بدون عنوان بخوانید...

روزگار جوری شده که دیگر نمی شود به محبت دیگران دلخوش کرد، نمی شود که امید داشته باشی کسی یک روز یاد تو بیفتد و حرفی بزند یا کاری بکند که لبخند به لب هایت بنشیند، باید یک روز دست به زانو بزنی بلند شوی، خودت را از غصه خوردن برای مشکلات دیگران بتکانی و برای لحظه ای هم که شده بروی دنبال ِ جرعه ای حال ِ خوش برای خودت، مثلا کمی پول جمع کنی و حداقل یک کتاب ِ جدید سفارش بدهی، بعد بنشینی و تا رسیدن ِ کتاب دوباره خودت را در غصه های دیگران شریک کنی...

+ نوشته شده در جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۸:۳۲ توسط بانوچـ ـه | ۰ نظر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان