وِل کـُن جَـهان را... قَـهوِه‌ات یَــخ کــَرد!

63. امتحانات

پنجشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۱، ۰۲:۳۹ ق.ظ

یکشنبه :

صبح زود بیدار شدم و طبق معمول صبحانه در کنار خانواده همراه با چرت و پرتای من صرف شد و بعد من و مامان و بابا و داداشی خونه رو ترک کردیم با فاطی ناز چهار راه توپ قرار گذاشته بودم ، سوار شد و شهر رو ترک کردیم ، وقتی رسیدیم بوشهر ، حدوداً تا ساعت ده و نیم با بابایینا اینور اونور رفتیم واسه کارای اداری که بابا میخواست انجام بده اما بعدش من و فاطی ناز رو دم خونه دانشجویی که من و فاطی ناز همیشه با "هتل عباسی" میشناسیمش ، پیاده کردن و بابایینا رفتن دنبال ادامه ی کاراشون ... من و فاطی ناز در حالی که میوه میخوردیم سوالا رو با هم مرور کردیم و بعدشم نماز و ناهار و بعدشم دراز کشیدیم و با همدیگه حرف زدیم ... از مشکلات زندگی مشترک حرف زدیم و سعی کردم آرومش کنم ... !!! بعدش هم با همدیگه رفتیم سمت دانشگاه ... زود رسیدیم ، جالب اینجا بود که همه داشتن درس می خوندن ... از همدیگه سوال می پرسیدن ... استرس داشتن در حد بوندس لیگا ... یه سوالایی از همدیگه می پرسیدن و من و فاطی ناز فقط همدیگه رو نگاه می کردیم و می پرسیدیم این سوالا از کجا اومده دیگه :دی

با این وجود استرس نداشتیم ... من و فاطی ناز هم رشته ای نیستیم و تمام ذوق هر ترممون اینه که همون یه درس عمومی که داریم با همدیگه برداریم ... وقتی شماره صندلی هامون رو خوندیم رفتیم سالن و دنبال صندلی هامون گشتیم ... فاطی ناز 96 بود و من 100 ... ظاهراً که 4 تا صندلی بیشتر با همدیگه فاصله نداشتیم ... اما وقتی صندلی هامون رو دیدیم متوجه شدیم که بله ... الکی دلمون خوش بود ... من نفر چهارم یه ردیف بودم و فاطی ناز صندلی آخر ردیف قبلش ... ینی یه جورایی من اول سالن بودم و اون آخر سالن ... برگه ها رو که گذاشتن جلومون ... دیدم که بالاش نوشته "کد A" ینی اینکه سؤالا چند نمونه هستن و مثلا اولین نمونش دست منه و بغل دستیم سوالاش با من متفاوته ... اینکارو کرده بودن که ما بگیم آره سوالامون متفاوته و تقلب نکنیم ... نفر پشتیم یه پسره بود از همکلاسیای فاطی ناز ، اونی هم که سمت راستم نشسته بود یکی از پسرای کلاس فاطی ناز بود ... این پسر پشتیه قبل امتحان ازم قول تقلب گرفت ... منم بهش گفتم که چپ دستم و خواه ناخواه برگم کج میشه دیگه خودش زاویه ی دیدش رو تنظیم کنه :دی ... سؤالا هم که تستی بود خلاصه دیدم اون یارو که سمت راست نشسته هم داره سرشو کج میکنه هرچی خواستم بهش حالی کنم که بابا سوالا متفاوته نشد ... بعد که از امتحان اومدیم بیرون فهمیدم که با اینکه رو برگه های سوالا به صورت قر و قاطی نوشته بودن "کد A" و "کد B" و "کد C" و "کد D" ... در واقع به شعور ما توهین کرده بودن و ما رو احمق فرض کرده بودن اینطوری میخواستن سر ما رو شیره بمالن که تقلب نکنیم ... در صورتی که همه سوالا رو با هم چک کردیم و یکی بودن ... خیالم راحت شد که اون پسره که از رو دست من جوابا رو نوشته اشتباه نکرده ... البته 4-5 تا سوال هم خارج از سوالایی بود که استاد گفته بود بخونین که شانسی زدم نمیدونم درستن یا نه ... اونقدم اعتراض کردیم که مراقبا گفتن خو پشت برگه پاسخ نامه واسش بنویسین اینا رو اشتباه داده !

دوشنبه :

صبحش رفتم خوابگاه و با دریا و خاطره و ماریه با همدیگه درس خوندیم حدودا ساعت 1 بود برگشتم خونه و با فاطی ناز و مامیسا ناهار خوردیم ! عصر هم واسه گرفتن یه جزوه رفتم بیرون که نهایتاً جزوه گیرم نیومد فقط یکی از دخترای یونی رو دیدم که یه جزوه داد دستم که بدم دست یکی دیگه از دخترای یونی که در به در دنبال اون جزوهه بود و میخواست بره خونشون و معطل همین چند صفحه شده بود وقتی فهمید من قراره جزوه رو بهش بدم یه جا باهام قرار گذاشت و وقتی جزوه رو دادم دستش تا تونست لپمو بوسید ! بعدش رفتم خونه و درس خوندم ...

سه شنبه :

ساعت چهار و نیم صبح با فاطی ناز بیدار شدیم و درس خوندیم و ساعت هشت و نیم رفتیم دانشگاه و بازم درس خوندیم ، فاطی ناز ساعت 11 امتحان داشت ... راضی از جلسه امتحان اومد بیرون و رفت خونه خواهر شوهرش ...

منم همونجا موندم تا ساعت 2 که امتحان داشتیم ... طبق معمول یک در میون نشسته بودیم و بچه های کاردانی بین ما بودن ... شایدم ما بین اونا بودیم :دی ... ما امتحان plc داشتیم و اونا فیزیک پیش ... پسره وقتی فهمید ما کارشناسی هستیم انتظار داشت بهش تقلب برسونم هر چی هم گفتم بابا من بعد سه سال اینا رو یادم نمیاد میگفت پس چطور پاس شدی اومدی کارشناسی ... اصن حرف تو گوشش نمیرفت و وسط امتحان هی منو صدا میزد که بهش جواب برسونم !!!!!!!!!!!!!! ... ما رو ببین با کیا شدیم 70 میلیون ... اونقدی عجله داشتم که یادم رفت رو برگه سوال اسممو بنویسم و برگه جواب و سوال رو گذاشتم رو همدیگه و اومدم بیرون و مثل فشفشه رفتم که برم ترمینال ... فاطی ناز ترمینال منتظرم بود و باید سریع خودمو می رسوندم چون آخرین سرویس بود و اگه نمی رسیدم باید صب میکردم صبح روز بعدش برگردم به دیار عزیزم :دی

اونقدی که من عجله داشتم صب کردن واسه اتوبوس مسخره بود ... منتظر تاکسی بودم که ماریه زنگ زد گفت زودی خودتو برسون دانشگاه که استاد داره در به در دنبالت میگرده !

اینقدی که اون لحظه استرس داشتم واسه خود امتحانه استرس نداشتم !

خلاصه تاکسی گرفتم و برگشتم دانشگاه ... تو راه داشتم همه چی رو مرور میکردم که خدایا چی شده ... وقتی رسیدم رفتم تو سالن استاد برگه جوابامو گرفت دستش و گفت : نقطه خانم پَ کو برگه سوالات ؟ هر چی گفتم استاد من اینا رو گذاشته بودم رو همدیگه گیر دادن که نه ... تو باید شخصا میذاشتی تو دست مسول برگه ها که به همدیگه منگنه کنه و چون برگه سوالات اسم هم نداشته ، الان نیستش و ما مشکوکیم که برگه سوالتو داده باشی دست کسی ... منم گفتم اتفاقا این امتحان تنها امتحانیه که تقلبی نکردم :دی الانم عجله دارم باید برم و اگه دیر برم ماشین گیرم نمیاد که برگردم شهرستان بالاخره استاد رضایت داد و خودمو رسوندم ترمینال بماند که چقد منتظر شدیم تا مسافر بیاد آخرشم با 5 تا صندلی خالی برگشتیم ...

مامان و بابا دم ترمینال منتظرمون بودن بعد از اینکه فاطی ناز رو رسوندیم خونشون ، برگشتیم خونه و من تا 26 ــُـ م اینجام ! :دی

 

 

62. درد ما تکرار عادت‌هاست

شنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۱، ۰۹:۵۸ ق.ظ

+ بالاخره این امتحانا هم شروع شدن ... فردا میرم ... دو روز بعدش برمیگردم :دی

+ " تفسیر موضوعی قرآن " حدوداً 127 تا سوال تستیه ... بعد حوصله ی خوندن همین چند تا سوال رو هم ندارم ! :|

+ دلم موزیک میخواد ... بعد یه فنجون چایی ... بعد بیست تا شکلات اونورترش ... بعد اونور تر ترش یه دونه کتاب ! :-"

+ امروز عصر ، من ، نگار ، فاطی ! :ایکس

http://up.toca.ir/images/mcn2an4rbqixlpzgk7m.jpg

+ میریم که بازم دیوونگی کنیم ، که چرت و پرت تحویل همدیگه بدیم ، که بیخیال باشیم ...

+ اونقد داشتن بغض عادی شده که این روزا وقتی بغض میکنم دیگه متوجه نمیشم ... تازه وقتی که داری تایپ میکنی و یهو دکمه های کیبرد خیس میشن می فهمی که اِ اِ اِ ... دلت گرفته بوده ، بغض کرده بودی ، چشات پر از اشک بوده و حالا داری گریه میکنی ولی حتی خودتم نفهمیدی ! ... درد ِ ما ، تکرار عادتهاست !

 

+ بالاخره جدی شد و گفت که باید باهام حرف بزنه ! منم یه کلاس فوق العاده براش گذاشتم :دی که آره این هفته وقت ندارم ...

حالا قرار شده خبر از من باشه ... حالا که وقتش شده ، حالا که خودش داوطلب شده حرفامو ، شرطامو حتی غُرغُرامو بشنوه من ذهنم خالی از حرف شده ... در صورتی که همیشه اونقد حرف نگفته داشتم که دیگه به مرز جنون رسیده بودم ... اکرمی هلپ می پلیز !

 

 + من میگم حالا بسوزم یا که با غصه بسازم تو میگی فرقی نداره من که چیزی نمی بازم ! (سیاوش قمیشی)

 

61. تولدم

پنجشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۱، ۱۱:۴۵ ب.ظ

از دیشب تبریکات جدی شروع شد ... تک و توک کسایی بودن که از روزای قبل تبریک گفته بودن ... ولی دیشب سیل اس ام اس ها بود ... وقتی صبح واسه نماز بیدار شدم و دیدم اووووووووه چه خبره ... هر چند آدمایی که دور و اطرافم هستن خیلی بیشتر از کسایی بودن که تبریک گفته بودن :دی ... ولی بازم مرسی از همه ی اونایی که یادم بودن !

بخصوص که یکی از دوستان دقیقن ساعت 4 صبح زنگ زده بود واسه تبریک ... چون ساعت 4 صبح به دنیا اومدم ...

صبح یه صُبحونه ی عالی با چرت و پرتای من در کنار خانواده صرف شد ...

دو ساعت بعد دوستم فاطمه اومد پیشم ... عزیـــــــــــــــزم تا عصر پیشم موند ...

اونقدی حرف زدیم و خندیدیم که داشتم شرمنده میشدم ... آخه اربعین .... :(

بعد از ظهر نگار و شوهرشم اومدن خونمون ، نگار واسه تولدم کفش خریده بود ... :-*

مسابقه گذاشتیم ... طراح سوالات وحید بود ... من و نگار و فاطمه و حوریا و صفورا و شوهر نگار و بابام و سجاد هم شرکت کردیم ... سجاد اول شد ...

توی مسابقه ی دوم هم فاطمه برنده شد ...

عصری هم فاطمه رفت ...

نگار و شوهرشم دم غروبی رفتن ...

امروز زود گذشت ... زودتر از روزای دیگه ... روز تولدم بود ولی نمیدونم چرا یه حس مبهم داشتم ... مث پارسال و سالای قبلش نبودم ... همین که یادم میومد روز تولدمه و باید خوشحال باشم و حداقل هیجان داشته باشم ... یه چیزی باعث میشد یادم بره ... امروز روز تولدم بود ولی اکثر ساعاتش ، از این موضوع غافل بودم ...

دلم گرفت ... از اینکه یه سال دیگه باید صب کنم تا این روز برسه ، از اینکه این روز خاص اینقد ساده و زود گذشت ... ولی خوشحالم که کنار کسایی بودم که دوسشون داشتم .

امروز نذری هم داشتیم چون اربعین بود ... مامانم چهار تا نذری داره !

و حالا سومین نذری افتاده بود روز تولدم ... چون سومین نذریمون واسه روز اربعینه ...

 

* مرسی از پویای عزیز ، اکرم جووووووووونم ، ثمین ، امید ، امیررضا و بقیه ی دوستایی که بهم تبریک گفتن ...

* 22 ساله شدم ...

* ثمین جونم تولدت مبارک ...

60. تولدت مبارک ای دوست

دوشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۱، ۱۲:۰۰ ق.ظ

میخوام از کسی بنویسم که شخصیتش شبیه شخصیت های رویاییه ... حداقل برای من !

حرف زدن و رفتارش جوریه که از بودن باهاش هیچوقت ِ هیچوقت حوصلت سر نمیره ... حرص دادنش هم ایضاً !

لجباز هست ... ولی از رو منطقه ... (نمیدونم قابل درکه یا نه :دی)

از معدود کساییه که از خودش میگذره تا من ، خودم باشم ...

دوسش دارم و میدونم اونم منو دوس داره :دی

چون عادت کردم اونو یه آدم خیلی ریلکس و منطقی و صبور ببینم ، ناراحت شدنش یا غصه دار بودنش باعث میشه دست و پامو گم کنم و بغض کنم ...

دی ماه که شروع میشه پستای تبریک تولد منم شروع میشن :دی

یازدهم دی ماه ... سالروز زمینی شدنت مبارک .

امسالم مث سال قبل هیـــچ کادویی در کار نیس :دی

فقط یه تبریک خشک و خالیه :(

 

 

فوووووووت .....

فووووووووت ....
فوووووووت .....
فووووووووت ...
فوووووووت ....
بیا شعما رو فوت کن !!!
تولدت مبارک !!!

امروز با شکوهترین روز هستیست روزی که آفریدگار تو را به جهان هدیه داد
و من میترسم به تو تبریکی بگویم که شایسته تو نباشد
به زمین خوش آمدی فرشته ی مهر و زیبایی تولدت مبارک

59. امتحانات و دیگر هیچ

شنبه, ۹ دی ۱۳۹۱، ۱۰:۴۸ ق.ظ

فرجه هامون رسماً شروع شدن ...

اولین درس رو که خوندم تقریبا یک سومش رو فقط فهمیدم :دی

اینجوری که بوش میاد این ترم دو سه تا درس میفتم ... :دی

خو سخته واسه کسی مث من که نه تو دوران مدرسه و نه تو دوران دانشجویی تا حالا هیچ درسی رو نیفتاده ... دعا کنین دیگه :دی

از اونجا که من هر وقت درس میخونم حس شعر گفتنم گل میکنه پس همین روزا منتظر شعر جدید باشین ...

 

+مخاطب خاص : ببخشید که نشد زنگ بزنم ، اصن شدید بدشانسی آوردم .

+ دیروز تولد مریم ، یکی از دوستای دانشگاهیمم بود ...

+ کلا تعداد زیادی از دوستام دی ماهی هستن ... این ماه قشنگ رو به همشون تبریک میگم :ایکس

58. دیشب باران قرار با پنجره داشت

پنجشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۱، ۰۱:۰۷ ب.ظ

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک، چک چک... چکار با پنجره داشت؟

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک، چک چک... چکار با پنجره داشت؟

http://mypinkdream4.persiangig.com/image/baran/girl,smile,summer,feeling,happy,rain-5c39574e2d346bcc555340a36cf6f4ab_h.jpg

 

 

57. بارون

چهارشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۱، ۰۹:۳۹ ق.ظ

داره بارون میاد ... خدایا شکرت ...

 

خودتون که میدونین الان جای من توی اتاق نیست

پاشم برم تو حیاط بلکه یه حال و هوایی عوض شه تو این بارون قشنگ :)

56. آرزوهای دست‌یافتنی ِ کوچک

چهارشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۱، ۰۸:۴۴ ق.ظ

از وقتی دارم سعی میکنم آرزوهای کوچیک کوچیکمو به واقعیت تبدیل کنم و حداقل یک بار تجربشون کنم ... احساس خوبی دارم !

