خشم ِ اژدها

از پله ها بالا می آمدم و سعی میکردم صدای فحش های مردی که پایین ِ پله ها بود را نشنوم، سعی میکردم وانمود کنم نمیدانم که همسایه ها صدای فحش های او را شنیده اند... از پله ها بالا می آمدم و آرزو میکردم که ای کاش هیچوقت صاحب ِ آن صدا را نمیشناختم و هیچوقت او را از نزدیک نمیدیدم... صدای ِ او کم و کمتر میشد انگار همانطور که من از پله ها بالا می آمدم او هم مسیر ِ در ِ خروجی را در پیش گرفته بود... به بالای پله ها رسیدم و با اولین قدمی که به داخل ِ خانه گذاشتم تصمیم گرفتم دیگر دلم برای آن مردی که صدای فحش دادنش تازه قطع شده بود نسوزد...

+ نوشته شده در سه شنبه ۵ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۰۶ توسط بانوچـ ـه | ۱۶ نظر

استیضاح حتی :دی


+ خدمت ِ دوستان ِ عزیزی که پرسیده بودن معنی "بانوچه" یعنی چی، و بعضی از دوستان هم که بانوچه رو اینطوری میخونن "بانو چه"، راستش بانوچه بدون ِ فاصله نوشته و خونده میشه و معنیش هم در زیر آوردم:

http://s5.picofile.com/file/8160557892/%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C_%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DA%86%D9%87.jpg

+ نکته ی دوم در مورد ِ پست ِ پایین و مطالب ِ مشابه ِ اون؛ دوستان، اینجا وبلاگیه که نویسنده اش با هویت ِ واقعی ِ خودش داره مینویسه، وبلاگ ِ تعریف ِ خاطرات نیست، ولی قطعا در کنار تمام ِ موضوعاتی که داره "یادداشت های شخصی و روزانه ی من" پررنگ ترین موضوع ِ اونه... ولی جدا از این، مطالبی که من مینویسم صرفاً نباید برگرفته از زندگی ِ شخصی ِ خودم باشه... من به نویسندگی علاقه دارم و بسیار دوست دارم که نوشته هام نقد بشه و اشکالاتم رو اصلاح کنم، پس به این وبلاگ جدا از نشر مطالبم با اسم ِ خودم، به فضایی برای تمرین ِ نویسندگی هم نگاه میکنم... برای نویسنده شدن، همیشه که نباید در مورد زندگی ِ شخصی ِ خودمون بنویسیم... گاهی میشه از تخیل کمک گرفت و گاهی هم از زندگی ِ اطرافیانمون... پس لطفا اینقدر نپرسین که "اونی که تو خیابون دستتو گرفت کی بود؟ چی شد جدا شدین؟" در صورتی که شما حتی نمیدونین این مطلب در مورد خودم بوده یا کسی دیگه... امیدوارم به حریم ِ خصوصی ِ همدیگه احترام بذاریم و کدورتی از این جهت پیش نیاد.


:)

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۳۰ توسط بانوچـ ـه | ۴ نظر

خودبرتر بینی !

دلتان برای هیچ آدمی نسوزد، آدم های قابل ترحم را از زندگیتان حذف کنید، چرا که اگر بیش از حد به رویشان لبخند بزنید یکهو جو زده می شوند و فکر می کنند که چقدر آدم های خاص و خوب و مهمی هستند، بعد منطقشان می شود "هر چه من می گویم و می خواهم درست است"، آدم های اطرافشان را نمی بینند، خودخواهی می شود جزیی از وجودشان، دانای همه ی مسائل می شوند و به هیچ کتاب و آدم دیگری هم اعتقاد ندارند، تنها خودشان را می بینند و به نظرشان هیچ کسی در علم و منطق به پای خودشان نمی رسد، یادشان می رود که گدای نیم نگاهی از طرف شما بوده اند...

این آدمها کوچک تر از آن هستند که حتی از آن ها گلایه کنی... در صورت ِ داشتن ِ حداقل یکی از این آدم ها در زندگیتان، بدون ِ هیچ حرفی او را از زندگیتان کنار بگذارید، بگذارید به همان اندازه ی قبل قابل ترحم شوند...

+ نوشته شده در دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۲۲:۵۰ توسط بانوچـ ـه | ۶ نظر
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان