ول کن جهان را، قهوه ات یخ کرد!

ول کن جهان را، قهوه ات یخ کرد!

اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان

تصدق تنهاییت شوم...

چهارشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۱۱ ب.ظ

http://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1394/5/24/611154_437.jpg


کمی وقت داری برایت حرف بزنم؟ جانم به قربانت آقا، بیا بنشین اینجا، من حرف بزنم تو تایید کن... تایید نکنی هم باز تکرار میکنم، تصدق ِ نگاهت بشوم من تا کی میخواهی همینطور ادامه بدهی؟ من که دارم میبینم تنهاییت را، کلافگیت را، من که به چشم خودم دارم غصه هایت را میبینم، پس چرا حرف نمیزنی دردت به جانم؟! فکر میکنی ما متوجه نیستیم که تو غصه داری؟ فکر میکنی نمیدانیم هنوز هم وقتی مقابل قاب عکس مامان می ایستی بغض میکنی؟ خودم شنیدم صدای پر از لرزشت را وقتی برایش فاتحه میخواندی عزیز دلم، اصلا مگر میشود چشمان ِ پر اشکت را وقتی که مینشینی بالای سر قبرش ندید؟ من به قربان ِ همان چشم های قهوه ایت بابا، ما که دیگر بچه نیستیم، می بینیم، می فهمیم، درک می کنیم، به خدا که تو تنهایی، اصلا تو مگر خدایی که می خواهی تنها باشی؟ نعوذبالله پدر... بس است دیگر من خاک پایت بشوم...
می دانم، هر که بیاید برای ما مادر نمی شود، اصلا مگر قرار است مادر ما شود؟ من تصدق آن مهربانی ات آقا، من می گویم شما نیاز به همدم داری، تکلیف ما که روشن است، یتیم شدیم، حالا هرچقدر این خانم های فامیل با محبت با ما حرف بزنند مگر این درد کمرنگ میشود؟ مگر درد بی مادری ِمان از بین می رود؟ نمی رود دردت به جانم، درد ِ ابدی پیچیده توی جانمان، اما تو بحثت جداست تکیه گاه من، دوستش داشتی می دانیم، عاشقی کردی می دانیم، به خدا هنوز هم فراموش نکرده ایم که هنوز هم بعد از بیست و چند سال زندگی مشترک مثل روزهای نامزدی ِتان عاشقانه زندگی می کردید، هنوز هم وقت هایی که برایش شعر می خواندی را فراموش نکرده ایم پیش مرگت بشوم من... اما زندگیست دیگر، دارد کم کم دو سال میشود که مادر نیست، هنوز زنده ایم، حالا هر چقدر هم زخم داشته باشیم، بغض داشته باشیم باز هم زنده ایم... اصلا فدای آن صدای دلنشینت مگر مولای ما وقتی همسرش را از دست داد دوباره ازدواج نکرد؟ خب دردت به جانم بابا، تو شیعه ی همین مولایی تصدقت شوم من، تو که میدانی مادر چقدر نگرانت بود، تو که می دانی هر کاری میکرد که به تو سخت نگذرد... خب مرد خوب من، ای که دختر کوچکت به فدای تو، چرا از این پیله ی تنهایی بیرون نمی آیی؟ به خدا که اگر سوگواری مادر را برمیگرداند من حاضر بودم سال ها در سوگ او باشم که هستم... اما من به قربان آن لبخند قشنگت، برنمیگردد، این قانون دنیاست، با خدا که لج نداریم... داریم؟ مادر را برد پیش خودش حالا ما به جای دو سال، دویست سال هم بنشینیم ناله و زاری بکنیم بگوییم مادر را پس بده... پس می دهدش؟ نمیدهد به مرگ من... چرخه ی دنیا همین است من به قربان تارهای سپید ِ مویت، اصلا من حاضرم تا آخر عمر نوکری ات را بکنم، غذا درست میکنم، خانه را مرتب میکنم، قرص هایت را یادآوری میکنم... اصلا میشوم غلام حلقه به گوشت آقا... اما حرفم همان است که اول گفتم... تو نیاز به یک همدم داری آقای اردیبهشتی، حالا ما هر چقدر هم مثل پروانه دورت بگردیم که می گردیم... باز هم آنی که باید، نیستیم، تو یک همدم می خواهی که درد هایت را کم کند بشود آرامشت... ما که مادر را از دست دادیم... داغش می ماند تاااا ابد... بیا و بزرگواری کن بزرگمرد، کاری کن حداقل بابایمان را شاد و سلامت ببینیم... تصدق وجودت بشوم من، سایه ات از سر ما کم نشود آقا... به خودت فکر کن کمی... باشد ای وجودم به فدایت؟


  • بانوچـ ـه

نظرات (۱۴)

  • سارا
  • فقط میدونم که صورتم خیس شد...

    عذر میخام عزیزم، اگر باعث ناراحتیت شدم :(
  • اسماعیل غنی زاده
  • :(

    :(
  • آوا بانو
  • نصفه شبی با کلماتت اشک ریختم بانو ....

    عذر میخام که ناراحتت کردم عزیزم :(
  • تیکآ پرنده شمالی
  • آخ اونجایی که نوشتی مگر می شود چشمان پر اشکت را بالای سر قبرش دید و...

    خداوند روح مادرت رو غرق در رحمت و آرامش کنه.
  • حنا :)
  • یادمه اون روز که که از مرگ مادرت نوشتی ... خدا رحمتشون کنه روحشون شاد ... خدا به پدرت و وخودت و برادرت صبر بده ...

    خدا همه رفتگان رو بیامرزه. :)

  • yalda (sedighe)
  • :(

    :)
  • تو کا
  • خدا رحمت کنه مادرت رو عزیزم .
    سایه پدرت سالهای سال بالای سرتون باشه :)

    خدا همه رفتگان رو بیامرزه ان شاءالله...
    :)
  • نیلوفری
  • خداوند به همه تون صبر بده...
    اگه مرد امروز بود تو چهلمش دنبال زن می گشت...درود به شرفش

    متشکرم نیلوی عزیزم :*
  • نگین ...
  • عزیزم ...
    ...
    ...

    ..
    ..
    .
    .
    نمیدونم چی بگم:(

    :)
  • فاطمه
  • همیشه از خودم میپرسم چرا مامان باید اینقدر خوب باشه که یک روز نبودش انگاری خیلی زیاده 
    راست میگن مادر ستون خانه و پدر سقف خانه 
    سطر به سطر این نوشته غم ، یه درد عمیق ،بغض شدید بیخ گلوی آدم 
    هیچ وقت اولین های زندگی و عاشقانه های زندگی تکرار نمیشه
    نفر دوم نمیتونه شریک بشه، نه میتونه تنهایی پر کنه ، نه تکیه گاه باشه نفر دوم میشه غم بالا غم...دیگه نمیتونم بنویسم..... 
    ببخشید حرفام تلخِ 


    نمیدونم، شاید اینطور باشه که تو میگی، هیچ پیش زمینه ی فکری در مورد نفر دوم ندارم اما به خدا اعتماد دارم... خواستم ازش که بهترین ها رو برای پدرم رقم بزنه و مطمئنم همینطور میشه.
  • فرخنده آشوری (ری را)
  • فکر خوبیه، بابا رو راضی کن و براش ستین بالا بزن دختر خوب

    از بعد چهلم همینطور دارم باهاش حرف میزنم سر این موضوع و هنوز راضی نشده :(
  • نبات ...
  • گاهی حس میکنم درد من هنوز نچشیدم
    برای شادی روح مادرت فاتحه ای میخونم شاید دل دخترش اروم بگیره
    چقد بزرگ شدی دختر

    امیدوارم چنین دردهایی رو هیچوقت نچشی عزیزم :)
    مرسی از لطفت مهربون :*
  • ستاره ...
  • سلام
    اولا خیلی خوبه که درک و شعورت انقدر بالاست ...خیلی ها نمی تونن تو این موقعیت تصمیم منطقی بگیرن ..
    انشالله همه چی به خوبی پیش بره و از این بعد زندگیت سراسر شادی و خوشحالی باشه

    سلام
    توی این موضوع اول خدا و بعد پدرم رو در نظر گرفتم، اینجا خواسته ی من مطرح نیست.
    ان شاءالله ستاره ی عزیزم و همچنین برای شما :)
  • صبا مهدوی
  • کار خوبی می کنی..
    ولی همدم آدم همونی هست که سال دراز تو غم و شادی ها و کم و زیادها و خلوت ها و جلوت ها با آدم بوده..
    ولی باز تو کار خوبی می کنی..

    بله قبول دارم، اولین ها هیچ وقت تکرار نمیشن...
    اما چرخه ی روزگار اینطوریه که آدم به یک نفر احتیاج داره، حتی اگر به خوبی و پررنگی ِ نفر اول نباشه...
    مرسی از تاییدت بانو :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">