باید در موردش با یکی حرف بزنم ... همش داشتم فک میکردم که با کی باید در موردش حرف بزنم ... آدمشو پیدا کردم ولی فرصتش رو نه ! 

 

55. فصل نمک‌ریزی

شنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۱، ۱۰:۳۷ ب.ظ

دیشب تا ساعت پنج پای کامپیوتر بودم صبح پا شدم دیدم چشام شده کاسه خون به لبم داغ جنون به کنارم تو بمون ! نرو با دیگری! :دی

54. خریّت در خیابان به وقت نیمه‌شب

جمعه, ۱۰ آذر ۱۳۹۱، ۰۹:۴۵ ق.ظ

از سر شب یه جوری بود ، به قول خودش "انگار یه چیزی سر جای خودش نیس" ، بغض نداشت فقط کلافه بود ، شایدم بغض داشت و مثل همیشه خفه شده بود ... و اون اینقد به این حالت عادت داشت که دیگه حسش نمیکرد !

ساعت 8 شب رسیده بود خونه ! ... نماز خوندن و شام خوردنش خیلی طول نکشید چون نهایتاً ساعت 9 شب بود که بازم اون بود و بالش و پتوی معروفش ...

یکم اینور اونور ... یکم فکر ... یکم اخم ... شاید نیم ساعت هم نشد که خوابش برد !

وقتی بیدار شد همه جا تاریک بود ... انگار همه خواب بودن !

گوشیشو از کنارش برداشت و دکمه رو فشار داد ساعت دو و نیم نصف شب بود ...

گوشی رو گذاشت سر جاش که بخوابه دوباره ...

چشاشو هی فشار داد رو هم ... خودشو به خواب زد ، به مُـردن زد حتا ... ولی بازم خوابش نبرد ...

پا شد و تو جاش نشست ...

یکم گذشت که چشاش به تاریکی عادت کرد ...

بلند شد در اتاق رو باز کرد و رفت تو حیاط ... از خساست صاحبخونه حتی یه چراغ هم تو حیاط روشن نبود ...

حیاط تاریک تر از اتاق بود ... یه کم سوز سرد هم میومد ...

یکی از چراغای حیاط رو روشن کرد و نگاشو انداخت سر تا سر حیاط ...

براش تازگی نداشت ولی اونقد بی حوصله بود که دوست داشت یه چیز جدیدی تو حیاط کشف کنه که توجهشو جلب کنه ...

چشمش افتاد به دوچرخه ی پسر 11 ساله ی صاحبخونه ...

لبخند زد ... هرچند لبخندش محو بود ... ولی با همون لبخند رفت سراغ دوچرخه و سوارش شد ...

تو همون حیاط مشغول دور زدن با دوچرخه شد و سعی کرد قهقهه هاشو خفه کنه که مبادا کسی بیدار شه ...

با یه تاپ صورتی و شلوار صورتی ... و موهای لَــخت و بلندش بدون روسری روی دوچرخه بود و بیخیال لبخند میزد ... همون لبخند محو معروفش !

یکم که گذشت دوچرخه رو گذاشت کنار ... نه واسه اینکه ازش سیر شده بود ... از همون بچگی هم عاشق دوچرخه بود و هیچوقت براش تکراری نمی شد ... با این حال گذاشتش کنار اون شب تنوع می خواست ...

دوباره برگشت تو اتاق ... فکرش کار نمیکرد ... شاید اولین باری بود که یه کاری رو میکرد و بعد مغزش فرمان به اون کار می داد ... عجیـــب بود !

وقتی به خودش اومد که مانتو و روسریشو پوشیده بود و با همون کفشایی که دوستش با دیدنشون ذوق میکرد و میگفت "عاشق کفشای عروسکیَــم" تو کوچه بود ...

وقتی به خودش اومد که رسیده بود سر خیابون فرعی !

وایساد ... دستاشو دور بازوهای خودش گذاشت که شاید گرم بشه و چشمش افتاد به پشت سرش ...

در خونه رو دید و با خودش فکر کرد کی این مسیر رو طی کردم که نفهمیدم ؟

گوشی رو از جیبش بیرون آورد و با دیدن ساعت 3 !!! دوباره به اطرافش نگاه کرد ... نترسید فقط متعجب شد ...

