یک عاشقانه‌ی آرام (1)

يكشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۳:۵۹ ب.ظ

سلام بهترین ِ من؛

امروز می‌خوام از تو بنویسم، قرار نیست یه نامه‌ی عاشقانه باشه اما، هر وقت و هر جا که از تو گفتم حرف‌های من شبیه عاشقانه‌ها بود. اصلا به تو و ارتباطمون که فکر می‌کنم چیزی جز یه عاشقانه‌ی آرام به ذهنم نمی‌آد.

تو در تمام ِ لحظات ِ زندگی کنارم بودی و هستی و مطمئنم که خواهی بود. اصلا این زمان‌های ماضی و حال و آینده همه در بودن تو تعریف می‌شن.

 

همه دنیا بخواد و تو بگی نه / نخواد و تو بگی آره... تمومه

خواست و صلاحی که تو بخوای همون می‌شه، همه دنیا هم که جمع بشن واسه انجام‌دادن یه کاری، تا تو نخوای، نمی‌شه. کل جهان هم جمع بشن واسه اینکه جلوی انجام‌شدن یه کاری رو بگیرن، وقتی تو بخوای می‌شه. خواست تو مهمه، نه آدما. تویی که مقدّر می‌کنی شدنی‌ها و نشدنی‌ها رو. وگرنه اگه به دست آدما بود، الان خیلی‌ها نبودن و خیلی‌ها بودن. وقتی تیم پزشکی بالا سر مادرم بود، ما و همه اونا می‌خواستیم که بمونه، اما تو نخواستی بمونه و نموند. وقتی هم که داداشم اون تصادف وحشتناک رو از سر گذروند، هیشکی فکر نمی‌کرد بمونه، اما تو خواستی بمونه و موند.

 

همین که اول و آخر تو هستی / به محتاج ِ تو محتاجی حرومه

تو همیشه هستی، اول و آخر ِ هر چیزی، اول و آخر ِ هر راهی، تویی که اگه بدترین خطاها رو هم بکنم بازم دست محبت به سرم می‌کشی، تویی که به من گفتی: «صد بار اگر توبه شکستی باز آ». دیگه خیلی قدرنشناسیه که من بازم محتاج آدما باشم. محتاج آدمایی که خودشون محتاج ِ تو هستن. وقتی خودشون محتاج به دیگری هستن و برای خودشون نمی‌تونن کاری بکنن پس چطور می‌خوان برای من کاری بکنن. فقط تو باید بخوای، اول و آخرش خودتی، نه من و نه بقیه آدما. اون سکانس ِ سریال حضرت یوسف که موقع آزاد شدن ایناروس هست و یوزارسیف بهش می‌گه سفارش من رو به حاکم بکن. همون‌وقتی که بخاطر رو زدن به یه آدم خودشو سرزنش می‌کنه و نتیجه‌ش می‌شه هفت سال موندن توی زندان. درس بزرگی بهم می‌ده. خیلی از کارا وقتی نمی‌شه بخاطر اینه که من بلد نبودم از کی باید بخوام. از غیر خواستم و نشده، باید از تو بخوام که بشه.


تو همیشه هستی اما این منم که از تو دورم / من که بی خورشید چشمات مثل ماهِ سوت و کورم

تو همیشگی هستی، خدای همه‌ی فصل‌ها و همه روزهایی، حتی وقتی ما نیستیم تو هستی، ما نبودیم و تو بودی، اگه نمی‌بینمت، اگه حست نمی‌کنم، کوتاهی از منه، خطا از منه... منی که گاهی به خاطر کارهام ازت دور می‌شم... منی که یادم می‌ره تو هستی همیشه. چقدر دنیای دور از تویی که برای خودم می‌سازم تاریک و وحشتناک و سیاهه. اصلا بدون تو و محبت تو مگه می‌شه دنیای قشنگی داشت؟

 

نمی‌خوام وقتی تو هستی آدم آدمکا شم

من که می‌دونم تو همیشگی هستی، پس چرا تبدیل بشم به عروسک ِ دست آدما؟ چرا کاری رو کنم که رضایت اونا رو جلب کنم؟ چرا فکر و ذکرم بشه «مردم چی می‌گن»ها؟ چرا اینقدر تایید گرفتن از آدما برام مهم باشه؟ وقتی تنها تو برای من می‌مونی و تو منو بخاطر خودم می‌خوای با وجود همه گناه‌ها و خطاهایی که می‌کنم پس چرا این‌قدر رضایت و تایید مردم باید برام مهم باشه؟ مردمی که اگه خوشایند اونا رفتار نکنم من رو می‌ذارن کنار؟ راحت‌ترین و قشنگ‌ترین کار اینه که دنبال رضایت تو باشم، اگه ادعای دوست داشتنت رو دارم پس رضایتت مهمه. می‌خوام تو منو تایید کنی نه آدما.


چرا عادتم تو باشی؟ میخوام عاشق ِ تو باشم

می‌خوام عاشقانه بپرستمت، می‌خوام عاشقانه ازت یاد کنم، می‌خوام عاشقانه صدات کنم، نمی‌خوام از روی عادت بگم «بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم»، نمی‌خوام فقط وقتی گرفتارم یادم بیاد تو هستی. می‌خوام هر نفسی که میاد و می‌ره بیشتر از قبل عاشقت باشم.


تازه فهمیدم به جز تو حرفِ هیشکی خوندنی نیست/ آدما میان و می‌رن هیشکی جز تو موندنی نیست

توی دنیا آدمای کمی هستن که ما رو بخاطر خودمون بخوان، اکثر آدما ما رو شرطی دوست دارن، اگه فلان حرف رو بزنیم، اگه فلان لباس رو بپوشیم، اگه فلان کار رو بکنیم... این شرطی دوست داشتن آدم رو تبدیل می‌کنه به دور شدن از خودش. من نمی‌خوام کسی من رو شرطی دوست داشته باشه. می‌خوام مثل پدر و مادر در هر شرایطی دوستم داشته باشن. پدر و مادر واقعا نمونه کوچکی از محبت بی‌انتهای تو هستن. اصلا اونا رو قرار دادی که من ‌رو یاد تو بندازن. اما حتی پدر و مادر هم یه روز می‌رن، این تویی که هستی و می‌مونی. وقتی خواستنت بی‌قید و شرطه، پس چرا به حرفت گوش ندم؟ تو من خطاکار رو تنبیه می‌کنی اما از دوست داشتنم دست برنمی‌داری و این خیلی برام ارزشمنده.


منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم
من اسیر خود ِ ظالمم می‌شم، این «خود»ی که از تو دارم اما چنان بهش مغرور می‌شم انگار من اونو آفریدم نه تو. که اگه اراده کنی «خود»ی باقی نمی‌مونه. اگه حتی این تن قراره من رو از تو دور کنه ازم بگیرش، اگه این «خود»م قراره من رو غافل از تو کنه ازم بگیرش. من می‌خوام وجودم همه تو باشی. همون روح خالصی که تویی و از تو جدا نیست. من می‌خوام سراپا تو باشم.
 

 

مجموعه «یک عاشقانه‌ی آرام» قراره دل‌نوشته‌های من برای خدا باشه، که می‌تونه شامل دل‌نوشته‌های معمولی باشه، یا آیات و احادیثی که خوندم یا مطالب و شعرهایی که خوندم و یا آهنگ‌هایی باشه که به عشق خدا گوش دادم و هر کلمه‌شون من رو بیشتر به یاد خدا انداختن. و میان‌تیترهای این پست، متن آهنگ «مثل هیچ‌کس» با صدای احسان خواجه‌امیری هست.

 

حقوق کارمندی تنها پای مرغ شین بود

چهارشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۱:۱۸ ق.ظ

تنظیم گزارش که تمام می‌شود تیتر آن را می‌نویسم و برای حسن ارسال می‌کنم تا نظرش را بگوید. بعد تا زمانی که او از کار کمی فارغ شود و فرصت مطالعه گزارش من را داشته باشد سری به گروه دوستانم می‌زنم که تازه صحبت‌کردنشان گل انداخته و آن‌ وسط یکی‌شان سراغ من را هم گرفته بود "سلام" را به همراه سه تا الف می‌نویسم که مثلا خیلی گرم و صمیمی باشد، بچه‌ها یکی‌یکی جوابم را می‌دهند. موضوع گفت‌و‌گو شرایط این روزهای جامعه و قرنطینه است. می‌نویسم: "کاش زودتر تموم می‌شد، دلم برای خانواده تنگ شده". انگار که با این حرف، آتش زیر خاکستر شین را شعله‌ور کرده باشم می‌گوید: "تو چته؟ شوهرت تو خونه وَر ِ دلت نشسته و سر ماه حقوقش رو می‌گیره... کارمندا چه می‌فهمن درد کسایی که شغل آزاد دارن چیه". تعجب کرده‌ام. هیچ ارتباطی بین پیام خودم و پیام شین نمی‌بینم. اما شین پیام مرا پاسخ داده و تنها کسی که همسر کارمند دارد من هستم. سعی می‌کنم چیزی ننویسم اما او هنوز دارد تایپ می‌کند. پیام دوم را که می‌خوانم کمی بهم برمی‌خورد، نوشته: "والا کارمندا خیلی خوشبحالشونه، دو ماه سر کار نمی‌رن تو خونه می‌شینن سر ماه هم دولت بهشون حقوق می‌ده". می‌نویسم: "نه همچین هم بیکار نیستن، فقط شیفتی می‌رن و این ریسکش خیلی بیشتره. البته شرایط افرادی که شغل آزاد دارن رو هم درک می‌کنم واقعا سخته." انگار که قسمت دوم پیام را ندیده یا نخواسته ببیند دوباره می‌نویسد: "ما که مثل تو شوهر کارمند نداریم دغدغه مالی نداشته باشیم." می‌نویسم: "مگه کسی هم هست دغدغه مالی نداشته باشه؟" و چند ایموجی با خنده برایش می‌فرستم. شین همچنان دارد از وضعیت موجود گله می‌کند، به من کنایه می‌زند، به حسن که کارمند است کنایه می‌زند و به دولت که هر ماه به کارمندان حقوق پرداخت می‌کند کنایه می‌زند. یکی از دوستان به طرفداری از من برای شین یک پیام می‌نویسد با این مضمون، که: "خب کارمندا هم دغدغه‌ها و مشکلات خودشون رو دارن." اما شین قانع نشده همچنان معتقد است که قشر کارمند هیچ مشکل و دغدغه‌ای ندارند.

حسن گزارش را به همراه تیتر جدیدتر و جذاب‌تری برایم می‌فرستد، تشکر می‌کنم و گزارش را برای همکارم می‌فرستم، سراغ حسن را می‌گیرد، می‌گویم که امروز شیفت کاری‌اش بوده. تاکید می‌کند که به حسن یادآوری کنم مواظب خودش باشد. اپلیکیشن دیوار را باز می‌کنم و سری به آگهی‌های اجاره خانه می‌زنم. سرسام‌آورتر از پیش شده‌اند. شش ماه دیگر موعد قرارداد خانه است، یا باید تمدید کنیم یا باید به فکری جای دیگری باشیم. چون حسن نظامی نیست ممکن است قرارداد را تمدید نکنند یا اینکه شرایط تمدید قرارداد سخت‌تر شده باشد. اگر هم بخواهیم از اینجا به جایی دیگر برویم نه از پس پول پیش و نه کرایه ماهیانه برنمی‌آییم. لبخند تلخی می‌زنم و دیوار را می‌بندم و دوباره سری به گروه می‌زنم. شین هنوز دارد گلایه می‌کند، از اینکه کارمند جماعت سر ماه حقوق می‌گیرد، می‌تواند برای خرید هر چیزی برنامه‌ریزی کند و اگر مریض شود و در خانه بماند نگران کم‌شدن حقوقش نیست. برایش می‌نویسم که شرایط هر کسی با دیگری فرق می‌کند، می‌نویسم که من و حسن مجبور شده‌ایم به یکی از خانه‌های خیلی قدیمی یک پایگاه نظامی پناه بیاوریم چون پول پیش خانه‌ها نه با حقوق ماهیانه و نه حتی در صورت ِ وجود! با پس‌انداز چند ساله‌مان هم جور در نمی‌آمد، از قید خرید خیلی از وسایل زندگی گذشته‌ایم چون وسایل ضروری‌تری را در لیست نوشته‌ بودیم و توان خرید همه‌را یک‌جا نداشته‌ایم، جشن عروسی را به شکلی کوچک‌تر و جمع‌و‌جورتر از آن‌چه که خانواده‌ها برایمان در نظر داشته‌اند گرفته‌ایم چون بضاعت و وُسع مالی‌مان همین‌قدر بود، هر هفته که می‌خواهیم به شمال یا جنوب استان و به دیدن خانواده‌هایمان برویم باید یک ساعت حساب و کتاب کنیم که با این بنزین 3 هزار تومانی می‌توانیم خانواده‌ها را ببینیم و آخر ماه کم نیاوریم؟، از قسط‌های ماهیانه و دغدغه‌های مهم زندگی‌مان نوشتم و از اینکه با این وجود حال ِ دلمان خوب است، از اینکه او از همان اول زندگی‌اش در خانه‌ای که وسایلش تکمیل و سندش به نام همسرش بود وارد شده، از اینکه بازاری‌ها بخصوص در شهرهای بندری جزو اقشار لاکچری و ثروتمند شهر هستند و درآمد ماهیانه‌شان در شرایط عادی از یک کارمند خیلی‌خیلی بیشتر است. از اینکه فاصله‌اش با خانواده‌اش تنها یک خیابان است و می‌تواند هر روز آن‌ها را ببیند، از اینکه مادرش سالم و پدرش قبراق است و از این نعمت برخوردار است که هر روز دستشان را ببوسد. نوشتم و نوشتم و نوشتم و دقیقا یک ثانیه قبل از اینکه آن را ارسال کنم با خودم گفتم: "خب که چی؟" این "خب که چی؟" در زندگی من بخش ویژه و پررنگی دارد که پستی جدا می‌طلبد. اما همین باعث شد که کل پیام را پاک کرده و تصمیم گرفتم بحث را عوض کنم. نوشتم: "وای بچه‌ها بعد از قرنطینه فکر کنم از در خونه بیرون نرم!" شین نوشت: "حق داری! بایدم چاق بشی! منم اگه همسرم کارمند بود و سر ماه حقوق می‌گرفت هر روز اونقدر می‌خوردم که مثل تو چاق بشم! اما الان فقط غصه می‌خورم و دارم وزن کم می‌کنم."

بعضی‌ها نمی‌خواهند متوجه شوند، بعضی‌ها برای تمام ِ اتفاقات ِ بد زندگیشان حتی اگر طبیعی بوده باشد و حتی اگر برای همه پیش آمده باشد به دنبال مقصری هستند و در این زمان‌ها اغلب انگشت اتهامشان به سمت افرادی‌ست که در ظاهر شرایط بهتری از خودشان دارند یا متفاوت‌تر. اگر تمام مشکلات زندگی کارمندی را برایش ردیف می‌کردم باز هم نمی‌توانستم او را قانع کنم. شین آمده بود که مرا و زندگی مرا و حقوق ماهیانه کارمند جماعت را محکوم کند و هیچ دفاعیه‌ای نظرش را برنمی‌گرداند. ناراحت بود و صحبت کردن هیچ فایده‌ای نداشت. دوست داشتم بهش نعمت‌های زندگی‌اش را یادآوری کنم، که بگویم همین شکرگزاری نعمت‌ها در بدترین روزها آدم را سرپا نگه می‌دارد. که اگر امید نباشد ما قبل از رسیدن به خط پایان می‌میریم. دوست داشتم خیلی حرف‌ها بزنم اما مرغ شین یک پا داشت و آن هم حقوق کارمندی بود.

من کیستم؟

شنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۹، ۱۲:۵۲ ب.ظ

 

 

چند روز پیش این پیام رو توی تلگرام از یکی از شماها گرفتم، خیلی برام عجیب بود همیشه فکر می‌کردم توی وبلاگم مشخصه خیلی هم بداخلاق نیستم :دی واقعا چقدر برداشت‌ها می‌تونه با خودِ واقعی آدم‌ها متفاوت باشه. همین بهانه‌ای شد که این پست رو بذارم که شما بیاین کامنت بذارین و برداشتتون رو در مورد من بگید. امکان نظر به صورت ناشناس رو هم فعال کردم. :)

 

دومین بازنشر

پنجشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۹، ۰۲:۵۶ ب.ظ

با سلام

سعادتی دوباره نصیبمون شد که برای پنجمین سال متوالی، به صورت دسته‌جمعی قرآن رو با هم چند بار ختم کنیم.

چون هدف ما خوندن قرآن هست، نمی‌تونیم و نمی‌خوایم که کسی در معذوریت قرار بگیره و از روی رودربایستی مجبور به انتخاب سهمیه‌ای بشه که براش مقدور نیست. پس هر کس هر چقدر در طول روز می‌تونه بخونه رو اعلام کنه. چه چند جزء، یک جزء، یک حزب (4،5 صفحه) و یا حتی یک صفحه.

این سهمیه‌ روزانه‌ای که هر کس برای خودش اعلام می‌کنه ثابت هست و برخلاف سال‌های گذشته، قابلیت تغییر در طول ماه رمضان نداره.

اصراری بر خوندن حتما یک ختم قران در هر روز رو نداریم و این موضوع به تعداد دوستانی که در طرح شرکت می‌کنن و سهمیه‌ای که در طول روز می‌خونن بستگی داره، اما در سال‌های قبل تا پایان ماه رمضان بین 16 تا 18 تا ختم انجام می‌شد.

هر ختم به نیت سلامتی و فرج امام زمان(عج) هست و در کنار اون اسم شرکت‌کننده‌ها رو هم میاریم برای حاجت‌روایی.

فرصت ثبت‌نام و اعلام سهمیه روزانه، از همین الان تا عصر روز جمعه، پنجم اردیبهشت هست.

اعلام برنامه‌های ختم روزانه و دسته‌جمی قرآن، در تلگرام صورت می‌گیره و دوستانی که تلگرام ندارند می‌تونن از واتساپ پیگیر باشن.

تعداد شرکت‌کننده‌ها تا این لحظه ۲۸ نفر. 

متشکرم که این پیام رو به اشتراک می‌ذارین :)