جای خالی ِ او

هر وقت برای دیدن ِ عکس‌های مادرم سراغ ِ فولدر ِ عکس‌ها میرم، فولدر ِ عکس‌ها و فیلم‌های هر سال رو یکی‌یکی نگاه می‌کنم و تلخ‌ترین قسمتش اونجاست که می‌رسم به فولدر ِ سال 93، از اینجا به بعدش رو می‌دونم اگر هم عکسی از مادرم باشه، عکس سنگ قبرشه...
این قفل شدن دقیقا وسط ِ خاطره‌بازی‌ها تلخه...
+ نوشته شده در يكشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۱۰ توسط بانوچـ ـه | ۳۷ نظر

خوشبحالت مائده

هر بار به آرایشگاه میروم با بغض برمیگردم، آرایشگاه ها معمولا همیشه پر از مامان است، مامان هایی که در میان صحبت های معمولی و کلیشه ای ِشان، نگرانی برای فرزندانشان را فراموش نمی کنند، مامان ها از یک سنی به بعد همه شبیه به هم می شوند.

هر بار که به آرایشگاه می روم تعداد ِ زیادی از مامان هایی را می بینم که حتی میان ِ دغدغه های امروزی هم دلواپس ِ فرزندانشان هستند، هر بار که در چنین محیطی هستم، میان ِ نوعروسان یا دختران ِ جوان ِ مجردی که آنجا هستند، تعداد زیادی مامان هم نشسته اند که همه به همدیگر شبیه اند.

یکی یکی نگاهشان میکنم و با خودم فکر میکنم اگر مامان زنده بود، شاید حالا کنار همدیگر نشسته بودیم تا نوبتمان شود... بعد همینطور که به یکی از این مامان ها زل زده ام غرق میشوم در خاطراتی که با مامان داشتم، و وقتی به خودم می آیم که خیلی وقت است به یک بنده خدایی خیره شده ام و چشم هایم پر از اشک است و او هم با تعجب نگاهم می کند. چقدر اینجور وقت ها ممنونشان هستم که چیزی نمی گویند و سوالی نمی پرسند.

امروز اما بغضم را مخفی نکردم... یعنی اگر میخواستم هم، نمیتوانستم مخفی اش کنم.

کارم تمام شده بود و نشسته بودم منتظر تا داداش جانم برسد، یکی از همین مامان ها نشسته بود روی صندلی و آمنه خانم موهایش را رنگ می کرد، دخترش که میان ِ صحبت هایشان شنیدم دانشجوست، روبرویش ایستاده بود و مکالمه ی سه نفره ای میان مامان و دخترش و آمنه خانم شکل گرفته بود... من هم که طبق معمول اینجور وقت ها دیگر اختیار نگاهم از دستم میرود و زل می زنم به عاشقانه های مادر و دختری. داشتم با لبخند نگاهشان میکردم و اصلا متوجه موضوع صحبت هایشان نبودم که شنیدم مامان ِ ماجرا گفت: مائده نفس ِ منه، جونم برای دخترم در میره. و بعد دست های دخترش را در دست گرفت و با محبتی که فقط در وجود یک مامان میشود یافت به دخترش که می خندید زل زد... خب طبیعیست که در این مواقع نمیشود جلوی بغض را گرفت... قطره ی اشکی که روی دستم افتاد مرا به خودم آورد و فهمیدم دارم اشک می ریزم... فورا با پشت دست اشک هایم را پاک کردم و نگاهم را چرخاندم ببینم کسی متوجه شده است یا نه، هیچکس حواسش به من نبود جز یکی از همان نوعروسانی که روبرویم نشسته بود جوری نگاهم میکرد که فهمیدم می خواهد چیزی بپرسد. فورا از جایم بلند شدم بدون اینکه چادرم را مرتب کنم از در آرایشگاه زدم بیرون و گذاشتم تمام ِ دختران ِ مجرد و نوعروسان و مامان های توی آرایشگاه و حتی خود ِ آمنه خانم، تا شب در مورد ِ اشک هایی که ریخته بود قصه سرایی کنند.

توی پیاده رو قدم می زدم و صحنه ی نگاه ِ محبت آمیز ِ مامان به مائده جلوی چشمم رژه می رفت، توی نگاهش چیزی فراتر از عشق بود و مطمئنم آن لحظه مائده خوشبخت ترین آدم روی زمین بود، به خودم فکر کردم که دو سال است از این نگاه ها محرومم، دو سال است مادرم با آن عشق بی انتهایش به من زل نزده است، دست هایم را نگرفته است و حتی قربان صدقه ام نرفته است... دو سالی که قرار است تا زنده ام ادامه داشته باشد و هیچ چاره ای نمی شود برایش داشت.

خوش به حالت مائده، قطعاً ثروتمندترین انسان ِ زنده هستی با وجود چنین گنج گرانبهایی که هنوز نفس می کشد و این شانس را داری که خیره به چشمهایت بگوید: "جونم برای دخترم میره".



 |پاییز سال 92 - وقتی که مامان داشتم|

+ نوشته شده در شنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۶:۱۵ توسط بانوچـ ـه | ۲۰ نظر

دلم هواتو کرده بهترینم...

سلام مامان... می بینی چه شب ِ غمگینیه؟ می بینی هرکاری میکنم این بغض ِ لعنتی دست از سرم برنمیداره؟ دلم برات تنگ شده مامان... از وقتی نیستی خیلی بزرگ شدم... اصلا یهویی بزرگ شدم... نبودی که ببینی وقتایی که گریه میکردم... وقتایی که کسی نبود نازمو بکشه... اصلا تو که نیستی من واسه کی ناز کنم؟!... کی نگرانم باشه؟ کی بهم محبت کنه؟ کی مامانم باشه؟

دلم برات تنگ شده مامان... می بینی حالمو؟ می بینی بی قراریامو؟ می بینی خدا چقدر ازم امتحانای سخت سخت میگیره؟... مامان، اشکای الانمم میبینی؟ من اگه سه هفته ست نمیام سر خاکت... از شرمندگیه... تو که میرفتی من که این شکلی نبودم... دختر کوچولوت که اینجوری نبود... غصه نداشت... صدای خنده هامو همسایه ها میشنیدن... یادته؟... الان بیام سر خاکت چی بگم؟ بگم من همون دخترم؟ نیستم... مامان من اون نیستم... من اون ثریای قبلی نیستم مامان... خیلی بزرگ شدم... خیلی غم دارم... خیلی بغض دارم... دلم برات تنگ شده مامان... کاش بودی... کاش بودی و هیچ کاری هم که نمیکردی فقط اجازه میدادی سرمو بذارم رو پاتو گریه کنم... دلم برات تنگ شده مامان.



+ نوشته ی یهویی ِ بدون ِ ویرایش (البته اکثر نوشته هام بی ویرایشن)... داشتم با صدای خودمم ضبطش میکردم که نصفه موند بخاطر شکستن ِ بغضم. ببخشین که حالتون رو خراب کردم با این نوشته. خیلی امشب دلم یه جوری بود.

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۳۵ توسط بانوچـ ـه | ۲۳ نظر
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان