وِل کـُن جَـهان را... قَـهوِه‌ات یَــخ کــَرد!

لیان‌دُخت

پنجشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۹:۰۰ ب.ظ

با قلم پر از اشکال خودم بالاخره جسارت کردم و بعد از پذیرفته‌شدن در جشنواره ملی داستان‌نویسی کتابم منتشر شد. البته اکثر دوستان از بهمن‌ماه پارسال از طریق کانال تلگرام و صفحۀ اینستاگرامم در جریان این خبر بودن. حالا این کتاب در غرفه نشر صاد در نمایشگاه بین‌المللی کتاب لابلای بقیه کتاب‌ها نشسته و اولین تجربه حضور خودش رو بین یه عالمه کتاب دیگه داره ثبت می‌کنه.

 

اگه دوست دارین بدونین آدرسش توی نمایشگاه کجاست:

- شبستان اصلی، راهرو ۲۷، غرفه ۲۲
- شبستان اصلی، راهرو ۱۸، غرفه ۱۰

 

برای تهیه لیان‌دُخت می‌تونین به سایت فروشگاه خود نشر صاد مراجعه کنین: اینجا

 

+ اگر لیان‌دُخت رو خوندید خوشحال می‌شم نقدهاتون رو برام بفرستید. چون این اولین تجربۀ من هست و قطعا پر از نقصه و نیاز دارم نظرات شما رو بدونم که کارم رو ارتقاء بدم :)

ثبت‌نام ختم دسته‌جمعی قرآن در ماه رمضان

يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۴۰۰، ۰۳:۳۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

ضمن عرض سلام و ادب به استحضار می رساند قصد داریم همچون سالیان گذشته در ماه مبارک رمضان به مددالهی با همکارای دوستان فضای مجازی به صورت دسته‌جمعی قرآن را در این ماه مبارک به نیت سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) و حاجت روایی دوستان شرکت‌کننده چندین بار ختم کنیم.
با توجه به اینکه هدف از این کار، قرائت و انس با کلام الله مجید می باشد، لذا هر فرد می تواند به اندازه دلخواه (از چندجز، 1 جز، چند حزب [هر حزب 4، یا 5 صفحه است] و حتی یک صفحه) به صورت روزانه قرائت نماید.
به دلیل اعمال نظم در تقسیم‌بندی سهمیه قرائت روزانه و پرهیز از تکراری‌بودن سهمیه در طول ماه مبارک، میزان سهمیه‌ای که از ابتدا مشخص می‌نمایید تا پایان ماه مبارک ثابت خواهد بود و امکان تغییر آن وجود ندارد. (حتی اگر به هر دلیلی براتون‌ مقدور نبود، کسی رو پیدا کنید که سهم روزانه شما رو بخونه)
دوستانی که قصد شرکت در این امر را دارند می‌توانند سهمیه مدنظر خود را تا 13 فرودین 1401 در قسمت نظرات وارد نمایند.

لازم به ذکر است اطلاع‌رسانی روزانه سهمیه‌ها در صفحه مخصوص ختم قرآن این سایت (وبلاگ رمز حیات) و نیز کانال تلگرامی به آدرس https://t.me/khatm_qoran1401 انجام خواهد شد. همچنین چند روز به شروع ماه مبارک رمضان به دوستان شرکت‌کننده به صورت جداگانه یادآوری انجام خواهد گرفت.

ممنون میشم این پست رو با دوستانتون به اشتراک بگذارید.

 

عید همه دوستان مبارک، ان‌شاءالله سال خوبی داشته باشید.

 

پذیرش

دوشنبه, ۹ اسفند ۱۴۰۰، ۰۲:۰۰ ب.ظ

به سال جدید نزدیک می‌شیم انگار قبل از اینکه خونه‌تکونی رو شروع کرده باشم، روزگار برام دل‌تکونی رو خواب دیده بود. از یه ماه پیش به این‌ور اتفاقاتی افتاده که خلاف خواست ِ قلبی ِ قبلیم، آدم‌هایی رو توی دلم چند پله پایین‌تر کشیدم تا رنج ِ کمتری بکشم. اوایل سخت بود. حس فیلم‌های جنگی ایران و عراق رو برام تداعی می‌کرد، اونایی که توی اردوگاه‌های اسرای ایرانی و حول داستان‌هاشون بود. سکانس‌هایی که اسرای ایرانی مجبور بودن هر روز صبح به محض بیدارشدن از خواب، از روی شیشه‌های خُردشده رد بشن و با درد و زجر روحی و جسمی فراوان و زخمی که هر روز تازه می‌شد شکنجه‌های تازه‌تری رو تجربه کنن اما از هدفشون دست نکشن. تهش کنار اومدن با اون درد و زخم. نه که دیگه دردشون نگیره. نه که دیگه پاشون خون نیاد. نه. اما کنار اومدن و پذیرفتن که بالاخره هدفی که انتخاب کردن این سختی رو هم داره. من هم پذیرفتم و از وقتی پذیرفتم برام قابل‌تحمل‌تر شد.

این مدتی که ننوشتم خیلی اتفاق‌ها افتاده که دوست داشتم با شوق بیام در مورد یکی از مهم‌تریناش صحبت کنم اما فعلا صبر می‌کنم و منتظر نتیجه می‌مونم. عوضش ترجیح می‌دم در مورد اتفاق تازه‌ای که برام افتاده صحبت کنم. چند وقت پیش داشتم با یک نفر در مورد تعطیلات عید صحبت می‌کردم که چه برنامه‌ای بریزیم؟ و در مورد دغدغه‌ای که هر سال برام تکرار می‌شه حرف می‌زدم که گفت: بهتره بذاریم عید برسه ببینیم چی می‌شه، تا اون موقع ممکنه هزار تا اتفاق بیفته.

اون روز با خودم فکر می‌کردم مثلا چه اتفاق تازه‌ای قراره بیفته وسط این روزمرگی و یکنواختی؟ چهارشنبۀ هفتۀ قبل، رفتم بندر گناوه که در سالگرد فوت دخترعموم یک ساعتی سر مزارش باشم، پنج‌شنبه خبر فوت مادربزرگم رو شنیدم. مادربزرگی که بالاخره بعد از چند سال بی‌تابی و دلتنگی برای دخترش به دیدنش رفت و حداقل دیگه هر بار ما رو می‌بینه به یاد مادرم چشماش خیس نمی‌شه. نمی‌دونم چی بگم یعنی الان که این سطرها رو می‌نویسم باز به مرحلۀ پذیرش رسیدم. پذیرش برای من همیشه نجات‌دهنده بوده. و خوشحالم که تونستم زود به این مرحله برسم. دلتنگم. نگرانم و هنوز داغ این مصیبت برام تازه‌ست. اما پذیرش باعث می‌شه دست از زندگی نکشم.

شب قبل از فوت مادربزرگم من و رفیق بالاخره بعد از مدت‌های طولانی با همدیگه رفته بودیم بیرون. اون شب حس کردیم دوباره برگشتیم به شیطنت‌های سابقمون. سرخوش بودیم. شاد بودیم. می‌خندیدیم. و چقدر حال روحیمون بهتر شده بود. حس می‌کنم بعد از اون همه اتفاق تلخی که برام افتاده بود خدا این شارژ روحی رو برام قرار داد تا بتونم مصیبت جدید رو تاب بیارم. نمیخوام اشتباهی که به جبر فامیل‌ها برای فوت مادرم مرتکب شدم رو دوباره تکرار کنم. نمی‌خوام خیلی زود در جلد یک آدم قوی فرو برم. می‌خوام این‌بار اجازه بدم هر وقت دلم خواست گریه کنم. زانوی غم بغل بگیرم و از دلتنگی حرف بزنم. چون که این حق منه. این سوگ به پذیرش نیاز داشت. چیزی که اطرافیانم برای مرگ مادرم از من دریغ کردن و فوری لباس آدم قوی رو بهم پوشوندن و گفتن تو گریه نمی‌کنی تو زانوی غم بغل نمی‌گیری تو دلتنگ نمی‌شی و تو برمیگردی به زندگی معمولی و شاد چون پدر و برادرت نباید متوجه بشن که ناراحتی. و در نتیجه این سوگ ِ ناتمام در من ریشه زد و رشد کرد و تمام وجودم رو گرفت. فروردین امسال میشه هشت سال.

هشت ساله که من هنوزم احساس میکنم تازه مادرم رو از دست دادم.

چند قدم مانده به تو...

جمعه, ۲۴ دی ۱۴۰۰، ۰۹:۴۲ ب.ظ

چندی پیش داشتم زمین و زمان را به هم می‌دوختم که روز تولدم را در حرم امام‌رضا سپری کنم. و زمین و زمان و کائنات و مصلحت و حکمت خدا و تقدیر و هر چه بود دست به دست هم داده بودند که حالی‌ام کنند نمی‌شود. و نشد. 

بعد خودم را بغل کردم و فکر کردم غمگین‌ترین دختر جهانم.
اطرافیان سعی داشتند به من یادآوری کنند که هنوز حتی یک ماه هم از برگشتنم از مشهد سپری نشده است اما من فقط به دو کلید واژه‌ی حرم و ۱۴ دی فکر می‌کردم. 

آدم وقتی چیزی را خیلی می‌خواهد، شاید در آن لحظه به هزار و یک دلیل احساس نیاز شدیدی به داشتن آن می‌کند، لحظه‌ای که وابسته به تاریخ و زمان و حس و حال خاصی‌ست، که اگر بگذرد، دیگر به هیچ شکلی برنمی‌گردد. 
شاید بعدها آن خواسته محقق شود و باعث خوشحالی شود، اما نه به اندازه‌‌ی اول. 

حالا ۱۰ روز از تولدم گذشته و من دوباره آمده‌ام و درست چند خیابان تا حرم فاصله دارم. خوشحالم، عمیقا خوشحالم. ولی منتظرم صبح شود و پایم که به صحن رسید رو به گنبد طلا بپرسم: «چرا؟».

31 سالگی

يكشنبه, ۱۹ دی ۱۴۰۰، ۰۲:۱۷ ب.ظ

دیگه از یک‌سال هم گذشته که اینجا نوشتنم گاه و بیگاه شده، اما هنوز هر بار میام و تاریخ آخرین مطلبم رو می‌بینم از این همه فاصله شوکه می‌شم! هنوزم انگار باورم نشده که این دوری و دلتنگی رو تونستم طاقت بیارم. هنوز وقتی ستاره‌های روشن وبلاگا رو می‌بینم و میدونم که قراره فعلا روشن بمونن و وقت خوندن ندارم دلم تنگ‌تر می‌شه برای روزهای قدیم. هنوز توی همون روزهای قشنگ وبلاگ‌نویسی موندم.

و کی فکرشو می‌کرد که روز تولدم بیاد و بره و من حتی فرصت یه پست ساده رو توی وبلاگم نداشته باشم؟ اما چیزی که مهمه، اینه که برای چندمین سال ِ پیاپی، بازم وقتی می‌خوان منو به مناسبت تولدم سورپرایز کنن روی کیکم می‌نویسن «بانوچه». و این نشون می‌ده که وبلاگ من هنوزم هست. حالا هر چقدر دیر بیام و بنویسم.

قصد ندارم حرف زیادی بنویسم. مثل سال‌های قبل که به مناسبت تولدم به زور ازتون یادگاری می‌گیرم امسالم روال همینه حالا با پنج روز تاخیر اشکال نداره :دی

فکر نمی‌کنم توی این اوضاع کسی زیاد گذرش به اینجا بیفته ولی اگر گذرتون خورد به اینجا و این پست رو خوندین به مناسبت 31 سالگی بانوچه یه خاطره از وبلاگم یا خودم بنویسید که به یادگار بمونه. :)

تو آشنای کیستی؟

چهارشنبه, ۲۴ آذر ۱۴۰۰، ۱۱:۴۵ ق.ظ

انگشتم را فشردم روی دکمه ضبط ویس و گفتم: «بالاخره یه روز می‌رسه که وقتی پاتو توی خیابون می‌ذاری هیشکی تو رو نمی‌شناسه، هیچ آدمی به نشونۀ سلام سر تکون نمی‌ده، یا هیشکی از خوشحالی ِ دیدنت لبخند نمی‌زنه، همه مثل یه غریبه از کنارت رد می‌شن و تو می‌بینی که جز سایه‌ت هیشکی کنارت نیست». بعد ویس را ارسال کردم و زل زدم به دیوار سفید روبرو و از تصور این جهانی که از آن حرف زده بودم قلبم غمگین شد و حس کردم چقدر وحشتناک است. گوشی را برداشتم و خواستم با کسی حرف بزنم که ثابت کنم کسی من را می‌شناسد. نفر اول در حال مکالمه با فرد دیگری بود، با فردی که او را می‌شناخت. نفر دوم پاسخ نداد. تا آمدم شماره سومین نفر را بگیرم، گوشی‌ام زنگ خورد. اسمی آشنا که لبخند گمشده‌ام را دوباره به صورتم برگرداند.

کاراکترهای فراموش‌شده

چهارشنبه, ۱۰ آذر ۱۴۰۰، ۱۱:۲۰ ق.ظ

قرار شد یکی از تمرین‌هایمان این باشد که روایت یک ماجرا را تغییر دهیم، صحبت‌های استاد هنوز تمام نشده بود اما ذهن من پر کشیده بود به یکشنبه‌شبی که صبح فردایش نوبت عمل قلب مادرم بود. به این فکر می‌کردم که اگر زندگی و تقدیر آدم‌ها هم مثل نوشتن، در دستان ما بود چه خوب می‌شد.

می‌توانستم ماجرای آن‌شب را دقیقا از همان نقطه‌ای که توی بیمارستان، روی تخت کنارش نشسته بودم و گفت: «برام آیت‌الکرسی بخون، همونطوری که بابات می‌خونه». تغییر دهم. یک‌بار خواندم و گفت: «نه، بابات یه جور دیگه می‌خوند». می‌توانستم ماجرا را از اینجا تغییر دهم، که مرا به زور و به بهانه قرص‌های پدر نفرستد پایین، که خواهرم خبر بدتر شدن حالش را به ما ندهد، که روی زمین ننشسته باشم و به خدا التماس کنم، که نیمه‌شب وقتی منتظر خبری از CCU هستیم ناگهان دست‌های عمو مرتضی روی شانه پدر ننشیند و بعد گریه سر دهد و از آن به بعد دنیا دیگر هیچ رنگی نداشته باشد.

می‌توانم همه اینها را تغییر دهم. یا اصلا ماجرا را به شکلی روایت می‌کنم که پای مادرم اصلا به بیمارستان باز نشود، قلب مهربانش تا هنوز هم بتپد، هنوز هم صدایش شور و شوق خانه باشد و وجودش گرمابخش زندگیمان.

کاش تقدیر جور دیگری بود، کاش خدا نوشتن این بخش از زندگی را به عنوان تمرین هم که شده به ما می‌سپرد.

یک جای کار می‌لنگد، ظاهراً فقط یک زن از دنیا رفته است، اما وقتی به گذشته برمی‌گردم، خانواده‌ای را می‌بینم که در همان شب جا مانده‌اند. آن‌هایی که سوار ماشین عمو و دائی شدند و به خانه برگشتند، ما بودیم، آدم‌های جدیدی که با آدم‌های پیش از آن فرق داشتیم. اما آن خانواده، آن مرد، آن پسر و آن دخترها. همان‌جا، دقیقا در حیاط بیمارستان بنت‌الهدی بوشهر جا ماندند. خدایا، در نوشتن این تقدیر، فکری به حال این کاراکترهای فراموش‌شده‌ی داستان نکرده بودی؟

چایی‌ام یخ کرد...

پنجشنبه, ۲۲ مهر ۱۴۰۰، ۰۶:۱۱ ب.ظ

دو کتاب برای خواندن، دو قسمت سریال برای تماشا کردن، دو موضوع برای یادداشت‌نوشتن و... این‌ها شروع برنامه‌های امشب ِ من است. برنامۀ امشب و شاید تا فردا عصر. در کنار همۀ این‌ها حواسم هست که حتما کار عقب‌مانده‌ای که بخاطرش تنها هستم را هم انجام بدهم تا کمی از فشار مسئولیت روی دوشم کم شود و خیالم از بابتش راحت شود. برنامه را از نظر می‌گذرانم تا اگر مورد دیگری هم به ذهنم می‌رسد اضافه کنم. در حالی که دارم در سطر جدیدی وبلاگ‌خوانی را اضافه می‌کنم کسی در ذهنم می‌گوید: امشب که تنهایی نمی‌خواهی کمی با خودت حرف بزنی؟ و سعی می‌کنم صدای توی ذهنم را نشنیده بگیرم. حرف‌زدن با خودم وقتی بعدش کسی نباشد تا افکار مزخرف منفی‌ات را بلند بلند برایش تکرار کنی و خیالت را راحت کند که اشتباه می‌کنی هیچ فرقی با خودکشی ندارد. لیوان چایی‌ام را که یخ کرده سر می‌کشم و از بی‌مزه‌گی‌اش اخم‌هایم در هم می‌رود، پیام دوستم را که پرسیده برای یک مکالمه کوتاه فرصت دارم یا نه؟ پاسخ مثبت می‌دهم و دوباره لیوانم را از چای پر می‌کنم. قبل از اینکه لیوان را بردارم گوشی‌ام زنگ می‌خورد.

هشتگ مورد نظر شما چیه؟ :دی

سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۴۰۰، ۰۲:۵۱ ب.ظ

چندی پیش خیلی اتفاقی حین ِ وبلاگ‌خوانی به وبلاگ ِ یکی از عزیزان رسیدم و باعث شد که به ذهنم برسه یه کاری انجام بدم توی وبلاگم.

اینکه برای کمی یک‌دست شدن ظاهر ِ مطالب وبلاگ، پست‌هایی که رمزدار هستن یا شکل ِ روزمره‌نویسی و خودمونی‌تری دارن توی صفحه اصلی نمایش داده نشن. هم برای یک‌دست نشون دادن وبلاگ بهتره و هم اگر فردی گذرش به اینجا افتاد از روی فضولی یا کاملا اتفاقی یهو در بدو ورود ما رو با لباس تو خونه نمی‌بینه! کاملا اتو کشیده و رسمی می‌بینه :))

در همین راستا، با توضیحاتی که خانم مارچ داد، قرار شد برای اون پست‌های خودمونی‌تر یه هشتگ مخصوص انتخاب کنم. یه منو به بالای وبلاگ اضافه می‌شه و پست‌هایی که اون هشتگ رو دارن، اونجا نشون داده می‌شن. هر وقت من پستی رو منتشر می‌کنم که اون هشتگ رو داره به وبلاگم اضافه می‌شه اما در صفحه اصلی نشونش نمی‌ده. یعنی اگر از قسمت وبلاگ‌های دنبال‌شده روی عنوان آخرین مطلب بزنید پست من رو می‌بینید. اما اگر با آدرس وبلاگم، وارد بشید اون پست رو نمی‌بینید. این روند رو یه مدت به صورت آزمایشی انجام میدم ببینم چی میشه و اگر از نتیجه راضی بودم کلا همینطور ادامه می‌دم.

پست‌هایی که قراره در اون منو قرار بگیرن، پست‌های خیلی روزانه‌طور و خودمونی و رمزدار هستن.

و در صفحه اصلی هم پست‌های رسمی‌تر و دل‌نوشته‌ها و روزانه‌هایی که خیلییی خودمونی‌طور نیستن قرار داده می‌شن.

 

این پست علاوه بر این که برای اطلاع‌رسانی بود، فراخوان پیشنهاد هشتگ هم هست :))

 

جلسه بعد همه با ولی بیاید!

جمعه, ۲۶ شهریور ۱۴۰۰، ۱۰:۵۸ ب.ظ

بریم سراغ جواب معمای پست قبل.

دو تا کد بهتون داده بودم دیگه. یه جا گفتم تعارف بوشهری. یعنی بلاگرای بوشهری بودیم. روی پل سوار شدم یعنی حداقل تا اون لحظه بوشهر بودم و با بلاگرهای بوشهری این خواب شروع شده. و از اونجایی که نفر کنار دست راننده هی اصرار و اصرار که تو بیا جلو بشین احتمالا سنش از من کمتر بوده :دی

 

خب بریم سراغ معرفی: اونی که اصرار داشت من جلو بشینم گلاویژ بود و راننده هانی. اونی که بعدا سوار شد و اولش کمی خجالت می‌کشید بعد گرم گرفت توکا بود و اونی که با خوراکی سوار شد و بحث رو به دلیل سفر تغییر داد فرشته بود و نفر ششم، زهرا.

قاری قرآن مهندس حسن. خواننده سرود ملی حامد سپهر و شعر آهویی دارم خوشگله رو دُردانه.

 

+ من دوست داشتم جایزه بدما، دیگه خودتون کم کاری کردید :)))