ول کن جهان را، قهوه ات یخ کرد!

ول کن جهان را، قهوه ات یخ کرد!

اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان

باز آمد بوی ماه ِ مدرسه...

شنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۴، ۰۱:۱۸ ب.ظ

http://tehranpress.com/images/news/64199/thumbs/64199.jpg


با خواهرم توی بازار و از بین دستفروش ها رد می شدیم که چشممان به دفتر و مدادها افتاد، جامدادی ها و جعبه های مداد رنگی، پاک کن های جورواجو و مدادتراش های جالب، یک لحظه فراموشمان شد که برای چه چیزی به خرید رفته ایم، یکهو دلم هوای مدرسه را کرد، بوی نویی ِ کیف و کتاب، رنگ و وارنگ بودن ِ مدادها و دفترها، حساسیت برای نگهداری از همه ی وسایل ِ مدرسه، که البته همان یک ماه ِ اول جواب میداد :دی

یکهو دلم همان روزهای سرخوشی ِ قبل را خواست، روزهایی که می دانستیم وسط های آذر که برسد از مدرسه رفتن خسته می شویم ولی باز هم شهریور که می شد تند تند در پی خریدن ِ روپوش ِ مدرسه و کیف و کفش و دیگر وسایل بودیم... دوستانمان را که می دیدیم حرفهایمان حول و حوش ِ وسایلمان چرخ می زد:


" یه دفتر خریدم طرح سیندرلا داره، اینقده نازه"

"من یه جعبه مداد رنگی خریدم اینقده خوشگلهههههه"

"کیف من جای قمقمه دارهههه"


اما همه ی اینها به کنار، اگر در اطرافمان یکی از همین بچه های مدرسه ای را می دیدیم که توان ِ خریدن و نو کردن ِ هیچ چیزی را نداشت، یکهو عذاب وجدان تمام ِ وجودمان را می گرفت، به جای صحبت از طرح و رنگ ِ کیف و دفترمان ترجیح می دادیم همه ی وسایلمان را جایی پنهان کنیم که نکند دوستمان ببیند و حسرت بخورد...

البته خدا را شاکرم، که هر چند آن موقع ها قشر ِ متوسط ِ جامعه بودیم ولی آرزوی هیچ چیزی به دلمان نماند و پدر و مادرم با خریدن ِ کیف و کفش و دفتر و سایر ِ وسایل، حتی روپوش برای آن دوست ِ مذکور باعث می شدند که احساس بهتری داشته باشیم...


خدایا، این اول ِ سالی (اول ِ سال ِ تحصیلی)، هیچ بچه ای رو حسرت به دل نذار و هیچ پدر و مادری رو شرمنده نکن :)

  • بانوچـ ـه

نظرات (۵)

  • شباهنگ .
  • آمین.


    والا ما که حاضریم آمونیاک خالص استنشاق کنیم ولی بوی ماه مهر به مشاممون نرسه...!!! :دی


    حالا درست ک تموم شد دلتنگ شدی میفهمی چی میگم :))
  • آرزو __
  • اصلا همه ی لذت مدرسه به خرید ها و ذوق و شوق های اول مهرشه...
    اون موقع که بجه بودم فکر میکردم چی میشد مامان همه ی بچه ها مثل مامان من مهربون بودن تا روپوش همکلاسیم هم مثل مال من خوشرنگ و صورتی میشد نه رنگ و رو رفته...یا مداد رنگی هاش اینقدر کوچولو نبود...
    الان که بزرگ شدم تنها کاری که میتونم بکنم آه کشیدنه....
    کاش یه روزی برسه که حسرت این چیزا به دل هیچ بچه ای نمونه....

    آمین...
  • مهندس بهشت
  • آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآمین برای دعای آخر پستتون
    خیلی دلم برای یونی تنگ شده برای مدرسه نه
    یونی بهتره
    مدرسه مجبور بودی تکلیف انجام بدی

    یونی رو عشقه...
  • ف. قاف
  • من حس غزیب رفتن از خویشتنم / با هر چمدان به دست نسبت دارم...
    اول مهر که میشه مام باید بار و بندیل جمع کنیم بریم دانشگاه :)

    ایول دانشگاه دلم خواس دوباره :)
  • yalda
  • و من چقدر خوشبختم که هنوز دانش آموزم:)))
    آمین

    دانشجویی باحال تره البته :دی
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">