از کابوس‌هایت حرف بزن

به صدای گریه‌های من می‌خندد، مطمئن است نتیجه آن چیزی‌ست که دلخواه ِ اوست، به جهان ِ سیاه ِ پیش ِ رویم فکر می‌کنم و بلندتر گریه سر می‌دهم، می‌خندد، بلندتر از قبل... سرش را که گرم ِ کاری می‌بینم با نیرویی که در پاهایم نبود و نمی‌دانم چطور ایجاد شد بلند می‌شوم، گرد و خاک را از خودم می‌تکانم و شروع می‌کنم به دویدن، صدای خنده‌هایش مثل ِ ناقوس ِ مرگ دست از سرم برنمی‌دارد، از پشت ِ سر، از پیش ِ رو، دقیقاً کنار ِ گوشم، صدای خنده‌هایش را می‌شنوم، انگار که دنبال ِ من است، انگار که همراه با من فرار می‌کند و انگار که جلوتر از من ایستاده است به استقبال، همه جا هست، فرار از دست ِ او مسخره‌ترین کار ِ این سکانس است، خسته شده‌ام از دویدن، لب‌هایم خشک است و سرگیجه تعادلم را به هم زده است اما باز هم توقف نمی‌کنم، دستی که در مسیر از زمین بیرون آمده ساق ِ پایم را می‌گیرد، زمین می‌خورم، صورتم پر از خون می‌شود، دست‌هایم زیر بدنم می‌مانند و از شدت درد ناله می‌کنم... حالا به من رسیده است، او و تمام ِ لشکری که خودش است بالای سرم ایستاده‌اند... یک نفر است و چند نفر است... خودش است اما زیاد... لبخندش حالا بلندتر و چند صدایی شده است... با تمام ِ وجود جیغ می‌زنم در سکانس‌هایی که مرا یارای توصیفشان نیست...

سیاه‌فیلم ِ بالا، کابوس ِ این یک سال ِ من است...


به دعوت ِ فرشته‌ی عزیز که از طرف ِ واران که از طرف ِ اَسی دعوت شده بود، دعوت شده بود، دعوت شدم :دی

دعوت می‌کنم از شباهنگ ِ عزیز، دکتر سین ِ بزرگوار، حنانه‌ی جان و آقای صفایی‌نژاد ِ گرامی که در این بازی ِ وبلاگی با حضور ِ خود محفل ِ کابوسی ِ ما را پرباتر کنند :دی

بانوچـ ـه :) دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۶ | ۱۱:۴۸ | ۱۹ نظر

گاهی به کتاب هایت نگاه کن!

درسته ناخواسته کم‌پیدا هستم، اما به بازی‌های وبلاگی تا جایی که در جریان قرار بگیرم و بتونم نه نمی‌گم :دی (البته اگه جذابیت داشته باشه :دی)

به دعوت ِ ماهی کوچولو، دعوت شدم به بازی ِ وبلاگی ِ "گاهی به کتاب‌هایت نگاه کن" که هولدن شروع کرده.

من معمولا هر کتابی رو که برمی‌دارم بخونم، حتما صفحه‌ی اول و یادداشتی که نوشته شده رو می‌خونم، و هر بار بخاطر ِ اون کتاب‌های بدون ِ یادداشتی که تحویل گرفتم حسرت می‌خورم. کتاب‌هایی که خودم برای خودم خریدم هم یه نوشته دارن حتی در حد یک تاریخ.


سال ِ 91، چند روز بعد از تولدم، یکی از دوستای قدیمم رو ملاقات کردم به عنوان هدیه‌ی تولدم سه تا کتاب بهم داد و 4 تا کتاب ِ دیگه هم که یکی از دوستاش بهش داده بود رو به من داد، اولین و آخرین باری بود که یه‌جا و یهویی 7 تا کتاب از کسی هدیه گرفتم، اون دوستم آدم ِ کتاب نخونی! بود و اون دیدار قرار بود آخرین دیدار ِ ما باشه، بعد از 5 سال، هنوزم وقتی بهش فکر می‌کنم خوشحال می‌شم که به‌جای دور انداختن ِ کتاب‌ها تصمیم گرفت اونا رو به کسی هدیه بده که کتاب رو دوست داره، یعنی آدم اگر می‌خواد از کسی برای همیشه خداحافظی کنه اینطوری خداحافظی کنه، هم بار ِ علمی ِ زیادی داره :دی و هم هر وقت طرف ِ مقابل یادش میاد لبخند می‌نشینه رو لب‌هاش :دی

(این سه تا عکس که در واقع تفاوتی هم در متن ندارن و تنها نشونه‌ی تمایزشون، کادر ِ چاپ‌شده‌ی توی صفحه‌ی کتابه، همون سه تا کتابی هستن که برای تولدم خریده بود)

         


و اینم عکس چهار تا کتابی که هدیه گرفته بود و به من داد:


     


اولین و آخرین کتابی که با امضای خود ِ نویسنده(شاعر) به دستم رسید (که اونم خودم حضور نداشتم و یکی از دوستان زحمتشو کشید :دی) البته همیشه فکر می‌کردم نویسنده‌ها و شاعران و در کل، هنرمندان، خط ِ خوبی دارن که الحمدالله با این دست‌نوشته درهای روشنی از این تفکر بر من گشوده شد :دی

 


به ترتیب به مناسبت ِ تولدم سال ِ 95 (از دوستم زیبا)، سال ِ 93 (از داداشم)، سال ِ 88 (از یکی از دخترای فامیل)


     


یکی از بزرگترین و بهترین اتفاقات ِ خوب ِ دنیای مجازی همیشه آشنایی با آدمایی بوده که بعد از مدتی اسمشون میشه دوست، رفیق و لحظه‌های قشنگ ِ زیادی رو با هم چه از دور و چه از نزدیک تجربه می‌کنیم، دست‌نوشته‌های سه دوست ِ عزیز ِ مجازی که البته سومیشون الان دیگه نیستش... (ری‌را و ساجده)

     


سعی کردم گلچین کنم که تعدادشون زیاد نشه، ولی انگار باز هم زیاد شد :دی

(برای دیدن ِ عکس‌ها با اندازه‌ی اصلی روی آن‌ها کلیک کنید)


من هم در ادامه‌ی این بازی ِ وبلاگی، از همه‌ی دوستان دعوت می‌کنم این بازی رو انجام بدن و به طور ِ ویژه دعوت می‌کنم از: میرزا، دکتر سین، آقاگل، حنا، پرنده سفید و نگین :)

بانوچـ ـه :) سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶ | ۱۳:۳۶ | ۱۱ نظر
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان