آدم های زندگی ِ ما...

با هر بار رفتن کسی از زندگیمان حفره ای در قلبمان ایجاد می شود... یک جای قلبمان سوراخ می شود و هیچ بُتُن و سنگ ریزه ای نمیتواند به شکل اول در بیاوردش...

شاید فوراً دست به کار شویم تا جای خالی ِ نبودنش را جور ِ دیگری پر کنیم... آدم ِ جدیدی را بنشانیم سر جای او و بگوییم جایش را پر کن...

روزها می رود و آدم جدید می شود یک دوست داشتنی ِ جدید، جای آدم قبلی را پر نمی کند اما جوری کنارمان می ماند که تحمل یک حفره در قلبمان را ساده تر می کند...

بعد، یک روزی می رسد که او هم می رود... حفره ی جدیدی ایجاد می شود و...

حالا توی قلبمان دو حفره ی بزرگ داریم از دو آدم ِ دوست داشتنی که از زندگیمان رفته اند...

این چرخه ادامه دارد...

آدم ها می آیند که جای خالی ِ آدم ِ قبلی را برایمان پر کنند، اما می شوند جزیی از وجودمان، می شوند عزیز ِ دلمان، کاری می کنند که زخم حفره ی قبلی ِ توی دلمان گرچه خوب نمی شود اما قابل تحمل می شود... بعد وقتی می روند حفره ی خالی ِ رفتنشان می شود زخم ِ روی زخم... می شود درد ِ روی درد... میشود غصه روی غصه... ما میمانیم و حفره ای که پر نشد و بزرگتر هم شد...

باز هم آدم جدید، دلبستگی ِ جدید، حفره ی جدید...

و اینگونه می شود که تار سفید لابلای موهایمان پیدا میشود، زیر چشم هایمان گود میشود، دستانمان می لرزند، شب هایمان گریه دار میشود، دلنوشته هایمان غم دارند و برق ِ نگاهمان، هر روز کم فروغ تر میشود...

این آمدن و رفتن ِ آدم ها از زندگیمان، مصداق ِ بارز ِ همان شتریست که در ِ خانه مان میخوابد... اجتناب ناپذیر و غیر قابل ِ پیشگیری...

یعنی اگر بخواهی جلوی حفره های جدید را بگیری، باید نگذاری آدم ِ جدیدی وارد زندگیت شود... و این تنها با حبس کردن ِ خودمان در یک غار عمیق ِ تنهایی امکان پذیر است...

غار ِ عمیقی که شاید از ایجاد ِ حفره ی جدید جلوگیری کند، اما حفره ی قدیمیمان را آنقدر عمیقتر می کند که یک روز بی صدا میمیریم...

داشتم می گفتم این آمدن و رفتن ها، آش ِ کشک ِ خاله است، نمی شود جلویش را گرفت، خود ِ ما هم آدم ِ جدید ِ خیلی از زندگی ها میشویم...

اما کاش، یادمان باشد حالا که برای ورود و خروجمان از زندگی ِ دیگران، هیچ اختیاری نداریم، لااقل یک جوری برویم که حفره ی ایجاد شده از رفتنمان درد ِ کمتری داشته باشد...


| ثریا شیری - 24 تیر 1395 |

بانوچـ ـه :) پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۵ | ۲۳:۲۱ | ۰ نظر

گمنام نیستید... ما گمتان کرده ایم...

اولین بار نبود که می آمدم آنجا، بارها آمده بودم، با دوستان، با خانواده... خودتان که بودید؟ خودتان که می دیدید؟

ولی دیشب یک طور ِ عجیبی بود... حس ِ عجیبی داشت... می دانستم این حس عجیب از کجا سرچشمه می گیرد اما باز هم مرا درگیر خودش کرده بود...

وقتی رسیدم و زیارت کردم، همین که انگشتم به سنگ مزارتان خورد حس کردم سنگ ها جان دارند، حس کردم سنگ نیستند...

سرم را بلند کردم بگویم: این سنگ ها جان دارند چشمم خورد به "یا ناظر" و لب بستم...

http://s7.picofile.com/file/8252784276/IMG_20141123_081621.jpg

مُهر را که برداشتم، دوستم جانماز را آورد... وقتی جانماز را پهن کردم پایین مزارتان دلم میخواست سجده هایم را طولانی تر بردارم...

اصلا اگر کسی آنجا نبود بعد از نمازم سر به زمین میگذاشتم و بغضم را می شکستم...

اصلا اگر کسی آنجا نبود تمام حرف هایم را با صدای بلند می گفتم و نیازی نبود همه را توی دلم مرور کنم...

لبخندهایتان را احساس میکردم و مطمئن بودم که مرا به خواهری پذیرفته اید...

کفش هایم را که پوشیدم... بهترین هدیه را گرفتم... درست پایین پله ها... چند قدم آنطرف تر... حرف های خدا به من لبخند می زدند...

http://s7.picofile.com/file/8252784126/IMG_20141123_080904.jpg


+ عکس ها از خودمه :)

بانوچـ ـه :) سه شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۵ | ۱۷:۳۲ | ۶ نظر

دارم جهان را دور می ریزم...

http://media.mehrnews.com/old/Original/1393/04/15/IMG11515044.JPG

داشتم لابلای عکس های سفر نوروزیمان پرسه میزدم که چشمم خورد به یک عکس خاص در تخت جمشید، آن عکس هیچ زیبایی ِ هنری ندارد، هیچ چیز شگفت انگیز و خارق العاده ای هم ندارد اتفاقا جزو آن دسته از عکس هاییست که زود حذف میشوند... چرا؟ چون بخاطر نابلدی و لرزش دستان عکاس، عکس به طور کاملا اریب گرفته شده، تنها فردی که توی عکس کامل افتاده است، منم... آن هم بخاطر کوتاه قد بودنم نسبت به بقیه ی افراد ِ توی عکس! وقتی به عکس نگاه می کنی در حالت ِ عادی هیچ چیزی نظرت را جلب نمی کند، ستون های تاریخی ِ تخت ِ جمشید، یا شاید بهتر است بگویم، ستون های تخت جمشید ِ تاریخی هم مشخص نیستند، توی عکس بدن ِ چند نفر معلوم است آنهم از گردن به پایین تنها فردی که توی آن عکس سر دارد، چشم دارد و لبخند می زند، منم... دلیلش را هم گفتم، چون در آن جمع همه از من بلندقدتر بوده اند...

داشتم می گفتم در حالت ِ عادی وقتی چشمتان به آن عکس بیفتد هیچ چیز جالب و خاصی در آن نمی بینید، شاید اولین عکس العملی که می شود نشان داد پاک کردن ِ آن عکسی است که بنظر می رسد خراب است! اما من هر وقت چشمم به آن عکس می افتد دستم به پاک کردنش نمی رود، شاید دوست داشتنی ترین و خاص ترین و خواستنی ترین عکس ِ سفر ِ نوروز ِ امسالم همان عکسی باشد که حتی ستون های تخت جمشید هم در آن مشخص نیست.

نه بخاطر آنکه خودم کامل و واضح در عکس افتاده ام، که اینطور نیست، بخاطر لرزش دستان ِ عکاس، کاملا مات و تار افتاده ام. اما باز هم دلم به پاک کردنش راضی نیست.

ماجرا از آن جایی شروع شد، که به محض رسیدن به تخت جمشید شروع کردم به عکس گرفتن، چند جایی عکس های تکی، چند تایی هم چند نفره، وقتی تصمیم گرفتیم در مقابل یکی از آثار تخت جمشید بایستیم و همگی با هم عکس بگیریم اولین و تنها سوالی که در ذهنمان شکل گرفت: "خب کی از ما عکس میگیره؟" به یک ثانیه نکشیده پدرم با مردی صحبت می کرد، آن مرد یکی از پاکبانان تخت جمشید بود، پلاستیکی پر از زباله در دست چپش و جاروی دسته دار ِ بزرگی در دست ِ راستش... شاید اگر من بودم، هیچوقت از نظرم نمی گذشت که دوربین را به یک پاکبان ِ پیر ِ خسته ی در حال ِ کار بدهم... اما پدر اولین گزینه ای که به ذهنش آمده بود همین پاکبان ِ مهربان ِ پیر بود که داشت از مقابلمان رد می شد... چشمان ِ پاکبان از پیشنهاد ِ پدر برق زد، با مِن و مِن از پدر پرسید: "یعنی بلدم؟" یک چیزی ته دلم لرزید... نگاهی به گوشی ِ خواهرم انداختم، هیچ چیز ِ عجیب و استثنائی نبود، یک دوربین معمولی که این روزها در دست ِ پسربچه ها و دختربچه ها هم هست، پدر گوشی را به پاکبان داد و با اشاره به گوشی گفت: "اینجا رو فشار بدی عکس میگیره..."، پاکبان لبخند می زد و دستانش می لرزید، پلاستیک زباله هایش را روی زمین گذاشت و جاروی دسته بلندش را به آن تکیه داد، مقابل ما ایستاد و عکس گرفت، چشمم به انگشت ِ خاکی اش بود که دقیقا نصف لنز دوربین را پنهان کرده بود، عکس را گرفت و گفت: "خوب است؟" نگاهی انداختیم، گفتیم یکی دیگر بگیر که انگشتت جلوی لنز نباشد، دوباره عکس گرفت، اینبار انگشتش را از جلوی لنز کنار برده بود، لرزش دستانش بیشتر شده بود، عکس دوم را گرفت و گفت ببینید خوب است؟ می دانستیم خوب نشده، لرزش دستان پاکبان آنقدر واضح بود که ندیده می دانستیم تا چه حد تار و ناواضح توی عکس افتاده ایم... وقتی همگی داشتیم عکس را نگاه میکردیم پاکبان از جایش تکان نخورد، یکی یکی به چهره های تک تکمان نگاه می کرد، در آن هوایی که من به زور شالم را گرفته بودم تا باد نبرد، او عرق هایش را خشک می کرد، ناراحت بودیم، نه بخاطر عکسی که خراب شده بود، بخاطر اینکه پاکبان ِ پیر ِ خسته شرمنده بود، او از همان اول هم می دانست بلد نیست با گوشی کار کند، اما دل ما را نشکست، پدر سرش را بالا گرفت، قبل از اینکه چشم پاکبان به عکس بیفتد گوشی را به خواهرم داد و با لبخند رو به پاکبان گفت: "عالیه... خیلی خوب افتادیم." پاکبان لبخند زد، دستان پدر را فشرد و گفت: "ترسیدم شرمنده تان بشم" پدر باز هم گفت: "نه عالیه... ما شرمنده ایم که مزاحم وقتت شدیم" پاکبان خندید وسایلش را جمع کرد و به طرف دوستش رفت...

این عکس را دوست دارم، این عکس ِ تار و ناواضح را دوست دارم، پدر آن روز درس بزرگی به ما داد، پاکبان آن روز تلنگر مهمی به ما زد...


+ برای ارسال نظر، به قسمت "تماس با من" در بالای صفحه مراجعه شود.

بانوچـ ـه :) يكشنبه ۲۹ فروردين ۱۳۹۵ | ۱۸:۲۵ | ۰ نظر

ولنتاین ِ تک نفره

حالا که همه درگیر روز ولنتاین هستند، تنهایی ِ بعضی از ماها بیشتر به چشم می آید... بعضی ها به فکر نوع ِ هدیه هستند، که هم عاشقانه باشد هم به روحیات ِ طرف ِ مقابلشان سازگار، بعضی ها هم دغدغه ی بزرگتری دارند، اینکه چطور و طی چه مراسم سورپرایزانه ای این هدیه را به "او"ـیشان تقدیم کنند، این وسط تعدادی نیز هستند که در حال تصمیم گیری هستند که اصلا به کدام یک از "او"ـهایشان کادو بدهند!!!

البته برای دسته ی آخر هیچ راه حل و پیشنهادی ندارم، اما برای دو دسته ی اول آرزوی موفقیت میکنم!!!

سال ِ گذشته تنها سالی بود که روز ولنتاین کادو گرفتم، سال های قبل هم اگر کادویی میگرفتم از دوستانم بود به همدیگر کادو میدادیم که مثلا چه اشکالی دارد دو تا دوست به همدیگر کادو ولنتاین بدهند؟! حالا از همان دوست ها هم دورم، بعد از دانشگاه هرکدام رفتند شهر خودشان، همشهری ها هم که درگیر همسر و بچه و...

همه ی اینها را گفتم که برسم به اینجا، اینکه روز ولنتاین که همه ی شهرها به تب و تاب می افتند و یکجورهایی واقعا روز عشاق میشود حس خوبی به آدم میدهد، هرچند معلوم نیست چند درصد این کادوهای رد و بدل شده از عشق واقعی سرچشمه میگیرد!

حالا که یادآوری ِ این روز و دغدغه ی آدم ها، هی تنهاییمان را به یادمان می آورد، بهتر است به جای غصه خوردن بخاطر اینکه "روز ولنتاین تنهاییم و کادو بخورد توی سرمان اما چرا یک نفر نیست که دوستش داشته باشیم و دوستمان داشته باشد" بهتر است به فکر این باشم که در آن روز به بهترین شکل ممکن خوش بگذرانم... اصلا شاید یک کاری کردم که خدا خوشحال شود... مثلا روز ولنتاین یک گناه کمتر انجام بدهم... میدانم که خدا به هدیه های ما نیازی ندارد اما، میشود دل خدا را شاد کرد :)، بعدش هم شاید برای خودم یک کادو خریدم... فکر میکنم لذت خوبی دارد برای خودت کادو بخری و یک پیام عاشقانه هم بنویسی رویش... یک ولنتاین ِ جدید میسازم برای خودم، یکجورهایی که تنهایی افتخار آن روزم باشد.

بانوچـ ـه :) دوشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۴ | ۱۰:۲۴

اتفاق ِ قشنگ در پاییز

میگفت: "مدتیست زندگی یکنواخت شده، محض ِ خنده هم که شده هیچ اتفاق ِ قشنگی نمی افتد" خواستم بگویم: "خب، شاید اتفاق های قشنگ همه با هم منتظرند یک روز غافلگیرمان کنند" اما قبل از اینکه این حرف را بگویم چشمم به پنجره افتاد، پنجره ی روبروی میز ِ کامپیوتر... که حدوداً یک هفته ای میشود صبح ها قبل از هر کاری آن را باز میکنم تا هوای خنک ِ پاییزی به داخل ِ اتاق بیاید... و هر روز صبح بابت ِ این اتفاق ِ ساده ی دلپذیر لبخند به لب زده ام و حس ِ سرزندگی به ریه هایم تزریق کرده ام... گفتم: "مدتیست که به همه چیز از سر ِ عادت نگاه میکنیم... مثلا همین هوای خنک ِ پاییزی... هر روز صبح حرف ِ تازه ای برای گفتن دارد، هر روز صبح جور ِ دیگری صبح بخیر میگوید... کافیست ما هم مثل همین هوا سرشار از تازگی باشیم"، گفت: "اتفاق ِ قشنگ یعنی صبح بخیر گفتن به هوای پاییزی؟"، گفتم: "اتفاق قشنگ یعنی قدر ِ همین هوای خنک ِ پاییزی را بدانیم"...


+ دلم میخواد یه خورده قالبمو خوشگل تر کنم (سفارشی تر) ولی فاصله گرفتنم از دنیای کدها و یه خورده هم نامانوس بودن با قالب های بلاگ کار رو برام سخت کرده، در حدی که حتی نمیتونم هدر رو تغییر بدم... کسی هست بلد باشه و کمک کنه؟!
بانوچـ ـه :) پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۴ | ۱۰:۳۰ | ۸ نظر

یک پله تا فراموشی...


آدمهایی در زندگی ام حضور دارند که به راحتی دروغ میگویند، از مسائل ِ گذشته یا هرگز پیش نیامده شان یک فاجعه میسازند تا حرفهایشان را بپذیرم... آدمهایی که نمیدانم دقیقاً از چه زمانی به این اندازه حقیر و ضعیف شده اند که شهامت ِ گفتن ِ حقیقت را ندارند... آدمهایی که راحت دروغ میگویند و بعد با خود فکر میکنند که، "خوب این هم از این... باورش شد!" و من وانمود میکنم که باورم شده است، وانمود میکنم که همانطور که آنها خواسته اند حرفهایشان را پذیرفته ام، بعد چشمهایم را میبندم و سعی میکنم جایگاه ِ آن آدم را در زندگی ام یک پله پایینتر بیاورم... این اتفاق در زندگی ام آنقدر تکرار میشود تا آن آدم با رسیدن به زیر ِ پای من فقط یک پله فاصله دارد... یک دروغ ِ دیگر کافیست تا همان یک پله را هم به پایین بکشانمش و درست در زیر ِ پاهایم او را له کنم و بعد بروم... انگار که هیچوقت همچین آدمی توی زندگی ام نبوده است... در این زمان، که فاصله ی آن آدم تا فراموش شدنش زیر پاهایم فقط یک پله یا یک دروغ ِ دیگر است، سعی میکنم برای همیشه او را کنار بگذارم... مثلاً یک روز صبح بعد از خالی شدن ِ فنجان ِ چایم برایش پیام بفرستم که "سلام بیکار شدی اطلاع بده کارت دارم" و بعد برایش توضیح بدهم که دیگر جایی در زندگی ِ من ندارد... شاید نیازی هم به توضیح نباشد... مثلاً نیازی نباشد که بگویم "هی فلانی از دروغ هایت خسته شده ام" فقط بگویم "بهتر است برای همیشه از همدیگر خداحافظی کنیم"... و بعد او را در همان یک پله ی باقی مانده تا له شدن، محو کنم و بعدها حتی با شنیدن ِ اسمش هیچ خاطره ای از او یادم نیاید... آدم های زیادی در زندگی ام هستند که میل ِ عجیبی به پاک کردنشان دارم...


|ثریا شیری - بیست و پنجم ِ مهر ماه ِ سال ِ هزار و سیصد و نود و چهار|


بانوچـ ـه :) شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۴ | ۱۶:۳۵ | ۶ نظر

اشتباه در اشتباه!

یک سکوت ِ اشتباه، یک انتخاب ِ اشتباه بخاطر رودربایستی، تصمیم ِ اشتباه، تنبیه کردن ِ خودم به جای جبران ِ اشتباه، ادامه دادن ِ اشتباه به جای متوقف کردن ِ اشتباه، هدر دادن روزهای طلایی ِ زندگی بخاطر ادامه دادن ِ همان اشتباه، لطف خدا و تمام شدن ِ مسیر ِ اشتباه، چند ماه زندگی، یک اتفاق ِ تلخ، فرو ریختن یکی از ستون های محکم ِ خانواده و ترک برداشتن ِ ستون ِ دیگر، غم و اندوه، نگرانی، پیش بینی ِ یک درخواست، نیندیشیدن ِ تدبیر ِ صحیح برای مواجهه با درخواست ِ پیش بینی شده، بار دیگر درخواست، فکرهای ناصحیح، رودربایستی، دلسوزی، خدایی که نهی کرد، مادری که گوشزد کرد، برای بار دوم تصمیم اشتباه، اعتماد اشتباه به یک آدم اشتباه، سکوت های پی در پی و اشتباه، کوتاه آمدن های بی مورد، فراموش کردن ِ خودم به اشتباه، سکوت، محکوم کردن خودم به سکوت در مقابل مشاهده ی خیانتی که به اعتمادم شد، سکوت، صبر، مشاهده ی ظلم هایی که در حقم شد، سکوت به اشتباه، درد دل نکردن با هیچکس، سکوت، غمگین شدن، افسردگی، بی انگیزگی، سکوت، عصبی شدن ِ معده، سفیدتر شدن موهای سر، سکوت، بی خوابی ها، سکوت، سردردها، سکوت، خواب های آشفته، سکوت، لطف خدا، چله ی سوره ی یاسین، لطف خدا، توکل به خدا، لطف خدا... و حالا در حال ِ تمام شدن ِ یک اشتباه :)

+ خلاصه ای از اردیبهشت ِ 89 تا هم اکنون...

+ دوست عزیزی که بخاطر رفتن به خارج از کشور وبلاگت رو تعطیل کردی، یه نگاه به ایمیلت بنداز، مرسی.



بانوچـ ـه :) دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۴ | ۱۳:۵۹ | ۶ نظر
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان