جای خالی ِ او

هر وقت برای دیدن ِ عکس‌های مادرم سراغ ِ فولدر ِ عکس‌ها میرم، فولدر ِ عکس‌ها و فیلم‌های هر سال رو یکی‌یکی نگاه می‌کنم و تلخ‌ترین قسمتش اونجاست که می‌رسم به فولدر ِ سال 93، از اینجا به بعدش رو می‌دونم اگر هم عکسی از مادرم باشه، عکس سنگ قبرشه...
این قفل شدن دقیقا وسط ِ خاطره‌بازی‌ها تلخه...
+ نوشته شده در يكشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۱۰ توسط بانوچـ ـه | ۳۷ نظر

عشق، نام ِ کوچک ِ توست...

برای من مفهوم ِ خیلی از واژه ها تویی، وقتی که از عشق می گویند تو در یادی، وقتی که از مهر میگویند تو در یادی، وقتی که از وفا میگویند، تو در یادی... میبینی چقدر در یادی و خودت نیستی؟!

عشق برای من دلتنگی برای دستان ِ شفا بخش ِ توست وقتی که مهربانانه پس از هر بار صبح بخیر گفتنم می نشست روی موهایم... موهایی که یک بار با عشق برایم بافتی و بعد دلت خواست مرا در آغوش بکشی... بعد از تو هیچکس موهای مرا نبافت!

عشق نگاه ِ پر از مهر و محبت ِ توست وقتی که تا عمق چشمانم نفوذ میکرد و من پر می شدم از هوای تازه، زندگی تازه، جان تازه...

عشق برای من بودن ِ توست، وقتی که خسته از کارهای روزمره قدمهایم را تندتر برمیداشتم تا به خانه برسم... خانه ای که بعد از تو دیگر نتوانستیم تحملش کنیم...

عشق یعنی تو... وقتی که شب آخر روی تخت بیمارستان وقتی همه نگرانت بودیم دستانم را فشردی و سفارش کردی که برگردم پایین و قرص های پدرم را بدهم...

عشق یعنی تویی که تا لحظه ی آخر حواست به بابا بود، به ما بود... به خودت نبود...

عشق یعنی تو مادرم...


+ برای رادیو بلاگی ها :)

+ نوشته شده در دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۲۴ توسط بانوچـ ـه | ۲ نظر

دلم هواتو کرده بهترینم...

سلام مامان... می بینی چه شب ِ غمگینیه؟ می بینی هرکاری میکنم این بغض ِ لعنتی دست از سرم برنمیداره؟ دلم برات تنگ شده مامان... از وقتی نیستی خیلی بزرگ شدم... اصلا یهویی بزرگ شدم... نبودی که ببینی وقتایی که گریه میکردم... وقتایی که کسی نبود نازمو بکشه... اصلا تو که نیستی من واسه کی ناز کنم؟!... کی نگرانم باشه؟ کی بهم محبت کنه؟ کی مامانم باشه؟

دلم برات تنگ شده مامان... می بینی حالمو؟ می بینی بی قراریامو؟ می بینی خدا چقدر ازم امتحانای سخت سخت میگیره؟... مامان، اشکای الانمم میبینی؟ من اگه سه هفته ست نمیام سر خاکت... از شرمندگیه... تو که میرفتی من که این شکلی نبودم... دختر کوچولوت که اینجوری نبود... غصه نداشت... صدای خنده هامو همسایه ها میشنیدن... یادته؟... الان بیام سر خاکت چی بگم؟ بگم من همون دخترم؟ نیستم... مامان من اون نیستم... من اون ثریای قبلی نیستم مامان... خیلی بزرگ شدم... خیلی غم دارم... خیلی بغض دارم... دلم برات تنگ شده مامان... کاش بودی... کاش بودی و هیچ کاری هم که نمیکردی فقط اجازه میدادی سرمو بذارم رو پاتو گریه کنم... دلم برات تنگ شده مامان.



+ نوشته ی یهویی ِ بدون ِ ویرایش (البته اکثر نوشته هام بی ویرایشن)... داشتم با صدای خودمم ضبطش میکردم که نصفه موند بخاطر شکستن ِ بغضم. ببخشین که حالتون رو خراب کردم با این نوشته. خیلی امشب دلم یه جوری بود.

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۳۵ توسط بانوچـ ـه | ۲۳ نظر

شهدا او را دوست دارند...

تعریف می کند که: "یک روز دلم برای شهدا تنگ شده بود، نامه ای نوشتم و درد و دل کردم، بعد هم آن را تا کردم و گذاشتم داخل ِ کمد، بعدها فراموشم شد که چنین نامه ای هم وجود دارد، یک روز کمد را مرتب میکردم که کاغذی دیدم گفتم باز کنم ببینم چیست، دیدم همان نامه است، اما وسط نامه قرمز شده بود، مطمئنم نامه ام را شهدا خوانده اند و آن قرمزی ِ روی کاغذ هم نشانه ی آن است، چیزی مثل ِ خون شهدا"، در کمد هم هیچ چیزی که به رنگ قرمز توی نامه ربط پیدا کند نبوده اصلا.
چند سال ِ پیش با هم رفته بودیم مناطق ِ جنگی ِ جنوب، فکه، شلمچه، طلاییه، هویزه، اروند کنار یا هر جای دیگری بود را حالا یادم نیست، فقط به یاد دارم که یکهو صدایم زد و گفت: "ثریا، آن سرباز را ببین دارد با پدرم حرف می زند"
آن موقع ها دوران راهنمایی بود یا دبیرستان را هم نمی دانم، فقط می دانم ارادت خاصی به ن.ظامی ها بخصوص سربازها داشتیم، پدرم هم هنوز بازنشسته نشده بود، بخاطر دارم سر چرخاندم و کسی که او می گفت را ندیدم و خودش هم دیگر ندید...
همه در دل می گفتیم "روح شهید بوده..."
تعریف می کند :"یک روز همسرم از محل کارش به خانه آمد، دست هایش را پشت سر قایم کرد و چیزی در یکی از دست هایش گذاشت و دست های مشت شده اش را روبروی من گرفت و گفت، بگو توی کدام دستم است، یکهو دیدم همان شهید، پشت سر ِ همسرم ایستاده و به یکی از دست هایش اشاره می کند، من هم همان دست را انتخاب کردم و دیدم همان دست پر بوده است"
موقع ِ تعریف کردن ِ همه ی این ها صدایش می لرزد... و بارها خواب هایی که از شهدا دیده را تعریف می کند...
پوشیدن ِ رنگ های شاد در خیابان را سخت نمی داند، این اواخر اصلا ندیده ام مانتوی پایین تر از زانو بپوشد، آستین مانتوهایش اگر کوتاه باشد ساق دست استفاده نمی کند، میگوید: "انگار راه نفسم را می بندد، احساس خفگی میکنم"، که پر بیراه هم نمی گوید، موهایش چه مشکی باشند و چه رنگ شده از جلو کمی از زیر شال بیرون می آیند، در هر چیزی که به کشور و مسلمانان ربط داشته باشد شرکت می کند، می گوید: "روی مردمم غیرت دارم"، برای نماز ِ آخرین جمعه ی ماه رمضان رفته بود مصلا، با یکی از آشنایان، همان آشنا می گوید: "نماز که تمام شد به سمت در رفتیم، دیدم او برگشت و به طرف پیرزنی رفت، چیزی به پیرزن گفت و چادر نمازش را به طرف ِ او گرفت، وقتی برگشت هم پیرزن لبخند می زد و هم خودش"
خودش تعریف می کند که: "دیدم پیرزنی که توی صف جلویم ایستاده چادرش کهنه و پاره است و اصلا چادر نماز نیست... بعد از نماز داشتم میرفتم دیدم دلم ناآرام است، به طرفش برگشتم، از ظاهرش مشخص بود که ندار است، بهش گفتم نمازتان قبول، چادرم را می خواهید؟ پیرزن خوشحال شد و گفت برای خودم؟ گفتم آره من نمیخواهمش... چادر را گرفت و کلی هم دعایم کرد"
بهش گفتند: " آدم باید چیزی را ببخشد که از آن چندتای دیگر هم داشته باشد، تو همین یک چادر نماز را داشتی" می گوید: "من باز هم میتوانم چادر بخرم، ولی او نمیتوانست"
بعد من فکر میکنم به انسان های ظاهراً مؤمنی که تسبیح به دست، کتاب ِ دعا در دست، به نماز می ایستند و ذکر گفتن را فراموش نمی کنند اما بهشان نزدیکتر که میشوی می بینی چشمشان دودو می زند توی زندگی ِ دیگران، چه ها که نمی گویند و چه کارها که نمی کنند همین ها چهره ی متدین بودن را خراب می کنند و جوان ها را بیزار از دین...
به او فکر می کنم که شهدا رفیق ِ دلش شده اند و به او غبطه می خورم...

|ثریا شیری|

+ باز نشر این مطلب در سایت وبیان (لینک)

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۲۶ توسط بانوچـ ـه | ۱۱ نظر

7.

ولادت با سعادت امام علی (ع) ، روز پدر و روز مرد رو به همه ی مردا و پدرای دنیا بخصوص پدر نازنین خودمممممممم تبریک میگممممممممممممممم


+ نوشته شده در دوشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۱ ساعت ۰۹:۴۸ توسط بانوچـ ـه | ۱ نظر
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان