ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

دلم هواتو کرده بهترینم...

سلام مامان... می بینی چه شب ِ غمگینیه؟ می بینی هرکاری میکنم این بغض ِ لعنتی دست از سرم برنمیداره؟ دلم برات تنگ شده مامان... از وقتی نیستی خیلی بزرگ شدم... اصلا یهویی بزرگ شدم... نبودی که ببینی وقتایی که گریه میکردم... وقتایی که کسی نبود نازمو بکشه... اصلا تو که نیستی من واسه کی ناز کنم؟!... کی نگرانم باشه؟ کی بهم محبت کنه؟ کی مامانم باشه؟

دلم برات تنگ شده مامان... می بینی حالمو؟ می بینی بی قراریامو؟ می بینی خدا چقدر ازم امتحانای سخت سخت میگیره؟... مامان، اشکای الانمم میبینی؟ من اگه سه هفته ست نمیام سر خاکت... از شرمندگیه... تو که میرفتی من که این شکلی نبودم... دختر کوچولوت که اینجوری نبود... غصه نداشت... صدای خنده هامو همسایه ها میشنیدن... یادته؟... الان بیام سر خاکت چی بگم؟ بگم من همون دخترم؟ نیستم... مامان من اون نیستم... من اون ثریای قبلی نیستم مامان... خیلی بزرگ شدم... خیلی غم دارم... خیلی بغض دارم... دلم برات تنگ شده مامان... کاش بودی... کاش بودی و هیچ کاری هم که نمیکردی فقط اجازه میدادی سرمو بذارم رو پاتو گریه کنم... دلم برات تنگ شده مامان.



+ نوشته ی یهویی ِ بدون ِ ویرایش (البته اکثر نوشته هام بی ویرایشن)... داشتم با صدای خودمم ضبطش میکردم که نصفه موند بخاطر شکستن ِ بغضم. ببخشین که حالتون رو خراب کردم با این نوشته. خیلی امشب دلم یه جوری بود.

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۳۵ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان