خشم ِ اژدها

از پله ها بالا می آمدم و سعی میکردم صدای فحش های مردی که پایین ِ پله ها بود را نشنوم، سعی میکردم وانمود کنم نمیدانم که همسایه ها صدای فحش های او را شنیده اند... از پله ها بالا می آمدم و آرزو میکردم که ای کاش هیچوقت صاحب ِ آن صدا را نمیشناختم و هیچوقت او را از نزدیک نمیدیدم... صدای ِ او کم و کمتر میشد انگار همانطور که من از پله ها بالا می آمدم او هم مسیر ِ در ِ خروجی را در پیش گرفته بود... به بالای پله ها رسیدم و با اولین قدمی که به داخل ِ خانه گذاشتم تصمیم گرفتم دیگر دلم برای آن مردی که صدای فحش دادنش تازه قطع شده بود نسوزد...

بانوچـ ـه :) سه شنبه ۵ آبان ۱۳۹۴ | ۱۴:۰۶ | ۱۶ نظر

یک پله تا فراموشی...


آدمهایی در زندگی ام حضور دارند که به راحتی دروغ میگویند، از مسائل ِ گذشته یا هرگز پیش نیامده شان یک فاجعه میسازند تا حرفهایشان را بپذیرم... آدمهایی که نمیدانم دقیقاً از چه زمانی به این اندازه حقیر و ضعیف شده اند که شهامت ِ گفتن ِ حقیقت را ندارند... آدمهایی که راحت دروغ میگویند و بعد با خود فکر میکنند که، "خوب این هم از این... باورش شد!" و من وانمود میکنم که باورم شده است، وانمود میکنم که همانطور که آنها خواسته اند حرفهایشان را پذیرفته ام، بعد چشمهایم را میبندم و سعی میکنم جایگاه ِ آن آدم را در زندگی ام یک پله پایینتر بیاورم... این اتفاق در زندگی ام آنقدر تکرار میشود تا آن آدم با رسیدن به زیر ِ پای من فقط یک پله فاصله دارد... یک دروغ ِ دیگر کافیست تا همان یک پله را هم به پایین بکشانمش و درست در زیر ِ پاهایم او را له کنم و بعد بروم... انگار که هیچوقت همچین آدمی توی زندگی ام نبوده است... در این زمان، که فاصله ی آن آدم تا فراموش شدنش زیر پاهایم فقط یک پله یا یک دروغ ِ دیگر است، سعی میکنم برای همیشه او را کنار بگذارم... مثلاً یک روز صبح بعد از خالی شدن ِ فنجان ِ چایم برایش پیام بفرستم که "سلام بیکار شدی اطلاع بده کارت دارم" و بعد برایش توضیح بدهم که دیگر جایی در زندگی ِ من ندارد... شاید نیازی هم به توضیح نباشد... مثلاً نیازی نباشد که بگویم "هی فلانی از دروغ هایت خسته شده ام" فقط بگویم "بهتر است برای همیشه از همدیگر خداحافظی کنیم"... و بعد او را در همان یک پله ی باقی مانده تا له شدن، محو کنم و بعدها حتی با شنیدن ِ اسمش هیچ خاطره ای از او یادم نیاید... آدم های زیادی در زندگی ام هستند که میل ِ عجیبی به پاک کردنشان دارم...


|ثریا شیری - بیست و پنجم ِ مهر ماه ِ سال ِ هزار و سیصد و نود و چهار|


بانوچـ ـه :) شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۴ | ۱۶:۳۵ | ۶ نظر

خودبرتر بینی !

دلتان برای هیچ آدمی نسوزد، آدم های قابل ترحم را از زندگیتان حذف کنید، چرا که اگر بیش از حد به رویشان لبخند بزنید یکهو جو زده می شوند و فکر می کنند که چقدر آدم های خاص و خوب و مهمی هستند، بعد منطقشان می شود "هر چه من می گویم و می خواهم درست است"، آدم های اطرافشان را نمی بینند، خودخواهی می شود جزیی از وجودشان، دانای همه ی مسائل می شوند و به هیچ کتاب و آدم دیگری هم اعتقاد ندارند، تنها خودشان را می بینند و به نظرشان هیچ کسی در علم و منطق به پای خودشان نمی رسد، یادشان می رود که گدای نیم نگاهی از طرف شما بوده اند...

این آدمها کوچک تر از آن هستند که حتی از آن ها گلایه کنی... در صورت ِ داشتن ِ حداقل یکی از این آدم ها در زندگیتان، بدون ِ هیچ حرفی او را از زندگیتان کنار بگذارید، بگذارید به همان اندازه ی قبل قابل ترحم شوند...

بانوچـ ـه :) دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴ | ۲۲:۵۰ | ۶ نظر

این آدمهای خاکستری رنگ !

بابا همیشه یه حرف خیلی قشنگ میزنه:

" آدمی که داره غرق میشه، وقتی می بینه راهی برای نجات نداره، چنگ میندازه تا بقیه رو هم با خودش غرق کنه"

اینو همیشه در مثال آدمایی میزنه که وقتی به یه مشکل میخورن بقیه رو هم با دلیل و بی دلیل توی مشکلشون غرق میکنن! آدمایی که واسه پیشبرد هدف خودشون راحت دروغ میگن، اونقدر که شکل واقعیت رو عوض میکنن!

آدم هایی رو میشناسم که ادعای دین میکنن ولی راحت به بقیه تهمت میزنن، وقتی می بینن همه چی بر علیه خودشونه دروغ میگن، براشون مهم نیست که چه دروغی رو به چه کسی نسبت میدن، فقط دروغ میگن تا به هدف خودشون برسن، همین آدمایی که تمام دنیا رو توی خواسته های خودشون خلاصه کردن و هیچ ارزشی برای آدمای اطرافشون قائل نیستن...
این آدمها به اوج حقارت رسیدن، اونقدر ذلیل شدن که وقتی به مشکلی برمیخورن به جای درس گرفتن از اون مشکل و اصلاح اشتباهاتشون سعی میکنن با دروغ گفتن و تهمت زدن به هرکسی و به هر طریقی اشتباهات خودشون رو کمرنگ کنن...
خدایا شکرت که چهره ی پلید و زشت بعضی از بنده هات رو زود برامون نمایان می کنی :)

بانوچـ ـه :) دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴ | ۱۵:۰۳ | ۴ نظر
درباره من
"دختر کوچیکه‌‌ی آقای شیری" :)

+ اینجا من را به روایت خودم بخوانید :)

از پاییز 86 وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم و بعد از سونامی ِ بلاگفا قسمت ِ اعظم ِ آرشیوم رو از دست دادم و به بیان مهاجرت کردم :)

نویسندگان
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان