ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

رنگارنگ

روز عید فطر

سر ظهری همینطور که داشتم با گوشی کار میکردم خوابم برد، نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای داداشم بیدار شدم...

میگفت پاشو و من اونقدر خوابم میومد که حتی چشامو نمیتونستم کامل باز کنم. بعد دیدم یه رنگارنگ گرفته طرفم، هرچی گفتم نمیخوام گفت برا تو گرفتم، منم که عااااااااشق رنگارنگ، بدون اینکه تغییری توی حالتم بدم، دستمو از زیر پتو در آوردم و با همون چشای نیمه باز رنگارنگ رو گرفتم و داداشمم با خیال اینکه حالا من رنگارنگ رو میخورم و دیگه نمیخوابم از اتاق رفت بیرون.

نشون به اون نشون که در همون حالت ِ خوابیده و چشمای کامل باز نشده رنگارنگ رو خوردم و به دو ثانیه نکشیده بود خوابیدم...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۵ ساعت ۰۷:۵۱ توسط بانوچـ ـه
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان