ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

پیرزنی در من زندگی میکند...

احساس ِ پیری می‌کنم، گمان می‌کنم که هفتاد سال از زیستنم می‌گذرد، به اندازه‌ی هفتاد سال رنج دیده‌ام، زندگی کرده‌ام، خندیده‌ام، خوابیده‌ام، راه رفته‌ام، دل‌تنگ شده‌ام، شکسته‌ام و حالا وقت ِ آن رسیده که گوشه‌ای بنشینم و به بازی ِ نوه‌هایم، قد کشیدنشان، درس‌ خواندنشان، جوانی کردنشان نگاه کنم و فکر کنم که دیگر کاری در این دنیا ندارم و هر لحظه منتظر ِ آمدن ِ فرشته‌ی مرگ باشم...

 

+ نوشته شده در شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۵ ساعت ۲۲:۱۷ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید
حنا :)
۱۱ دی ۹۵ , ۲۲:۲۲
حضرتِ مادر، بیا جیک جیک کردنِ ما جوجه ها رو ببین و شورِ زندگی بگیر...
حالا با فرشته ی مرگ تو را چه کار؟

پاسخ :

جوجه ی من کیه؟ :دی
رفیعه رجعتی
۱۱ دی ۹۵ , ۲۲:۲۴
عه این پیرزنه در منم زندگی میکنه :|

پاسخ :

تف بر او باد :((
بالای آسمان
۱۱ دی ۹۵ , ۲۲:۲۴
چرا؟

پاسخ :

ورژن جدید ناشکریه احتمالا...
میدونم :(
هانیه شالباف
۱۱ دی ۹۵ , ۲۲:۲۹
سلام :)
خوش به حالت که انقدر تجربه داری...

آرزوی شادی و سلامتی و آرامش دارم برات :)

پاسخ :

سلام
تجربه اگر سرزندگی بیاره خوبه نه احساس پیری :(
مرسی برای این آرزوی خوب و قشنگ :)
آقاگل ‌‌
۱۱ دی ۹۵ , ۲۲:۳۳
من بعنوان فردی که در جوانی پیر شدم! باید بگم که سن ربطی به پیری نداشته و پیری رابطه مستقیمی با تجربه داره. پس با این حساب شما هم کمتر از هفتاد سال سن دارید!
:)

پاسخ :

شایدم بیشتر از هفتاد سال :(
بای پولار
۱۱ دی ۹۵ , ۲۳:۱۶
دچار رخوت و انفعال که بشیم، این پیرمرد پیرزنه توی وجودمون پیداشون می شه...

پاسخ :

قبول دارم.
محمدرضا عاشوری
۱۱ دی ۹۵ , ۲۳:۴۸
در جستجوی امید به زندگی. برنامه هر روز جوان های ایرانی

پاسخ :

:(
سولانژ ...
۱۱ دی ۹۵ , ۲۳:۵۳
حس تو رو دارم تا حدودی ... به اندازه هفتادسال رنج دیده ام ...

پاسخ :

خیلی تلخه :(
قاسم صفایی نژاد
۱۲ دی ۹۵ , ۰۰:۴۵
و همه دنیا چیزی نیست جز «خیال اندر خیال». آمده‌ایم که وظیفه‌مان را انجام دهیم در حد وسعمان. ما بقی افسانه است و افسون...

پاسخ :

بله همینطوره...
شایسته ای
۱۲ دی ۹۵ , ۰۱:۰۰
به پیرزنه بگو بره و هیچ وقتم برنگرده به نظر من

پاسخ :

چشم :)
نرگس سبز
۱۲ دی ۹۵ , ۰۱:۱۲
چ سخت درک کردنش

پاسخ :

خیلی :(
دچــ ــــار
۱۲ دی ۹۵ , ۰۹:۳۶
تلخ و شیرین زندگی درهم است .

پاسخ :

و غم جزیی از زندگیست...
gandom baanoo
۱۲ دی ۹۵ , ۰۹:۴۸
درکت میکنم!
حس خودمم همینه!

پاسخ :

چه تلخه :(
مجتبی خزاعی
۱۲ دی ۹۵ , ۱۰:۴۶
شاید هم جوانی در شما زندگی می کند :)
لابلای تمام رنج هایتان، دلتنگی ها و شکستگی هایتان،
او خندیده است، زندگی کرده است و جوانی ...

پاسخ :

بعید میدونم جوان باشه...
Poker Face
۱۲ دی ۹۵ , ۱۲:۰۰
اینجاست که میگن از یه جایی به بعد سن روحت از سن واقعیت میزنه بالا:)

پاسخ :

پیری ِ زودرس مثلا...
هانی هستم
۱۲ دی ۹۵ , ۱۷:۰۳

بیا آروم منو از گودال بالای این پیکر بکش بیرون 

ببر بالا،ببر جایی که هیچ چیزی نمیمونه

برای حتی یه لحظه،ببر جایی به دنیایی که هرچیزی یه تصویره یه رویا یا...


با تکه ی آخر یاد آهنگ «فرشته ی مرگ» هادی پاکزاد افتادم...

پاسخ :

بسیار خوب...
محمد حسین
۱۲ دی ۹۵ , ۲۱:۵۲
سید حسن نصرالله تو یکی از مصحابه هاش گفته بود : احساس می کنم هزار سال عمر کرده ام ... 

با این پست یاد حرف سید افتادم... 

پاسخ :

خب پس جای امیدواری من حس میکنم هفتاد سال عمر کردم فقط :دی
شکیبا **
۱۲ دی ۹۵ , ۲۳:۴۵

اصن شاعر میفرماید کجایی جوانی که یادت بخیر:|

این حس هم معمولا گذراست عزیز قشنگم :*

وگرنه تو که خواهر شووور خودمی ، گفتی بیا و عاشق من باش:دی

دیگه موندگار شدیم تو خونه زندگی شما :)))

ببین چه عروس خجالتی دارین ( آیکون ای وای لپام گل انداخت )

پاسخ :

دخترای این دور و زمونه رو نیگا :))
مهر2خت 69
۱۳ دی ۹۵ , ۰۰:۱۹
بی خیال فرشته بانوچه بذار بره پی کارش تا صد سال دیگه!

پاسخ :

چششششششششم :دی

פـریـر ...
۱۳ دی ۹۵ , ۱۰:۰۴
ای بابا :( الهی پیرزن درون بره و یه جوون با نشاط بیاد جاش :)

پاسخ :

ایشالله ایشالله :دی
نار خاتون
۱۳ دی ۹۵ , ۱۸:۳۹
پیرزن کی بودی تو؟!!:))))
صدسال اولش سخته:)

پاسخ :

:))
بعدش دیگه چیزی متوجه نمیشیم :دی
گل بهار ..
۱۳ دی ۹۵ , ۲۳:۰۰
من فکر کنم این پیرزنه فقط تو منه ...
عجب ادمیه ..در همه رخنه کرده :)

این ها نشونه ی اینه که دلت یه خوشحالی بزرگ میخواد ...یه چیزی که حال خوب رو به تو هدیه کنه ...

پاسخ :

یا یه حرکت بزرگ... یه چیزی که امید بهم تزریق کنه :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان