ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

خشم ِ اژدها

از پله ها بالا می آمدم و سعی میکردم صدای فحش های مردی که پایین ِ پله ها بود را نشنوم، سعی میکردم وانمود کنم نمیدانم که همسایه ها صدای فحش های او را شنیده اند... از پله ها بالا می آمدم و آرزو میکردم که ای کاش هیچوقت صاحب ِ آن صدا را نمیشناختم و هیچوقت او را از نزدیک نمیدیدم... صدای ِ او کم و کمتر میشد انگار همانطور که من از پله ها بالا می آمدم او هم مسیر ِ در ِ خروجی را در پیش گرفته بود... به بالای پله ها رسیدم و با اولین قدمی که به داخل ِ خانه گذاشتم تصمیم گرفتم دیگر دلم برای آن مردی که صدای فحش دادنش تازه قطع شده بود نسوزد...

+ نوشته شده در سه شنبه ۵ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۰۶ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید

فاجعه در خیابان رخ میدهد (1)

http://weheartit.ir/king-include/uploads/as-232021552.jpg


تصمیم ِ درست را باید به موقع گرفت، از وقتش که بگذرد میشود تصمیم ِ نادرست... حرف ِ درست را باید به موقع زد، از وقتش که بگذرد میشود حرف ِ نادرست... رفتار ِ درست را باید به موقع انجام داد، از وقتش که بگذرد میشود رفتار ِ نادرست...

خیلی راحت میشد جلوی خیلی از وقایع را گرفت، اگر به اولین رفتارت در مواجهه با او می اندیشیدی، مثلا همان موقع که گفته بود: "ببخشید من عادت دارم از خیابان که رد میشوم دست ِ همراهم را بگیرم، امیدوارم ناراحت نشوی"، باید در جوابش میگفتی: "من هم عادت ندارم وقتی از خیابان رد میشوم کسی دستم را بگیرد، امیدوارم شما هم ناراحت نشوید"، به همین سادگی از یک فاجعه جلوگیری میکردی، فاجعه ی دلبستگی، فاجعه ی شکست، فاجعه ی انتظار و اشک و آه و پشیمانی... حالا هرچقدر هم روزگار از همدیگر دورتان کند باز هم دلت هوای گرمی ِ دستانش را میکند، دلت پر میکشد به حس ِ امنیتی که همان دو ثانیه ی رد شدن از خیابان بهت دست داده بود، با خودت بارها همان دو ثانیه را تکرار میکنی و فکر میکنی که طولانی ترین و قشنگ ترین فیلم عاشقانه ی دنیاست... حالا یک خاطره ی قشنگ در ذهنت هست که اگر آنروز اجازه نمیدادی دست هایت را بگیرد اصلا خاطره ای هم ساخته نمیشد و حالا دلت بر سر ِ خواستنش و عقلت بر سر ِ نخواستنش با هم گلاویز نمیشدند... همه چیز معمولی بود تا آن لحظه ای که برای موهای ریخته شده از زیر روسری ات بهت اخم کرد، همان جایی که دلت بخاطر ِ او لرزید... نه از ترس، که از حس ِ خوبی که از غیرتی شدن ِ یک مرد بهت دست داده بود... و دل باختی... و برای دومین بار در همان روز دلت برای یک مرد لرزید... میدانی ضربه ی آخر کی به قلبت وارد شد؟ همان جایی که از تاکسی پیاده شد و به تو گفت: "مواظب ِ خودت باش"، می بینی با همین یک جمله ی کوتاه چه بر سر ِ دل ِ بیچاره ات آورد؟! باقی ِ ماجرا دیگر قصه ی تازه ی دلبستگی نبود، بعدها هرچه پیش آمد همه در جریان ِ عشق بود... دیگر قابل ِ پیش بینی نبود... باید همان روز، همان لحظه ی اول جلوی این همه اتفاق را میگرفتی... فقط اگر آن زمان که گفته بود: "ببخشید من عادت دارم از خیابان که رد میشوم دست ِ همراهم را بگیرم، امیدوارم ناراحت نشوی"، در جوابش میگفتی: "من هم عادت ندارم وقتی از خیابان رد میشوم کسی دستم را بگیرد، امیدوارم شما هم ناراحت نشوید"



+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۰۰:۱۵ توسط بانوچـ ـه | نظر بدهید
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان