وِل کـُن جَـهان را... قَـهوِه‌ات یَــخ کــَرد!

53. نقطه برمی‌گردد به اصل خویش

جمعه, ۱۰ آذر ۱۳۹۱، ۰۸:۵۳ ق.ظ

باز شدم اون نقطه ای که سه و نیم نصف شب میخوابه شیش و نیم صبح بیدار میشه ! 

آی لاو یو خودم :))

 

 

پ.ن: (31 تیر 99 ساعت 9:30)

نقطه یکی از نام‌های مستعار قدیمی ِ من در وبلاگ‌نویسی است.

52. بابای دوست‌داشتنی من

دوشنبه, ۶ آذر ۱۳۹۱، ۰۸:۱۴ ق.ظ

پریروز (شنبه - روز تاسوعا) ، لوله ی آب تو حیاط ترکید و بابام با اداره ی آب تماس گرفت که چند نفر رو بفرستن برای تعمیر ، ولی کسی رو نداشتن چون رفته بودن جای دیگه واسه تعمیر ، بالاخره بابام یه جوری درستش کرد که یه روز دووم بیاره و دیروز دوباره با اداره ی آب تماس گرفت که بیان تعمیر کنن ... 

آقاهه که تلفن رو جواب داده بود : والا امروز روز عاشوراس ... میترسیم کار کنیم .

بابام (کاملا ریلکس) : باشه هر طور میلتونه ولی شمام دست کمی از شمر ندارینا ... شمر آب رو روی امام حسین بست شمام آب رو روی من بستین !

اینور خط من و خانوادم : 

اونور خط آقای پشت خط و همکاراش : 

بابام : mahsae-ali

نتیجه این شد که پنج دقیقه بعد اونا دم در خونه بودن و در عرض کمتر از نیم ساعت لوله ی آب تعمیر شد ! :دی

 

+ شب عاشورا ، نذر من شروع شد و برای مدتی چادری شدم !

 

51. دوستی بی‌کلام

يكشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۱، ۱۱:۳۱ ق.ظ

تو ای سمبل معرفت ! کجایی ؟ سلام

این هم رسم توست ، دوستی بی کلام

ندیدم کسی ،هیچ مانند تو

یک روز خوب ، یک روز بد ... بی مرام

50. نقطه و بیداری شبانه

شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۱، ۱۰:۰۴ ق.ظ

امشب کلی برنامه هست ...

مامانم میگه ظهر استراحت کن که شب خوابت نگیره ...

قراره امشب تا صبح بیدار باشیم ...

از اول صُبحی تا الان دارم فکر میکنم یعنی میشه بازم برسه اون شبایی که جغد بودم ؟

که خوابم نمی برد ؟

که ساعت 4 صبح میخوابیدم ، از اونور نهایتاً 8 بیدار می شدم ؟

که از خواب بدم می اومد ؟

میرسه ؟

میرسه اون شبایی که کلا نمیدونستم خواب چیه ؟

راستی چی شد که اینقد همه چی عوض شد ؟

هوووم ؟

میرسه ... عوض میشم ... باز میشم همون آدمی که دوستام وقتی نصف شب حس درد و دل داشتن مطمئن بودن من اون ساعت بیدارم ...

دوس ندارم این نقطه ای رو که سرش به بالش نرسیده خوابه ...

دوس ندارم این نقطه ای رو که از بس فکر و خیال میکنه مغزش خسته میشه و همیشه خوابش میاد ...

امشب قراره اول بریم خونه دائی مامانم ... نذری دارن ...

بعدش میریم خونه عموم که اونا هم نذری دارن و تا صبح مراسم دارن ...

اگه همون نقطه ای باشم که قبلا بودم ...

امشب رو تا صبح بیدار خواهم موند ... و فقط 6 صبح تا 8 صبح رو میخوابم !

یعنی میشم دوباره همون نقطه ؟

من همون اندازه ای که از بیداری شبانه خوشم میاد ... به همون اندازه هم از خواب تا لنگ ظهر بدم میاد ...

دلم واسه یه آپ طولانی تنگ شده بود ...

که توش پر از پراکنده گویی باشه ...

 

پ.ن: (30 تیر 99)

نقطه، نام مستعار من برای وبلاگ‌نویسی در آن زمان بود.

49. سر دیگ نذری

جمعه, ۳ آذر ۱۳۹۱، ۰۹:۴۴ ب.ظ

 

 

سر دیگ حلیم ِ مامان بزرگ واساده بودم و داشتم هم میزدم ...

همون لحظه خیلیا اومدن به ذهنم ...

واسه خیلیا دعا کردم ...

چه اونایی که دوس دارم چه اونایی که دوس ندارم

چه اونایی که ناراحتشون کردم چه اونایی که دلمو شکستن

چه اونایی که دورن چه اونایی که نزدیک ...

واسه همه دعا کردم ...

48. الکی بخند

جمعه, ۳ آذر ۱۳۹۱، ۰۹:۲۳ ق.ظ

بعضی وقتا هم هست باید الکی بخندی ، بعد بگردی دنبال دلیلش !

 

والا ...

47. به اندازه موهای سرت!

پنجشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۱، ۰۶:۴۰ ب.ظ

ی بنده خدایی تعریف میکرد ک چند سالی بدون اینکه گواهینامه داشته باشه رانندگی میکرده دیگه ی پا راننده شده بود واس خودش تا اینکه ب سن لازم میرسه و میره ثبت نام میکنه واسه گواهینامه ، وقت امتحان به سرهنگ میگه 5 دقیقه بذار من خودم رانندگی کنم ، بدون اینکه شما بم بگین چیکار کنم ، سرهنگ هم قبول میکنه و این بنده خدا هم شروع میکنه رانندگی ، بعد 5 دقیقه گوشه خیابون وامیسه بعد سرهنگ میگه که عالی رانندگی کردی ، چند دفه تا حالا پشت فرمون نشستی ؟ اونم میگه به اندازه موهای سرت ... یهو سرهنگ عصبی میگه : رد !

فرد مذکور با تعجب به سرهنگ نگاه میکنه و می بینه سرهنگ کچل بوده !

 

 

+ پ.ن: ( 30 تیرماه 99 ساعت 10:17): بعضی وقتا از روی عادت و یا موقعیت، یه ضرب‌المثل رو می‌گیم اما به نکته‌های ریز اون دقت نمی‌کنیم. مثل همین بنده‌خدایی که قصدش توهین به سرهنگ بابت کچل‌بودنش نبوده، اما خب اینطور برداشت شده.

46. چایی‌خورون

پنجشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۱، ۰۶:۳۹ ب.ظ

سلام دوستان ... ببخشید که نیستم ... نمیخوام گله کنم و بگم برنامه رفت و آمدم بده و نمیتونم بیام ... فقط چون هر هفته پروژه داریم وقت آپ کردن نداشتم .

* آغا ما یه روز خسته و کوفته سر یکی از کلاسا که کارگاهی هم هست نشسته بودیم بعد دیدم یکی از پسرا فلاسک چایی رو گذاشت رو میز و چند تا لیوان یه بار مصرف هم گذاشت کنارش و شروع کرد چایی ریختن ... اول از همه هم واسه استاد چایی ریختن که نخواد گیر بده ... بعدشم که واسه دانشجوها چایی ریخت و بچه های کلاس همچنان ریلکس در حال نوشیدن چایی برنامه نویسی هم می کردن ... همچین دانشجوهای خونسردی هستیم ما :دی

45. بیخیال

شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۱، ۰۸:۳۲ ق.ظ

خدا که شانه های ما را برای به دوش کشیدن غم نیافریده است ... آفریده که آنها را بالا بیندازیم و بگوئیم : "بیخیال" ... جایی خوندمش خوشم اومد !

44. دنیای ما اندازه هم نیست

شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۱، ۰۸:۳۱ ق.ظ

 

رستاک

دنیای ما  اندازه ی هم نیست 

من عاشق بارون وگیتارم

من روزها تاظهر میخوابم

من هر شبو تاصبح بیدارم

دنیای مااندازه ی هم نیست

من خیلی وقتا ساکتم سردم

وقتی که  میرم تو خودم شاید 

پائیز سال بعد برگردم

دنیای ما اندازه ی هم نیست   

  میبوسمت اما نمیمونم

تو دائم از اینده میپرسی

من حال فردامم نمیدونم 

تو فکر یه اغوش محکم باش

  اغوش این دیونه محکم نیست

صد بار گفتم  باز یادت رفت

  دنیای ما اندازه ی هم نیست