هیــــــــــــچکس تو کوچه و خیابون نبود ...

چراغای خیابون روشن بود ... هوا سرد بود ... هیچکی نبود جز دختری که با خودش تکرار می کرد "کلافه َم"

دوباره شروع کرد به قدم زدن ...

وسط خیابون فرعی قدم می زد ... چیزی که آرزوش بود "راه رفتن وسط خیابون" !

یکم جلوتر یه گربه از پشت یه درخت در اومد و یه "میو"ی عجیب کرد و فرار کرد ... دخترک ترسید جیغ خفه ای کشید ولی بعدش از ترسو بودن خودش خندش گرفت ...

دوباره رفت و رفت ... سر چهار راه نگاهشو به چپ و راست چرخوند ، تو خیابون سمت راستی یه سگ بود ترسید و فوراً خودشو پرت کرد تو خیابون اصلی !

همونطور که داشت راه می رفت هی با خودش زمزمه می کرد :

" قدم زدن یه دختر تنها تو این ساعت از نصف شب اونم تو خیابون حماقت محضه ! ... اصلا خریـّته ! ... اگه همین الان چند تا کله خراب سر برسن چی ؟ ... اصلا تو قدرتشو داری از خودت دفاع کنی ؟ "

اونقد "خودم" ــَــ ش سرش غر زد که تصمیم گرفت برگردد ...

ولی نیاز داشت ... به این خلوت خیابون و لذت کمی که از حماقت خودش بهش دست داده بود ... نیاز داشت به این که به خودش بقبولونه این حماقت و خریـّت از "کلافه" بودن درش میاره !

تهش مرگ بود ... شایدم بدتر از اون !

نور ماشین پلیس رو از آخر خیابون دید ... نیروهای گشت بودن ؟

خودشو پشت یه دکــّه ی بلیط فروشی قایم کرد ... کم مونده بود به جرم دختر فراری بودن بگیرنش ...

کی باور می کرد فقط "کلافه" بوده ؟

ماشین پلیس که گذشت زمزمه ای از کوچه ی پشت سرش شنید ... با ترس برگشت و دو تا سیاهی رو دید که از دور شبیه دو تا مرد بودن و داشتن با هم دیگه پچ پچ می کردن ، بازم ترسید ، فوراً از پشت دکـّــه بیرون اومد و به این فکر می کرد که اگه پلیسا بگیرنم بهتره تا تو دست اینا بیفتم ...

دوباره قدم زد ...

ایندفه قصد برگشتن داشت ...

دوباره به طرف کوچه ی فرعی رفت ... باید با قدم های تند خودشو به خونه می رسوند ...

اونقد ترسیده بود که به رسیدنش امیدی نداشت !

صدای آژیر آمبولانس از دور می اومد که هر لحظه داره نزدیک تر میشه ...

خودشو پشت یه دیوار قایم کرد ...

آمبولانس از کنارش رد شد و وارد همون کوچه ای شد که سگ دیده بود توش ...

به حالت دو ، خیابون فرعی رو طی کرد و پشت در خونه وایساد ... در رو کامل نبسته بود ... چه خریــّتی !

خودشو پرت کرد تو حیاط و در رو بست ...

ترجیح داد بازم خودشو به خواب بزنه ولی خریّــت نکنه !

همون موقع یکی از دوستاش بهش اس میده :

- بیداری ؟

* ها ... ساعتا کش میان انگار بی شرفا نمیگذرن که !

- خو بخواب !

* خوب شد گفتیا ... نمیدونستم میشه خوابید !

- منم خوابم نمی بره دارم فک میکنم کاش الان کنار دریا بودم !

* تو هم کلافه ای مگه ؟

- ها ؟ یعنی چی ؟

* من کلافه بودم رفتم خریـّت کردم !

- چیکار کردی ؟ 

* تا دو دقیقه پیش تو خیابون بودم جات خالی یه گربه و سگ و دو تا مرد و ماشین پلیس و یه آمبولانس هم دیدم ... همشم ترسوندن منو !

- دختر مگه مغز خر خوردی ؟ این ساعت تو خیابون ؟ دیوانه ای !

* نه فقط کلافه بودم !

 

 

+ من همون نقطه ی سابقم ... چون دیشب ساعت سه و نیم نصف شب باز شکلات خوردم :دی